❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد نارین گفت خیالت راحت تو هر گناهی کرده باشی مطمئنم این یه قل
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
اومدم جواب شهربانو رو بدم ولی یادم افتاد به حرفای نارین و بهش چیزی نگفتم و فقط با صدای آرومی به سیفی گفتم آقا من از صبح تو آشپزخونه بودم و کارا رو کمک سکینه انجام دادم میتونید برید ازش بپرسید.
سیفی سری تکون داد و گفت اشکال نداره برو تو اتاقت ولی بار آخرت باشه بدون اجازه ی من جایی میری.
چشمی گفتم و زیر نگاه های تیز شهربانو به طرف اتاقم رفتم تا قبل اومدن مهمونا لباسامو عوض کنم و آماده بشم.
وقتی آماده شدم و از اتاق بیرون اومدم اقدس اومد جلوم و آروم گفت ببین حواست به این شهربانوی آب زیرکاه باشه. درسته که همچین عاشق چشم و ابروی تو هم نیستم ولی دیگه من حوصله ی دردسر تو این خونه رو ندارم. این هر زمان که بتونه زهرشو میپاشه. آسه برو آسه بیا که برات دردسری درست نشه. سرتو بنداز پایین و باهاش یکی به دو هم نکن.
_ والا اقدس خانم من کاریش ندارم خودش پیله کرده به من. البته تا حدودی بهش حق میدم من اومدم هووش شدم و اون الان منو دشمن خودش میبینه ولی من واقعا چاره ای نداشتم وگرنه دلم نمیخواست پا تو زندگی شما دو تا بذارم.
+ میدونم دختر. ما هممون محکومیم به این زندگی ولی خیلیم نمیخواد دلت برای شهربانو بسوزه. اون این زندگی حقشه. خلاصه حواست به خودت باشه.
_ چشم ممنون که به فکرم هستی.
اقدس قیافه ای گرفت و گفت حالا فکر نکنی برام مهمیا ولی حوصله جنگ و جدل ندارم.
از حالت قیافش خندم گرفت و گفتم در هر صورت بازم ممنون.
اگه خدایی حساب میکردم به نظر نمیومد اقدس آدم بدی باشه. تو این چند مدتی که اونجا بودم به جز تنفرش از شهربانو ندیده بودم به کسی چپ نگاه کنه. تازه با همون شهربانو هم کاری نداشت و سرش بیشتر تو لاک خودش بود.
همونطور که تو ایوون طبقه ی بالا ایستاده بودم و به سیفی که تو حیاط ایستاده بود نگاه میکردم پیش خودم فکر میکردم این مرد چقدر بی معرفته که رو زن به این خوبی دوباره زن گرفته. تو فکر و احوالات خودم بودم که مهمونا سر رسیدن. سریع دویدم رفتم پایین تا سلام کنم.
مهمونا نزدیک پونزده بیست نفر بودن. رفتم جلو و سلام و علیک کردم و بعد کنار سکینه و اقدس ایستادم. سکینه هم تند تند زیر گوشم حرف میزد و معرفیشون میکرد.
#سیاست_همسرداری 💕🌱
🔹دوست عزیزی که همسرتون با خانم ها ارتباط کاری دارن بخونید مطمنم نتیجه میگیریم ..
🔵ببینید ی مثال واضح، وقتی همسرتون محبت نبینه و جای همسر خالی باشه، میاد تو مسیر اتفاقی ی خانم سوار ماشین میشه یا تو محل کار با خانم هم صحبت میشه اونم در حد ی سلام و تشکر..
🔵حالا تجسم کن خانم به راننده با ناز میگه ممنون که منو رسوندین و تشکر و از این حرفها. .
🔷بعد همسر جرقه درش روشن میشه چرا هر بار خانم خودش رسونده جایی اینجوری تشکر نکرده و جوری برخورد کرده که انگار وظیفه اش بوده..
🔵خوب خانم عزیز این جام شوهر داره پر میشه اونم توسط ی غریبه .ببین ی جرقه کوچک زد و آتیش روشن شد ..
پس پر کن جام همسر تو
یا تو اداره آقا خانم صدا میکنه خانم میگه جانم بفرمایید خوب این جرقه در درون همسرتون.
❌تلفن زنگ میزنه شما در جواب همسر :
بله بگو .ها چی شده ..خوب باشه . باشه بابا اه. .
📞این تیپ جواب دادن با جواب دادن :
جانم عزیزم .بفرما.. چشم و...
خانم ها حرف زدنتونو درست کنید ..نگین دیر شده و من چند سال ازدواج کردم از من گذشت و ولش کن .. ماهی رو هر بار از آب بگیری تازه اس .
❌اگر تا حالا اینجوری نبودین الان خجالت میکشین کاری نداره ساده اس ..قدم اول با پیامک شروع کنید .
کم کم پیام محبت بدین بعد به زبان بیارین خودش شروع زندگی خوب و پر کردن جام.
🔵 تکان بخور و شروع کن خودت از این به بعد جام همسر تو پر کن ..زود شروع کن تا دیر نشده
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرداری
راهكار براى برخورد با همسر بداخلاق و عصبی
🔻باورش کن:
بیشتر مردان دل شان می خواهد که همسرشان باورشان کند.
انها دوست ندارند که همسرشان در توانایی ها واستعدادهایشان (مثلا در تامین امنیت ورفاه و…) شک داشته باشد.
با رفتار و گفته هایتان به آن ها بفهمانید که توانایی ومهارت و استعداد و پشتکارشان را باور دارید البته دروغ نگویید بلكه سعى كنيد خصوصيت مثبت وی را پررنگ تر كنيد.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد اومدم جواب شهربانو رو بدم ولی یادم افتاد به حرفای نارین و
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
شبیر خان مرد پنجاه ساله و ثروتمندی بود که این قضیه حتی از سر و وضع خودش و خانوادش مشخص بود و لباسهای فاخری تنشون بود. یه زن داشت و پنج تا بچه و چندین تا نوه که به گفته ی سکینه اون شب همشون هم نیومده بودن.
خلاصه مهمونا رو تعارف کردیم داخل خونه و همون موقع که داشتن وارد مهمون خونه میشدن سر و کله ی شهربانو پیدا شد. یه لباس محلی قرمز پوشیده بود و حسابی به خودش رسیده بود. اومد جلو و با صدای بلند به همه سلام کرد و خوش آمد گفت.
برخلاف اقدس که زن کم حرف و آرومی بود شهربانو همیشه دوس داشت مرکز توجه همه باشه و اعتماد به نفس بالایی از خودش نشون میداد.
محو تماشای لباسای شهربانو و رفتاراش بودم که اقدس سقلمه ای بهم زد و با خنده ی ریزی گفت قیافه ی سیفی رو نگاه کن.
سیفی حسابی اخم کرده بود و با چشم غره داشت شهربانو رو نگاه میکرد.
_ چرا سیفی خان عصبانیه؟
+ بسکه این زن خودنما و وراجه. هزار بار بهش گفته وقتی یکی میاد اینجا یه جور لباس نپوش که انگار داری میری عروسی و با همه گرم نگیر ولی این گوشش بدهکار نیست. فقط میخواد خودشو تو چشم همه فرو کنه. تو دستاشو نگاه کن داره میشکنه. هرچی داشته و نداشته آویزون خودش کرده.
اقدس راست میگفت شهربانو یه عالمه النگو و دستبند و انگشتر انداخته بود و دو تا گردنبند سنگینم روی هم به گردنش آویزون کرده بود و روی لباسش انداخته بود.
خلاصه همگی رفتیم داخل مهمون خونه و دور هم نشستیم. شبیر خان هم از خاطرات حج و زیارتش میگفت و بقیه با اشتیاق به حرفاش گوش میدادن. تو همین حین و بین سیفی گفت والا منم خیلی دوس دارم یه سفر برم ولی نمیدونم تو نبودم زن و زندگیمو به کی بسپارم. من مثل شما پسر بزرگ ندارم و یکم سخته اینجا رو ول کنم.
شبیر خان با لبخند به یکی از پسراش نگاه کرد و گفت حق با شماست خان. منم اگر محمد نبود ول معطل بودم. البته بقیه پسرا هم کمک کردن ولی خب سر زندگی خودشونن و مسئولیت اصلی رو دوش این مرد بوده.
پسرش محمد که تازه توجهم بهش جلب شده بود میخورد بیست و سه چهار ساله باشه و مثل پدرش قدبلند وچارشونه بود وسبیلای پرپشت ومردونش ابهتش رو بیشتر کرده بود.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
꧁༼﷽༽꧂
🎥 تفاوت زن و مرد
🔰 سرعت، برای زن سمّ است!
🔴 #دکتر_حبشی
❤️
آهای خانم آهای آقا
🔹🔸 اگر همسرتان بعد از دعوا می گوید: «منظورم این نبود»،
جواب بدهید: «درست است که چنین منظوری نداشتی، اما طوری رفتار کردی که من این طور احساس کنم.
پس، از این به بعد این کار را انجام نده.»
بازگشت به گذشته و تاکید بر گفته های خود و طرف مقابلتان باعث می شود به جای راه حل، بر آنچه گذشته است تمرکز کنید.
✅شوهرانه
وقتی خانم ها تغییری در خونه یا ظاهر خودشون ایجاد میکنند
انتظار دارند دیده بشن
انتظار دارن عکس العمل شما رو ببینن. تحسین و توجه شما احساس زنده بودن و مورد اهمیت بودن به خانم ها میده
درسته که خانم ها میدونند که شما دوستشون دارید ولی این کافی نیست
باید در موقعیت های مختلف به زبون بیارید
خانم ها عدم عکس العمل رو بی توجهی به حساب میارن...
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد شبیر خان مرد پنجاه ساله و ثروتمندی بود که این قضیه حتی از
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#ادامه_دارد
علاوه براون، موضوعی که سیفی ازم پنهان میکرد برام شده بود یه دغدغه که حتما بفهمم چه اتفاقایی افتاده برای همین صبح روز بعدش بعد صرف صبحانه وقتی سیفی از خونه بیرون رفت رفتم پیش اقدس تا سر صحبتو باهاش باز کنم و ببینم چیزی بهم میگه یا نه.
رفتم در اتاقشو زدم و گفتم اقدس خانم اجازه هست بیام تو؟ دخترش مریم که پنج شش ساله بود صدا زد بیا تو خاله.
رفتم داخل و دیدم اقدس نشسته و داره موهای مریم رو میبافه. از دیدن این صحنه لبخندی رو لبام نشست. بچه که بودم همیشه آرزو داشتم موهام بلند باشه و ننم برام ببافه ولی ننه همیشه موهای ما رو کوتاه میکرد و میگفت تعدادتون زیاده وقت و حوصله ی مو شستن ندارم از کت و کول میوفتم.
اقدس که دید سر پا ایستادم گفت بشین چرا وایسادی؟
_ مزاحم نیستم؟
+ نه بشین برات چای بریزم.
_ دستت درد نکنه.
+ حالا چطور شده اومدی اتاق من؟ کاری داری؟
_ نه اومدم یکم صحبت کنیم. حوصلم سر رفته بود.
اقدس خندید و گفت ببین ما چقدر بدبختیم که باید وقتمونو با حرف زدن با هوو پرکنیم.
_ اگه دوس ندارید من مزاحم نمیشم.
اقدس نفسشو با صدا بیرون داد و گفت نه دختر بشین شوخی میکنم.
اقدس دو تا چایی ریخت و با هم خوردیم و یکم درمورد مهمونی شب گذشته و خانواده ی شبیر خان حرف زدیم تا کم کم بحث کشیده شد سمت شهربانو و گفتم راستی اقدس اشکال نداره یه سوال بپرسم؟
+ تا چی باشه!
_ این شهربانو چجوری وارد این خونه شد؟
اقدس خندید و گفت با جفت پاهاش.
_ جدی میگم اقدس. یعنی چی شد که سیفی خان گرفتش؟ البته اگه ناراحت نمیشی بگو.
اقدس یکم به فرش خیره شد و گفت والا چه عرض کنم. از
همون روز اول…
با کنجکاوی به کلماتی که از دهنش خارج میشد زل زده بودم تا ببینم چی دورم داره میگذره ولی اقدس انگار یه چیزی جلوشو گرفت و حتی جملش رو کامل نکرد و گفت اصلا ول کن این حرفارو. من و شهربانو هم مثل تو یه روزی بی چون و چرا زن سیفی شدیم.
_ پس چرا یه جوری همتون درمورد شهربانو حرف میزنید؟
+ شهربانو هوومه میخوای چجوری درموردش حرف بزنم؟
قبل اینکه دوباره حرفی بزنم و سوالی بپرسم اقدس از سر جاش بلند شد و گفت ببخشید باید برم محمد(پسرش) رو حموم کنم.