☸️نیروی عشق
💗هر چه انسان بیش تر درباره ی عشق حرف بزند ، جای بیشتری در ضمیر آگاه خود برای این پدیده باز می کند اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار کنیم و عباراتی سرشار از عشق بر زبان بیاوریم ، بدون تردید عشقی عظیم که توصیف ناپذیر است ، یعنی عشق الهی را به درون خود دعوت می کنیم.
💗و تنها با توسل بر عشق می توان بر مشکلات غلبه کرد . عشق را فراخوانید و مشکلاتتان را برطرف سازید . اگر به نیروی عشق اعتماد داشته باشید ، انجام دادن هیج کاری دشوار نخواهد بود.
💗اگر در هر موقعیتی ، عشق را آگاهانه فرا خوانید و از نیروی آن یاری بخواهید ، این پدیده می تواند از طرق گوناگون شما را به نتیجه دلخواه راهنمایی کند.
❤️
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت78 تهمت کدومه دختر؟ منظورم اینه که بچه ی سیفی نیست؟ به هرحال اون
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت79
🌸🍃
ببین اگر من شک کردم این بچه ی سیفیه بقیه هم ممکنه بفهمن. اصلا خودش ممکنه سرور رو ببینه متوجه بشه که واقعا بچه ی خودشه و دلش نرم بشه.
_ حتی اگه قبولم کنه فکر کردی بعدش چی میشه؟ ما الان یه خانواده هستیم و خوشبختیم. چرا برای خودم دردسر درست کنم؟
+ نمیدونم هرجور خودت صلاح میدونی. ولی میترسم یه موقعی این راز برملا بشه که خیلی گرون تر برات تموم بشه.
_ قرار نیست این راز برملا بشه. لطفا تو هم به کسی چیزی نگو. من حقمه بعد اونهمه بدبختی آرامش داشته باشم و بی دغدغه زندگی کنم. الانم برای این حقیقتو بهت گفتم چون میدونم در حقم نامردی نمیکنی.
+ خیالت راحت باشه من فقط دلم نمیخواد بیشتر از این اذیت بشی و مشکل بزرگتری به وجود بیاد. راستی درمورد آقاتم ناراحت نباش. من تو این مدت خیلی باهاش حرف زدم.
اونم انگار دلش نرم شده و یه جورایی ته دلش میدونه که تو بی گناهی ولی باید زمان بگذره تا آروم تر بشه. به هرحال اونم پدره و نمیتونه تا ابد ازت عصبانی باشه. ایشالا یه روزی دوباره هممون دور هم جمع میشیم. آقا مرتضی هم مرد خیلی خوبیه و مطمئنم آقات ببینتش خوشش میاد و از خر شیطون پیاده میشه.
نفسمو با حسرت بیرون دادم و گفتم والا من دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط. فقط میدونم آرامش زندگیمون از همه چیز مهمتره. از آقامم خیلی دلگیرم همیشه به جای بچه های خودش پشت بقیه رو گرفته. به هرحال توکل به خدا!
خلاصه اون روز نارین قول داد که تا خودم نخواستم به هیچکس حرفی نزنه. ننه اینا دو روز خونم موندن و گفتن دیگه باید برگردیم. ننه موقع رفتن تو گوشم گفت چهار دست و پایی شوهرتو بچسب که از این بهتر دیگه گیرت نمیاد. خیلی مرد خوبیه. هوای زندگیتو خیلی داشته باش. ایشالا آقاتم از خر شیطون پیاده میشه و میتونید دیگه باهامون رفت و آمد کنید.
وقتی رفتن دلم خیلی گرفت. دلم میخواست منم مثل همه بتونم با خیال راحت برم خونه ی بابامو بیام. خواهرامو ببینم و سنگ صبور داشته باشم. مرتضی که میدید من خیلی تو خودمم بهم پیشنهاد داد بریم روستا تا خودش شخصا با آقام حرف بزنه ولی من میترسیدم آقام بد رفتار کنه و آبروم جلوی مرتضی بره، برای همین مخالفت کردم.
🌸🍃
میخوای معشوق همسرت باشی؟ پس بخون. ⬇️⬇️⬇️
خانم عزیز
راه درخواست از مردا غر زدن نیست. برای رسیدن به خواسته تون دور ترییین راه دعوا و غر زدنه. .
با دعوا شاید به خواسته تون برسین ولی عشق و جایگاهتون رو توی قلب شوهرتون از دست میدین.
ولی راه درست اینه که .
🌹🌹 با خنده و شوخی و پایکوبی ازش درخواست کنین🌹🌹
وقتایی که توی بغلش هستین و مهربونه بهش بگین.
در قالب قصه و داستان و درد دل حرف بزنین. .
این راه مطمنا زمان می بره و صبر می طلبه ولی در عوض شوهرتون شما رو ❤️ یه زن با سیاست میدونه❤️
و معشوقش میشین👱♀️😒
بالاتر هم گفتم دیگه، سعی کنی به جای غُری بودن، قِری باشین 😅
خیلی خوبه که یک خانم، در مورد موارد زیر آموزش ببینه و بلد باشه :
- انرژی زنانه
- لوندی
- عشوه گری
- سیاست زنانه
- جذابیت درونی و اعتماد به نفس👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍂🍃
رویدادها...
🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📝
رویدادهای بسیاری هستند که هیچوقت، هیچوقت ...؛ تاکید میکنم: هیچوقت، کمرنگ نمیشوند. محو نمیشوند. فراموش نمیشوند. از فکرها و تبادرهای ذهنی یومیه حذف نمیشوند. جاگذاشته و از یادرفته نمیشوند. و یک جوری میمانند و قدمت برمیدارند که گویی: ما، یا من نوعی، تبدیل به تنها بخشی از آن رویداد میشوم.
این رویدادها، صدای شکستن یک دسته ساقهی کرفس میدهند. استخوانهایی را که در طول یک عمر پروراندهایم؛ با حرکتی خُرد میکنند. و صدای این شکستهگی و خُرد شدن، مثل حرکت دادن یک گونی کنفی که در آن مقداری از تکههای آهن و چوب ریخته، با کوچکترین حرکت، در میآید و بلند میشود.
پس از وقوع، آن رویدادها هستند که تو را میخوابانند. بیدارت میکنند. زنده میدارند. میمیرانند. و در یک کلام، هویت تو میشوند.
هر چند که به عقیدهی کارشناسان و کاربلدان، "احساس" دروغ است؛ چرا که منشا آن هنوز برای بشر مشخص و روشن نیست. اما احساس میکنی که پس از وقوع رویداد، میان اویی که بودی واینی که هستی، جز همنامی در اسناد هویتی، ارتباط دیگری وجود ندارد.
زندهگی میکنی. اما تفاوتی با مردهگان نداری. مرده هم نیستی. چرا که سهمی هنوز از هوا داری. سهمی که در روزگاری، آن را بخشیده بودی. میخوری. مینوشی. راه میروی. حرف میزنی. و باور کنی یا نه، حتی میخندی. ولی همهی اینها هیچ تاثیری ندارند. تفاوتی ایجاد نمیکنند. بودن و نبودنشان مسالهای نیست.
اما نوید شما را از طرف برادر کوچکتان، که در حقیقت معنا و در نهایت، میمیریم. و ترسی از این بابت به دل راه ندهید. چرا که تا هستیم؛ مرگ وجود ندارد. و چون مُردیم؛ نیستیم و دیگر وجود نداریم که مرگ را احساس کنیم.
مرگ ما را، دیگران تجربه میکنند.
👤#محمدصدرنیا
*جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرانه
یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد،
به زبان آوردن دوستت دارم،
موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد،
و آن را احساس کند..
گفتم :
« شما برید ؛ منم میام الان ! »
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین . توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد . . .
نشسته بود روی پله ها . سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه . از چشمای قرمز و پف کرده ش معلوم بود گریه کرده . صورتش هنوز خیس بود .
سرشو هر از گاهی محکم می کوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش بی رمق زیر لب چیزی میگفت .
باید بی تفاوت از کنارش رد میشدم و به راهم ادامه میدادم اما نتونستم ؛ هنوز عادت نکرده بودم به درد مردم . . .
نزدیک تر رفتم و با احتیاط گفتم :
« حالتون خوبه ؟! »
سرشو بلند کرد و نگاه بی تفاوتی انداخت بهم ؛
یخ بندون بود توی چشماش . . .
لیوان نسکافه رو گرفتم سمتش ؛
« میخورین ؟! نسکافه ست ! »
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید ؛
« نسکافه دوست داره ؛ ولی این اواخر نمیخورد ؛ میترسید بچه مون رنگ پوستش قهوه ای بشه ! »
بلند زد زیر خنده . سعی کردم بخندم . . .
دوباره به حرف اومد ؛
« همه چی خوب بودا ؛ خوشبخت بودیم ! زن داشتم ؛ یه خونه ی نقلی داشتم ؛ بچه مونم داشت به دنیا می اومد ؛ همه چی داشتم . . .
ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم !
بهش گفتم پسر میخواما من ؛ رفتیم سونوگرافی ؛ دختر بود . . .
به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود . دیشب قبل خواب پرسید : حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو ؟!
در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم ؛ بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار میکنم خودم !
چیزی نگفت . به خدا جدی نبود حرفام ؛ فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همه ش ؛ ولی نفهمیده بود . . .
ناشکری که نکردم من آخه خدا . از سر خریت بود فقط !
صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب . درد داشته ولی صداش در نیومده . جفت از رحم جدا شده بود ؛ تا برسونمشون بیمارستان هم زنم از دست رفته بود ؛ هم بچه م . »
بی اختیار داشتم همراهش گریه میکردم ؛
« یه حرفایی رو نباید زد ؛ نه به شوخی ؛ نه جدی . . .
منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه ! »
سرشو دوباره کوبید به دیوار و من بیشتر لیوان توی دستمو چنگ زدم . به هق هق افتاده بود ؛
« آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم ؛ هم خودشو ؛ هم دخترمونو . . .
فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست ؛
ولی یهویی خیلی دیر شد ؛ خیلی ! »
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره . کاری از دست من و اشکام برنمیومد . نسکافه ی توی دستمم سرد شده بود دیگه .
بی سر و صدا عقب گرد کردم و از پله ها بالارفتم و برگشتم توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانه م نوشتم :
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده ؛
خیلی زود . . .
برای گفتن یه حرفائیم همیشه دیره ؛
خیلی دیر . . .
حواست به دیر و زودای زندگیت باشه همیشه . . .
عقربه های ساعت با اراده ی تو به عقب برنمیگردن !(((:🖤'⌛️'🔓
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#سیاس
تفـاوت زن و مـرد در زمان ناراحتی رابشناسیم👇👇
👧زنان به خود سرزنشی گرایش دارند و 👨مردان به سرزنش اطرافیانشان.
زنان احساس غم، بیتفاوتی و بیارزشی میکنند و مردان احساس خشم و تحریکپذیری دارند.
زنان حالت دلواپسی و ترس دارند و مردان بدبین میشوند و گارد میگیرند
زنان از هر درگیری فاصله میگیرند و مردان درگیری و کشمکش درست میکنند.
زنان در این دوران دوست دارند درباره مسائلشان صحبت کنند در حالی که اکثر مردان صحبت درباره افسردگیشان را ضعف میدانند.
اکثر زنان در این دوران برای درمان خود به غذا، روابط دوستانه و روابط عاشقانه روی میآورند، در حالی که عموم مردان با تلویزیون، ورزش و رابطه فیزیکی سعی در فراموش کردن مسئله خود میکنند
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🏮جملات کوتاه و بسیار زیبا :
❤️یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕
❤️یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕
❤️یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕
❤️يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري ....
❤️منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕
❤️زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم .
❤️گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕
❤️آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕
❤️زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕
❤️دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
❤️هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست…
🍃🍃🍃🌼🍃
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت79 🌸🍃 ببین اگر من شک کردم این بچه ی سیفیه بقیه هم ممکنه بفهمن. ا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت80
🌸🍃
با همه ی این مسائل زندگی خوبی داشتم و همیشه خدا رو به خاطر وجود مرتضی شکر میکردم. سرور هرچی بزرگتر میشد با شیرین زبونیاش زندگیمون رو قشنگتر میکرد. اینقدر هم عاشق مرتضی بود و بابایی بود که هیچوقت حس نمیکردم واقعا پدرو دختر نیستن.
سرور یک سالو نیمه بود که متوجه شدم باردارم. اینقدر مرتضی با شنیدن این خبر خوشحال شد و قربون صدقم رفت که تا حالا ندیده بودم هیچ مردی اینجوری عکس العمل نشون بده. وقتی فهمیدم باردارم یه روز که مرتضی سر کار بود رفتم پیش فائزه تا خبر بارداریمو بهش بدم. وقتی رفتم داخل دیدم مثل همیشه نیست. انگار خیلی تو خودش بود. خبر بارداریمو که بهش دادم اصلا خوشحال نشد. بهش گفتم فائزه اتفاقی افتاده؟
گفت نه چیزی نشده همه چیز خوبه. خوشحالم که دوباره داری مامان میشی.
تازه اون لحظه یادم افتاد که فائزه دیگه نمیتونه مادر بشه و حدس زدم ناراحتیش از این باشه. خودمو سرزنش کردم که چرا جلوش خوشحالیمو بروز دادم ولی به هرحال فائزه دوست صمیمیم بود و بالاخره میفهمید.
بارداری دومم مثل اولی نبود و هرچی میگذشت حالم بدتر میشد. نسبت به همه ی غذاها حساس شده بودم و به ندرت میتونستم غذا بخورم یا کاری بکنم. سرور هم هنوز خیلی بچه بود و نیاز به توجه و مراقبت داشت و من نمیتونستم درست از پس کاراش بربیام.
یه دفعه که فائزه اومده بود پیشم و دید حالم اینقدر بده گفت مواقعی که سر کار نیستم میتونم سرور رو برات نگه دارم. منم اینقدر حالم بد بود که سریع قبول کردم.
کار فائزه یه جوری بود که شیفتاش گردشی بود و بعضی وقتا صبح میرفت و بعضی وقتا بعد از ظهر. روزایی که صبحا خونه بود مرتضی سرور رو میبرد پیشش تا من استراحت کنم و ظهر میرفت دنبالش و میاوردش.
همینجوری چهار ماه اول بارداریم گذشت و کم کم حالم به نسبت بهتر میشد. برای همین میخواستم کمتر سرور رو بفرستم اونجا ولی دیگه اینقدر سرور و فائزه به هم وابسته شده بودن که هردو تاشون بی تابی میکردن و منم که میدیدم اینجوری هردوشون خوشحالن اجازه میدادم بازم سرور بره پیشش.
بالاخره موقع زایمانم رسید و خدا یه پسر بهمون داد که اسمش رو سهیل گذاشتیم.
با اومدن سهیل سرور خیلی حساس شده بود و مدام دور از چشم ما سهیلو میزد و حسادت میکرد. هرچی هم بهش محبت میکردیم بازم این کاراش ادامه داشت.