eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.6هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
📜 🩷 آقا مگه نمیدونی ننه ناخوشه؟ اومدم یکم بهش برسم زود سر پا بشه. آقام رو کرد به خواهر کوچیکم و گفت: مگه تو چلاقی؟ با این دار درازت هنوز نمیتونی کارای خونه رو بکنی؟ _ آقا چکارش داری خودم دوس داشتم بیام. آقا سری تکون داد و اول رفت سمت خونه ی نارین. با خودم گفتم تو اینقدر بی معرفتی که زنت مریضه و به جای اینکه اول بری حال اونو بپرسی راهتو کج میکنی سمت نارین بعد از یه بچه چه توقعی داری!؟ تو اون مدتی که خونه ی آقام بودم متوجه شدم وضعیت از قبل هم بدتر شده و آقام هیچ توجهی به ننه نداره و فقط دور نارین و بچه هاش میگرده. ننه انگار عقده ی اینو داشت که یکی بهش توجه کنه و محبت ببینه منم هرکاری از دستم برمیومد انجام میدادم. دو روز که گذشت حالش خیلی بهتر شده بود برای همین تصمیم گرفتم سیفی که اومد دیگه باهاش برگردم. اون دو روز گذشت و خبری از سیفی نشد. پیش خودم گفتم حتما کار داشته نرسیده بیاد یا یادش رفته. حالا که نیومد بهتر، بیشتر میتونم به ننه و بچه ها برسم ولی روز بعدو بعدترشم خبری ازش نشد. دیگه داشت بهم برمیخورد. پیش خودم گفتم اصلا یادش نیست یه سوری ای هم وجود داره. میخواستم خودم برگردم ولی یادم افتاد به حرف سیفی که گفته بود با آقات برگرد و ترسیدم تنها برم دعوام کنه. خلاصه تصمیم گرفتم بگم آقام ببرتم خونه. وقتی آقام از بیرون اومد بهش گفتم و منو رسوند. وارد خونه که شدم مثل همیشه هر کس مشغول یه کاری بود. از پله ها که رفتم بالا شهربانو جلوم سبز شد و گفت به به بالاخره پس تشریف آوردید؟ _ سلام. سیفی خان خونه نیست؟ همون موقع دختر اقدس که اونجا وایساده بود گفت بابام چند روزه رفته شهر. _ آهان بهم نگفته بود. قرار بود بیاد دنبالم. شهربانو با پوزخند گفت: دیگه آدم که جایی اضافی باشه نبودشم زیاد احساس نمیشه. یادش رفته بهت خبر بده. رفتم جلوتر و گفتم شهربانو تو چه مشکلی با من داری؟ من چکارت کردم؟ هووتم درست ولی تو که میدونی اجازه ی انتخاب نداشتم وگرنه من زندگی ننم رو دیدم و میدونم چه حسی داری. شهربانو صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت: اولا که منو با ننه ی دخترزات مقایسه نکن من دوتا پسر دارم مثل شاخ شمشاد. بعدم با این حرفا هرکسو بتونی گول بزنی منو نمیتونی.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد آقا مگه نمیدونی ننه ناخوشه؟ اومدم یکم بهش برسم زود سر پا ب
📜 🩷 مستاصل سری تکون دادم و از کنارش رد شدم و به اتاقم رفتم. همین که وارد اتاق شدم دیدم سه تا کاغذ داخل افتاده. بازم نامه های فدایت شوم بود و توش نوشته بودم که چقدر خوب شد که اومدی خونه آقات و تونستم این چند روز راحت تر ببینمت و از این صحبتا. همونطور که داشتم میخوندمشون صدای شهربانو رو از بالای سرم شنیدم. _ به به چشمم روشن. سیفی میدونه زنش با مرد غریبه دل و قلوه میده؟ از ترسم کاغذا رو مچاله کردم و گفتم به خدا من نمیدونم اینا رو کی میندازه! من اصلا تا حالا با مرد غریبه هم کلامم نشدم. شهربانو کاغذو از دستم کشید شروع کرد به خوندن و با صدای بلند گفت: آره تو که راست میگی. بیاید، بیاید ببینید سوری خانم مظلوم چه بی آبرویی از آب درومد. با التماس گفتم: شهربانو تو رو خدا یواش به جون ننم قسم من گناهی ندارم ابروی منو الکی نبر ولی مگه شهربانو دست بردار بود؟ کم کم همه در اتاق جمع شدن. ننه سیفی اومد جلو و گفت باز چی شده معرکه گرفتی شهربانو. اینجا چی میخواید؟ همه برن سر کارشون. اهالی خونه با نگاهایی که از صد تا فحش و ناسزا بدتر بود متفرق شدن. شهربانو گفت معرکه رو عروس جون جونیتون گرفته. ببین زن شوهر دار چجوری رفته بوده پی هرزگیش. ننه سیفی داد زد زبون به دهن بگیر زن. هر چرت و پرتی رو به زبون نیار. + مگه دروغ میگم؟ بیا خودت ببین. کاغذا رو داد دست ننه سیفی. ننه سیفی که سواد نداشت با تردید گفت این چیه؟ + نامه ی فدایت شوم از طرف معشوقه ی سوری خانم مظلوم و باحیاتون. حتی توش نوشته که این چند روز که مثلا خونه ی باباش بوده همدیگه رو میدیدن. ننه سیفی با چشمای گرد شده نگاهی به من انداخت و گفت: چی میگه این؟ _ وجیهه خانم به یگانگی خدا یه نفر داره اذیتم میکنه. من روحمم از این موضوع خبر نداره. نمیدونم کار کیه که این نامه هارو میندازه تو اتاقم. شهربانو گفت: هه! پس اعتراف میکنی که بار اولتونم نیست. بذار سیفی پاش برسه اینجا، مث سگ میندازتت تو کوچه. ننه سیفی داد زد: بسه برو بیرون شهربانو. شهربانو جلوی ننه ایستاد و گفت: به نفعته پشتشو نگیری وگرنه عاقبت خوبی در انتظار تو هم نیست.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد مستاصل سری تکون دادم و از کنارش رد شدم و به اتاقم رفتم. هم
📜 🩷 از طرز حرف زدنش با ننه سیفی خیلی تعجب کرده بودم. این زن انگار حرمت هیچکس رو نداشت و نفسش از جای گرم بلند میشد. وقتی از اتاقم بیرون رفت با گریه گفتم: وجیهه خانم تورو خدا شما دیگه این حرفا رو باور نکنید. ننه سیفی نشست رو زمین و گفت: چجوری این کارو کردی زن؟ مگه پسر من در حقت بدی کرده بود که اینجوری جوابشو دادی؟ الان سیفی بیاد چی جوابشو بدم! بی آبرومون کردی. از دست این زنیکه همه هم فهمیدن چه خبر شده. حالا میشیم نقل و نبات دهن مردم. وقتی دیدم حرفامو باور نمیکنه اشکامو پاک کردم و گفتم: کافر همه را به کیش خود پندارد. من تا الان خفه خون گرفته بودم و گفتم به من ربطی نداره ولی دیگه ساکت نمیشینم. اگه کسی هم خطایی کرده باشه اون شهربانوئه نه من. همین چند روز پیش خودم تعقیبش کردم دیدم رفت بیرون و بعد با یه مرد غریبه پشت و پناها داشت حرف میزد. ننه سیفی با عصبانیت از سر جاش بلند شد و در حالی که نامه ها تو دستش بودن گفت: من نمیدونم کدومتون راست میگید و کدوم دروغ. اینا پیش من میمونه تا سیفی که اومد تکلیفتونو مشخص کنه. دیگه بیشتر از این بهش التماس نکردم و از اتاق بیرون رفت. ترس همه ی وجودمو گرفته بود ولی نباید ضعف نشون میدادم که باورشون بشه من گناهکارم. خودمو جمع و جور کردم و به آشپزخونه رفتم. سکینه و دختراش در حال کار کردن بودن. سکینه تا چشمش بهم افتاد با نگرانی اومد جلو و گفت: خوبی سوری خانم؟ _ خوبم سکینه نگران نباش. سکینه اطرافشو پایید و با صدای آرومی گفت: از روز اولی که پاتو گذاشتی تو این خونه نگرانت بودم که اسیر این مار غاشیه شدی. میدونستم آروم نمیشینه. این زنم مثل خانوادش خرده شیشه داره. چند بارم اومدم بهت هشدار بدم ولی ترسیدم حرفی بزنم. تو نباید باهاش درمیوفتادی خانم. _ سکینه من کاری نکردم اونه که ول کن من نیست ولی دیگه ساکت نمیشینم. اصلا از کجا معلوم این قضیه زیر سر خودش نباشه!؟ همین سمیه شاهده که اون روز تو حیاط دنبالش رفتم و تعقیبش کردم. هرچند که به هیچکس نگفتم چی دیدم ولی دیگه پنهانش نمیکنم. خودم دیدم با یه مرد داشت یواشکی حرف میزد. سکینه زد تو صورت خودش و گفت: خدا منو مرگ بده.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد از طرز حرف زدنش با ننه سیفی خیلی تعجب کرده بودم. این زن ان
📜 🩷 خانم تو رو خدا یه وقت جلوی سیفی خان و وجیهه خانم یا شهربانو اسم سمیه رو نیاریا. از نون خوردن نندازمون. _ نگران نباش چیزی نمیگم. سکینه همونطور که زیر لب نچ نچ میکرد و غذا رو هم میزد گفت: من میدونم تو شیرپاک خورده ای دروغ نمیگی ولی آخه مطمئنی؟ _ مطمئنم سکینه. با چشمای خودم دیدم. + نفهمیدی کی بود؟ _ نه از پشت دیدمش. یه مرد قد بلند و چهارشونه بود. + اینطوری که نمیشه فهمید کی بوده. دختر میترسم نتونی ثابتش کنی دعوای ناموسی راه بیوفته دودمان خودتو به باد بدی. خانواده ی شهربانو خیلی شَرّن. _ مجبورم سکینه. وگرنه با این تهمتایی که بهم زده معلوم نیست چی سرم بیاد. * تو اون چند روزی که این اتفاقات افتاده بود تا زمانی که سیفی بیاد یه جو خیلی سنگینی تو خونه حاکم بود. به وضوح میدیدم که چقدر همه درموردم پچ پچ میکنن و از همه بدتر رفتارای شهربانو بود که هرجا مینشست هر ثانیه داشت درمورد من حرف میزد. تنها کسایی که باهام رفتار بهتری داشتن و حرف شهربانو رو باور نکرده بودن سکینه و اقدس بودن. بالاخره بعد از سه روز سر و کله ی سیفی پیدا شد. اون روز همین که از بیرون صدای حرف زدنش با مش حسن رو شنیدم سریع از سر جام بلند شدم تا برم پیشش و قبل از اینکه شهربانو پرش کنه موضوع رو بهش بگم. وارد حیاط که شدم وقتی سیفی چشمش بهم افتاد با لبخند اومد سمتم و بعد سلام و علیک گفت: ببخشید نتونستم بیام پِیِت یه دفعه کار پیش اومد. مادرت بهتره؟ اومدم جوابش رو بدم که از پشت سرم صدای شهربانو رو شنیدم که گفت: اتفاقا تو نبودت به سوری خانم خیلیم خوش گذشته. سیفی گفت: دوباره چه خبر شده؟ گفتم آقا سیفی اینجا نمیشه صحبت کرد. لطفا بیاین بریم داخل. شهربانو خندید و گفت: دیگه کوس رسوایی تو همه جا زده شده. از کی میخوای پنهانش کنی؟ سیفی با اخم گفت: باز من پامو از این خراب شده بیرون گذاشتم شما افتادید به جون هم؟ قبل اینکه من فرصت کنم چیزی بگم شهربانو تند و تند شروع کرد با آب و تاب به تعریف کردن قضیه و چهارتا هم گذاشت روش. لحظه به لحظه صورت سیفی آشفته ترو ترسناکتر میشد. اونهمه حرف آماده کرده بودم ولی تنها چیزی که تونستم بگم این بود که دروغ میگه.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد خانم تو رو خدا یه وقت جلوی سیفی خان و وجیهه خانم یا شهربان
📜 🩷 هنوز جملم تموم نشده بود که کشیده ی محکمی به صورتم خورد و از شدتش تعادلمو از دست دادم و پخش زمین شدم. صدای نعره ها و بد و بیراه های سیفی خونه رو میلرزوند. مش حسن اومد جلو و سعی کرد جلوی سیفی رو بگیره ولی انگار خون جلوی چشمشو گرفته بود و هیچکس جلودارش نبود. همه اهل خونه ریخته بودن بیرون و کتک خوردن منو تماشا میکردن. احساس میکردم با هر ضربه ای که میخورم تمام استخونام خورد میشه. کم کم چشمام تار و گوشام سنگین شدن. انگار همه ی صداها رو از دور میشنیدم. فقط دیدم ننه سیفی اومد جلوم ایستاد و دیگه چیزی نفهمیدم. چشمامو که باز کردم دیدم تو اتاق ننه سیفی هستم. اومدم از سر جام بلند شم ولی همه ی تنم به شدت درد میکرد. بغض گلومو گرفته بود. سیفی حتی مهلت نداد من حرفی بزنم و از خودم دفاع کنم. ده دقیقه ای گذشت و سکینه وارد اتاق شد. چشمش که بهم افتاد اشکاش سرازیر شدن و زیر لب گفت:خدا ازش نگذره به حق فاطمه ی زهرا، ببین دختر طفل معصومو به چه روزی انداخته. با دیدن سکینه منم گریم گرفت و گفتم: دیدی سکینه! حرف اون فتنه اینجا از همه چیز مهمتره. سکینه همونطور که سعی داشت آب میوه رو بهم بخورونه گفت: خدا بزرگه دخترم. الان آقا تو اتاقشه و وجیهه خانم داره باهاش حرف میزنه بلکم آرومش کنه. خدا پدرشو بیامرزه اگه جلوی آقا رو نگرفته بود الان زنده نبودی. _ کاش جلوشو نگرفته بود و میذاشت از شر این زندگی راحت بشم. + نگو سوری جانم. خدا نکنه. توکلت به خدا باشه. ان شاالله حل میشه. دیگه چیزی نگفتم و بعد خوردن چند قلپ از آب میوه به پنجره ی رو به روم خیره شدم. خوب میدونستم که اگه سیفی هم ازم بگذره دیر یا زود قضیه به گوش آقام میرسه و اونوقت دیگه معلوم نیست چه بلایی سرم بیاد. سکینه که دید حال خوشی ندارم دیگه حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت. تا شب تو اون اتاق لعنتی حبس بودم و حتی ننه سیفی هم نیومد یه سر بهم بزنه. فقط هر از گاهی سکینه یا دخترش میومدن برام یه چیزی میاوردن که گرسنه نمونم. ازشون که میپرسیدم بیرون چه خبره میگفتن هنوز نمیدونیم. هیچ صدایی هم از بیرون نمیومد و سکوت مطلق بود. انگار که هیچوقت هیچ سکنه ای تو اون خونه وجود نداشته.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد هنوز جملم تموم نشده بود که کشیده ی محکمی به صورتم خورد و از
📜 🩷 هوا دیگه تاریک شده بود و حسابی کلافه شده بودم و دستشویی هم داشتم برای همین با سختی از سر جام بلند شدم و ترسون و لرزون از اتاق سرکی کشیدم تا ببینم اگر اوضاع خوبه برم دستشویی. اتاقا روشن بودن ولی صدایی ازشون نمیومد. پاورچین پاورچین رفتم جلو. به در مهمون خونه که رسیدم صدای آروم حرف زدن سیفی رو شنیدم. دلم میخواست برم جلوتر و ببینم چی میگه ولی از ترسم سریع رد شدم و رفتم دستشویی. کارم که تموم شد و بیرون اومدم دیدم شهربانو جلو روم وایساده. حالم از قیافش بهم میخورد. اومدم بهش بد و بیراه بگم که انگشتشو روی بینیش گذاشت و گفت: هیسسس آروم. اگه سیفی صداتو بشنوه تکه بزرگت گوشته. _ از کی تا حالا تو دلسوز من شدی؟ برو گمشو اون طرف. + دور بر ندار. فقط نمیخوام چون من این خبرو بهش دادم خونت بیوفته گردنم. از من میشنوی تا وقت هست دمتو بذار رو کولت و از اینجا فرار کن. سیفی خیلی عصبانیه. پی باباتم فرستاده، اگر باباتم غیرت داشته باشه مطمئنا لب همین باغچه گوش تا گوش سرتو میبره. از حرفاش ترس به دلم افتاد. _ خدا لعنتت کنه شهربانو. تو میدونی من بی گناهم. اصلا این کار زیر سر خودته. تو خودت ریگ به کفشته. کاری که خودت میکنی رو زدی به نام من. من دیدمت با مرد غریبه خلوت کرده بودی و پچ پچ میکردی چیزی نگفتم ولی تو با دروغ بهم تهمت زدی. تا قیامت ازت نمیگذرم. یه لحظه رنگ از روش پرید و گفت: خفه شو دروغگو. حیف من که نگران جون تو هستم. بذار خونتو بریزن همه از دستت راحت بشن. اینو گفت و از کنارم رد شد و برگشت داخل. همون موقع سکینه بدو بدو اومد سمتم و گفت: خانم ترسیدم تو اتاق نبودی. این زن چی بهت میگفت؟ حرفای شهربانو رو تکرار کردم و گفتم:سکینه من میترسم. شهربانو راست میگه اینا منو زنده نمیذارن. سکینه که حسابی نگران شده بود گفت: تو برگرد تو اتاق وجیهه خانم تا من برم باهاش یواشکی حرف بزنم ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم. با ترس و لرز برگشتم تو اتاق و منتظر نشستم تا ببینم چه بلایی قراره سرم بیارن. آینه ی روی طاقچه رو برداشتم و نگاهی به صورتم انداختم. رد انگشتای سیفی رو صورتم مونده بود و متورم و کبود شده بود. چند لحظه بعد ننه سیفی با سکینه اومدن داخل. ننه سیفی وقتی صورتمو دید یه جوری صورتش رو جمع کرد که انگار دلش ریش شده ولی سریع روشو ازم گرفت و رفت تو قیافه.
⊰━━━⊰ ≼ِ✺ ✺≽ ⊱━━━⊱ 🗓 ۱۷ بهمن | دلو ۱۴۰۳ 🗓 ۶ شعبان ۱۴۴۶ 🗓 5 فوریه 2025 🌹 امروز متعلق است به: 🔸امام موسي بن جعفر حضرت كاظم عليه السّلام 🔸السلطان ابالحسن حضرت علي بن موسي الرضا عليهما السّلام 🔸جواد الائمه حضرت محمد بن علي التقي عليهما السّلام 🔸امام هادي حضرت علي بن محمد النقي عليهما السّلام 📆 روزشمار: ▪️5 روز تا ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام ▪️9 روز تا ولادت حضرت صاحب الزمان (عج) ▪️24 روز تا آغاز ماه مبارک رمضان ▪️33 روز تا رحلت ام المومنین حضرت خدیجه علیها السلام ▪️38 روز تا ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام ❇️ روز ۱۰۰ مرتبه: یا حَیُّ یا قَیّومُ ای زنده،‌ ای پاینده ❇️ ذکر بعد از نماز صبح ۵۴۱ مرتبه که موجب عزّت در دین میگردد ❇️ روز به اسم موسی بن جعفر (ع) و علی بن موسی (ع) و محمد بن علی (ع) و علی بن محمد (ع) است. روایت شده در این روز این چهار امام خوانده شود. ذکر روز چهارشنبه می‌شود. 📚 شب : طبق آیه ی ۷ سوره می‌باشد. ⛔️ برای و دادن روز مناسبی نیست. ⛔️ برای و روز مناسبی نیست. ⛔️ برای گرفتن روز مناسبی نیست. ✅ برای روز مناسبی است‌. ✅ برای و روز مناسبی است. ✅ برای و روز مناسبی است‌‌‌. ✅ امشب برای خوب است. ⛔️ برای رفتن روز مناسبی نیست. 🔰زمان : از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶عصر تا عشای آخر. 🌺 🌺 دعا جهت دفع بلا که میتوانید گذشته از سوار شدن بر وسایل نقلیه آن را بخوانید و به راحتی و با توکل بر خدا سوار اتومبیل خود شوید. در المحاسن از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده اند که هر کس هنگام سوار شدن بر وسیله اي بگوید: بِسْمِ‏ اللَّهِ‏ وَ لَا حَوْلَ‏ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ‏ خود و وسیله اش تا زمانی که از آن پیاده شود در حفظ خداوند باشد و از آفات و بلایا ایمن گردد. و نیز از آن حضرت آمده که ایشان هنگام سوار شدن این آیه را می خواندند: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ‏ و هم چنین هفت بار سبحان الله و هفت بار الحمد لله و هفت بار لا اله الا الله میگفتند. 🔸امروز روز نیکویی است. 🔸امروز برای شروع کارها پسندیده است. 🔸دید وبازدید با دوستان و خویشاوندان خوب است. 🔸کسی که در این روز بیمار شود خیلی زود بهبود یابد. 🔹کسی که امروز گم شود، پس از چند روز پیدا میشود. 🔹قرض دادن و قرض گرفتن با احتیاط باشد. 🔹کشاورزی و باغبانی وآبیاری و خرید و فروش محصولات زراعی خوب است. 🔹خرید و فروش و تجارت خوب است. 🔸میانجیگیری برای اصلاح ذات البین و رفع اختلافات دوستان و خویشاوندان خوب است. 🔸در این روز، سفر خوب و پسندیده است. 🔸کسی که در این روز متولد شود سعادتمندخواهدشد. اگر خدا بخواهد. 🔸رسیدگی به ایتام  ونیازمندان و بیچارگان خوب است. 🔸صدقه دادن خوب است. 🔹 حجامت وفصد(فصد=رگ زنی)، در این روز باعث رعـشه اعضاء میشود. 🔹رَک اَرقنوع یا به اصطلاح ماه ترکی، قوت روح، امروز در « بـازوی راسـت » است.👈🏻باید مراقب بود که امروز به آن آسیبی نرسد. 🔹مسیر رجال الغیب از میان شـرق و شمـال میباشد.بهتر است هنگام حرکت به سمت محل کار یا در مکانی که حاجتی دارید رو به این سمت نهاده و از ایشان یاری بطلبید.چون کسی در نزد شروع در شغلی و سفری روی خود را به طرف ایشان کند و همت از ایشان طلبد، بدین نهج (صورت): بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم، اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا رِجالُ الغَیبِ. اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیَّتُهاَ الاَرواحُ المُقَدَّسَةِ. اَغیثُونی بِغَوثِهِ و اُنظُروُا اِلَیَّ بِنَظرَةٍ یا رُقَبا یا نُقَبا یا نُجَبا یا اَبدالَ یا اَوتادَ یا غَوث َیا قُطُب👈🏼و به هر زبانی که خواهد، مطلب خواهد و شروع در مدعا کند، البته به مقصود رسد. ☜ صبح05:36 طلوع آفتاب07:01 ☜ ظهر12:18 اذان عصر15:14 ☜ آفتاب17:36 اذان مغرب17:55 ☜ عشاء18:43 نیمه‌شب شرعی23:36 🗓 مخصوص روز است‌‌. ⏰ ذات الکرسی ۲:۰۴ صبح 🤲 خواندن در زمان میشود.
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸صبحتون بخیر 🍃امروزتان عالی 🌸لحظه هاتون زیباتر 🍃از گلهای باغچه 🌸و دلتون پراز شور و شوق 🍃امیدوارم در این 🌸روز معنوی غرق در باران 🍃اجابت دعاهایتان 🌸و مملو از خوشبختی باشیـد سـلام صبح چهارشنبه تون بخیر🌸 🌸🍃‎‌‎﷽🍃🌸
👬 🚫بعضی والدين بخاطر سرگرمی خودشون، كودك رو مجبور ميكنن فحش و ناسزا ياد بگيره🤐 🚫 تازه تو جمع با افتخار از كودك ميخوان تكرار كنه!!!🤐 ♨️اسم الفاظ زشت و بی تربیتی فرزندمون رو شیرین زبونی نذاریم، نخندیم و تشویق نکنیم!👍 ♨️دو روز دیگه بچه بزرگ میشه از شیرین زبونی میفته ولی از بی ادبی نه!😤
🧕رفتار دختر در جلسه اول  1_ هنر نه گفتن را قبل از جلسه خواستگاری بیاموزید! 2_ پوشش مناسب خودتان را انتخاب کنید! 3_ در هر صورت، افراطی آرایش نکنید 4_ استرس را انکار نکنید! 5_ کمی هنر به خرج بدهید! 6_ اصول را فراموش نکنید 7_ سوال بپرسید! 8_ اجازه صحبت کردن بدهید .9_پرحرفی و کم حرفی مفرط را کنار بگذارید .10_ قبل از پاسخگویی به سوالات قدری فکر کنید
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد هوا دیگه تاریک شده بود و حسابی کلافه شده بودم و دستشویی هم
📜 🩷 خانم دستم به دامنتون. به خدا من بی گناهم. با سیفی حرف بزنید از خر شیطون پیاده بشه و به حرفام گوش کنه. + دیگه برای این دروغا دیره دختر. سیفی اتاقتو زیر و رو کرد و تمام نامه ها و گل و سنبلایی که از اون مرتیکه جمع کرده بودی پیدا کرد. با شنیدن این حرف دستو پام یخ کرد و گفتم: کدوم نامه؟ کدوم گل؟ به قران همش زیر سر شهربانوی جادوگره. داره همتونو بازی میده. + خیلی دلم میخواد حرفاتو باور کنم ولی دیگه جای شک و شبهه ای نیست. شهربانو هم خورده شیشه داره درست ولی دیگه همچین کاری نمیکنه. سکینه گفت: خانم ببخشید من نظر میدم ولی من مطمئنم این دختر گناهی نداره. الان اگه کاری نکنیم فردا فقط پشیمونیش میمونه ها! آقا میخواد چکار کنه اخه؟ ننه سیفی سری تکون داد و گفت: سیفی خیلی آتیشیه. اگه جلوشو نگرفته بودم تا حالا کشته بودش. الانم میگه میخوام ببرم بندازمش در خونه ی آقاش و طلاقش بدم. مال بد بیخ ریش صاحابش. دیگه حتی دهنم باز نمیشد بخوام اعتراضی بکنم. ننه سیفی گفت: بلند شو برو تو اتاقت هرچی میخوای بردار که همین امشب باید بری. سکینه زیر بغلمو گرفت و گفت: پاشو خانم پاشو خدا کریمه. به سختی از سر جام بلند شدم و مات و مبهوت راه افتادم سمت اتاقم. نگاهی به دور تا دور اتاق کردم. مگه من تو این دنیا چیزیم داشتم که نگرانش باشم؟ تازه داشتم به این خونه و آدماش و شوهرم علاقه مند میشدم! چرا این اتفاقا باید برای من میوفتاد؟ با گریه چند تا تکه لباس ریختم تو یه روسری و از اتاق بیرون رفتم. سیفی با قیافه ی عصبانی جلوم ایستاده بود و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد و منم پشت سرش. وقتی داشتیم از خونه بیرون میرفتیم همه از اتاقاشون بیرون اومده بودن و سرک میکشیدن. همونجا با صدای بلند گفتم: هیچکدومتونو حلال نمیکنم. سکینه با چشمایی که پر اشک بود رفت تو گوش مش حسن یه چیزی گفت و یه کیسه دستش داد و مش حسن پشت سرمون راه افتاد. به سکینه نگاه کردم و گفتم: بابت همه چیز ممنونم. سکینه هم از همون چند قدمیم آروم لب زد خدا به همرات. بین راه بعد کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم: سیفی خان میشه به حرفام گوش کنی؟ تو رو جون عزیزات دوباره بهم اعتماد کن، من هیچوقت به شما خیانت نکردم و نمیکنم. سیفی با صدای آروم ولی خشنی گفت: صداتو ببر نمیخوام بشنوم.
♥️🍃🍃♥️💫 🍀 ♥️ یه سری از افراد هستند که ذاتا شکاک و بدبین نبودن به مرور زمان به خاطر دروغ های که از همسرشون شنیدن ویا مخفی کردن یک راز تو زندگی شون که بعدها طرف مقابل متوجه شده باعث بدبینی و سوظن شده. و بدبینی همون طور که یه شبه به وجود نمیاد و طی چند سری دروغ و مخفی کاری شکل میگیره. 🌿به مرور زمان با درست رفتار کردن و صداقت هم از بین میره. اونهایی که هنوز ازدواج نکردید و یا در شرف ازدواج هستید مواظب این گنج مهم که اعتماد و اطمینانه تو زندگیتونه باشید پاتون رو کج بزارید شروع میشه. سخت بدست میاد و راحت از دست میره و اونهایی که الان بدبینی و عدم اعتماد تو زندگیشون رخنه کرده خیلی باید تلاش کنید تا این اطمینان شروع به جوونه زدن کنه. با یکبار دوبار راست گویی توقع معجزه نداشته باشید ،زمان بزارید و عشق و محبت هم در کنارش داشته باشید. یه دسته از افراد هم هستند که ذاتا شکاک هستند که مورد بحث امروز ما نبود ،به اون سری از افراد هم حتما میپردازیم. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli