eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوششم ننه توکل کردنو بهم یادداده بود اما خیلی و
سرگذشت بقچه ی لباسام گوشه ی اتاق بود.جمال نگاهِ منو که بقچه ها دید گفت خدمتکارها میخواستن بقچه هارو باز کنن و توی کمد بچینن اما اجازه ندادم که بازبشه.فکرکردم شاید خودت بخوای،با سلیقه ی خودت بچینیشون.ازاینکه اینقدر ریز بین بود و به همه چیز توجه میکرد تعجب کرده بودم.توی همون چنددقیقه ی اول اونقدر به همه ی مسائل کوچیک و بزرگ توجه میکرد که این اخلاقش منو به فکر فـرو برد.جهان توی گهواره آروم بود و من از فرصت استفاده کردم و بقچه هارو باز کردم.لباس های خودم و جهان رو توی کمد چیدم.اخرین بقچه رو باز کردم که چشمم به لباس های جمشید افتاد جمال هم متوجه لباس های توی بقچه شد متوجه نگاهش شدم اما سریع نگاهشو از لباس ها برداشت و‌ وانمود کرد که لباس هارو ندیده.بقچه رو‌بستم و همونطور گذاشتمش توی کمد درسته عاشق جمشید بودم اما گاهی دلم برای جمال هم میسوخت.ازاینکه بخاطر این فداکاری زنی رو به عقد خودش درآورد که هیچ حسی بهش نداره.چندروزی بود که حمام نرفته بودم و لباس های تــنم کثیف شده بود و بوی بد گرفته بود.خجالت میکشیدم حالا که با جمال هم خونه شدم جمال متوجه بـوی بد من بشه.جمال رفت تا وسایلش رو از اتاقش به اتاق جدید بیاره.منم از فرصت استفاده کردم و عزیزه رو صدا زدم تا بیاد و مواظب جهان باشه تا من برم حمام کنم.لباس و روسری آبی رنگی رو از توی کمد برداشتم و به سمت حمام راه افتادم.آب حمام حسابی داغ بود و بعداز چند روز این حمام خوب حالمو جاآورد.روسری رو روی موهای خـیسم انداختم و به سمت اتاق دویدم.هوا حسابی سرد شده بود و بااون موهای خـیس بعید نبود که سرما بخورم خودمو رسوندم به اتاق.جهان خوابیده بود و‌عزیزه کنارِ گهواره نشسته بود.باورود من بلند شد و‌گفت عافیت باشه خانم تشکر کردم و رفتم سمت آینه.خانم اگه بامن کاری ندارین من برم به لباس های کثیف روبشورم.میتونی بری عزیزه.کاری باهات ندارم.عزیزه رفت و من جلوی آینه مشغول خشک کردن موهام بودم.چنددقیقه ای از رفتن عزیزه نگذشته بود که دوباره صدای باز شدن درو شنیدم.بدون اینکه برگردم سمت در پرسیدم:چی شد عزیزه؟چرا دوباره برگشتی؟جوابی نشنیدم و با تعجب برگشتم ببینم چرا عزیزه جوابی نمیده کهچشمم به جمال افتاد که جلوی در ایستاده و داشت به من نگاه میکرد.دستپاچه روسری خیـس رو انداختم روی سرم من من کنان گفتم:ب ..ببخشید جمال خان،فکر کردم عزیزه دوباره برگشته.جمال لبخند کجی زد و گفت:حق دارین.انگار حالا حالاها به وجود من توی این اتاق عادت نمیکنین.حرفِ جمال بوی غم میداد.شاید از اینکه منو عقدِ خودش کرده پشیمونه.اما من مغرور تر از این حرفها بودم که بخوام این سوالو ازش بپرسم.بدون اینکه جوابی بدم برگشتم سمت آینه و روسری رو محـکم دور موهام پیچیدم.اب از موهام سُر میخورد و روی زمین میریخت.جمال وسایلی که توی دستش بودو لـ.ـبه ی طاقچه گذاشت و‌گفت:من میرم توی روستا یکم کاردارم،برمیگردم و‌ وسایلم رو‌میچینم.بدون اینکه جوابی بدم سرمو به نشونه ی تایید تکون‌ دادم و‌جمال از اتاق رفت بیرون روسری رو از دور موهام باز کردم و با پارچه مشغول خشک کردن موهام شدم.بااینکه کوتاهشون کرده بودم اما موهای پرپشتی داشتم.کمی آب موهامو گرفتم و باز گذاشتمشون تا خشک بشن.توی آینه نگاهی به خودم انداختم.بااینکه تازه زایمان کرده بودم اما توی این مدت خیلی لاغر شده بودم.مخصوصا اینکه بچه هم شیـر میدادم.همراه با درد و رنجی که توی این روزها تحمل کردم باعث شده بود حتی لاغر تر از دوران قبل از ازدواجم بشم.هیچوقت تااین حد لاغر و بی جون نشده بود.بااین حال صورتم هنوز زیبا بود و چیزی از زیبایی کم نداشتم.اما همه ی لباس هام کمی برام گشاد شده بودن.مشغول برانداز کردن خودم بودم که عزیزه خبر آورد خانم بزرگ قراره امروز سفره صلواتی توی عمارت برگزار کنه و از من هم دعوت کرده که همراه همه پای سفره بشینم.توی روستا رسم بود که ارباب و ارباب زاده ها سفره های صلواتی به نیابت از اماما پهن میکردن و آش ونذری توی سفره میذاشتن تا مردم روستا رو غذاو میوه بدن.خیلی وقت بود که خانم بزرگ سفره ننداخته بود و برام عجیب بود که توی این گیرو دار بفکر انداختن سفره افتاده و ازمنم دعوت کرده.پرده رو کنار زدم و توی حیاطو نگاه کردم.یه دیگ بزرگ آش روی اجاق زغالی کنار حیاط درحال آماده شدن بود.همه مشغول کاری بودن و سبد سبد میوه های مختلف توی حیاط کنار حوض چیده شده بود.تااون روز صبح خبری از انداختن سفره صلواتی نبود.انگار خانم بزرگ یهویی این تصمیمو گرفته بود که همه درتکاپو بودن و با عجله مشغول انجام دادن کارا بودن.عزیزه گفت سفره قراره دمِ اذان مغرب توی اتاق مهمان انداخته بشه.هنوز چندساعتی به اذان مونده بود.چشمم به وسایل جمال افتاد که لـبه ی طاقچه گذاشته بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به وسعت يه آسمون بود ... اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ... قديما يه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم و يه دنيای رنگی ... اين روزا تلويزيونای رنگی و سه بعدی و يه دنيای خاكستری ... قديما اگه نون و تخم مرغ تموم ميشد ، راحت می پريديم و زنگ همسايه رو هر ساعتی از شبانه روز می زديم و ... اين روزها اگه همزمان ، درب واحد اونا باز شه بر ميگرديم تا كه مجبور نشيم باهاش سلام عليك كنيم ... قديما از هر فرصتی استفاده می كرديم كه با دوستا و فاميل ارتباط داشته باشيم چه با نامه چه كارت پستال و چه حضوری ... اين روزها با "بهترین دستگاه های رسانه ای" هم ، با هم ارتباط نداريم ... قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و یه خونه پدر بزرگ با فک و فامیل ... این روزا پر از تعطیلی ، ولی کو پدربزرگه؟ کو اون فامیل؟ کو اون خونه ؟ حیف قديما توی قديما موند .😭
🕊   هرجا و هر زمانی دیدی جایی میری که بهت نمیزارن یا جوابگوی محبت هات نیستن خودتو کم کم بکش کنار، و به کاری سرگرم کن مثلا برو کلاسی که دوس داری بعد هم بهونه بیار که کار دارم ❗️ بعضی جملات هم خیلی تاثیر گزارن تو اینجور مواقع اصلا نرید، بعدا بگید: ❌ "ببخشید کار داشتم وگرنه حتما دوست داشتم بیام پیشتون اما نشد." ❌ "یا بگید جسارت میکنم خیلی باهاتون راحتم  امروز شرایط مهمانی تو خونه رو ندارم". ❗️ هرکی هم باهاتون خوب احوالپرسی نمیکنه عین خودش بشید تو جمعشون هم زیاد نظر ندین، زیاد نگاهشون نکنید. مثلا طلاهاشونو میبینی سریع نگو مبارکه یا لباسشونو بزارید آخر وقت بگید یا اصلا نگید😝 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ادما و دنیاشون 🌸🌿🌸🌿
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 آدما و دنیاشون... 🍃🍃🍃🍂🍃 *🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آدمها و دنیاشون دلیارجونم سلام همون مزاحم بیوقت همیشگیم ساعت نزدیک سە نصفە شبە میخوام از مردم و دنیاش گلە کنم اهای ادمای قصەها بیدارشین سوار اسب مهربونیا شین اهای ادمای پرراز رنج و غصە با دل بی زبون من یار شین میگن جوری زندگی کن کە انگار هزار سال دیگە زندەای کار کن درس بخون پول پس انداز کن وسایل زندگی و ماشین و خونە عالی بخر خوب بخور خوب بپوش انگار قرارە تا ابد زندە باشی بە خودت برس شاد باش و از زندگیت لذت ببر اما در کنارش جوری زندگی کن انگار یە ساعت بیشتر فرصت نداری بعدش میمیری ،میری برای همیشە عزیزانتم تنها میزاری این دنیارو ترک میکنی اگە دین کسی بە گردنت باشە اون دنیا جواب خدارو چی میدی از مقروض باشی غیبت کردە باشی اگە نماز روزە قضا داشتە باشی از داراییت ببخش و بە دیگران بدە همیشە ذکر بگو و نماز اول وقت بخون اگە روزە قضا نداری روزە مستحق بگیر این دو جور زندگی باهم فرق دارن بنظرت؟؟ نە عزیزم اینا زندگی یە ادمیە کە واقعا خدارو میشناسە اهای ادمای نامهربون بە صف شین تا روز قیامت نامە بدست شین همە بدیاتونو دونە دونە بخونین ایندفە با خدای ما طرف شین چرا؟؟ چرا ادما اینقد راحت دل همو میشکنن؟؟ ینی فکر نمیکنن یە روزی باید تاوان بدن مگە ادما نمیدونن زمین گردە و اگە یە توپ و قل بدی میرە و میرە تا از پشت سر میاد و میخورە بە پای خودت مگە نمیدونین یە دنیای دیگە هست کە باید بشینیم منتظرش کە تاوان تمام ظلمایی کە کردیم و پس بدیم اهای ادمای مهربون و بی کینە خدا همە کارای مارو میبینە هرکی بکارە یکی دونە خوب یە روزی میوهاشو میچینە یادش بخیر یە زمانی شاعری بودم برای خودم الان قافیە و ردیف تو مغزم جور نمیشە میدونید اخە خیلی اذیت شدم سختی کشیدم رنج دیدم ظلم دیدم اما فقط خندیدم اینا تو دلم تلنبار شدە اینقد کە دلم پر شد بقیە غم و غصە ها رفتن گوشە گوشە مغزم اینقد کە هرروز پشت نقاب خندە خاطرات بدم میاد تو ذهنم و من بازم میخندم مغزمم از لج خندەهای من باهام راە نمیاد همە چی رو فراموش میکنە شاید اگە دنیا و مردمش کمی با من نرمتر رفتار میکردن اگە کمی مهربونتر بودن منم هنوز شاعر بودم و شعرای قشنگی میگفتم خانما اقایون دل نشکنین بیایم دل نگهدار باشیم بیایم برای هم غمخوار باشیم بیایم باهم مهربون باشیم مگە چیە دل بە دل هم بدیم مگە چی میشە بە هم لبخند بزنیم·‌ ・ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ادما و دنیاشون 🌸🌿🌸🌿
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 آدما و دنیاشون... 🍃🍃🍃🍂🍃 *🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آدمها و دنیاشون دلیارجونم سلام همون مزاحم بیوقت همیشگیم ساعت نزدیک سە نصفە شبە میخوام از مردم و دنیاش گلە کنم اهای ادمای قصەها بیدارشین سوار اسب مهربونیا شین اهای ادمای پرراز رنج و غصە با دل بی زبون من یار شین میگن جوری زندگی کن کە انگار هزار سال دیگە زندەای کار کن درس بخون پول پس انداز کن وسایل زندگی و ماشین و خونە عالی بخر خوب بخور خوب بپوش انگار قرارە تا ابد زندە باشی بە خودت برس شاد باش و از زندگیت لذت ببر اما در کنارش جوری زندگی کن انگار یە ساعت بیشتر فرصت نداری بعدش میمیری ،میری برای همیشە عزیزانتم تنها میزاری این دنیارو ترک میکنی اگە دین کسی بە گردنت باشە اون دنیا جواب خدارو چی میدی از مقروض باشی غیبت کردە باشی اگە نماز روزە قضا داشتە باشی از داراییت ببخش و بە دیگران بدە همیشە ذکر بگو و نماز اول وقت بخون اگە روزە قضا نداری روزە مستحق بگیر این دو جور زندگی باهم فرق دارن بنظرت؟؟ نە عزیزم اینا زندگی یە ادمیە کە واقعا خدارو میشناسە اهای ادمای نامهربون بە صف شین تا روز قیامت نامە بدست شین همە بدیاتونو دونە دونە بخونین ایندفە با خدای ما طرف شین چرا؟؟ چرا ادما اینقد راحت دل همو میشکنن؟؟ ینی فکر نمیکنن یە روزی باید تاوان بدن مگە ادما نمیدونن زمین گردە و اگە یە توپ و قل بدی میرە و میرە تا از پشت سر میاد و میخورە بە پای خودت مگە نمیدونین یە دنیای دیگە هست کە باید بشینیم منتظرش کە تاوان تمام ظلمایی کە کردیم و پس بدیم اهای ادمای مهربون و بی کینە خدا همە کارای مارو میبینە هرکی بکارە یکی دونە خوب یە روزی میوهاشو میچینە یادش بخیر یە زمانی شاعری بودم برای خودم الان قافیە و ردیف تو مغزم جور نمیشە میدونید اخە خیلی اذیت شدم سختی کشیدم رنج دیدم ظلم دیدم اما فقط خندیدم اینا تو دلم تلنبار شدە اینقد کە دلم پر شد بقیە غم و غصە ها رفتن گوشە گوشە مغزم اینقد کە هرروز پشت نقاب خندە خاطرات بدم میاد تو ذهنم و من بازم میخندم مغزمم از لج خندەهای من باهام راە نمیاد همە چی رو فراموش میکنە شاید اگە دنیا و مردمش کمی با من نرمتر رفتار میکردن اگە کمی مهربونتر بودن منم هنوز شاعر بودم و شعرای قشنگی میگفتم خانما اقایون دل نشکنین بیایم دل نگهدار باشیم بیایم برای هم غمخوار باشیم بیایم باهم مهربون باشیم مگە چیە دل بە دل هم بدیم مگە چی میشە بە هم لبخند بزنیم·‌ ・ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
ننه سیف الله😉 رفته خرید 🧨 چه خریدایی که نکرده 🙈😂 خودت بیا ببین شاخ در میاری من که مردم از خنده🤪😜😝 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1293484478C1fc422cd15 منبع جوک‌های ناب و درگوشی 🤓🙈 تا ننه جونت نفهمیده سریع بیا🥴😹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوهفتم بقچه ی لباسام گوشه ی اتاق بود.جمال نگاهِ
سرگذشت میخواستم وسایلش رو بچینم که اما دو دل بودم‌.نمیدونستم کار درستیه که به وسایلش دست بزنم یانه.با چیدن لباس و وسایلش میتونستم خودمو سرگرم کنم چون کار دیگه ای توی اون اتاق نبود که بتونم انجام بدم.رفتم سراغ وسایل جمال نگاهی سرسری بهشون انداختم چندتا کارتن کوچیک پراز لباس و وسیله و کتاب بود اولین کارتـن رو باز کردم و لباس هاش رو توی کمد چیدم.از دست زدن به لباساش وجابه جا کردنشون حس خاصی نداشتم.یاد روزهای قبل از مرگ جمشید افتادم.هربار لباساش رو از روی بند رخت جمع میکردم که تا کنم و توی کمد بزارم امکان نداشت که لباساشو بغـل نکنم و نبوسم.چقدر دلتنگ اونروزا بودم.به خودم اومدم و دیدم درحال اشک ریختنم.کتاب های جمال روی طاقچه ی کوچکی که روی دیوار بود چیدم و چندتا شیشه ی عطر که گذاشتمشون توی کمد.تقریبا کارم تموم شده بود که صدای گریه ی جهان بلند شد.وقت شیرخوردنش رسیده بود و خودمم کم کم باید آماده ی رفتن به سفره ی صلواتی خانم بزرگ میشدم.عزیزه حسابی مشغول تدارکات سفره بود و سرش شلوغ بود،به همین خاطر از جواهر خواستم تا بیادو جهانو نگه داره تامن اماده بشم.جهان بعداز خودم توی بغـل عزیزه و جواهر هم خیلی آروم بود و باهاشون اخت شده بود از همون روزای اول تو بغـل این دونفر بزرگ شده بود و حالا خوب میشناختشون.پیراهن سرمه ای رنگ بلندی رو پوشیدم همراه با روسری مشکی ریشه دار.خیلی وقت بود علاقه ام رو به رنگ های شاد از دست داده بودم و دل مرده شده بودم بدون معطلی اماده شدم و عمه به همراه علی اومدن جلوی در اتاق من تا باهم به اتاق مهمان بریم.نمیتونستم تنها وارد اون جمع بشم و از عمه خواسته بودم که بیاد تا باهم بریم،اینجوری برام راحتتر بود‌‌‌‌.جهان توی بغل گرفتم و به همراه عمه جمیله و علی و جواهر به سمت اتاقِ بزرگ مهمان راه افتادیم.هوا داشت تاریک میشد و صدای اذان به گوش میرسید.مهمان ها یکی یکی وارد عمارت و بعد اتاق مهمان میشدن.در عمارت به روی همه باز شده بود تا همه ی مردمی که نیازمندن بتونن از سفره ی صلواتی غذا و میوه بردارن.چند نفری توی اتاق مهمان دور سفره نشسته بودن و ازشون پذیرایی میشد.خانم بزرگ و نسرین هم بالاترین نقطه ی اتاق کنار سفره نشسته بودن‌‌.‌زنی میانسال نزدیکی سفره نشسته بود و درحال ملودی خوانی بود و بقیه هم دست میزدن.با ورود ما همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.حس میکردم همه یه جور خاصی بهم نگاه میکنن.طرز نگاه هیچکس عادی نبود و همه با حالت تأسف نگاهشون رو ازم برمیداشتن.عمه جایی در نزدیکی خانم بزرگ و نسرین انتخاب کرد و کنار سفره نشست.من هم کنارش نشستم وجهان رو روی پـاهام گذاشتم.سرم رو به نشونه ی سلام برای خانم بزرگ و نسرین تکون دادم اما اونا فقط نگاهم کردن و هیچ عکس العملی نشون ندادن.قلبم داشت از جا کـنده میشد.بااین رفتارشون میخواستن تحقیرم کنن.حسِ سرخوردگی پیدا کرده بودم.نفس عمیقی کشیدم و سرمو به جهان گرم کردم.عزیزه ازمون پذیرایی کرد و مهمون هاهم یکی یکی اضافه میشدن.اتاق مهمان اتاق خیلی بزرگی بود که سرتاسر اتاق سفره پهن شده بود.توی سفره انواع و اقسام خوردنی ها چیده شده بود.کاسه هایی پراز آش پنیرمحلی و سبزی انگور و سیب و گردو وهمه چیز به فراوانی بود.دورتا دور سفره پراز زنان روستا شده بود که از همشون داشت پذیرایی میشد.بلاخره ملودی زنِ میانسال تموم شد و همه مشغول خوردن شدن.حبه ی انگوری رو توی دهان گذاشتم تا فقط وانمود کنم من هم دارم چیزی میخورم.اما هیچی از گلوم پایین نمیرفت و نگاه بقیه و پچ پچ هایی که زیرگوش هم میکردن خیلی اذیتم میکرد.دلم میخواست سریعتر تموم بشه تا از شـرِ اون نگاه ها خلاص بشم.خانم بزرگ صداشو صاف کرد و سعی میکرد با صدای بلند حرف بزنه تا همه بشنون.همگی خوش اومدین،از خودتون پذیرایی کنین که این سفره به نیت پسرم جمشید پهن شده تا ثوابش برسه بهش انشالله.همگی یک صدا گفتن:انشالله.خانم بزرگ ادامه داد:یادِ پسرم همیشه برای من زندست و به این زودیا برای من فراموش نمیشه.نگاهی به من انداخت و گفت:هرچند خیلی زود برای خیلیا فراموش شد.خیلیا که انگار منتظر مرگش بودن.باگفتن این حرف همه به سمت من برگشتن و هرکسی با کناردستیش مشغول حرف زدن شد و توی اتاق همهمه ای شد.قلبم سنگینی میکرد و حالم خوب نبود.اون همه تهمت و قضاوت حق من نبود.خانم بزرگ همه جا حرف انداخته بود که دیبا جمال رو گول زده و زیر پـاش نشسته تا عقدش کنه.محیط روستا اونقدر کوچیک بود که این حرفها سریع پخش میشد و به گوش همه میرسید.علت نگاه ها و یواشکی حرف زدن زنهای روستا رو خوب میدونستم‌.دلم میخواست حرفی بزنم و کاری کنم تا بتونم از خودم دفاع کنم.اما چه کاری ازم ساخته بود؟چی باید میگفتم و چطور باید ثابت میکردم؟