eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃 مهمون ناخوانده و خوانده که می رسید گلی خانم چُست و چابک می شد ، چادرِ نخی طرح ترمه اصفهان ش رو سرش می کرد ، پا تند می کرد از مهمونخونه به آشپزخونه ...ظرف میوه بهشتی ش رو پر از میوه می کرد و تا وقتی چای توی قوری گلسرخی ش دم بکشه ، میامد کنار مهمونش میشست و نفسی تازه می کرد و شروع می کرد به تعارف کردن که: خوش اومدین خونه مون و منور کردین چشم و دلمون و روشن کردین قربونه قدمتون قدم به چشم ما گذاشتین داشتم به آقا بزرگ می گفتم عصر جمعه ای کاش یکی دَر این خونه رو بزنه بیاد تو ، دلمون باز بشه بفرمایید ناقابلِ ، تو رو خدا تعارف نکنید .... بعد تند تند با دستهای خودش میوه پوست می گرفت و میذاشت توی پیشدستیهای گل سرخی 🌹😇 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت65 نشستم و گفتم : ولی خدایی کی فکرش رو میکرد روزی که گفتن رضا اومد
📜 🩷 زندکی من و سیاوش همونطور اروم‌ و بی هیچ حاشیه ای میگذشت درسته هیجان خاصی نداشت ولی همون روال عادی برای من از هر چیزی دلچسب تر بود سال ۹۵ من یه زن ۴۸ ساله بودم و سیاوش مرد ۷۳ ساله ...دیگه از لحاظ ظاهری هم تفاوت سنی ما مشخص بود و هر کسی ما رو میدید و میفهمید زن و شوهریم با تعجب نگاهمون میکرد ولی برای من اصلا مهم نبود ... یه روز عصر بهاری با سیاوش توی حیاط زیر درخت بید نشسته بودیم و سیاوش داشت میگفت : کل این محل رو زدن کوبوندن و آپارتمان ساختن ! _فکر اقتصادی‌شون کار میکنه خب! _چیه تو هم فکر اقتصادیت به کار افتاده؟! _من؟ نه !!!من این خونه رو با هیچی عوض نمیکنم _یه روزی هم میگفتی خونه باغ رو با هیچی عوض نمیکنی ولی چی شد ؟ _خیلی وقته خونه باغ نرفتیم _اصلا خیلی وقته تهران نرفتیم اره ... صدای زنگ تلفن بلند شد و نگذاشت حرفم رو ادامه بدم رفتم داخل و گوشی رو برداشتم صدای زری پیچید توی گوشی ولی صداش عادی نبود گفتم : زری چیزی شده ؟! و همین کافی بود تا بزنه زیر گریه گفتم : زری حرف بزن چی شده ؟! صدای منصور اومد انگار گوشی رو ازش گرفته بود سلام علیکی کرد و گفتم : زری چشه ؟ _هیچی !!!راستش حال دایی جمال خوش نیست زنگ زده بهتون خبر بده نشستم روی صندلی نزدیکم و گفتم: بابا چشه ؟! _نترس دختر دایی ناخوشه خواستیم خبر بدیم بیاید دیدنش نفهمیدم چطور خداحافظی کردم و همونطور بهتم برد سیاوش که تاخیر من رو دیده بود اومد داخل و گفت: شهین چته؟ کی بود !!! _هان؟ زری، نه منصور !!! _بالاخره زری یا منصور ؟! _سیاوش بابام _بابات چی ؟! _منصور گفت حالش خوش نیست بریم تهران ولی ...حتما حالش اصلا خوب نیست چون زری داشت گریه میکرد خودم هم داشتم گریه میکردم سیاوش گفت : باشه اروم باش بذار من به منصور زنگ بزنم برو دست و روت رو بشور
❌اگر یه وقت شوهرت از دست مادرش ناراحت بود و اومد درموردش چیزی به شما گفت... یه وقت قند تو دلت آب نشه و خوشحال بشی و تو هم دم بدی به دمش و شروع کنی بگی : -آره من میدونستم اینا اینجورین... -من که صد بار بهت گفته بودم اینا اینجورین... -فلان موقع هم نمیدونی با من چه رفتار بدی داشتن... عزیزدلم؛ شوهرت فردا با مامانش آشتی میکنه،هرچی باشه اونا باهم مادر و پسرن، این وسط روسیاهیش میمونه واسه شما... میدونی به جاش چه کار کن؟ 👈تا شوهرت از روی اعصاب خوردی شروع کرد درمورد مادرش بد گفتن... بهش بگو: علی... درکت میکنم ولی هرچی باشه مادرته... احترامش واجبه؛ من اصلا دوست ندارم جلوی من درمورد مامان اینجوری بگی... ❌این مرد اگر یه روز بین تو و مادرش کدورتی به وجود اومد،به خانومی تو ایمان داره.... ❌حتی یکی دوروز بعدش یه کادوی کوچیک بخر به شوهرت بگو این کادو رو خریدم از طرف خودت بدش به مامان از دلش دربیاد! من دوست دارم رابطه ی شما باهم خوب باشه... شوهرت هم قطعا لو میده که این کادو را شما خریدی و دادی به اون! بعد میدونی چقدر واسه مادرشوهرت عزیز میشی وقتی میفهمه تو چقدر برات مهمه که رابطشون با پسرش خوب باشه؟؟ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت66 زندکی من و سیاوش همونطور اروم‌ و بی هیچ حاشیه ای میگذشت درسته ه
📜 🩷 سیاوش کجا به منصور زنگ زد و نفهمیدم ،ولی من که از دستشویی بیرون اومدم داشت تلفنی بلیط رزرو میکرد گفتم : چی گفت منصور ؟! _باید بریم تهران حال بابات خوب نیست بهتره بریم سیاوش راستش رو بگو چیزی شده ؟ _نه حالش خوب نیست دیگه ،وسایلت رو جمع کن سریع هوایی میریم دلم شور ثیزد اینطور با عجله ولی به خودم دلداری میدادم که حالش خوب نیست !!! تهران که رسیدیم و رفتیم سمت خونه دلم اشوب بود انگار سنگی برداشته بودن و باهاش دلم رو مالش میدادن... سر کوچه که رسیدیم فهمیدم دل آشوبه ام بیخود نبوده پارچه های سیاه دم خونه نشون میداد که چی شده!! همون سر کوچه نشستم روی زمین سیاوش بلندم کرد و رفتیم خونه ...خونه که نه عزا خونه!!! ...همه بودن ولی من چشمم دنبال بابا بود هر طرف رو نگاه میکردم همه جا بود ،کنار باغچه ،کنار تلفن همون جای همیشگی بالای هال، ولی هیچ جا هم نبود... اولین نفر زری من رو کشید توی بغلش و بغضم ترکید مامان رو دیدم گوشه ای سر در گریبان داشت گریه میکرد بغلش کردم‌..شاهین و شاکر کنارمون نشستن و ما چه غریبانه بدون بابا مونده بودیم !!! کمی که اروم شدیم گفتم: چی شد؟  چرا دیر بهم خبر دادید ؟ مامان گفت : چیزیش نبود سر شب شام خورد و گفت معده ام سوزش داره قرصی هم خورد بهش گفتم بگم بچه ها بیان ببرنت دکتر گفت نه ...خوابید و صبح بیدار نشد آخ بابا !!!چرا اینجوری؟ چرا اینقدر یه دفعه ای ؟؟...نبودن بابا برای همه ما سنگین بود حتی سیاوش...دو سه روزی یه بار باهم تلفنی صحبت میکردن مثل دو تا رفیق دوره سربازی اونقدری که بابا با سیاوش تلفنی حرف میزد با من نه!!! و چقدر نبودش سنگین بود گذشت ...اون اتفاق هم مثل همه اتفاقات دیگه گذشت زندگی جاری بود ... من و سیاوش تا سالگرد بابا تهران موندیم خونه مامان هم بودیم چون مامان واقعا تنها شده بود!! کارهای خیریه رو تلفنی اگه لازم میشد انجام میدادم...آمنه یه سفر اومده بود تهران پیشمون برای تسلیت و من چه خوشبخت بودم آدمهایی دورم بودن که میتونستم همه جوره روشون حساب کنم با مریم و زری گاهی خونه مامان دور هم جمع میشدم مثل قدیم  هر کدوم زندگیهایی داشتیم که ما رو به سمت و سوهای مختلف برده بود ولی دست آخر جمع شده بودیم پیش هم !!!!
ما به دیوار کسی تکیه نکردیم عمریست که در سایه ی دیوار خداییم ... شبتون در پناه خدا 🌺✨
تقویم نجومی اسلامی ✴️جمعه 👈12 بهمن /‌ دلو 1403 👈1 شعبان 1446👈31 ژانویه 2025 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. 🖤 وفات مرحوم صاحب جواهر علیه الرحمه "1266 هجری قمری ". ❇️امروز روز خوبی برای امور زیر است: ✅خواستگاری و عقد و عروسی. ✅مسافرت. ✅خرید وسیله سواری. ✅داد و ستد و تجارت. ✅خرید کردن. ✅و دیدار با حکام و سلاطین و امیران خوب است. ✅ برای پیوستن به کانال تقویم نجومی اسلامی و دریافت تقویم هر روز کافی است کلمه "تقویم همسران "را در تلگرام یا ایتا و سروش جستجو کنید و به ما بپیوندید. 🚘مسافرت: مسافرت خوب است و خیر فراوان دارد. 👶زایمان خوب و نوزاد محبوب و مرزوق و مقبول است. 🔭 احکام و اختیارات نجومی. 🌓 امروز قمر در برج حوت و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است: ✳️افتتاح کسب و کار. ✳️آغاز درمان و معالجات. ✳️از شیر گرفتن کودک. ✳️بذر افشانی و کاشت. ✳️دادن سفارش جنس. ✳️و ابتدای آموزش و تعلیم و تعلم. ✳️و دعوت کردن از دیگران نیک است. 🟣نگارش ادعیه و حرز و برای نماز حرز و بستن آن خوب است. 👩‍❤️‍👨 انعقاد نطفه و مباشرت. مباشرت امشب: برای مباشرت سندی وارد نشده است و مباح است. 💇💇‍♂ اصلاح سر و صورت. طبق روایات، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث کوتاهی عمر می شود. 💉💉 حجامت. فصد زالو انداختن یا در این روز از ماه قمری ،برای رگ ها ضرر دارد. 😴😴 تعبیر خواب امشب: خواب و رویایی که شب شنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 2 سوره مبارکه " بقره" است. الم ذالک الکتاب لا ریب فیه... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده بر چیزی اطلاع یابد که قبلا نمی دانست و یا خبری در قالب نامه یا حکمی به وی برسد که باعث خوشحالی می گردد. ان شاءالله شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. ✂️ ناخن گرفتن. جمعه برای ، روز بسیار خوبیست و مستحب نیز هست. روزی را زیاد ، فقر را برطرف ، عمر را زیاد و سلامتی آورد. 👕👚 دوخت و دوز. جمعه برای بریدن و دوختن، روز بسیار مبارکیست و باعث برکت در زندگی و طول عمر میشود... ✴️️ وقت استخاره. در روز جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب و بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر خوب است. ❇️️ ذکر روز جمعه.   اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه موجب عزیز شدن در چشم خلایق میگردد . 💠 ️روز جمعه طبق روایات متعلق است به . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حلول ماه شعبان مبارک🌙💜 الهی بهترینها رو در این ماه پربرکت از خداوند هد.یه بگیرید🌹 🌸🍃‎‌‎﷽🍃🌸
✘ یه کادوی ارزون براشون بخریا، مگه یادت نیست اونا عروسیِ ما، چی برامون هدیه آوردن؟ ✘ برای تسلیت بهش تلفن نزنیا، مگه یادت نیست مادرم به رحمت خدا رفت، به خودش زحمتِ یه زنگِ خشک و خالی نداد؟ ✘ یه جور غذا بیشتر درست نکنیا، مگه یادت نیست ما رفتیم خونه‌شون یه غذای ساده‌ی ارزون بهمون دادن؟ ✖️کرایه‌ی snap اِش رو حساب نکنیا، دفعه‌ی قبل هم من حساب کردم، انگار خُل گیر آوردن. و ..... ★★★★ ✔️ اگر ما هم از این دسته از آدماییم که برای محبت به دیگران با توجه به سوابق محبتهایی که از اونها در ذهنمون داریم تصمیم می‌گیریم؛ یعنی درون کوچک و تنگی داریم که نمی‌تونه مثل یه چشمه، بی‌توقعِ جبران همیشه بجوشه و درجریان باشه! دستهای‌آدمایِ‌بزرگ‌همیشه‌بازه! چه برای کسانی که ازشون محبت دیدند، و چه برای کسانی که در مهرورزی بخیل بودند!
آقایان بخوانند 👈مردها مراقب چند اقدام ناپسند بعد از ازدواج باشند ‼️بی‌توجهی به ظاهر 👈همون‌طور که در اوایل آشنایی به خودتون می‌رسیدید، الان هم به ظاهرتون رسیدگی کنید تا همسرتون احساس خوبی کنه. 👌فراموش کردن مناسبت‌ها ❌رعایت نکردن ادب 👈‼️کاری نکنید که همسرتون تصور کنه برای شما فرقی با یکی از دوستان مذکرتون نداره. ‼️بی‌توجهی به ظاهر و احساسات همسرتون ❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 _بخونید 🌸🍃🍃🍃
💎 در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و‌ گفت: سلام استاد آیا منو می‌شناسید؟ 🔹معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. 🔸داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟! 🔹یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را می‌برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد. 🔸استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم. 🔻تربیت و حکمت معلمان، دانش‌آموزان را بزرگ می‌نماید! 🔺درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را🙏 (این داستان واقعی است) جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #شهین #پارت67 سیاوش کجا به منصور زنگ زد و نفهمیدم ،ولی من که از دستشویی بیرون
📜 🩷 سال بابا که برگزار شد دلم هوای شیراز رو کرد و با سیاوش برگشتیم شیراز... اصرار داشتم مامان هم با ما بیاد ولی قبول نکرد و گفت: اینجا راحتترم !!! باز زندگی برگشته بود به روال عادی دو سه سالی رو هم اونطوری گذروندیم ...سیاوش به خاطر سن و سالش دارای یه سری بیماریها بود ولی به قول خودش میگفت : اینا اقتضای سنه اینا بیماری نیست فرسایش جسمه !!! هنوز هم بساط کتابخونی داشت، فکر نکنم توی دنیا کتابی بود که سیاوش نخونده بودش ....سال ۹۹ با اومدن موج کرونا زندگی ها سخت بود ...توی سالهای قبل زیاد تهران رفت وآمد میکردم ولی اونسال به خاطر حال مامان خودم هم تهران نرفتم ...گاهی مجبور میشدم به موسسه سر بزنم بالاخره خانواده هایی بودن که توی اون شرایط نیاز به کمک بیشتری داشتن تابستون بود و موج شدید امیکرون روی کار ،یه شب با نفس کشیدنهای طولانی سیاوش از خواب بیدار شدم ،سخت نفس میکشید بیدارش کردم لیوان آبی بهش دادم ولی دیدم فرقی نکرد تب داشت ...اورژانس خبر کردم و رسوندیمش بیمارستان سویه جدید امیکرون رو گزارش دادن براش و ‌ سیاوش بستری شد تنها بودم و باید پیشش میموندم توی اون شرایط خودم هم درگیر بیماری بودم ولی حاضر به رها کردن سیاوش نبودم‌گاهی چشم‌هاش رو بار میکرد و میگفت : برو خپنه استراحت کن شهین! حالت خوب نیست _نه خوبم باهم میریم سیاوش رو به بهبود و من خوشحال که چند روزه دیگه باهم برمیگردیم خونمون !سر زندگی دلنشین خودمون ولی ... یه شب سیاوش ایست قلبی گرد و برای همیشه من رو ترک کرد چقدر سخت بود تا اونموقع فکر میکردم از دست دادن بابا سنگین ترین داغ برام بوده ولی رفتن سیاوش بدتر بود !حالم خوش نبود ولی سرپا موندم همونطور که سیاوش میخواست.... با وجود بیماری از همه خانواده ام خواسته بودم که نیان برای خاکسپاری سیاوش همیشه توی حرفهاش میگفت : اینکه هر کسی کجا به خاک بره اصلا مهم نیست چون خاک همه جا متعلق به ادمیه و چه خوب بود که زادگاه مادرش به خاک میرفت.... با همه گوشزدهایی که کرده بودم شاهین و منصور اومدن برای خاکسپاری ...روز خاکسپاری سیاوش من بودم و شاهین و منصور ،آمنه مونس خانم و چند تایی از خیرین موسسه بعد از رفتن سیاوش من تنهای تنها شدم!!! دیگه هیچ دلبستگی و امیدی به زندگی نداشتم‌