30.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹کوک بشیم با هستی | شراب آرامش🌱/دکتر الهی قمشه ای
🎥#دکتر_الهی_قمشه_ای
°• همسرانه❤️
گاهی به همسرتان سفارش کنید؛ هوای مادرش را داشته و بیشتر از قبل جویای حالش باشد.
این کار هم همسرتان را به شما دلگرم میکند هم محبت و احترام مادرش را به شما بیشتر میکند
◽️از خانواده خود بخواهید دست از حمایت شوهر بی مسئولیتتان بردارند.
▫️با حمایت های مادی از سوی خانواده ها شوهر بی مسئولیت شما به این اوضاع عادت کرده و روز به روز بی مسئولیت تر خواهد شد زیرا نیازی در خود برای تلاش برای زندگی و تامین مخارج نخواهد دید و از این رو حمایت های والدانه به بی مسئولیتی او دامن خواهد زد و اوضاع را بدتر خواهد کرد.
▫️از این رو بهتر است از خانواده ها بخواهید تا از این گونه کمک های مادی دست برداشته و این مسئولیت را به عهده شوهر تان بگذارید در این صورت او با مشکلات روبرو شده و برای انجام وظایفی که به عهده دارد تلاش خواهد کرد.
•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
یکی از بزرگترین مشکل زوجها در روابط شان، نداشتن مهارت لازم در گفتگوی موثر با یکدیگر است.
هنگام ناراحتی به یکدیگر اجازه گفتگوی سالم و منطقی نمیدهند و اغلب با داد و فریاد و زورگویی یا لجبازی سعی در محکومکردن و خاموشکردنِ طرف مقابل دارند.
باید بدانید که بیاهمیتی به این موضوع باعث میشود زندگیتان در جهت مخالف از یکدیگر شروع به رشد و شکلگیری کند.
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت72 یه حس عجیبی داشتم. هرچی بود باعث شد قاطعانه جواب منفی ندم و فرص
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت73
_ من سیفی رو خوب میشناسم آقا اسماعیل. صد سال سیاهم بچه رو قبول نمیکنه و باز بهم تهمت میزنه وگرنه منم دوس داشتم بچم زیر دست بابای خودش بزرگ بشه.
آقا اسماعیل نفسشو با صدا بیرون داد و گفت چه عرض کنم دخترم. پس بهترین موقعیت همینه. البته تو جوونی و مطمئنا بازم موقعیتهایی برات پیش میاد ولی به خاطر شرایط خاصت شاید هرکس نپذیرتت یا بعدا بخواد سرکوفت بزنه ضمن اینکه بچه هم داری و باید از اون شخص مطمئن باشی. از این نظر مرتضی صد درصد مورد تایید منه.
_ خیلی ممنون آقا اسماعیل. شما تا کی اینجا هستید؟
+ من دو روزی کار دارم و بعدش بر میگردم. چطور مگه؟
_میخوام اگر قسمتمون به هم بود شما هم کنارمون باشید برای عقد.
آقا اسماعیل لبخندی زد و گفت پس تو هم بی میل نیستی درسته؟
با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم شاید اگر شرایط نرمالی داشتم جوابم منفی بود ولی الان میخوام به خاطر بچم و البته خودم عاقلانه تصمیم بگیرم. شما خیلی این یک سال هوای منو داشتید و بهم لطف کردید. اگر الانم این موضوعو تایید میکنید دیگه جای حرفی نمیمونه. منم موافقم.
+ مبارک باشه دخترم. ان شاالله از این به بعد روی خوش زندگی رو ببینی.
_ خیلی ممنون. آقا اسماعیل یه خواهش دیگه هم ازتون داشتم.
+ چی؟
_ اگر براتون مقدوره یه جوری خبر وضعیت و ازدواج منو به ننم برسونید. مطمئنا تا الان نصف عمر شده از فکر من. میدونم از روستا رفتن و کار براتون سخت میشه ولی به بانو بگید یه جوری به نارین و ننه خبر بده.
+ نگران نباش حتما بهشون خبر میدم. اون بنده های خدا هم خیالشون از بابت تو راحت میشه دیگه.
اون لحظه یه احساس آرامش خاصی گرفته بودم. شاید ازدواج با یه آدمی که دو برابر خود آدم سن داشته باشه برای خیلیا چیز خاصی نبود یا حتی بد میدونستنش ولی برای من همین که دوسم داشت و قرار بود ثبات مالی و احساسی داشته باشم و بچم تو آرامش بزرگ بشه کافی بود.
هرچی به آقا اسماعیل اصرار کردم شب خونه ی ما بمونه قبول نکرد و رفت مسافر خونه.
شب وقتی داشتم سفره ی شامو جمع میکردم همینجور تو افکار خودم بودم که فائزه گفت چیه تو فکری؟
_ راستش باید باهات صحبت کنم فائزه.
+ اتفاقی افتاده؟
_ اتفاق بد که نه.
فائزه لبخند زد و گفت پس اتفاق خوبی افتاده؟ بگو ببینم چی شده؟
📚داستان کوتاه آموزنده
بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد
مادرم لواشک آلو واسم درست میکرد, منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه می کردم... سخت ترین مرحله ، مرحله ی خشک شدن لواشک بود...
لواشک رو می ریختیم تو سینی و می ذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه ...
خیلی انتظار سختی بود، همش وسوسه می شدم ناخنک بزنم ولی چاره ای نبود بعضی وقتا برای خواسته ی دلت باید صبر کنی...
صبر کردم تا اینکه بالاخره لواشک آماده شد و یه تیکه کوچیکش رو گذاشتم گوشه ی لپم تا آب بشه...
لواشک اون سال بی نهایت خوشمزه شده بود... نمیدونم برای آلو قرمز های گوشتی و خوشطعمش بود یا نمک و گلپرش اندازه بود
، هرچیبود انقدر فوق العاده بود که دلم نمی خواست تموم بشه...
برای همین برعکس همیشه حیفم میومد لواشک بخورم ، می ترسیدم زود تموم بشه ...
تا اینکه یه روز واسمون مهمون اومد، تو اون شلوغی تا به خودم اومدم دیدم بچه های مهمونمون رفتن سراغ لواشکای
من...لواشکی که خودم حیفم میومد بخورم حالا گوشه ی لپ اونا بود و صدای ملچ ملوچشون تو گوشم می پیچید...
هیچی از اون لواشکا باقی نموند ، دیگه فصل آلو قرمز هم گذشته بود و آلویی نبود که بشه باهاش لواشک درست کرد...من
لواشک خیلی دوست داشتم ولی سهمم از این دوست داشتن دیدنش گوشه ی لپ یکی دیگه بود...
تو زندگی وقتی دلت چیزی رو می خواد نباید دست دست کنی باید از دوست
داشتنت لذت ببری چون درست وقتی که حواست نیست کسی میره سراغش و همه ی سهم تو میشه تماشا کردن و حسرت خوردن...
**
واقعا تا به ڪی ...؟
قضاوت، غیبت، تهمت
چرا نمیفهمیم این ها تاوان دارد...
دل شڪستن دارد ...
چرا متوجه نیستیم این ها به ما مربوط نیست
فلانی دزده ...
فلانی زشته ...
فلانی خیانت ڪرده و ...
چرا ڪسی متوجه زندگی شخصی خودش نیس
همه خدا شدند ...
همه قاضی شدند ...
همه گناهڪارند جز خودمان ...
ای ڪاش این را بدانیم
در هر قبری فقط یک نفر دفن میشود ...
پس فڪر اعمال و افڪار خودتان باشید ...
فقط ڪافیست پاهایتان را ڪمی از زندگی بقیه بیرون بڪشید...
باور ڪنید خودتان هم آرام میشوید ..
#خوشبختی
🔹همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که شاید اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ،
☝ کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست !
🔹هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ، هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو بر می گردد ، نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی !
🔹اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود !
🔹آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند !
🔹آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است !
🔹آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است !
🔹گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد !
🔹گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ،
🔹شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست !
درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ،
اما شهر آرزوها هم نیست !
👈از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر !
گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور !
تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ،
⛔ توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند !
🌺 خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد !
تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد !
آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختیشان را می سازند !
❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت73 _ من سیفی رو خوب میشناسم آقا اسماعیل. صد سال سیاهم بچه رو قبول ن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت74
من به آقا اسماعیل درمورد خواستگاری کلاهی گفتم.
لبخند از روی لبش محو شد و گفت خب؟
_ آقا اسماعیل رفت مردونه باهاش صحبت کرد و بعد اومد با هم حرف زدیم. بهم گفت هیچ مشکلی تو این قضیه نمیبینه و برای من موقعیت خوبیه. منم میخوام قبول کنم. فائزه من خیلی فکر کردم، در حال حاضر عاقلانه ترین کار ممکن همینه.
فائزه از سر جاش بلند شد و گفت داری بزرگترین اشتباه زندگیتو میکنی و رفت تو اتاق.
فائزه تو بدترین شرایط زندگیم دستمو گرفته بود و سنگ صبورم شده بود و از هیچ کمکی دریغ نکرده بود. نظرش خیلی برام مهم بود. دلم میخواست راضی باشه ولی از طرفی میترسیدم این موقعیتو از دست بدم و بعدا پشیمونیش برام بمونه.
اون شب هرچی سعی کردم دوباره باهاش حرف بزنم و قانعش کنم اصلا باهام صحبت نکرد و گفت هر کاری دوست داری بکن.
روز بعد آقای کلاهی و آقا اسماعیل اومدن خونمون تا صحبتای تکمیلی رو بکنیم و قرار عقدو بذاریم. به فائزه گفتم مرخصی بگیره و خونه بمونه ولی گفت من نباشم بهتره و رفت سر کار.
برای اینکه تنها نباشم از شهلا خانم خواهش کردم بیاد پایین تا بیش از این احساس بی کسی نکنم. خلاصه صحبتامون رو کردیم و سر همه چیز توافق کردیم و قرار شد روز بعد بریم محضر و عقد کنیم و یک هفته بعدش من برم خونه ی آقای کلاهی. این یه هفته رو هم برای این گفتم که فائزه رو از لحاظ روحی آماده کنم و یه دفعه تنها نشه.
همون شب به فائزه گفتم چه قرارایی گذاشتیم. اولش ساکت بود ولی بعد زد زیر گریه و کلی داد و بیداد کرد که داری اشتباه میکنی و این کارو نکن. هرچی سعی میکردم آرومش کنم از موضعش کوتاه نمیومد.
روز عقدمون رسید. من آماده منتظر آقا اسماعیل و آقای کلاهی بودم ولی فائزه همچنان نشسته بود یه گوشه و زانوی غم بغل گرفته بود. رفتم پیشش و گفتم یعنی نمیخوای تو مراسم عقد خواهرت شرکت کنی؟
+ بیام که چی بشه؟ مگه وجود منم مهمه؟
_ معلومه که مهمه. تو تنها کس و کار منی.
+ اگه اینطوری بود به حرفم گوش میکردی.
_ فائزه ما حرفامونو با هم زدیم.
+ نه تو فقط حرف خودتو زدی.
دیگه از دستش داشتم کلافه میشدم. حتی یه دلیل قانع کننده هم نداشت ولی فقط مخالفت میکرد.
دستاشو گرفتم تو دستام و گفتم ازت خواهش میکنم به خاطر من کوتاه بیا. خانواده و پشت من فقط تویی. تنهام نذار.
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ با جدیدترین روش با چروکات خداحافظی کن😍❤️
این کرم جوان کننده جوری چین و چروکاتو تا شب عیددددد از بین میبره که همه فکر میکنن بوتاکس کردی👌🏻
کلی رضایت بازیگرا و مردم از این کرم توی این کلیپ هست👏🏻👏🏻
✅سریع سفارش بده تا تموم نشده
لینک سایت اصلی سفارش با 40 درصد تخفیف ویژه 👇🏻👇🏻👇🏻
https://landing.saamim.com/9SNRg
https://landing.saamim.com/9SNRg
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلمات را در جای خود بکار ببریم
👈بخشش
یعنی وقتی گشنه ای از
سهمت به دیگری بدهی نه اینکه
وقتی سیری !
👈دروغ
تنها نگفتن حرف راست نیست
کم یا زیاد نشان دادن یک حرف
یا حس هم دروغ است !
👈صبر
یعنی وقتی ناامیدی به اعصابت
مسلط باشی و بتونی بخندی !
👈شجاعت
یعنی هزینه ای که میدهی از
آنچه به دست می آوری بیشتر باشد !
👈انسانیت
یعنی درد دیگران را قبل از اینکه
خودت مبتلا شوی درک کنی !
👈خودخواهی
یعنی وقتی باید دیگران را ببینی
فقط خودت را ببینی !
👈خیانت
یعنی برای آروم کردن خودت
دیگران را دچار درد کنی !
👈بی مسولیتی
یعنی از آروم کردن دیگران دست
بکشی که یه وقت خودت دردمند نشی !
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت74 من به آقا اسماعیل درمورد خواستگاری کلاهی گفتم. لبخند از روی لب
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت75
اتفاقا تو داری منو تنها میذاری.
_ به خدا اینجوری نیست. قرار نیست که برم بمیرم. اصلا بذار یکم بگذره بهش میگم نزدیک اینجا خونه بگیره. تو فقط راضی باش. من اینجوری حالم بده وقتی میبینم ناراحتی. من دیگه طاقت از دست دادن عزیزامو ندارم.
اشک توی چشمام جمع شد. فائزه وقتی حالمو دید بغلم کرد و بعد بدون هیچ حرفی رفت لباس پوشید و اومد بیرون. اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که حد نداشت.
شهلا خانم و همسرشم قرار بود باهامون بیان. خلاصه اومدن دنبالمون و همگی با هم رفتیم محضر. اونجا برای اولین بار مادر آقا مرتضی رو هم دیدم. پیرزن خوشتیپ و اتوکشیده ای بود. هرچند که به نظر میومد زیاد از شرایط راضی نیست ولی بی احترامی ای ازش ندیدم. قبل از اینکه بریم تو محضر آروم به آقای کلاهی گفتم مادرتون ناراضیه؟
گفت نه با شما مشکلی نداره از من ناراحته که چرا زودتر بهش خبر ندادم.
_ خب چرا بهشون نگفته بودید؟
+ راستش دوست نداشتم یه وقت کسی تو کارم نه بیاره. اینجوری بهتربود.
_ چی بگم؟ ولی کاش زودتر بهشون گفته بودید.
+ شما نگران نباشید از دلش درمیاریم.
با هم وارد محضر شدیم و طی مراسم خیلی ساده ای خطبه خونده شد و بهم محرم شدیم. آقا مرتضی حلقه ی طلایی رو دستم کرد و همه دست زدن.
به اصرار شهلا خانم همگی برگشتیم خونه ی ما و میخواست شام هم بپزه که آقای کلاهی اجازه نداد و از بیرون تهیه کرد. شب خیلی خوبی بود ولی همش یه بغضی داشتم از اینکه اینقدر بی کس و کارم و عزیزام پیشم نیستن. آخر شب وقتی موقع رفتن شد آقا مرتضی بهم اشاره کرد برم توی حیاط. وقتی تنها شدیم گفت ممنونم که منو لایق دونستی. برای اومدنت به خونه ی خودت لحظه شماری میکنم.
از خجالت داشتم آب میشدم، تا حالا هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود. همون موقع آقا مرتضی جعبه ای رو از جیبش درآورد و گفت اینم کادوی عروسیمون.
بازش کردم، دیدم یه گردنبند خیلی خوشگل تو جعبس.
_ چرا زحمت کشیدید آقا مرتضی؟
+ آقا مرتضی کیه؟ از امروز من شوهرتم و مرتضی صدام میکنی. دوس دارم با من راحت باشی. اینم ناقابله. ببخشید که همه چیز یهویی شد و بهتر از این نتونستم تدارک ببینم.
_ همین قدرم برای من عالی بود.