❤️هم دلی❤️
🌸🍃 روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم.
ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین از محل پارک پرید وسط جاده درست جلوی ما .
راننده تاکسی من محکم ترمز گرفت ، طوریکه سرش با فرمون برخورد کرد.
ماشین سُر خورد ، ولی نهایتاً به فاصله چند سانتیمتر از اون ماشین متوقف شد! ناگهان راننده اون ماشین سرش رو بیرون آورد و شروع کرد به فحاشی و فریاد زدن به طرف ما.
امـّا راننده تاکسی من ، فقط لبخند زد و برای اون شخص دست تکون داد وخیلی دوستانه برخورد کرد.با تعجب ازش پرسیدم : چرا شما این رفتار رو کردین؟!
مرتیکه نزدیک بود ماشین رو از بین ببره و ما رابه کشتن بده !
اینجا بود که راننده تاکسی درسی رو به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و نخواهم کرد :(( قانون کامیون حمل زباله ))
اون توضیح داد که : خیلی از آدما مثل کامیون های حمل زباله هستن .
وجود اونا ، سرشار از آشغال ، ناکامی و خشم ، و پُر از نا اُمیدیه ؛
وقتی آشغال در اعماق وجودشون تلنبار می شه ، دنبال جایی میگردن تا اونرو تخلیه کنن و گاهی اوقات ممکنه روی شما خالی کنن .به خودتون نگیرین . فقط لبخند بزنین ، دست تکون بدین ، و براشون آرزوی خیر کنین ، و برین !
آشغال های اونا رو نگیرین تا مجبوربشید روی بقیه اطرافیانتون تو منزل ، سرکار، یا توی خیابون پخش کنید.
حرف آخر اینه که افراد موفق اجازه نمی دن که کامیون های آشغال دیگران ، روزقشنگشون رو خراب کـُـنه و باعث ناراحتی اونها بشه.
زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که صبح با تأسف از خواب بیدار شین ، و شب با حسرت به رختخواب برین!
از این رو ؛ افرادی رو که با شما خوب رفتار می کنن دوست داشته باشین و برای اونهایی که رفتار نامناسبی دارن دُعا کنین .
" زندگی ده درصدش چیزیه که شما می سازین و نود درصدش ، نحوه برداشت شماست! "
📕#داستان_کوتاه
پسری تصميم به ازدواج گرفت ، ليستی از اسامی دوستانش كه بيش از 30 نفر بودند را به پدرش داد و از او خواست كه با دوستانش تماس بگيرد و آنها را برای روز عروسی دعوت كند ، پدر هم قبول ميكند
روز عروسی ، پسر با تعجب میبیند كه فقط شش نفر از دوستانش آنجا هستند ،بشدّت ناراحت شد و به پدرش گفت من از شما خواستم تمامِ دوستانم رادعوت كنيد اما اينها كه فقط شش نفر هستند
پدر به پسر گفت ، من با تک تک دوستانت تماس گرفتم و به آنان گفتم مشكلی برای تو پيش آمده و به كمک آنها احتياج داری
و از آنها خواستم كه امروز اينجا باشند
بنابر اين پسرم نگران نباش ، دوستان واقعی تو امروز همه اينجا هستند!
دوست نَبوَد ، آن که در نعمت زند
لاف یاری و ، برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
سعدی
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . ۱۲ ننه دستمو گرفت و با خودش منو برد تو اتاق و گفت الان د
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
.
با اینکه وضع مالی آقامم تقریبا خوب بود ولی این خونه با خونه ی ما خیلی فرق داشت و اسباب و وسایلش به چشمم خیلی شیک و قشنگ
میومد.
بعد از اینکه زنا دورم رقصیدن و شاباش رو سرم ریختن ننم دستمو گرفت و به سمت اقدس و شهربانو برد تا دستشونو ببوسم.
اون لحظه شهربانو اینقدر بد نگاهم میکرد که واقعا یه لحظه ازش ترسیدم مشخص بود اگر بقیه اونجا نبودن یه بلایی سرم میاورد. دستشو که بوسیدم یه جوری که انگار چندشش شده روشو گردوند اون ور و جای بوسمو به پیرهنش مالید.
خلاصه نشوندنم بالای مجلس و بقیه هم شروع کردن به رقصیدن. همونطور که چشمم به جمعیت بود یه پسر بچه ی سه چهار ساله اومد
نشست تو بغلم و گفت خاله تو دیگه میخوای اینجا زندگی کنی؟ ناخودآگاه لبخندی روی لبام نشست و خواستم ازش بپرسم اسمت چیه که دیدم شهربانو به سمتمون خیز برداشت و دست بچه رو گرفت و گفت ورپریده اینجا چه غلطی میکنی؟ یالا برو بیرون بازی کن. بعدم یه چشم غره بهم رفت و آروم از لای دندونای کلید شدش غرید بار اول و آخرت باشه به بچه ی من دست میزنی.
از ترس چشمی گفتم و سرمو پایین انداختم زنایی که دور اتاق نشسته بودن اکثرا سرشون تو سر هم بود و داشتن پچ پچ میکردن
دلم میخواست زودتر این مراسم مسخره تموم بشه و از شر این نگاهها راحت بشم هرچند که شبی که در انتظارم بود بیشتر از این نگاه ها منو میترسوند.
كم كم وقت نهار شد و سفره انداختن و همه مشغول غذا خوردن شدن ولی مگه من لقمه از گلوم پایین میرفت؟ ننه ی سیفی سقلمهای بهم زد و گفت دختر یه چیزی بخور تا یکم گوشت بگیری دیگه دختر خونه ی بابات نیستیا باید خوب بخوری که بنیه داشته باشی و برامون نوههای تپل مپل به دنیا بیاری
ناچار اطاعت کردم و مشغول شدم
غذا رو که خوردیم یکی از خدمه گفت خانما سیف الله خان میخواد بیاد
داخل.
چند
لحظه
بعد سیفی یا الله گویان وارد زنونه شد ننش چنان قربون قد و بالاش میرفت که انگار بار اوله داره دامادش میکنه. سیفی اومد کنارم ایستاد و بهم خوش آمد گفت و النگوی سنگین و پهنی
رو دستم کرد و رو سر کسایی که داشتن میرقصیدن پول ریخت.
.
"به همسرتان فرصـت محبت كردن بدهيد"
🍃 ما هميشه منتظر محبت ديدن از طرف مقابل هستيم. ولی در روابط زوجين مهم اين است كه زن اجازه دهد مرد به او محبت كند و مرد نيز به همين شكل عمل كند.
👈 محبت مرد در بيان نيازها، خواستهها و پيگيریهايش خلاصه میشود و محبت زن در انتظار برآورده كردن درخواستهايش از مرد خلاصه میشود.
✅ اين گفتگوی دو طرفه است كه باعث ساخته شدن اين نوع محبت در بين زوجين میشود
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سعی کنین اونی ك دوسش دارینو
یه وقتایی با عنوان خاص صدا بزنین
معجزه میکنه ، شاید بلد نباشین ؛
من یادتون میدم !
مثلن صداش کنین ؛
« همیشه خیالانگیز ، نفسم ،
دلخوشیِ فردا صبحم ،
ماهِ هر شبِ من ، یدونهٔ من ،
همیشه زیبا ، همیشه رویا ،
یکی یدونهٔ من ،
وارثِ تمامِ احساسم ،
منظورِ تمامِ عاشقیهام ،
مقصودِ قلبم ، قلبم ،
احساسم ، از رگ به من نزدیکتر ،
از من به من نزدیکتر ، دلبستگی
وصلهجانم ؛ باقیعمرم
پارهتنم ؛ دلخوشیزندگیم . .💕(= »
- #سجادابطحی
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
بر داده ونادادای خدا شکر باید کرد وشکر گزار بود.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مرﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ.
یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ...
ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ.
ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ.
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.
ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ!
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . با اینکه وضع مالی آقامم تقریبا خوب بود ولی این خونه با
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
اون روز تا شب همه میرقصیدن و شاد بودن ولی من برای خودم و دلم عزاداری میکردم
خیلی سخته که بخوای با کسی زندگی کنی که علاقه ای نباشه
همش با خودم میگم
کاش اونروز اون حرف رو به نارین نزده بودم
از نگاهای شهربانو میترسیدم
از اینکه مادر سیفی همش میآمد و بهم از شب میگفت لرز گرفته بودم ولی کسی به من فکر نمیکرد
دلم میخواست همین الان زندگیم به آخر برسه و راحت بشم
دوست داشتم برم کناری بشینم و گریه کنم
ولی حیف که هیچ کدوم رو نمیشد انجام داد
تا نیمه های شب مجلس بود که کم کم همه رفتن
و منم با پای لرزون پا به اتاقی گذاشتم که برام حکم مرگ داشت
فردا صبح وقتی مادرم آمد دیدنم مثل یه جنازه بودم ولی مگه براشون مهم بود
وقتی که همه رفتن و صیفی رفت بیرون
شهربانو آمد تو اتاق و هر چیزی که باورم نمیشد رو بهم گفت
و مجبورم کرد با اون حالم برم به کمک بقیه و خونه رو تمیز کنم
.