❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اون روز تا شب همه میرقصیدن و شاد بودن ولی من برای خودم و دل
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
تا شب پا به پای بقیه کار کردم حالم اصلا خوب نبود بخاطر شهربانو هم کسی جرات نمیکرد کمکم کنه یا حرفی بزنه
نمیدونم چرا زن اول سیفی اصلا حرفی نمیزد انگاری تو خونه همه از شهربانو حساب میبردن
شب که سیفی آمد خونه و من رو با اون حال مشغول جارو زدن دید اخماش رفت تو هم ولی تا آمد حرف بزنه شهربانو با مظلوم نمایی گفت که خودم خواستم به بقیه کمک کنم و با چرب زبونی سیفی رو رام کرد و به من دستور داد که برم براشون چایی بیارم
از فردای اون روز طبق دستورات شهربانو هر کاری میکردم
حق اعتراض نداشتم
شهربانو حتی اجازه نمیداد که بچه هایش به من نزدیک بشن
یک ماه از ازدواجم گذشته بود که
مادر سیفی بازم آمد اونجا و بهم میگفت باید بچه دار بشم
ولی دلم نمیخواست با رفتارهای شهربانو این اتفاق بیافته
حتی روزی که رفتم خونه آقام و از رفتار شهربانو و اذیت های سیفی گفتم پدرم حسابی بهم ناسزا گفت و منو رد کرد که برم خونه سیفی
.
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚 داستان کوتاه
مشهدی رحیم باغ زردآلویی کنار جاده ترانزیت دارد. روزی به پسرش جعفر که قصد رفتن به سربازی دارد پندی میدهد. میگوید: پسرم، هر ساله در بهار وقتی درختان شکوفه میدهند و در تابستان میوهشان زرد شده و میرسد، رهگذران زیادی خودروی خود را متوقف کرده و با درختان من عکس یادگاری میگیرند ولی دریغ از مسافری که در پاییز و زمستان بخواهد این درختان را یاد کند، جز پدرت که باغبان آنهاست. در زندگی دنیا هم دوستان آدمی چنیناند، اکثر آنها رهگذران جاده زندگی هستند و هرگاه پولی یا جمالی بر تو بود که با آن بر آنان زینتی نقش بندد و یا سودی رسد، به تو نزدیک میشوند و تبسم مینمایند و در آغوشات میکشند، آنگاه هرگز از آغوش آنها حس حرارت بر وجود خود مکن که لحظهای بیش کنار تو نخواهند ماند، اما والدین تو بسان باغبان عمر تو هستند که تو ثمره تلاش وجود آنان هستی. آنان هرگز در روزهای سرد و گرم زندگی از کنار تو دور نخواهند شد و بالاترین باغبان خالق توست که بعد از مرگ آنان نیز همیشه همراه تو خواهد بود. دوستان عکس یادگاریات را بشناس و بر آنان هرگز تکیه نکن!
🍃🍃🍃🌼🍃
*
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اون روز تا شب همه میرقصیدن و شاد بودن ولی من برای خودم و دل
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
حرفای شهربانو باعث شده بود که سیفی بهم بدبین بشه خسته بودم و تنها شده بودم افسرده بودم حسابی
رابطه های سیفی خیلی وحشتناک بود ودردهای زیادی میکشیدم
شهربانو خیلی اذیتم میکرد
یه مدت همسر اول سیفی ازم دفاع کرد که باعث شد اونم از سیفی کتک بخوره
این وسط هم مادر سیفی بهم گیر داده بود چرا بعد یکسال هنوز بچه دار نشدی و زخم زبونای اون هم بود
از اینکه مادرم بهم سر نمیزد و یادم نمیکرد دل شکسته بودم
تصمیم گرفتم که بزارم باردار شم
دو هفته از آخرین ارتباطم با سیفی گذشت بود. که حس میکردم حالم زیاد خوب نیست
و چون تو خونه کسی بهم اهمیت نمیداد تصمیم گرفتم که تنهایی برم بهداری که ای کاش این کار رو نمیکردم
اول صبح چادرمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون و رفتم بهداری بعداز اینکه خانم دکتر معاینم کرد و بهم گفت که باردارم میخواستم برگردم عمارت و به سیفی بگم که تو راه برادر نارین رو دیدم و اسرار کرد که منو برسونه
و چون هوا خیلی سرد بود قبول کردم
وقتی که رسیدیم دم خونه شهربانو و دخترش دم در بودن و دیدن که من از ماشین پیاده شدم
و تا زمانیکه سیفی بیاد خونه هر چی بهش گفتم که تصادفی دیدمش باور نکرد و آبروم رو برد جلو همه
شب که سیفی آمد هم میخواست کتکم بزنه که بهش گفتم باردارم
اما شهربانو با وقاحت تمام جلو همه گفت که از کجا معلوم بچه من برا سیفی باشه
و از اون بدتر این بود سیفی هم حرفش رو باور کرد و شبانه منو برد خونه پدرم و ولم کرد و گفت که منو طلاق میده
اشتباهات همسرداری
⁉️ علت بالا رفتن طلاق عاطفی و رسمی⁉️
🌀چون بسیاری مردان "زن فقیر "
و بسیاری از زنان "شوهر فقیر" هستند!!!
✔️ بسیاری از مادران دخترانشان را برای خانه داری تربیت میکنند،
نه برای یار و همسر شدن.
🔴این مادران غافلند از اینکه دامادشان اول همدل و همسر میخواهد نه آشپز !!
👈غذا را میتوان از بیرون خرید ولی دلدار را نه!
✅ یا پسرانشان را جوری تربیت میکنند که عاقبتش "شوهرفقیری" عروسشان است،
👈ماشین دارد ، خانه دارد ، طلا میخرد ولی همدم نیست ، شانه ای برای گریه کردن نیست .
✅ همسری که چند نوع قندان در جهیزیه اش است و همه همیشه شسته و مرتب هستند و پر از قند
👈ولی یک چای سحر یا دم عصر با همسرش نمیخورد.
🌀قطعا طرف مقابلش "همسرفقیر" است .
جالب است بعضی ها برای شکستن این قندان بلامصرف ناراحت هم میشوند .
🔻بعضی ها کباب پز دارند
خیلی هم مواظبند نشکند یا خراب نشود
ولی هیچگاه فکر نمیکنند که با این ، کبابی بپزم و یک عصر با همسرم تو حیاط نوش جان کنیم و لذت ببریم .
❓خش دل همسر مهمتر است یا خش روی ماشین؟
واقعا ماشینی که مواظبش باشی خانمت درب آن را محکم به هم نزند
ولی در عوض دلش را در آن میشکنی به درد چه میخورد؟
میخوام بهت بگم :
وقتی هستی همه چیز فرق داره…
همه چیز قشنگتره…
خوشیا طولانیترن، غما کمترن…
خندههامون بیشتره،شنیدن چرت و پرتامون شیرینه...
ساندویچهای ارزون کنار خیابون خوشمزهترن..
خیابونا واسه من قشنگترن،آدما خوشحالترن…
میخوام بگم فارغ از جا و مکان با تو همه چی خوبه…
همه چی…!
پ.ن: خاطرات خیلی عجیب هستند...
گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم
**
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
📚 داستان «چوب و پیاز و سکه»
گناهکاری را نزد حاکم بردند...
حاکم گفت: یکی از این سه مجازات را انتخاب کن: «یا یک من پیاز بخور، یا ۱۰۰ سکه بده، یا ۵۰ چوب بخور!»
مرد با خودش گفت: « وقتی میشود پیاز خورد کدام عاقلی چوب میخورد یا پول میدهد؟»
برایش پیاز آوردند...
دو پیاز که خورد، دهانش سوخت.
گفت: «درد چوب از پیاز کمتر است، چوب بزنید!»
هنوز ده چوب نزده بودند که اشکش درآمد و با خودش فکر کرد: «آدم عاقل تا پول دارد، چرا چوب بخورد؟!»
۱۰۰ سکه داد و آزاد شد...
حاکم گفت: «کار آخر را اگر اول انجام میدادی لازم نبود هم چوب را بخوری، هم پیاز را و در آخر سکه هم بدهی!!»
این خلاصهی بسیاری از تصمیم گیریهای ماست، در آخر کار و بعد از صرف هزینه بسیار، همان کاری را انجام میدهیم که باید اول انجام میدادیم!!
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد حرفای شهربانو باعث شده بود که سیفی بهم بدبین بشه خسته بودم
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
از بعد رفتن سیفی پدرم هر چی دلش خواست بهم گفت
بعدم منو کنارم مادرم ول کرد و رفت
به آغوش مامانم پناه بردم و گریه کردم و بهش گفتم که همه حرفاشون دروغه
و من رو اونروز برادر نارین رسوند
و مادرم بهم گفت که هیچی نگم تا فردا بره پیش نارین
اون شب تا صبح خواب به چشمام نیومد و فقط گریه میکردم
فردا صبح مامانم رفت پیش نارین و با هم آمدن پیشم
وقتی همه رو برا نارین هم گفتم
گفت که میره با برادرش حرف بزنه و اونو بیاره برا شهادت
و چند ساعت بعدش مادرم و نارین رفتن با هم
هر چی دعا بلد بودم خوندم تا فقط این ماجرا هام به خیر بشه
شب بود که هر دوتاشون ناراحت برگشتن
و بهم گفتن که با داداش نارین رفتن پیش سیفی و برادر نارین شهادت داده
ولی شهربانو منکر این شده که اون مرد که با من دیده برادر نارین بوده
و سیفی هم گفته من زن خیانتکار نمیخوام فقط طلاقش میدم
نه اینکه از زندگی با سیفی خیلی راضی باشم ولی از اینکه اینجوری بهم تهمت زده بودن دلم شکسته بود
شهر بانو با این کارش آبروم رو برده بود
پدرم باهام حرف نمیزد حتی نگاهمم نمیکرد