eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
یه جمـله اي هسـت که همیـشه ورده زبونمـه “دوستـت دارم” هـر چنـد… واسـه وجوده با ارزشـت خیلـی کمـه ❤️
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادودوم با نگاهم از عزیز خواستم که من و جمالو تنها
سرگذشت لباسِ جهان رو به تـن کـردم و دادمش بغـل عزیز تا خودم آماده بشم.ظاهرمو مرتب کردم و به سمت اتاق مهمان راه افتادیم.از پنجره میدیدم که چندنفری توی اتاق مهمان نشستن.هرلحظه استرسم بیشتر میشد و از اینکه نمیدونستم چرا باید به اونجا برم کلافه شده بودم.پشت دراتاق ایستادم وچندتا نفس عمیق کشیدم.کمی که آروم شدم چندتا ضربه به در زدم و با اجازه ی جمال خان وارد اتاق مهمان شدم.جمال خان و عمه و مردی میانسال که نمیشناختمش توی اتاق نشسته بودن.با ورود ما نگاه همه به سمت ما برگشت و عمه بهم لبخندی زد.جهانو محکم توی بغل گرفتم تا شاید دل بی قرارم آروم بگیره.جمال خان و اون زیرلب چند کلمه ای باهم حرف زدن که نفهمیدم چی دارن میگن.اون مرد به من و بعد هم به جهان نگاه کرد و سرشو به چندتا برگه ای که جلوش بود گرم کرد.جمال خان سرفه کرد و صداشو صاف کرد وگفت:ملا باشی برای خواندن خـطبه ی عقد من و شما اینجان.قلبم محکم به سینه ام میکوبید وصدای تپش های قلبمو میتونستم بشنوم.استرس وجودمو فرا گرفت همه چیز مثل یک خواب بود.بهتره بگم مثل یک کابوس حرف زدن راجب این ازدواج راحت تر بود اما حالا که پای عمل رسیده بود،خودمو باخته بودم و دلم میخواست فرار کنم.حالا که پای عمل رسیده بود فقط جمشیدوجلوی چشمم میدیدم و عطر تــنش به مشمامم میرسید.چطور میتونستم عاشقِ مردی باشم که زیر خروارها خاکه وبه عقدِ مرد دیگه ای دربیام.بغض گلومو میفشرد و نمیذاشت کلمه ای به زبون بیارم.جمال صداشو کمی بلندتر کردوگفت:شنیدین چی گفتم؟ملا باشی قراره خـطبه ی عقد مارو بخوانه.رشته ی افکارم پاره شد وبا صدایی لرزان گفتم:بله جمال متوجه ی حالم شد و گفت:این عقد هرچه زودتر انجام بشه بهتره.چشماشو بست و دوباره باز کرد تا بهم اطمینان خاطر بده و بااین کار ازم خواست بهش اعتماد کنم.سری تکون دادم و لبخند تلخی زدم ملاباشی رو به جمال خان کرد و گفت:بخوانم آقا؟جمال با سر اشاره کرد که کارشو شروع کنه.ملا جملات عربی رو به زبون میاورد و پشت سرهم اسم من و جمال رو میگفت.حس میکردم نفس کشیدن برام سخت شده.دستام اونقدر میلرزید که نمیتونستم جهانو توی بغــلم نگه دارم وگذاشتمش توی بغــل عزیز.جهان هم انگار حال خوبی نداشت و بی قراری میکرد نمیدونستم چطور لرزش دستامو پنهون کنم همه ی اون لحظه ها فقط جمشید توی ذهن و قلبم بود اما اسمم کنارِ اسم کسی دیگه ای داشت گذاشته میشد چشمامو بستم تا نبینم.اون لحظه ها رودوست نداشتم ببینم.جملات ملاباشی تموم شد و ازم خواست تا بله رو بگم تا خـطبه ی عقدمون جاری بشه دستاتو به هم گره‌زدم تا کمی لرزشش رو کنترل کنم اتاق دور سرم میچرخید و صدای جمشید توی گوشم میپیچید پشیمون شده بودم و نمیخواستم قبول کنم.نه من نمیتونستم زن مردی بشم که هیچ حسی بهش ندارم.همه ی زندگی من با جمشید سراسر عشق بود و عشق حالاچطور باید بدون عشق زندگی میکردم؟باگفتن این بله هم به خودم ظلـم میکردم هم به جمال اون چه گـناهی داشت که باید زنی رو عقد میکرد که دلش جای دیگست که‌ قلب و روحش زیر خاک دفــن شده.چطور باید تــن به ازدواج میدادم؟من هنوزم عاشق بودم حتی اگر از نظر بقیه عشقِ من مرده باشه اما توی قلب من زندست تصمیممو گرفت،من نمیتونستم تـن به این ازدواج بدم. حالا که وقت بله گفتن رسیده بود چیزی جز نه روی زبونم نمیچرخید و من تصمیممو گرفتم چشمامو بستم تا همونجا همه چیزو تموم کنم جمله ای که میخواستم بگم رو توی ذهنم مرور کردم نه من نمیتونم با جمال خان ازدواج کنم.ملا دوباره پرسید جواب شما بله؟چشمامو باز کردم تا جوابشو بدم که صدای گریه ی جهان توی گوشم پیچید برگشتم سمتش و نگاهش کردم.اون حالا تمام دنیای من بود نه گفتن به جمالو فراموش کردم وبدون اینکه دیگه حتی لحظه ای فکر کنم با صدای بلند گفتم بله ملا خنده ای کرد و گفت مبارکه خان،مبارکه.اشکام بی اختیار روی گونه ام ریخت‌.حس عجیبی داشتم.مادری بودم که از خوشحالی بودن در کنار فرزندش در پوست خودم نمیگنجیدم و از طرفی همسری بودم که حتی ذره ای احساس به جمال نداشتم.توی اون لحظه میتونستم همزمان چند حس مختلف رو توی وجودم تجربه کنم عزیزه با ظرفی پراز شیرینی وارد اتاق شد و لبخند پت و پهنی به لــب داشت ظرف شیرینی رو دور داد و به چندنفری که توی اتاق بودن تعارف کرد شیرینی رو برداشتم اما نتونستم بخورم.بغض عجیبی توی گلوم بود که حتی راه نفسمو بسته بود.چشمم به جمال افتاد که شیرینی رو انداخته بود گوشه ی لپش و با ولع خاصی میخورد داشت بمن نگاه میکرد که تا نگاهم بهش افتاد،نگاهشو ازم دزدید چند سکه از کیسه ی پولش بیرون آورد و گذاشت جلوی ملا و گفت:خطـبه ات حق باشه ملا باشی.من و جمال به هم محرم شدیم.اما فقط روی کاغذ حتی ذره ای دلم باهاش محرم نبود
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
چه زمانی به بالا نگاه می کنید؟ روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می گذارد. ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می گوید. ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.
بفرست برا پدرومادرایی که می شناسی لجبازی کودکان، غالبا ناشی از رفتار والدین هست. پس: 🔸نظرات خودتون رو به فرزندتون تحمیل نکنین. 🔸ظرفیت و ویژگی‌های فرزندتون رو بشناسین و انتظارات‌تون در حد توان کودک باشه. 🔸به نظرات فرزندتون هم در حد نظرات سایرین، اهمیت بدین. 🔸به فرزندتون، قدرت انتخاب بدین. 🔸به فرزندتون متناسب با سن و توانش، مسئولیت‌ بدین. 🔸قوانین ساده و شفاف، وضع کنین و فرزندتون رو مشتاق به پیروی از اون قوانین کنین. فرزندتون باید از قبل بدونه که برنامه چیه و چه قواعد و مقرراتی وجود داره و چه مسئولیتی برعهده او هست. 🔸به فرزندتون فرصت بدین تا با کار انجام دادن و اشتباه کردن، یاد بگیره. 🔸هر جایی که امکانش هست، مستقیما مسئولیت تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی رو به فرزندتون، واگذارکنید
🌸🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 کمی عاشقانه
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 کمی عاشقانه
بهت میگم میدونی قشنگ‌‌ترین عکسی که ازت دیدم، کدومه؟ میگی کدومه؟ نشونم بده! بعد لابد منتظری یکی از اون پرتره‌های جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم! ولی من اولین سلفی‌ِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگ‌ترین عکسته! ببین لبخندتو! بهم میگی عه من تاحالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود! ندیده بودم خودمو! حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگ‌ترین لبخندِ زندگیته؟ منم جوابتو این شکلی میدم: همونجور که یه سلفی تار دونفره می‌ارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتی تو شرایط بد، می‌ارزه به همه‌چیو داشتن ولی بدونِ تو بودن! من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام! جز تویی که همه چیز منی! ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سعی کنید محبت‌پذیر وقهر گریز باشید منش توأم با مهربانی و دوری از قهرو کینه صفت همسران فداکار است تلاش کنیم که آیینه ی زندگیمان شفاف و بدون غبار کدروت باشد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یه دیالوگ تو یه فیلمی بود که میگفت: «من کنارِ تو یه آدم دیگه ام ‌آدمی شبیه تر به خودم» بنظرم اوج خوشبختی همینه که یه نفر رو داشته باشی که نخوای جلوش کسِ ديگه‌ای باشی خودت باشی خودِ خودت🫀 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻 خانم با وجود جذابیت و ظاهری عالی 🔹 اگر عصبی باشد 🔹 اگر بهانه گیر باشد 🔹 اگر غرغرو باشد 🔹 اگر استرس داشته باشد 🔹 اگر نسبت به مسائل بدبین باشد 🔺 کم کم ارزشهایش را پیش همسر از دست خواهد داد زنان خوش‌بین جذابند؛ جذاب بودن مهمتر از زیبا بودنست، زیبایی عادی میشود؛ اما جذابیت عادی نمیشود چرا که اولی در ظاهر و دومی در باطن است ··‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوسوم لباسِ جهان رو به تـن کـردم و دادمش بغـل عزی
سرگذشت نامحرم ترینِ نامحرما میدونستمش و حتی نگاه کردن بهش برام عذاب آور بود.بدتر از همه اینکه ظاهرش خیلی شبیه جمشید بود و هربار که چشمم بهش میفتاد دلم هری میریخت.عقد ما بدون حضور و اجازه ی خانم بزرگ برگزار شد وهمین موضوع باعث شد خانم بزرگ بیشتر از قبل بامن سرلج بیفته.همینطور خواهرهای جمال مخصوصا نسرین با حرف ها و رفتارهاشون خیلی اذیتم میکردن.همه حرف انداخته بودن که دیبا زیرپـای جمال نشسته و مجـبورش کـرده عقدش کنه.شنیدن این حرف ها از زبون بقیه کارآسونی نبود اما خانم بزرگ اینقدر قدرت داشت که میتررسیدم بخوام باهاش در بیفتم.خانم بزرگ نه تنها زمان عقد ما حاضر نشد بلکه سعی داشت همه چیزو خراب کنه.ازهمون اول هم با ازدواجِ من و جمشید موافق نبود‌چه برسه حالا بعداز مرگ جمشید به عقدِ جمال دراومدم.هضم این موضوع براش خیلی سخت بود.دروغ چرا.برای خودمم سخت بود اما کسی که باعث بـستن این عقد شد خودِ خانم بزرگ‌بود.اگه بعداز مرگ جمشید ساز رفتن من از عمارتو نمیزد،هیچوقت این اتفاق نمی افتاد.چندهفته ای از زایمانم گذشته بود.خودم کامل خوب و سرپا شده بودم و جهان هم کمی بزرگ تر شده بود.من دیگه نیازی به نگهداری نداشتم و عزیز هم برگشت خونه.نگهداری و مواظبت از بچه رو هم به خوبی یاد گرفته بودم.اما بااین حال عزیزه و جواهر هم خیلی کمکم میکردن.باعقدِ من و جمال من توی عمارت موندگار شدم و‌تونستم کنار جهان بمونم و بزرگ شدنشو ببینم.بعداز عقدم با جمال هنوز توی اتاق خودم مستقر بودم و جمال حرفی از یکی کردن اتاقا نزده بود.ازاین بابت هم خیلی خوشحال بودم.اما این وضعیت تاکی میتونست ادامه پیداکنه؟دیریا زود همه شک میکردن.مخصوصا اینکه‌ من و جمال اصلا باهم ملاقات نمیکردیم و بعداز روزی که خطــبه ی عقد خوانده شد فقط دوسه بار همدیگرو دیدیم اونم در حد چند دقیقه.همه چیز پیچیده شده بود اما مهمترین چیز برای من بودن در کنار جهان بود که بهش رسیده بودم.بعداز اون هر اتفاقی میفتاد برام مهم نبود.جهان آروم چشمای قشنگشو بسته بود و مشغول شیرخوردن بود.دستی به موهای نرم و مشکیش کشیدم و از روی پیشونیش کنار زدم.از توی حیاط عمارت صداهایی میشنیدم.جهان خوابش برده بود.آروم گذاشتمش سرجــاش و بلندشدم.رفتم جلوی پنجره و پرده رو کنارزدم.چندتا مرد غریبه دیدم که مشخص بود کار گرن و‌دارن یه سِری وسیله رو‌جابجا میکنن.چشمم به جمال افتاد که کنارحوض ایستاده بود و داشت به کارگر ها امرونهی میکرد.با دیدنش استرس همه ی وجودمو میگرفت.یعنی من عقد شده ی این مَرد ام؟خدای من چقدر برام غریبست.فرسنگها ازش دورم و حالا نه میتونستم به چشم برادر بهش نگاه کنم و نه به چشم همسر.آهی کشیدم و پرده رو‌انداختم و‌رفتم سمت جهان.کنارش نشستم و پتوی سفیدِ کوچیکی که کنارش بودو انداختم روش احساس خستگی‌میکردم بالشتِ گرد فیروزه ای رنگ روانداختم کنارِ جهان و درازکشیدم.دلم یه خواب راحت میخواست.خوابی بدون فکرو خیال و کابوس.خیلی وقت بود که از یه خواب راحت محروم بودم.فکرم اونقدر درگیر مسائل مختلف بود و توی این مدت اینقدر رنج کشیده بودم که حتی در عالم خواب هم آسایش نداشتم چشمامو بستم.به جمشید فکر میکردم که چشمام سنگین شد خواب دیدم جمشید بالای سرِ جهان نشسته و داره براش لالایی میخوانه.اونقدر واقعی بود که حس کردم جمشید برگشته.اما حتی توی عالم خواب هم نمیتونستم برگشتنشو باور کنم.توی خواب هم باخودم تکرار میکردم:این فقط یه خوابه،این فقط یه خوابه.لالایی جمشید تموم شد و جهان خوابش برد بمن نگاهی کرد.نگاهش مثل همیشه مهربون و پراز عشق بود.ازش خجالت میکشیدم.بخاطر عقدم باجمال ازش شرمنده بودم و با عذاب وجدان نگاهش میکردم.جرأت نمیکردم حرفی بزنم.اونم چیزی نمیگفت.حس میکردم هرلحظه میخواد سرزنشم کنه.اما زبون باز نکرد و کلمه ای حرف نزد.فقط با لبخند نگاهم میکرد.محو تماشای هم بودیم که با صدای گریه ی جهان چشمامو باز کردم.وقتی چشمامو باز کردم به جایی که توی خواب جمشید نشسته بود نگاه کردم.باحسرت به همون نقطه چشم دوختم.نه جمشیدی بود و نه نگاهی پراز عشق.گریه ی جهان شدت گرفت...توی بغلم گرفتمش وتکونش دادم تا کمی آروم بشه.مشغول آروم کردن جهان بودم که در به صدا دراومد.چندتا ضربه پشت سرهم به در زده شد.صدامو کمی بلند کردم وگفتم:عزیزه تویی؟بیا داخل صدای جمالو پشت در شنیدم که گفت:منم دیبا خانم.جمالم تپش قلب گرفتم.یعنی باهام چیکارم داشت که اومده پشت در اتاقم.به ندرت پیش میومد که جمال خودش بیاد.اگر کاری داشت حتما کسی دیگه ای رو میفرستاد.قلبم جوری بی قراری میکرد که صدام میلرزید.با صدایی لرزان گفتم.بفرمایین داخل.من عقد شده ی جمال بودم و اومدنش به اتاقم چیز عجیبی نبود اما برای من یک کابوس بود.کابوسی که توی بیداری میدیدم. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli