🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺
#سیاست #همسرداری
💢نسبـت به ناراحتـی همسـرت؛ بیتفاوت نباش"
✍وقتی بحثتون میشه و دلخوری پیش میاد؛ نزار دلخوری به روز بعد بکشه از دلش دربیار و بیتفاوت نخواب. این حس بیتفاوتی، از تلخترین احساسهاست که روح و روان همسرتون رو آزار میده.
👈همون شب ناراحتی رو چال کن تا روز بعدتون رو با شادی و رضایت ازهم شروع کنید و گرنه روزی که با ناراحتی از شب قبل شروع بشه، اون روز هم هدر میره. حیف هستند روهزای عمر و جوونیتون. نزار به کام خودت و شریکت تلخ بمونه، با مهربونی و از خودگذشتگی. نترس کوچیک نمیشی.
👈بازم میگم اگه گذشت آدم رو کوچیک میکرد؛ خدا با این همه گذشتش انقد بزرگ نبود. چه خوشبختند زن و شوهرهایی که حتی تو لحظات ناراحتی و دلخوری کنار هم هستن و جاشون رو از هم جدا نمیکنند.
اگه دلت پره و گرفته ای
خاطره و داستان داری
درددل میخوای بکنی
سوتی هاتو میخوای بگی
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت57 اولش فکر میکردم که کار درستی کردم ولی هرچی بیشتر بهش فکر میکرد
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت58
حالا تو منو ول کن. الان بحث سر زندگی تو و بچته. از منی که تجربه دارم بپرسی میگم اگه بکشیش صد درصد پشیمون میشی.
_ نمیدونم فائزه دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.
+ تو این بچه رو نگه دار اگر نخواستیش من بزرگش میکنم خوبه؟
از حرفش خندم گرفت.
فائزه گفت به خدا جدی میگم. اگر فکر میکنی این بچه جلوی خوشبختیت رو میگیره یا اینکه نمیتونی ازش نگهداری کنی تو زحمتشو بکش و ازش این نه ماه نگهداری کن بقیه ی عمرش با من. خودم میشم مامانش.
_ الان گیریم حرفای تو درست. همه در و همسایه اینجا فکر میکنن من مجردم. اگه شکمم بیاد بالا دیگه اینجا جایی ندارم.
+ این که مهم نیست یه خونه ی دیگه میگیریم.
_ میگیریم؟
+ آره اگه تو قبول کنی پولامونو میذاریم رو هم و یه خونه ی بزرگتر پیدا میکنیم و با هم زندگی میکنیم. اینجوری من بیشتر میتونم مراقبت باشم. دیگه زن باردار خوب نیست زیاد تنها بمونه.
حرفای فائزه برام وسوسه برانگیز بود. من همیشه از تنهایی بدم میومد. این پیشنهادش خیلی خوشحالم کرد. از طرفی میترسیدم بچه رو بکشم و منم مثل فائزه بلایی سرم بیاد و دیگه نتونم بچه دار بشم.
_ فائزه نمیدونم چی درسته و چی غلط. اجازه بده یکم بیشتر فکر کنم.
فائزه صورتمو بوسید و گفت: من گفتنی هارو گفتم در نهایت تصمیم اصلی رو خودت باید بگیری. تصمیمت که قطعی شد بهم خبر بده.
اینو گفت و برگشت اتاقش. حسابی ذهنم درگیر حرفاش شده بود. تا فرداش خیلی فکر کردم و آخر سر تصمیم گرفتم استخاره بگیرم و هرچی شد همون کارو کنم. رفتم پیش روحانی مسجد محلمون و ازش خواستم برام قرآن باز کنه. جواب استخارم طوری بود که جای هیچ شک و شبهه ای برام نذاشت و دیگه به خودم قبولوندم که باید نگهش دارم.
وقتی به فائزه خبر دادم خیلی خوشحال شد و گفت: مطمئنم پشیمون نمیشی، منم همه ی تلاشمو میکنم که این راه برات آسونتر بشه.
از وقتی تصمیم گرفتم نگهش دارم انگار خودمم از برزخ بیرون اومدم و آروم شده بودم. فقط تنها نگرانیم کارم بود که میترسیدم به خاطر بارداری از دست بدمش. درواقع روم نمیشد برم به رییسمون بگم که باردارم برای همین تصمیم گرفتم تا شکمم بزرگ نشده حرفی نزنم و دفعه ی بعد که آقا اسماعیل اومد شهر موضوعو بهش بگم تا خودش با آقای کلاهی مطرحش کنه.
🔴 وقتی صمیمیت احساسی، ازبینرفته یا بسیار ناچیز است
عجیب نیست اگر پس از ۱۰ سال زندگی مشترک، احساس کنید عشقتان مانند سابق آتشین نیست. این مسئله معمولا بهدلیل این است که زندگی روزمره و درگیریهای آن باعث میشوند، برقراری ارتباط در پسزمینه قرار بگیرد.
گاهی با خودآگاهی، تغییر اولویتها و صرف وقت و انرژی برای رابطهتان، مسئله به سادگی حل میشود. اما گاهی وقتها مسئله جدیتر است.
وقتی دو طرف برای مدت طولانی راهشان را از هم جدا کردهاند، عادتهای جدید و گاهی ناهمخوان با طرف دیگر پیدا کردهاند یا مدتهاست که نیازهایشان را جای دیگری تأمین میکنند، بازیابی صمیمت گذشته به تلاش خیلی بیشتری نیاز دارد.
❤️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
تعدادی پالتو و کاپشن به دلیل نخ کشی جزئی به قیمت #۱۰۰ و ۹۵#تومن حراج شدن
🌸جهت دیدن مدلها رو لینک زیر کلیک کنین
https://eitaa.com/joinchat/235667507Cc4f857756f
🌹
#مکث
❓ خانم از پیرمردِ دستفروش می پرسد:
_این دستمال ها دونه ای چنده؟
🔹 فروشنده پاسخ می دهد: هر کدوم دو هزار تومن خانم.
▪ خانم می گوید:
_من شش تا برمی دارم و ده هزار تومن می دم یا نمی خرم و می رم.
🔹 فروشنده پاسخ می دهد:
_اشکالی نداره خانم. با این که سودی برام نداره ولی این می تونه شروع خوبی برای من باشه چون امروز حتی یه دونه دستمال هم نفروخته ام و برای زنده ماندن به پولِ این ها نیاز دارم._
▪ خانم، دستمال ها رو را با قیمتِ دلخواهِ خودش می خرد و با احساسِ برنده شدن، سوارِ ماشینِ شیکِ خود می شود و با دوستش به رستورانی شیک می رود.
▪ او و دوستش آن چه را که می خواستند سفارش می دهند. آن ها فقط کمی از غذای خود را می خورند و مقدار زیادی از آن را باقی میگذارند .
▪صورتحساب را که ۳۵۰ هزار تومان بود ۴۰۰ هزار تومان حساب می کنند و به صاحبِ رستورانِ شیک می گویند که بقیه اش را به عنوانِ انعام نگه دارد...
👈 این داستان ممکن است برای صاحبِ رستورانِ شیک، کاملاً عادی به نظر برسد ، اما برای پیرمردِ فروشنده بسیار ناعادلانه است...
❓سوالی که مطرح می شود این است:
چرا همیشه هنگامِ خرید از نیازمندان، باید نشان* *دهیم که قدرت داریم؟ و چرا ما نسبت به کسانی که حتی نیازی به سخاوتِ ما ندارند #سخاوتمند هستیم؟
🔹 یک بار مطلبی را در جایی خواندم که می گفت:
پدری از افرادِ فقیر، با قیمتِ بالا، اجناس می خرید، هرچند به وسایلِ احتیاج نداشت. گاهی اوقات هزینه ی بیشتری برای آن ها پرداخت می کرد. پسرش شگفت زده از او می پرسد:
"چرا این کار را می کنی بابا؟
👈 پدر پاسخ می دهد:
"این خیریه ای است که در عزّت پیچیده شده است، پسر."
🌺 شما جزو افرادی هستید که برای خواندن این پیام وقت گذاشته اید و در صورتِ ارسال به سایرین، تلاشی بیشتر برای " *انسان سازی* " نموده اید...
🌹از شما سپاسگزارم.
میوه ممنوعه
هر دختری که پای سفره عقد نشست انگار یکگاز بهمیوهممنوعه زده،به زودی باید از بهشت اخراجشود. حال دنیای پست البته برای بعضی ها که لوک خوش شانس هستند، وضعیت بهتره اما خیلی از دخترها باید:
تمام سختی های را با بهجان ودل بپذیرند.
اگر یک شوهر سلطه طلب هم گیرش بیاید که دیگر هیچ.
با تمام بدبختی و سختی بچه ای را نهماه به شکم و بعد هم ...
تا آخر عمرش بهجرم مادر شدن باید تمام وقتش را خرج اوکند.
وقتی بچه ها قد میکشند او تمام قد باید هر لحظه مراقب آنها باشد.
نمی گوییم پدر بودن آسان است ولی مادر بودن سخت و سخت تر.
وقتی با تمام وجود مشکلات همسر نمی توانی آنها را تنها بگذاری و بروی سراغ زندگی خودت آن موقع هست که هر زنی مانند حوا می شود،
باید بهشت را ترک کند و در دنیای که شاید ناخواسته در آن وارد شده بماند تا با صبوری ببیند چاره چیست.
حوا آدم را داشت، خدا را رنجانده بود.
من و زنانی امثال من آدم نداریم و تنها خدا را داریم
آدم باش تا حوای تو باشم هم فقط یک درد و دل است مگر میشود به این راحتی بعضی مردها عوض بشوند.
در دنیای زنان فداکار مادر بودن است که خدا به آنها نخ داده تا
وقتی در انبوهی از مشکلات فرزند را با چشم گریان و بغض بغل میکند، آن وقت است که نیروی عجیب او را آرام میکند و نمی تواند دیگر از چیزی شاکی باشد و ...
خدایا من بدون اونمی توانم پس این بار هم گذشت کردم.
و بدتر از آن که گذشت و گذشت هم فقط برای مهر مادریش است و بس
اما سکوت این حرف نزدن قدرت شکستن خیلی بالای دارد. شکستن خیلی چیزها
مثل شکستن شیشه ارزوها، شکستن غرور شکستن دعواهای الکی وپوچ
امتحان کردم تا وقتی ساکتم خوب است وای از آن روز که گاهی شاکی بشوم.
خدای من یک زنم، دختر همان بابای که نمی گذاشت در دلم لحظه ای غم حس کنم.
پسری که بدبخت مهر نداشته خانواده پدریش هست و همیشه رضایت آنها برایش مهم تر است زندگی را به کام زنش تلخ میکند.اومیخاد از انها جلب توجه کند خانواده ای که انگار تیم سیاسی هستند که ماموریت خراب کردن زندگی عروس را دارند.
حلیه گر با چهره ای مثلا مظلوم.
هیچ وقت نخواهم که نباشم چون من به اختیار مادر شدم یا نه؟ ولی نمی توانم از آنها دل بکنم و به اختیار میخواهم کنار آنها باشم.
مرد خسیس ،بد دل
با غرور کاذب ، دست بزن، بد دهن،
رفیق ناباب و...
حالا من هم کم طاقت و زود جوش
بگوید چه کنم تا زندگیم بهتر شود.
ممنون
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت58 حالا تو منو ول کن. الان بحث سر زندگی تو و بچته. از منی که تجربه
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت59
سریع به صاحب خونه خبر دادیم که هر دومون میخوایم بلند بشیم و اونم گفت فعلا باید صبر کنید مستاجر پیدا بشه تا بتونم پولتون رو پس بدم.
چند روزی گذشت و یه شب که تو اتاقم تنها بودم دیدم در میزنن. چادرمو سرم انداختم و درو باز کردم و دیدم پسر زری خانم پشت دره.
چادرمو جلوتر کشیدم و گفتم: سلام بفرمایید؟
یه کاغذ به سمتم گرفت و گفت: زیاد نمیتونم اینجا وایسم اینو بخون.
با تعجب گفتم: این چیه؟
پسره کاغذو داد دستم و گفت: بخونش میفهمی، بعدم راهشو کشید بره. یه لحظه یاد نامه هایی افتادم که تو ده به دستم میرسید و عصبی شدم و نامه رو انداختم زمین و گفتم: اگه موضوع مهمی هست خودتون بگید اگرم نه که نیازی به این کارا نیست.
پسره با چشمای متعجب نگاهی به کاغذ که روی زمین افتاده بود و بعد به صورت آشفته ی من کرد و با لبخند چندش آوری گفت: نازتم که زیاده!
دیگه نتونستم بیشتر از این وایسم و به مزخرفاتش گوش کنم. مشخص بود که قصدش مزاحمته. درو بستم و اومدم داخل. همون لحظه کاغذو از زیر در فرستاد داخل و از پشت در گفت به نفعته بخونیش.
کاغذو برداشتم و بازش کردم. توش نوشته بود که از من خوشش اومده و دوس داره باهام در ارتباط باشه.
از حرصم کاغذو پاره کردم ریختم تو سطل. با خودم گفتم چه آدم احمقیه. مثلا چیه این ابراز علاقه ی مسخره به نفع منه؟ لابد پیش خودش فکر کرده چون من کس و کار ندارم الان ذوق مرگ میشم ببینم این دراز یه لا قبا بهم پیشنهاد داده.
وقتی فائزه رو دیدم موضوعو بهش گفتم و اونم گفت اصلا باهاش حرف نزن و اگر یک بار دیگه مزاحمت شد برو در خونش و به مادرش بگو. مرده شورشون رو ببرن که همش دورشون شر و اعصاب خوردی هست. بهت گفته بودم این پسره سر و گوشش میجنبه.
_ والا تو این اوضاعم همین یکی رو کم داشتم.
+ اشکال نداره، چند روز دیگه از اینجا میریم و راحت میشیم.
روز بعد وقتی داشتم میرفتم کارگاه حس کردم یکی داره پشت سرم میاد. برگشتم عقب و دیدم همون پسرس که حالا دیگه با توجه به نامَش میدونستم اسمش سلمانه.
با عصبانیت بهش گفتم: یک بار دیگه ببینم دنبال سر من راه افتادی و مزاحمم شدی به مادرت میگم جمعت کنه پس احترام خودتو نگه دار.
💎 در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟
🔹معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
🔸داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
🔹یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید
و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید،
ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید
و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
🔸استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست.
چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
🔻تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید!
🔺درود بفرستیم به همه معلم هایی كه با روش درست و آموزش صحيح هم بذر علم و دانش را
در دل و جان شاگردان می كارند و هم تخم پاكی و انسانيت و جوانمردی را🙏
(این داستان واقعی است)
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli