#همسرانه
یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد،
به زبان آوردن دوستت دارم،
موجب می شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد،
و آن را احساس کند..
گفتم :
« شما برید ؛ منم میام الان ! »
سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین . توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد . . .
نشسته بود روی پله ها . سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه . از چشمای قرمز و پف کرده ش معلوم بود گریه کرده . صورتش هنوز خیس بود .
سرشو هر از گاهی محکم می کوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش بی رمق زیر لب چیزی میگفت .
باید بی تفاوت از کنارش رد میشدم و به راهم ادامه میدادم اما نتونستم ؛ هنوز عادت نکرده بودم به درد مردم . . .
نزدیک تر رفتم و با احتیاط گفتم :
« حالتون خوبه ؟! »
سرشو بلند کرد و نگاه بی تفاوتی انداخت بهم ؛
یخ بندون بود توی چشماش . . .
لیوان نسکافه رو گرفتم سمتش ؛
« میخورین ؟! نسکافه ست ! »
دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید ؛
« نسکافه دوست داره ؛ ولی این اواخر نمیخورد ؛ میترسید بچه مون رنگ پوستش قهوه ای بشه ! »
بلند زد زیر خنده . سعی کردم بخندم . . .
دوباره به حرف اومد ؛
« همه چی خوب بودا ؛ خوشبخت بودیم ! زن داشتم ؛ یه خونه ی نقلی داشتم ؛ بچه مونم داشت به دنیا می اومد ؛ همه چی داشتم . . .
ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم !
بهش گفتم پسر میخواما من ؛ رفتیم سونوگرافی ؛ دختر بود . . .
به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود . دیشب قبل خواب پرسید : حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو ؟!
در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم ؛ بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار میکنم خودم !
چیزی نگفت . به خدا جدی نبود حرفام ؛ فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همه ش ؛ ولی نفهمیده بود . . .
ناشکری که نکردم من آخه خدا . از سر خریت بود فقط !
صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب . درد داشته ولی صداش در نیومده . جفت از رحم جدا شده بود ؛ تا برسونمشون بیمارستان هم زنم از دست رفته بود ؛ هم بچه م . »
بی اختیار داشتم همراهش گریه میکردم ؛
« یه حرفایی رو نباید زد ؛ نه به شوخی ؛ نه جدی . . .
منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه ! »
سرشو دوباره کوبید به دیوار و من بیشتر لیوان توی دستمو چنگ زدم . به هق هق افتاده بود ؛
« آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم ؛ هم خودشو ؛ هم دخترمونو . . .
فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست ؛
ولی یهویی خیلی دیر شد ؛ خیلی ! »
اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره . کاری از دست من و اشکام برنمیومد . نسکافه ی توی دستمم سرد شده بود دیگه .
بی سر و صدا عقب گرد کردم و از پله ها بالارفتم و برگشتم توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانه م نوشتم :
برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده ؛
خیلی زود . . .
برای گفتن یه حرفائیم همیشه دیره ؛
خیلی دیر . . .
حواست به دیر و زودای زندگیت باشه همیشه . . .
عقربه های ساعت با اراده ی تو به عقب برنمیگردن !(((:🖤'⌛️'🔓
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#سیاس
تفـاوت زن و مـرد در زمان ناراحتی رابشناسیم👇👇
👧زنان به خود سرزنشی گرایش دارند و 👨مردان به سرزنش اطرافیانشان.
زنان احساس غم، بیتفاوتی و بیارزشی میکنند و مردان احساس خشم و تحریکپذیری دارند.
زنان حالت دلواپسی و ترس دارند و مردان بدبین میشوند و گارد میگیرند
زنان از هر درگیری فاصله میگیرند و مردان درگیری و کشمکش درست میکنند.
زنان در این دوران دوست دارند درباره مسائلشان صحبت کنند در حالی که اکثر مردان صحبت درباره افسردگیشان را ضعف میدانند.
اکثر زنان در این دوران برای درمان خود به غذا، روابط دوستانه و روابط عاشقانه روی میآورند، در حالی که عموم مردان با تلویزیون، ورزش و رابطه فیزیکی سعی در فراموش کردن مسئله خود میکنند
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
🏮جملات کوتاه و بسیار زیبا :
❤️یادت باشه تا خودت نخواي هيـچ کس نميتونه زندگيتو خراب کنه❕
❤️یادت باشه که آرامش رو بايد تو وجود خودت پيدا کني❕
❤️یادت باشه خدا هميشه مواظبته❕
❤️يادت باشه هميشه ته قلبت يه جايي براي بخشيدن آدما بگذاري ....
❤️منتظر هيچ دستي در هيچ جاي اين دنيا نباش ...اشکهايت را با دستهاي خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند❕
❤️زبان استخواني ندارد اما آنقدر قوي هست که بتواند قلبي را بشکند
مراقب حرفهايمان باشيم .
❤️گاهي در حذف شدن کسي از زندگيتان حکمتي نهفته است .اينقدر اصرار به برگشتنش نکنيد❕
❤️آدما مثل عکس هستن،زيادي که بزرگشون کني کيفيتشون مياد پايين❕
❤️زندگي کوتاه نيست ، مشکل اينجاست که ما زندگي را ديرشروع ميکنيم❕
❤️دردهايت را دورت نچين که ديوارشوند ، زيرپايت بچين که پله شوند…
❤️هيچوقت نگران فردايت نباش ، خداي ديروز و امروزت ، فرداهم هست…
🍃🍃🍃🌼🍃
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت79 🌸🍃 ببین اگر من شک کردم این بچه ی سیفیه بقیه هم ممکنه بفهمن. ا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت80
🌸🍃
با همه ی این مسائل زندگی خوبی داشتم و همیشه خدا رو به خاطر وجود مرتضی شکر میکردم. سرور هرچی بزرگتر میشد با شیرین زبونیاش زندگیمون رو قشنگتر میکرد. اینقدر هم عاشق مرتضی بود و بابایی بود که هیچوقت حس نمیکردم واقعا پدرو دختر نیستن.
سرور یک سالو نیمه بود که متوجه شدم باردارم. اینقدر مرتضی با شنیدن این خبر خوشحال شد و قربون صدقم رفت که تا حالا ندیده بودم هیچ مردی اینجوری عکس العمل نشون بده. وقتی فهمیدم باردارم یه روز که مرتضی سر کار بود رفتم پیش فائزه تا خبر بارداریمو بهش بدم. وقتی رفتم داخل دیدم مثل همیشه نیست. انگار خیلی تو خودش بود. خبر بارداریمو که بهش دادم اصلا خوشحال نشد. بهش گفتم فائزه اتفاقی افتاده؟
گفت نه چیزی نشده همه چیز خوبه. خوشحالم که دوباره داری مامان میشی.
تازه اون لحظه یادم افتاد که فائزه دیگه نمیتونه مادر بشه و حدس زدم ناراحتیش از این باشه. خودمو سرزنش کردم که چرا جلوش خوشحالیمو بروز دادم ولی به هرحال فائزه دوست صمیمیم بود و بالاخره میفهمید.
بارداری دومم مثل اولی نبود و هرچی میگذشت حالم بدتر میشد. نسبت به همه ی غذاها حساس شده بودم و به ندرت میتونستم غذا بخورم یا کاری بکنم. سرور هم هنوز خیلی بچه بود و نیاز به توجه و مراقبت داشت و من نمیتونستم درست از پس کاراش بربیام.
یه دفعه که فائزه اومده بود پیشم و دید حالم اینقدر بده گفت مواقعی که سر کار نیستم میتونم سرور رو برات نگه دارم. منم اینقدر حالم بد بود که سریع قبول کردم.
کار فائزه یه جوری بود که شیفتاش گردشی بود و بعضی وقتا صبح میرفت و بعضی وقتا بعد از ظهر. روزایی که صبحا خونه بود مرتضی سرور رو میبرد پیشش تا من استراحت کنم و ظهر میرفت دنبالش و میاوردش.
همینجوری چهار ماه اول بارداریم گذشت و کم کم حالم به نسبت بهتر میشد. برای همین میخواستم کمتر سرور رو بفرستم اونجا ولی دیگه اینقدر سرور و فائزه به هم وابسته شده بودن که هردو تاشون بی تابی میکردن و منم که میدیدم اینجوری هردوشون خوشحالن اجازه میدادم بازم سرور بره پیشش.
بالاخره موقع زایمانم رسید و خدا یه پسر بهمون داد که اسمش رو سهیل گذاشتیم.
با اومدن سهیل سرور خیلی حساس شده بود و مدام دور از چشم ما سهیلو میزد و حسادت میکرد. هرچی هم بهش محبت میکردیم بازم این کاراش ادامه داشت.
نشسته ام به در نگاه مى كنم
دريچه آه مي كشد
تو از كدام راه ميرسى
خيال ديدنت چه دلپذير بود
جوانيم دراين اميد پير شد
نيامدى و دير شد
#هوشنگ_ابتهاج
─━━━━⊱⭐️⊰━━━━─
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت80 🌸🍃 با همه ی این مسائل زندگی خوبی داشتم و همیشه خدا رو به خاط
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت81
یه دفعه که فائزه اومده بود پیشمون سهیلو خوابوندم و وقتی دیدم سرور هم تو سالن مشغول بازیه دو تا چایی ریختم و تو آشپزخونه با فائزه مشغول صحبت شدیم. یکم که گذشت دیدم صدای سرور نمیاد. هرچی هم صداش کردم جواب نداد. با هول و ترس این طرف و اون طرفو نگاه کردم و همون لحظه صدای گریه ی سهیل از تو اتاق بلند شد.
دویدم سمت اتاق و دیدم سرور چند تا پتو از کمد کشیده بیرون و انداخته رو صورت بچه. با ترس رفتم جلو و از عصبانیت یدونه پشت دستی به سرور زدم و دعواش کردم و سریع بچه رو از زیر پتوها درآوردم.
سهیل صورتش سرخ شده بود و داشت گریه میکرد. سرور هم زد زیر گریه و رفت بغل فائزه. سهیلو که آروم کردم و دوباره خوابوندمش رفتم بیرون و دیدم سرور مشغول بازیه. چهره ی فائزه درهم و عصبانی بود.
دستمو گرفت و برد تو آشپزخونه و گفت برای چی دست رو بچه بلند میکنی؟ حالا دیگه پسردار شدی به این بچه ظلم میکنی؟
کلافه دستی روی صورتم کشیدم و گفتم این حرفا چیه فائزه؟ تو منو اینجوری شناختی؟ من که مثل آقام پسر و دختر نمیکنم. یه لحظه ترسیدم سهیل خفه بشه، غیر ارادی بود. بعدشم پشیمون شدم.
+ پس چرا اینجوری باهاش رفتار میکنی؟ اگه تو بیشتر هواشو داشتی اونم اینجوری حساس نمیشد.
_ فائزه تو که حال منو درک نمیکنی. من اینقدر این روزا فشار کارای بچه ها روم زیاده که اعصابم اصلا سر جاش نیست. سهیل شب و نصف شب بیداره و شیر میخواد و دل درد میگیره و زیر پاشو باید عوض کنم و… سرورم که تو سن بازیگوشیه.
اینو که گفتم یه دفعه فائزه سرشو انداخت پایین و بعد چند ثانیه گفت آره تو درست میگی. من درک نمیکنم منظورتو خوب رسوندی. من که اصلا مادر نمیشم که بتونم درک کنم.
روسریشو سرش کرد و کیفش رو برداشت و به سمت در رفت.
دویدم پشت سرش و گفتم فائزه معلومه چت شده؟ من غلط بکنم بخوام به کسی تیکه و کنایه بندازم مخصوصا تو که مثل خواهرمی و اینقدر زحمتمو کشیدی.
فائزه در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت اشکال نداره منم باید حد خودمو بدونم. خداحافظ.
درو بست و بیرون رفت. منم هاج و واج مونده بودم. هرچی فکر میکردم من چیز بدی نگفته بودم.
انتخاب صحیح
ازدواج
♻️ازدواج چهار بال دارد نه دو بال:
➖رابطه تو و همسرت
➖رابطه تو با خانواده همسرت
➖رابطه همسرت با خانواده تو
➖رابطه خانواده همسرت با خانواده تو
👈ازدواج پیوند دو قوم است، نه دو فرد
پس نگو رابطه خودم و فقط همسرم. هر کدام از این رابطه ها که خراب شد، امکان مجادله، اختلاف، دعوا و جدایی افزایش می یابد.
❤️
317.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️بارالها از تو می خوام
💛کہ بارون قشنگت
❤️در این "شب زیبای بهاری"
💛واسہ شستن
❤️غم و غصہ مردم
💛"مظلوم و بی گناه"
❤️سرزمینم باشـــہ نہ
💛واسہ رنج و ناراحتی ...
❤️شبتون بی غم 🌙
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾
💖♥️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈