🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سعی کنین اونی ك دوسش دارینو
یه وقتایی با عنوان خاص صدا بزنین
معجزه میکنه ، شاید بلد نباشین ؛
من یادتون میدم !
مثلن صداش کنین ؛
« همیشه خیالانگیز ، نفسم ،
دلخوشیِ فردا صبحم ،
ماهِ هر شبِ من ، یدونهٔ من ،
همیشه زیبا ، همیشه رویا ،
یکی یدونهٔ من ،
وارثِ تمامِ احساسم ،
منظورِ تمامِ عاشقیهام ،
مقصودِ قلبم ، قلبم ،
احساسم ، از رگ به من نزدیکتر ،
از من به من نزدیکتر ، دلبستگی
وصلهجانم ؛ باقیعمرم
پارهتنم ؛ دلخوشیزندگیم . .💕(= »
- #سجادابطحی
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
بر داده ونادادای خدا شکر باید کرد وشکر گزار بود.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
مرﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ.
یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ...
ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ.
ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ.
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.
ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ!
ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد . با اینکه وضع مالی آقامم تقریبا خوب بود ولی این خونه با
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
اون روز تا شب همه میرقصیدن و شاد بودن ولی من برای خودم و دلم عزاداری میکردم
خیلی سخته که بخوای با کسی زندگی کنی که علاقه ای نباشه
همش با خودم میگم
کاش اونروز اون حرف رو به نارین نزده بودم
از نگاهای شهربانو میترسیدم
از اینکه مادر سیفی همش میآمد و بهم از شب میگفت لرز گرفته بودم ولی کسی به من فکر نمیکرد
دلم میخواست همین الان زندگیم به آخر برسه و راحت بشم
دوست داشتم برم کناری بشینم و گریه کنم
ولی حیف که هیچ کدوم رو نمیشد انجام داد
تا نیمه های شب مجلس بود که کم کم همه رفتن
و منم با پای لرزون پا به اتاقی گذاشتم که برام حکم مرگ داشت
فردا صبح وقتی مادرم آمد دیدنم مثل یه جنازه بودم ولی مگه براشون مهم بود
وقتی که همه رفتن و صیفی رفت بیرون
شهربانو آمد تو اتاق و هر چیزی که باورم نمیشد رو بهم گفت
و مجبورم کرد با اون حالم برم به کمک بقیه و خونه رو تمیز کنم
.
"گوش دادن" مهمترین مهارت ارتباطی است که میتواند باعث ایجاد و تداوم احساس صمیمیت شود.🥰
زمانی که خوب گوش میدهید، همسرتان را بهتر درک میکنید، دقیقا با وی همساز میشوید، از رابطهی زناشوییتان بیشتر لذت میبرید و بدون ذهنخوانی کردن، دلیل گفتار و رفتار همسرتان را میفهمید.🤔
گوش دادن، تعهدی برای درک و همدلی، کنار گذاشتن علایق، نیازها و پیش داوریهای خود، به منظور دیدن مسائل از نگاه همسرتان است.🥸
گوش دادن به نوعی تحسین همسرتان نیز بهحساب میآید چرا که در بر دارندهی این پیام است: «من به تو توجه دارم و میخواهم بدانم که فکر، احساس و خواسته تو چیست»😍
❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اون روز تا شب همه میرقصیدن و شاد بودن ولی من برای خودم و دل
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
تا شب پا به پای بقیه کار کردم حالم اصلا خوب نبود بخاطر شهربانو هم کسی جرات نمیکرد کمکم کنه یا حرفی بزنه
نمیدونم چرا زن اول سیفی اصلا حرفی نمیزد انگاری تو خونه همه از شهربانو حساب میبردن
شب که سیفی آمد خونه و من رو با اون حال مشغول جارو زدن دید اخماش رفت تو هم ولی تا آمد حرف بزنه شهربانو با مظلوم نمایی گفت که خودم خواستم به بقیه کمک کنم و با چرب زبونی سیفی رو رام کرد و به من دستور داد که برم براشون چایی بیارم
از فردای اون روز طبق دستورات شهربانو هر کاری میکردم
حق اعتراض نداشتم
شهربانو حتی اجازه نمیداد که بچه هایش به من نزدیک بشن
یک ماه از ازدواجم گذشته بود که
مادر سیفی بازم آمد اونجا و بهم میگفت باید بچه دار بشم
ولی دلم نمیخواست با رفتارهای شهربانو این اتفاق بیافته
حتی روزی که رفتم خونه آقام و از رفتار شهربانو و اذیت های سیفی گفتم پدرم حسابی بهم ناسزا گفت و منو رد کرد که برم خونه سیفی
.
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚 داستان کوتاه
مشهدی رحیم باغ زردآلویی کنار جاده ترانزیت دارد. روزی به پسرش جعفر که قصد رفتن به سربازی دارد پندی میدهد. میگوید: پسرم، هر ساله در بهار وقتی درختان شکوفه میدهند و در تابستان میوهشان زرد شده و میرسد، رهگذران زیادی خودروی خود را متوقف کرده و با درختان من عکس یادگاری میگیرند ولی دریغ از مسافری که در پاییز و زمستان بخواهد این درختان را یاد کند، جز پدرت که باغبان آنهاست. در زندگی دنیا هم دوستان آدمی چنیناند، اکثر آنها رهگذران جاده زندگی هستند و هرگاه پولی یا جمالی بر تو بود که با آن بر آنان زینتی نقش بندد و یا سودی رسد، به تو نزدیک میشوند و تبسم مینمایند و در آغوشات میکشند، آنگاه هرگز از آغوش آنها حس حرارت بر وجود خود مکن که لحظهای بیش کنار تو نخواهند ماند، اما والدین تو بسان باغبان عمر تو هستند که تو ثمره تلاش وجود آنان هستی. آنان هرگز در روزهای سرد و گرم زندگی از کنار تو دور نخواهند شد و بالاترین باغبان خالق توست که بعد از مرگ آنان نیز همیشه همراه تو خواهد بود. دوستان عکس یادگاریات را بشناس و بر آنان هرگز تکیه نکن!
🍃🍃🍃🌼🍃
*
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli