eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.6هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد هوا دیگه تاریک شده بود و حسابی کلافه شده بودم و دستشویی هم
📜 🩷 خانم دستم به دامنتون. به خدا من بی گناهم. با سیفی حرف بزنید از خر شیطون پیاده بشه و به حرفام گوش کنه. + دیگه برای این دروغا دیره دختر. سیفی اتاقتو زیر و رو کرد و تمام نامه ها و گل و سنبلایی که از اون مرتیکه جمع کرده بودی پیدا کرد. با شنیدن این حرف دستو پام یخ کرد و گفتم: کدوم نامه؟ کدوم گل؟ به قران همش زیر سر شهربانوی جادوگره. داره همتونو بازی میده. + خیلی دلم میخواد حرفاتو باور کنم ولی دیگه جای شک و شبهه ای نیست. شهربانو هم خورده شیشه داره درست ولی دیگه همچین کاری نمیکنه. سکینه گفت: خانم ببخشید من نظر میدم ولی من مطمئنم این دختر گناهی نداره. الان اگه کاری نکنیم فردا فقط پشیمونیش میمونه ها! آقا میخواد چکار کنه اخه؟ ننه سیفی سری تکون داد و گفت: سیفی خیلی آتیشیه. اگه جلوشو نگرفته بودم تا حالا کشته بودش. الانم میگه میخوام ببرم بندازمش در خونه ی آقاش و طلاقش بدم. مال بد بیخ ریش صاحابش. دیگه حتی دهنم باز نمیشد بخوام اعتراضی بکنم. ننه سیفی گفت: بلند شو برو تو اتاقت هرچی میخوای بردار که همین امشب باید بری. سکینه زیر بغلمو گرفت و گفت: پاشو خانم پاشو خدا کریمه. به سختی از سر جام بلند شدم و مات و مبهوت راه افتادم سمت اتاقم. نگاهی به دور تا دور اتاق کردم. مگه من تو این دنیا چیزیم داشتم که نگرانش باشم؟ تازه داشتم به این خونه و آدماش و شوهرم علاقه مند میشدم! چرا این اتفاقا باید برای من میوفتاد؟ با گریه چند تا تکه لباس ریختم تو یه روسری و از اتاق بیرون رفتم. سیفی با قیافه ی عصبانی جلوم ایستاده بود و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد و منم پشت سرش. وقتی داشتیم از خونه بیرون میرفتیم همه از اتاقاشون بیرون اومده بودن و سرک میکشیدن. همونجا با صدای بلند گفتم: هیچکدومتونو حلال نمیکنم. سکینه با چشمایی که پر اشک بود رفت تو گوش مش حسن یه چیزی گفت و یه کیسه دستش داد و مش حسن پشت سرمون راه افتاد. به سکینه نگاه کردم و گفتم: بابت همه چیز ممنونم. سکینه هم از همون چند قدمیم آروم لب زد خدا به همرات. بین راه بعد کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم: سیفی خان میشه به حرفام گوش کنی؟ تو رو جون عزیزات دوباره بهم اعتماد کن، من هیچوقت به شما خیانت نکردم و نمیکنم. سیفی با صدای آروم ولی خشنی گفت: صداتو ببر نمیخوام بشنوم.
♥️🍃🍃♥️💫 🍀 ♥️ یه سری از افراد هستند که ذاتا شکاک و بدبین نبودن به مرور زمان به خاطر دروغ های که از همسرشون شنیدن ویا مخفی کردن یک راز تو زندگی شون که بعدها طرف مقابل متوجه شده باعث بدبینی و سوظن شده. و بدبینی همون طور که یه شبه به وجود نمیاد و طی چند سری دروغ و مخفی کاری شکل میگیره. 🌿به مرور زمان با درست رفتار کردن و صداقت هم از بین میره. اونهایی که هنوز ازدواج نکردید و یا در شرف ازدواج هستید مواظب این گنج مهم که اعتماد و اطمینانه تو زندگیتونه باشید پاتون رو کج بزارید شروع میشه. سخت بدست میاد و راحت از دست میره و اونهایی که الان بدبینی و عدم اعتماد تو زندگیشون رخنه کرده خیلی باید تلاش کنید تا این اطمینان شروع به جوونه زدن کنه. با یکبار دوبار راست گویی توقع معجزه نداشته باشید ،زمان بزارید و عشق و محبت هم در کنارش داشته باشید. یه دسته از افراد هم هستند که ذاتا شکاک هستند که مورد بحث امروز ما نبود ،به اون سری از افراد هم حتما میپردازیم. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺رفتاری هایی که به خاتمه میده : 💢ازاینکه همیشه فکر کنید حق با شماست دست بردارید ، به طرف مقابلتون فضا بدید که اونم دیدگاهش رو بگه. 💢با آرامش صحبت کنید ، این یک مهارته ، پس من نمیتونم و من اینطوری ام و بد حرف میزنم ولی تو دلم چیزی نیست رو بزارید کنار و این مهارت رو یاد بگیرید و بحث رو به حاشیه نبرید . 💢درجهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید راه حل هارو که پیداکردید شروع کنید به صورت شفاف ،دربارشون صحبت کنید و ریز خواسته هاتون رو بگید ، راه حلی که به نفع هر دو نفرتونه رو انتخاب کنید . 💢راه حلی که برای هر دوتون برد_برد باشه و حال هر دوبعد از مکالمتون خوب باشه
🌸✨ درک متقابل《 نقطه ما شدن》 🍃 🍂همانقدرکه زن را باید فهمید، مرد را هم باید درک کرد... •● همانقدر که باید قربان صدقه زن رفت، باید فدای خستگیهای مرد هم شد. 🖊 خلاصه مرد و زن ندارد به نقطه ی ما شدن که رسیدی، بهترین باش... ❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد خانم دستم به دامنتون. به خدا من بی گناهم. با سیفی حرف بزنی
📜 🩷 از همون اولم نباید حرفاتو باور میکردم و رو عیب و ایرادت سرپوش میذاشتم. وقتی دیدم باورم نداره دیگه چیزی نگفتم. سیفی جلوتر راه میرفت و منو مش حسن پشت سرش. وسط راه مش حسن کیسه ای که سکینه بهش داده بود رو داد دستم و اشاره کرد که چیزی نگم. تا برسیم در خونه ی آقام هزار بار مردم و زنده شدم. تقریبا ساعت ده شب بود و میدونستم آقام اینا کم کم این ساعتا میخوابن. سیفی درو کوبید و چند دقیقه بعد صدای آقامو شنیدم که میگفت کیه؟ _ سیفی. در باز شد و چهره ی خسته ی آقام تو چهارچوب در نمایان شد. با لبخند سلام کرد و گفت: بفرمایید داخل. خیر باشه. سیفی هولم داد سمت در و گفت: خیر نیست. دخترت ور دل خودت باشه. خونه ی من جای زن ه...رزه نیست. اینو که گفت آقام صورتش قرمز شد و گفت: درست حرف بزن مرد حسابی. _ قبل اینکه رگ غیرتت باد کنه بگم دخترت زیر سرش بلند شده و مدارکشم موجوده. از همون شب عروسی هم… به اینجای حرفش که رسید نگاهی به من کرد. با نگاهم بهش التماس کردم که حداقل این حرفو نزنه. آقام داد زد شب عروسی چی؟ _ هیچی از همون شب باید میفهمیدم دل این دختر با من نیست. دخترت پاشو کج گذاشته و دیگه جاش تو خونه ی من نیست. با مرد نامحرم کاغذ رد و بدل کرده. جونشو بخشیدم ولی دیگه نمیخوام ببینمش. همین امشبم خطبه ی طلاقشو میخونم و تمام. حرفشو زد و نامه ها رو زد تخت سینه ی آقام. من اشک میریختم و آقام خشکش زده بود. سیفی راهشو کشید و رفت. آقام بازومو گرفت و پرتم کرد داخل و داد زد نمک به حروم این مرتیکه چی میگه؟ از صدای داد و بیدادش ننه و نارین و بچه ها اومدن بیرون. آقام بهم مشت و لگد میزد ولی سریع نارین و ننه خودشونو انداختن وسطمون و آقامو گرفتن ولی مگه زورشون بهش میرسید. اینقدر عصبانی بود که تا اون سن اصلا اونجوری ندیده بودمش. نارین دوید در خونه رو باز کرد و خطاب به مش حسن و سیفی که هنوز از کوچه خارج نشده بودن گفت: تو رو جون عزیزاتون کمک کنید میکشتش. سیفی حتی روشو برنگردوند ولی مش حسن برگشت و دوید داخل و آقامو بغل کرد و از خونه کشون کشون بردش بیرون. نارین سریع درو بست که آقام نتونه برگرده داخل.
زن ها از عادی شدن از تکراری شدن از مثل روز اول نبودن می ترسند.😥 ✅زن ها را مثل روز اول دوست بدارید.
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦️اینجوریه که طلا فروشها روز به روز ثروتمندتر میشن 🔷 اگر سرمایه طلا فروشهارو هم نداری بهت یاد میدم چجوری ۱۰۰ گرم طلا رو با ۲/۳۰۰/۰۰۰ تومان معامله کنی 🔷 درآمد روزانه ۱/۵ تا ۵ میلیون تومان 🔷 تو این کانال مسیرشو توضیح دادم 👇 @.zartohidi @.zartohidi .
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃🍃
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم! نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه! اما خبری از پول نبود… به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟! گفت: به قیافه اش نگاه می کنم! گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت حالا خدای من من مسیر زندگیم رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت خدایا ما رو می رسونی؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟ الهی و ربی من لی غیرک جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️🍃❤️ ‼️اگر همسر داریدبخوانید! 👌به جملات آشنای یک مرد یا زن بهانه گیر توجه کنید 👇 👨مرد ❣ چرا خونه همیشه نامرتبه ❣ این بچه کی قراره بخوابه؟ ❣ هیچ وقت غذا سروقت حاضر نیست! ❣ دوباره بی اجازه من مهمان دعوت کردی و... 👩زن 👇 🍒باز که میوه های بدرد نخور گرفتی! 🍒پس کی میخوای آشغال ها را دم در بزاری خونه بو گرفته! 🍒چند دفعه بگم لباس هاتو این ور آن ور پرت نکن 🍒چقدر جورابات بو میده و... و در نهایت، بهانه گیری ها به این جمله ختم می شوند😡 ‼️خسته شدم ‼️چقدر باید خونسردی و بی مسئولیتی تو را تحمل کنم ... 🔺به همین راحتی، همسران می توانند با مکالمات بهانه جویانه روی اعصاب یکدیگر راه بروند و موجب عصبانیت، لجبازی و کشمکش شوند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد از همون اولم نباید حرفاتو باور میکردم و رو عیب و ایرادت سر
📜 🩷 ننم میزد تو سر خودش و گریه میکرد و میگفت چه خاکی به سرمون شده؟ اینا چی میگن سوری؟ من کاملا مات و مبهوت بودم. اصلا حتی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم یا توضیحی بدم. از همه بدم میومد. از ننه که با رفتارای اشتباهش باعث شد آقام سوارش بشه و ما رو هم مثل خودش بدبخت و توسری خور بار آورد، از آقام که هیچوقت منطق نداشت و فقط به خاطر بستن دهن مردم منو فرستاد تو اون خونه، ازسیفی که اینقدر بی عرضه و تاثیرپذیر بود که شده بود بازیچه ی دست شهربانو. خلاصه هرچی ننه خودشو به آب و آتیش زد هیچی نگفتم. نارین کمکم کرد بلند شم و گفت: سوری حرف بزن اینجا چه خبره؟ شوهرت چی میگفت؟ بی رمرمق گفتم: همش دروغه یادته که چیا درمورد شهربانو بهت گفتم. اون برام پاپوش درست کرده سیفی و بقیه هم باورش کردن. نارین سری تکون داد و گفت: چی بگم! بیا برو داخل استراحت کن تا ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم. رفتم داخل و یه گوشه نشستم. همه ی بدنم درد میکرد. از بدبختی خودم خندم گرفت. ننه همونطور که اشک میریخت گفت: خل شدی؟ میخندی؟ _ به سگ جونیم میخندم. امروز دو بار کتک خوردم. اونم از کسایی که باید پشتیبانم باشن و تو دهن بقیه بزنن. ننه هیچی نگفت. چی داشت که بگه!؟ همونطور که تو عالم خودم بودم در خونه رو کوبیدن. ننه دوید بیرون و چند دقیقه بعد با نارین برگشتن تو اتاق. _ کی بود؟ ننه گفت هیچکس. نارین گفت چی چیو هیچکس! پسر همسایه بود. گفت مش حسن بهش گفته سوری رو رد کنید بره یه جایی قایم بشه که ما زیاد نمیتونیم آقاشو مهار کنیم و نگهش داریم. ننه گفت: کجا ردش کنیم؟ میخوای بی آبروتر از اینی که شدیم بشیم؟ بازم مثل همیشه ننم ترسیده بود و فکر ابرو و این مزخرفات بود. _ به درک بذار بیاد بکشتم از این زندگی لعنتی که برام ساختید راحت بشم. نارین گفت: پاشو دختر لجبازی نکن. ننم اومد بازم مخالفت کنه که نارین سرش داد زد و گفت: یه بارم که شده تو زندگیت جنم داشته باش زن! یعنی راضی میشی بچتو بفرستی سینه ی قبرستون؟ ننه دیگه چیزی نگفت. نارین بغچمو برداشت و دستمو گرفت و گفت: بلند شو ببرمت در خونه ی داداشم. فعلا میتونی اونجا بمونی تا ببینیم بعدش باید چکار کنیم.