eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️🍁🍂🍁🌿 🌿                      🍁 🍂 ♥️ 💞 به شوهرت این جمله‌ها را نگو 🤦‍♀🥀 ------------------------------------- ۱- سال‌ها پیش عاشق فلانی بودم یا فلانی قبلا عاشقم بود ۲- نگو فلان دوستم زیر سرش بلند شده چون هر کاری کنی فکر میکنه دوستت روت تاثیر گذاشته ۳- به شوهرت نگو اخیراً تو رابطه جنسی ضعیف شده به جاش کمکش کن و دنبال راه حل باش ۴- اگه عاشقم بودی فلان کار رو می کردی الکی الکی عشقتو زیر سوال نبر، اول ببین چرا فلان کارو نمیکنه ۵- شوهر خواهرم فلان کارو بلد شاید اون شرایط خودش رو داره مقایسه نکن ۶- به نظرت از من خوشگلتره به همین راحتی خودتو در مقام مقایسه نزار ۷- لازم نیست کمکم کنی خودم میتونم اینجوری ذوق شوهر تو برای کمک کردن کور میکنی جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . ۶ _ چرا؟ چی شده؟ + سوال نپرس حتما کارتون دارم دیگه ننه
📜 🩷 . کاش یه قدرتی داشتم ولی خودت داری زندگیمو میبینی آقات برای حرف من تره هم خورد نمیکنه. دیگه نمیتونستم وایسم اونجا و به حرفای ننه گوش بدم. از دست همه عصبی بودم رفتم نشستم تو باغ و یکم برای خودم گریه کردم تا آروم تر شدم. یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید باید از نارین کمک میخواستم. پیش خودم گفتم اگه اون با آقام حرف بزنه حتما آقام قبول میکنه. روز بعد که آقام رفت بیرون رفتم پیش نارین و موضوعو بهش گفتم. نارین پوزخندی زد و گفت چوب خدا صدا نداره سوری خانم دیدی چیا به من گفتی؟ خدا سريع گذاشت تو کاست. منم مثل الان تو اختیاری از خودم نداشتم برای همین تصمیم گرفتم حداقل جوری زندگی کنم که شوهرم دوسم داشته باشه. من معذرت میخوام .نارین عصبانی بودم یه چیزی گفتم. خواهش میکنم کمکم کن. + سوری کمکی از دست من برنمیاد اصلا این موضوع ربطی به من نداره. اینجوری فقط خودمو خراب میکنم اجازت دست مراده و اون باید تصمیم بگیره. به هر حال تو هم برات بد نمیشه وضع سیفی هم که خوبه میری میشی سوگلیش اگه زرنگ باشی نونت تو روغنه. حالم داشت از اینهمه ظلمی که به زنا و دخترا میشد و اینقدر برای همه عادی بود به هم .میخورد وقتی دیدم نارین نمیخواد کمکم کنه با غیض از خونش بیرون اومدم شب بعد قرار خواستگاری بود. تا زمانی که مهمونا بخوان بیان هرچی فکر کردم به نتیجه ای .نرسیدم حتی با ترس و لرز پیش آقامم رفتم و بهش گفتم نمیخوام زن سیفی بشم ولی همونطور که فکرشو میکردم عصبانی شد و بدو بیراه گفت کاملا ناامید شده بودم. قبل خواستگاری ننه مجبورم کرد برم حموم و لباس نویی هم که تا حالا ندیده بودمش بهم داد که تنم کنم * در حالت عادی اگر اون لباسو بهم میدادن حتما بال در میاوردم چون آقام زیاد برای این چیزا به ننه پول نمیداد ولی اون لحظه هیچی خوشحالم نمیکرد. همون موقع خواهر کوچیکم دوید تو اتاق و گفت ننه اومدن ننه سراسیمه از سر جاش بلند شد و گفت تا صدات نکردم بیرون نیا. ننه که از اتاق بیرون ،رفت رفتم دم در اتاق وایسادم تا از لای در ببینم کیا اومدن سیفی با دو تا زناش اومده بودن خودش خوشحال و خندون بود ولی زناش همچین بغ کرده بودن که راحت میشد فهمید به زور آوردتشون .
گوش مردها كلمات را مثل شما نمیشنود ❌براي مردها يك جمله فقط يك جمله نيست! بلكه تفسيري است براي كل روزهايي كه با هم بوده‌ايد. ❌هيچ مردي طاقت مقايسه شدن را ندارد. پس حتي كم اهميت‌ترين كار او را با ديگران قياس نكنيد. ❌مردها از شنيدن جملات مبهم بيزارند. پس هيچ‌وقت دوپهلو با همسرتان صحبت نكنيد. ❌اگر انتظار داريد او حرف‌هاي‌تان را رمزگشايي كند، براي‌تان متاسفيم. آنها ساده‌تر از اين حرف‌ها هستند. ❌هيچ‌وقت از همسرتان به‌عنوان ابزاري براي لشکركشي‌هاي‌تان در جنگ‌هاي عروس و مادرشوهري استفاده نكنيد. ❌هرگز با حرف‌هاي‌تان استقلال همسر خود را زير سوال نبريد حتي اگر واقعا استقلالي در كار نباشد. ❌مردها به اينكه قوي‌تر از آنچه هستند به نظر برسند نياز دارند. اين نياز همسرتان را برآورده كنيد. ❌براي قدرت دادن به او كافي است از هيچ مرد ديگري صحبت نكنيد، نه اينكه از مردهاي ديگر بد نگویید
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . کاش یه قدرتی داشتم ولی خودت داری زندگیمو میبینی آقات برا
📜 🩷 . چی ۸ وارد خونه شدن و شروع کردن به صحبت کردن بعد از اینکه خوش و بش هاشون تموم شد نارین ازش پرسید خب آقا سیف الله شد که همچین تصمیمی گرفتین؟ دلیلتون برای زن سوم گرفتن چیه؟ با این حرفش چند لحظه جمع ساکت شد و بعد سیفی گفت همونطور که میدونید من آدم معتقد و با خدایی هستم و پایبندم به سنت ها ازدواج سفارش خدا و پیغمبره وضع مالیمم که الحمدالله خوبه عدالت رو هم که میتونم بین همسرام برقرار کنم دیگه دلیلی نمیمونه که جلومو بگیره. درسته مراد خان؟ شما حرف منو بهتر میفهمی دلم میخواست از اون اتاق برم بیرون و یکی بزنم تو مغز پوکش تا دهنشو ببنده. تا آقام خواست چیزی بگه نارین گفت البته شرایط ما متفاوت بود. مراد خان پسر میخواستن که ازدواج مجدد کردن ولی شما ماشالا چندتا دختر و پسر دارید. آقام پرید تو حرفش و گفت نارین خانم آقا سیفی درست میگن از نظر من هیچ مشکلی نداره اینو گفت که دیگه بیشتر از این نارین حرفی نزنه چون کاملا مشخص بود که هرجور شده میخواد این وصلت سر بگیره و از شر دختری که رو دستش مونده راحت بشه. ننه ی بیچاره هم حتی قدر نارین که زن بابای من بود نتونست حرف بزنه و صم بکم نشسته بود و صداش در نمیومد. سیفی از شرایط خونه و زناش میگفت از اینکه برای هر کدومشون فضای جدا داره و از املاکش حرف .میرد در واقع داشت پز پولاشو میداد و دهن آقامو میبست گفت اگه سوری زن من بشه وضعيتش خیلی خوب میشه و نمیذارم آب تو دلش تكون بخوره خلاصه اینقدر از خودش تعریف کرد که آقام گفت ما حرفی نداریم خیره با این جمله انگار با پتک تو مغز سرم کوبیدن حتى منو صدا نکردن تو مراسم شرکت .کنم انگار فقط نظر مردا مهم بود. آقام که رضایتشو داد زن اول سیفی گفت پس ما رفع زحمت کنیم دیگه. سیفی هم پشت سرش گفت آره ایشالا برای نشون و بقیه کارا باز خدممتون میرسیم. آقامم موافقت کرد و بلند شدن رفتن با یه حال خیلی بد رفتم نشستم گوشه ی اتاق و زانوهامو بغل کردم. همون موقع نارین اومد تو اتاق و گفت خدا به دادت برسه این هووهایی که من دیدم از الان به خونت تشنه .هستن چشماشون داد میزد که عصبانین ولی از ترس سیفی موش شده بودن یه گوشه. .
🌸🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 قشنگه بخونید
روزِ قسمت بود خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: "چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است." و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: "خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده." و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی. و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید، که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا به کرمی کوچک بخشیده است. الهی نور و عشق سهمتون از هستی باشه🙏🏼✨
تــوزیبـاتریـن خاطـره تـکـرار نشدنـی منـی😍 تــو واقعـی تریـن... رویـای هرشب منی👩‍❤️‍👨 پـس بمـان و همیــشگی قلبـــ♡ــــم
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 انصاف یعنی.... 🌸🍃🍃🍃
🌿🌺﷽🌿🌺 ✅ انصاف یکی از مواردی هست که شیطان رو از انسان فراری می‌ده. انصاف یعنی 👇 آنچه برای خودم می‌پسندم برای دیگران هم بپسندم، من دوست دارم به من احترام بگذارند پس به دیگران هم احترام بگذارم. من دوست ندارم کسی حقم رو ضایع کنه، به من بی توجهی کنه، زور بگه، دروغ بگه، خیانت کنه... 🪴خوب با دیگران هم همین طور باشم. راه حل 👇 🦋همیشه در روابطتون با دیگران از خودتون بپرسید : اگر جای او بودم. جای عروس، جای مادر شوهر، جای مادر، جای همسایه، جای همشهری، همسفری، همسر، دوست.... اکثر تنش ها برای این هست که برخوردهامون منصفانه نیست. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . چی ۸ وارد خونه شدن و شروع کردن به صحبت کردن بعد از اینک
📜 🩷 . ۹ - دلت خنک شده آره؟ نارین نشست کنارم و گفت چرا باید دلم خنک بشه سوری؟ خداوکیلی من نه از ننت بدم میاد نه از شما ظلمی بهم نکردین اگرم دعوا و مشکلی بوده دیگه عادیه وقتی دو تا زن تو یه خونه هوو .باشن با اینکه آقات منو دوس داره ولی هربار میاد اتاق ننت میخوابه من تا صبح میمیرم و زنده میشم برای همین دلم نمیخواد این حسو کسی تجربه کنه. پس چرا کمکم نکردی؟ + از کجا میدونی نکردم؟ هم قبل اومدنشون با مراد حرف زدم هم تو مجلس دیدی که چیا گفتم ولی من هر چقدرم برای آقات عزیز باشم بازم زنم و اون مرد هیچوقت نمیاد به میل من رفتار کنه دیگه من خیلی هنر کنم زندگی خودمو جمع میکنم. اشکام سرازیر شد و گفتم من چکار کنم نارین؟ من حالم از اون مردیکه به هم میخوره نارين نفس عمیقی کشید و گفت زرنگ باش و از موقعیتی که میتونه برات جهنم بشه برای خودت بهشت .بساز چموش بازی درنیار بعد از یه مدت سختیاشم برات عادت .میشه زندگیه دیگه هرجور بگیریش همونجوری میگذره دلم میخواست به حرفای نارین عمل کنم تا دردم کمتر بشه ولی هرچی فکر میکردم نمیتونستم زیر بار .برم حتی از تصور کردن چهره ی منفور سیفی چندشم میشد تو فاصله خواستگاری و بله برون هرچی گریه و زاری کردم و به آقام ی التماس کردم افاقه نکرد و حتی یک دفعه که خیلی گریه کردم آقام از دستم عصبانی شد و کتکم زد و بهم حرفایی زد که حسابی خورد شدم. گفت تو نه قیافه داری نه هنرمندی ننتم که دختر زا بوده حتما تو هم همینطوری اون وقت توقع داری نگهت دارم اینجا که چی بشه؟ فکر کردی ولیعهد میاد خواستگاریت چاره ای جز تسلیم در برابر این سرنوشت سیاه نداشتم و دیگه کوتاه بهم اومدم. روز بله برون من تازه تونستم بیام از نزدیک سیفی و زناشو ببینم و تو مراسم شرکت کنم. شب قبلش اینقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد و قیافم از اونی که بود بدترم شده بود. درسته که سیفی یه جورایی فامیلمون میشد ولی رفت و آمد آنچنانی نداشتیم و قبلا باهاش برخورد زیادی نداشتم. وقتی تو مراسم دیدمش سعی کردم به خودم امیدواری بدم و با دید مثبت بهش نگاه کنم ولی در حقیقت داشت حالمو به هم میزد. سیفی یه مرد تقریبا چهل ساله بود با صورت آفتاب سوخته و شکم گنده و دندونای به هم ریخته و زرد و چشمای عسلی روشن که وقتی با اون چشماش نگام میکرد چندشم میشد و دلم میخواست برم زیر زمین ولی زیر نگاهاش نباشم. .