eitaa logo
❤️هم دلی❤️
13.6هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد خانم دستم به دامنتون. به خدا من بی گناهم. با سیفی حرف بزنی
📜 🩷 از همون اولم نباید حرفاتو باور میکردم و رو عیب و ایرادت سرپوش میذاشتم. وقتی دیدم باورم نداره دیگه چیزی نگفتم. سیفی جلوتر راه میرفت و منو مش حسن پشت سرش. وسط راه مش حسن کیسه ای که سکینه بهش داده بود رو داد دستم و اشاره کرد که چیزی نگم. تا برسیم در خونه ی آقام هزار بار مردم و زنده شدم. تقریبا ساعت ده شب بود و میدونستم آقام اینا کم کم این ساعتا میخوابن. سیفی درو کوبید و چند دقیقه بعد صدای آقامو شنیدم که میگفت کیه؟ _ سیفی. در باز شد و چهره ی خسته ی آقام تو چهارچوب در نمایان شد. با لبخند سلام کرد و گفت: بفرمایید داخل. خیر باشه. سیفی هولم داد سمت در و گفت: خیر نیست. دخترت ور دل خودت باشه. خونه ی من جای زن ه...رزه نیست. اینو که گفت آقام صورتش قرمز شد و گفت: درست حرف بزن مرد حسابی. _ قبل اینکه رگ غیرتت باد کنه بگم دخترت زیر سرش بلند شده و مدارکشم موجوده. از همون شب عروسی هم… به اینجای حرفش که رسید نگاهی به من کرد. با نگاهم بهش التماس کردم که حداقل این حرفو نزنه. آقام داد زد شب عروسی چی؟ _ هیچی از همون شب باید میفهمیدم دل این دختر با من نیست. دخترت پاشو کج گذاشته و دیگه جاش تو خونه ی من نیست. با مرد نامحرم کاغذ رد و بدل کرده. جونشو بخشیدم ولی دیگه نمیخوام ببینمش. همین امشبم خطبه ی طلاقشو میخونم و تمام. حرفشو زد و نامه ها رو زد تخت سینه ی آقام. من اشک میریختم و آقام خشکش زده بود. سیفی راهشو کشید و رفت. آقام بازومو گرفت و پرتم کرد داخل و داد زد نمک به حروم این مرتیکه چی میگه؟ از صدای داد و بیدادش ننه و نارین و بچه ها اومدن بیرون. آقام بهم مشت و لگد میزد ولی سریع نارین و ننه خودشونو انداختن وسطمون و آقامو گرفتن ولی مگه زورشون بهش میرسید. اینقدر عصبانی بود که تا اون سن اصلا اونجوری ندیده بودمش. نارین دوید در خونه رو باز کرد و خطاب به مش حسن و سیفی که هنوز از کوچه خارج نشده بودن گفت: تو رو جون عزیزاتون کمک کنید میکشتش. سیفی حتی روشو برنگردوند ولی مش حسن برگشت و دوید داخل و آقامو بغل کرد و از خونه کشون کشون بردش بیرون. نارین سریع درو بست که آقام نتونه برگرده داخل.
زن ها از عادی شدن از تکراری شدن از مثل روز اول نبودن می ترسند.😥 ✅زن ها را مثل روز اول دوست بدارید.
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦️اینجوریه که طلا فروشها روز به روز ثروتمندتر میشن 🔷 اگر سرمایه طلا فروشهارو هم نداری بهت یاد میدم چجوری ۱۰۰ گرم طلا رو با ۲/۳۰۰/۰۰۰ تومان معامله کنی 🔷 درآمد روزانه ۱/۵ تا ۵ میلیون تومان 🔷 تو این کانال مسیرشو توضیح دادم 👇 @.zartohidi @.zartohidi .
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃🍃
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم! نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه! اما خبری از پول نبود… به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟! گفت: به قیافه اش نگاه می کنم! گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت حالا خدای من من مسیر زندگیم رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت خدایا ما رو می رسونی؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟ الهی و ربی من لی غیرک جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️🍃❤️ ‼️اگر همسر داریدبخوانید! 👌به جملات آشنای یک مرد یا زن بهانه گیر توجه کنید 👇 👨مرد ❣ چرا خونه همیشه نامرتبه ❣ این بچه کی قراره بخوابه؟ ❣ هیچ وقت غذا سروقت حاضر نیست! ❣ دوباره بی اجازه من مهمان دعوت کردی و... 👩زن 👇 🍒باز که میوه های بدرد نخور گرفتی! 🍒پس کی میخوای آشغال ها را دم در بزاری خونه بو گرفته! 🍒چند دفعه بگم لباس هاتو این ور آن ور پرت نکن 🍒چقدر جورابات بو میده و... و در نهایت، بهانه گیری ها به این جمله ختم می شوند😡 ‼️خسته شدم ‼️چقدر باید خونسردی و بی مسئولیتی تو را تحمل کنم ... 🔺به همین راحتی، همسران می توانند با مکالمات بهانه جویانه روی اعصاب یکدیگر راه بروند و موجب عصبانیت، لجبازی و کشمکش شوند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد از همون اولم نباید حرفاتو باور میکردم و رو عیب و ایرادت سر
📜 🩷 ننم میزد تو سر خودش و گریه میکرد و میگفت چه خاکی به سرمون شده؟ اینا چی میگن سوری؟ من کاملا مات و مبهوت بودم. اصلا حتی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم یا توضیحی بدم. از همه بدم میومد. از ننه که با رفتارای اشتباهش باعث شد آقام سوارش بشه و ما رو هم مثل خودش بدبخت و توسری خور بار آورد، از آقام که هیچوقت منطق نداشت و فقط به خاطر بستن دهن مردم منو فرستاد تو اون خونه، ازسیفی که اینقدر بی عرضه و تاثیرپذیر بود که شده بود بازیچه ی دست شهربانو. خلاصه هرچی ننه خودشو به آب و آتیش زد هیچی نگفتم. نارین کمکم کرد بلند شم و گفت: سوری حرف بزن اینجا چه خبره؟ شوهرت چی میگفت؟ بی رمرمق گفتم: همش دروغه یادته که چیا درمورد شهربانو بهت گفتم. اون برام پاپوش درست کرده سیفی و بقیه هم باورش کردن. نارین سری تکون داد و گفت: چی بگم! بیا برو داخل استراحت کن تا ببینیم چه خاکی تو سرمون بریزیم. رفتم داخل و یه گوشه نشستم. همه ی بدنم درد میکرد. از بدبختی خودم خندم گرفت. ننه همونطور که اشک میریخت گفت: خل شدی؟ میخندی؟ _ به سگ جونیم میخندم. امروز دو بار کتک خوردم. اونم از کسایی که باید پشتیبانم باشن و تو دهن بقیه بزنن. ننه هیچی نگفت. چی داشت که بگه!؟ همونطور که تو عالم خودم بودم در خونه رو کوبیدن. ننه دوید بیرون و چند دقیقه بعد با نارین برگشتن تو اتاق. _ کی بود؟ ننه گفت هیچکس. نارین گفت چی چیو هیچکس! پسر همسایه بود. گفت مش حسن بهش گفته سوری رو رد کنید بره یه جایی قایم بشه که ما زیاد نمیتونیم آقاشو مهار کنیم و نگهش داریم. ننه گفت: کجا ردش کنیم؟ میخوای بی آبروتر از اینی که شدیم بشیم؟ بازم مثل همیشه ننم ترسیده بود و فکر ابرو و این مزخرفات بود. _ به درک بذار بیاد بکشتم از این زندگی لعنتی که برام ساختید راحت بشم. نارین گفت: پاشو دختر لجبازی نکن. ننم اومد بازم مخالفت کنه که نارین سرش داد زد و گفت: یه بارم که شده تو زندگیت جنم داشته باش زن! یعنی راضی میشی بچتو بفرستی سینه ی قبرستون؟ ننه دیگه چیزی نگفت. نارین بغچمو برداشت و دستمو گرفت و گفت: بلند شو ببرمت در خونه ی داداشم. فعلا میتونی اونجا بمونی تا ببینیم بعدش باید چکار کنیم.
💑تفریحات زن و شوهری 💕یکی از مهمترین کارها برای دست یابی به شادی دو نفره چیدن برنامه های متنوع در زندگی است. اگر زندگی یکنواخت، روزمره و تکراری بشود باعث فرسودگی زوجین می شود. ❣️بهتر است برای آخر هفته خود برنامه تفریحی حتی شده در حد دو یا سه ساعت بچینید تا از کنار هم بودن لذت بیشتری ببرید. خانمای عزیز تو این شرایط کاری و اوضاع اقتصادی که آقایون دارن نیاز به تمدد اعصاب دارن..حتی اگر نمیتونین هزینه کنین برای تفریحات پر خرج و مدت زمان طولانی یا مسافرتهای چند روزه..سعی کنین حتی شده با یک فلاسک چای یک تفریح یک ساعته با همسرتون داشته باشین و کاری کنین کنار شما بهشون خوش بگذره..نیازی نیست حتما برای داشتن اوقات خوش خیلی خرج کنین..همین که از خونه بیرون بریو و تنوع ایجاد بشه خوبه😊اگر شما این تفریحات رو فراهم نکنین متاسفانه مردتون به سمت رفقایی کشیده میشه که خوش
💑 افکاری که همسرتان را در چشم شما بد می کند دور بياندازيد 🔸چشمتان را ببندید و تصور کنید که فرزند دلبندتان چاقوی تیزی در دست دارد و هنگام دویدن زمین می‌خورد و چاقو وارد چشم یا دهان او می‌شود. 🔸اگر حادثه تلخی را با توجه و تمرکز، تصور کنید حال شما را خراب می‌کند و اگر ادامه دهید حتی ممکن است فشارتان بیفتد. 🔸افکار و ذهنیات ما رابطه مستقیم در خوشی یا ناخوشی حال ما دارد. اگر به بدی‌ های همسرتان در ذهن خود متمرکز شوید و یا به خوبی های او فکر کنید حالتان را بد یا خوب می‌کند. 🔸مثبت اندیش باشید تا کینه‌ها و کدورت‌ها در قلبتان رنگ ببازند و با حال خوب در کنار همسر و فرزندانتان از زندگی لذت ببرید. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #ادامه_دارد ننم میزد تو سر خودش و گریه میکرد و میگفت چه خاکی به سرمون
📜 🩷 من که اصلا دیگه برام فرقی نداشت چی قراره سرم بیاد و حوصله ی مقاومتم نداشتم بی چون و چرا بلند شدم و همراش راه افتادم. ننه به خواهرام گفت بخوابید و خودش همراه با نارین و من راه افتاد. تو راه همش ازم میپرسیدن چی شده و چی نشده ولی من حتی یارای توضیح دادم و حرف زدنم نداشتم. وقتی رسیدیم در خونه ی برادر نارین، نارین گفت: همین بیرون صبر کنید تا من برم باهاشون صحبت کنم و بیام. پنج دقیقه ای بیرون ایستاده بودیم تا با داداش و زن داداشش برگشت و اونا هم با حالتی که انگار خیلی هم راضی به این کار نیستن تعارفمون کردن داخل. البته که بهشون حق میدادم چون ممکن بود براشون دردسر درست بشه. رفتیم داخل و راهنماییم کردن که کجا بخوابم و وسیله هام رو بذارم. نارین و ننه هم یه مشت سفارش بهم کردن که پامو از در خونه بیرون نذارم تا آبا از آسیاب بیوفته و برگشتن خونه. وقتی رفتن محسن (برادر نارین) برام رخت خواب پهن کرد و خودشون رفتن تو یه اتاق دیگه خوابیدن. با درد کتکایی که خورده بودم سر جام دراز کشیدم و به اینکه باید چکار کنم داشتم فکر میکردم که یادم افتاد به کیسه ای که مش حسن بهم داد و بلند شدم از گوشه ی بغچم درش آوردم و بازش کردم. دیدم همه ی طلاهایی که برای عروسیم برام خریده بودن توشه. اون لحظه گفتم آخه با این وضعیتم طلا به چه کارم میاد ولی یکم که فکر کردم دیدم من الان در بی دفاع ترین حالت زندگیمم و شاید اصلا دیگه نتونم برگردم خونه ی آقام پس باید یه پولی برای امرار معاشم داشته باشم. اون شب اینقدر خسته بودم که با وجود یه دنیا فکر و درد سریع خوابم برد و روز بعدش دیرتر از همیشه با صدای زن محسن(بانو) بیدار شدم. به سختی چشمامو باز کردمو وقتی یادم اومد کجا هستم از خجالتم سریع سر جام نشستم. بانو گفت: سوری خانم پاشو یه صبحانه ای چیزی بخور. _ خیلی ممنون گرسنه نیستم. + اینجوری که نمیشه ضعف میکنی با این حالت. به زور بانو بلند شدم چند تا لقمه خوردم و دوباره ازش عذرخواهی کردم که مزاحمشون شدم. بانو که دید خیلی به هم ریختم گفت: نگران نباش یکم دیگه میرم یه سر و گوشی آب میدم ببینم چه خبره. ان شاالله زودتر مشکلت حل میشه.