❤️هم دلی❤️
🍃🌸🍃 هشت نشونه عشق واقعی🤍👇🏼 : 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
هشت نشونه عشق واقعی🤍👇🏼 :
۱. چیزی را از یکدیگر پنهان نمیکنید
۲. برای یکدیگر نقش بازی نمیکنید و خودتان هستید
۳. بهمدیگه احترام میذارید
۴. به سلامتی و آرامش همدیگه اهمیت میدین
۵. برای رشد رابطه از خود گذشتگی میکنید
۶. به وعده هاتون پایبند میمونید
۷. حاضرید تا مشکلاتش رو به دوش خودتون بکشید
۸. تمام خوبی و بدی هایی که داره رو میپذیرید.
❤️هم دلی❤️
🍃🌼🍃 #قشنگه_بخونید 🍃🌼🍃
مادر بزرگم هميشه ميگفت:
چاه، دستي پُر نميشه...
اون وقتا سنم كم بود و معني حرفشو نميفهميدم.
ميپرسيدم عزيز يعني چي «چاه دستي پر نميشه»؟
با همون لهجۀ كاشوني ميگفت:
يعني اگر چاهي خشك باشه،
هر چقدرم توش آب بريزي
نميتوني ازش آبي برداري.
خود چاه بايد آب داشته باشه.
امروز توي اين سن و سال معني اون حرفو كاملاً ميفهمم.
اگر آدمي دوستت نداشته باشه، هر كاري هم براش بكني، دوست نخواهد داشت. آدم بد ذات و نمیتونی ذاتش و عوض کنی.
رفتني رو اگه دنياتو هم به پاش بريزي، ميره...
خدا بيامرزتت عزيز
چاه هيچ وقت دستي پُر نشد
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
«زن و شوهر یعنی دو قلبی که با یک ریتم میتپند؛ حتی اگر زبانشان سکوت باشد.»
- «وقتی زن و شوهر به هم لبخند میزنند، خانهشان بهشت میشود.»
- «عشق میان زن و شوهر، مثل باران است؛ هر بار که میبارد، زندگی را تازه میکند.»
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌹همسرانه
شما همان مردی هستید که قرار است از همسرتان محافظت کنید و راحتی و آرامشش را فراهم کنید. پس اگر از او سوءاستفاده کنید، چه کلامی، چه فیزیکی، این بدرفتاری آسیب شدیدی به رابطه تان خواهد زد.
وقتی با هم بحث می کنید، هرگز صدایتان را بالا نبرید❌️ یا سر همسرتان فریاد نزنید. سرزنش کردن و طعنه زدن درباره ی مسائلی که نمیتوانید راجع به آنها به تصمیم مشترکی برسید، مطلقاً ممنوع است❌️❌️. توصیه ی آخر این که هیچ گاه نباید روی همسرتان دست بلند کنید.
برای اینکه یک شوهر رومانتیک باشید، محبتان را به همسرتان ابراز کنید، آتش عشق تان را همیشه گرم نگه دارید،🫶 گاهی ناز همسرتان را بکشید، او را در فعالیت مورد علاقه اش همراهی کنید و در زمان بیماری از او مراقبت کنید. همچنین اگر میخواهید شوهر جذابی برای همسرتان باشید، شوخ و بذله گو باشید، 🤠برای همسرتان تیپ بزنید و یک جنتلمن واقعی باشید.
برای اینکه یک مرد نمونه باشید، سعی کنید بهترین دوست همسرتان باشید، شنونده خوبی برای او باشید،👂 به عقاید و دیدگاه هایش احترام بگذارید و او را با تمام نقاط منفی و مثبتش بپذیرید. 👌در زندگی مشترک به او اعتماد داشته باشید، برای کسب مهارت های ارتباط موثر تلاش کنید و مردی فعال و مسئولیت پذیر باشید. آل او را حمایت کنید و در زندگی تکیه گاهش باشید،
اگر میخواهید مرد خوبی برای همسرتان باشید، پنهان کاری نکنید، دروغ نگویید و خیانت نکنید، خودخواه و خودرای نباشید و هرگز او را کلامی یا فیزیکی آزار ندهید
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸علائم راهنمایی زندگی ارام و شاد
🚫 بوق زدن ممنوع:
یعنی مسائل و مشکلاتت را دائما جار نزن و برای دیگران تعریف نکن ،زیرا اگر دوستت باشد غمگین میشود و اگر دشمنت بشنود شاد می شود !
🚫خطر جاده لغزنده است:
یعنی وقتی ناسپاس هستی, وقتی توهین و فحاشی می کنی, انتقاد، قضاوت و تحقير و مقايسه و سرزنش مي كني، باید مراقب باشی زیرا تو در جهانی قرار داری که هر عملی عکس العمل خودش را دارد.
🚫 پیچ خطرناک:
یعنی سرعت خود را کم کنید!!! زندگی هم به کمی شوخ طبعی ،استراحت و تفریح نیاز دارد.
🚫با نور بالا حرکت نکنید:
یعنی هرگز تصور نکن که همیشه حق به جانب توست. اطمینان داشته باش وقتی ماشین مقابل, همسرت است, نتواند خوب ببیند, تو پیروز نیستی؛ چون با تو تصادف می کند!
🚫 خطر سقوط بهمن:
یعنی در جاده زندگی مدام پرخاش نکن. قهر نکن. نق نزن.تو با صدای خطاهای کوچکت باعث می شوی خرده برف ها به هم امیخته و به تدریج به بهمنی بزرگ تبدیل شوند و در نهایت زیر همان خرده برفها در تاریکی و تنهایی مدفون شوی.
🚫 سبقت گرفتن در خوبی آزاد:
یعنی تا می توانی در خوبی ،زیبایی،مهربانی ،محبت و عشق از دیگران سبقت بگیر « والسابقون السابقون اولئک المقربون».
🚫جاده دو طرفه است:
یعنی به دیگران بیندیش و ببین چه خواسته ای دارند . یکه تازی و فقط به فکر خود بودن, ممنوع! منصف باش.
🚫به محل پانصد متر مانده:
یعنی گاهی همه مشغله هایت را تعطیل کن و برای چند لحظه فقط خودت باش و خدا ...و با او آرام بگیر.
🌸الا بذکر الله تطمئن القلوب
❤️
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادونهم توی اون لحظه اگر حرفی میزدم تفِ سربالا بود
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_نود
ازوقتی که اونروز باهاش دردودل کردم رفتارِ جمال تغییر کرده بود.همش توی خودش بود همون چندکلمه حرفی هم که گاهی باهام میزددیگه نمیزدنمیدونستم توی سرش چی میگذره اماهرچی که بود من راضی بودم.ازاینکه اینقدرکم میدیدمش وباهاش هم کلام نمیشدم،نه تنهاناراحت نبودم بلکه خوشحال هم بودم.روبه رو شدن با جمال و هم کلام شدن باهاش برای من یکی از سختترین کارهای دنیا بود.من با جمال عقد کردم تا به مقصود خودم برسم و کنارِ پسرم بمونم و مجـبور نباشم بدون پسرم از عمارت برم و حالا که به هدفم رسیدم دیگه چیزی برام مهم نبود.نه جمال و نه هیچکس دیگه ای توی این عمارت.زندگی چقدر منو عوض کرده بود بی احساس و بی روح مث یک سنگ.مثل هرشب قبل از اومدن جمال،جهان رو شیر دادم و توی گهواره اش خوابوندمش.چراغ رو خاموش کردم و روی تخت درازکشیدم.شب از نیمه گذشته بود و جمال هنوز به اتاق برنگشته بود.اما برای من اهمیتی نداشت.پتو رو روی خودم کشیدم و به پهلو درازکشیدم.گهواره درست کنار تخـت بود و میتونستم صورت جهان رو ببینم.باعشق نگاهش کردم وزیرلب گفتم:خدایا شکرت آروم گهواره رو تکون دادم تا خواب جهان سنگین بشه و منم بتونم بخوابم.با تکون هایی که گهواره میخورد منم چشمامو بستم و خوابم برد.هنوز خوابم سنگین نشده بود که صدای باز و بسته شدن در به گوشم خورد.فهمیدم جمال برگشته.بیدار بودم اما چشمامو باز نکردم،نمیخواستم مجبور بشم باهاش هم کلام بشم.صدای انداختن قفلی پشت در رو شنیدم تپش قلب گرفتم.هیچوقت جمال قفلی در رو نمی انداخت.صدای نفس هاش باهمیشه فرق داشت.تندتر و طولانی تر هر لحظه ضربان قلبم بالاتر میرفت.به سختی نفس میکشیدم و استـرس بدی به جونم افتاده بود اما جرئت نمیکردم چشمامو باز کنم.اونشب همه ی کارهای جمال عجیب بود حتی صدای نفس هاش.جرئت نمیکردم چشمامو باز کنم و خودمو به خواب زده بودم.چنددقیقه ای فقط از دور صدای نفس زدن میشنیدم.انگار یه جا بی حرکت ایستاده بود.نورِ مهتاب کمی اتاقو روشن کرده بود و اگر چشمامو باز میکردم مطمئنا منو میدید.ترجیح دادم چشمامو بسته نگه دارم تا جمال بخوابه.لحظه ای حس کردم صدای نفس هاش داره نزدیک تر میشه.نزدیک و نزدیک تر حس میکردم خیلی به تخت نزدیک شده.حتی سنگینی سایه اش رو حس میکردم.قلبم داشت از سینه میزد بیرون و نفسم توی سیـنه حبس شده بود.وحـشت زده چشمامو باز کردم.چیزی که میدیدمو باور نمیکردم.نورِ مهتاب روی صورت جمال افتاده بود.واضح میتونستم ببینمش.موهاش پریشون و به هم ریخته بود و کمی از موهاش روی پیشونیش ریخته بود.صورتش خـیس بود و چشماش از سـرخی انگار ازش خون میچکید.نفس نفس میزد و خیره به من نزدیک تخـت ایستاده بود.حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه.حلقه ی اشک توی چشمام نشسته بود و نیم خیز شده بودم و از ترس نمیتونستم هیچ حرکتی کـنم.نفسم به سختی بیرون میومد و از ترس لـبام میلرزید.چیزیکه توی ذهنم میگذشتو باور نمیکردم.اون موقع ازشب جمال بااین حال بالا سرِ من چیکار میتونست داشته باشه؟سعی کردم خودمو قوی نشون بدم و با صدایی نسبتا بلند گفتم:شما اینجا چیکار میکنین؟جمال موهای روی پیشونیشو کنار زد و گفت دیـــبــا از اینکه اینطوری اسممو صدا زد حسِ بدی بهم دست داد.نفسش بوی ا* میداد و معلوم بود بد م* کـرده.توی حالِ خودش نبود به وحشــت افتاده بودمو لـرزش دستام امونمو بریده بود.دستامو مشت کـردم تا بتونم لــرزشش رو کنترل کنم.جمال سرشو نزدیک تر کرد و میخواست چیزی بگه که محــکم با مـشت به قفـسه ی سـیـنه اش کوبیدم.از درد اخی گفت و کمی ازم دورشد.از فرصت استفاده کردم و بدون معطلی دویدم سمت در.قفل در اونقدر سفت بود که نتونستم بازش کنم و تا خواستم جیییع بزنم دستشو گذاشت جلوی دهنم.هرچقدر سعی میکردم دستشو از جلوی دهنم بردارم نمیتونستم و فقط دست و پـا میزدم.اونقدر سعی و تلاش کردم که دستشو از جلوی دهنم بردارم که از نفس افتادم و بی حال همونجا جلوی در افتادم.جمال با صدایی دورگه گفت دیبا من کاری باهات ندارم.قول میدم که کاری به کارت نداشته باشم اگه بشینی و به حرفام گوش بدی.سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم تا دستشو از جلوی دهنم برداره.به آرومی و اکـراه دستشو از دهنم جدا کرد صورتم خـیسِ اشک بود و گلوم پراز بغض.لـبام میلـرزید و نمیتونستم لـب باز کنم.اونقدر م* و پاتــیل و پرزور بود که هرکاری از دستش بربیاد میترسیدم جیییع بزنم و بلـایی سرم بیاره وتوی بیهوشی کارشو انجام بده.جمال که سکوت منو دید به حالت م* ای گفت:آفرین دختر خوب حالا بلند شوبرو روی تخت بشین میخوام امشبوتا صبح باهم حرف بزنیم.هزارجور فکرو خیال از ذهنم رد شد.بااون حالش هر کاری از دستش برمیومد چطور میتونستم بهش اعتماد کنم؟اما چاره چی بود؟با ترس از جام بلند شدم.زانوهام میلرزید و جونی نداشت
💟 #زن
زنها گاهی وقتها حرف می زنند و می گویند ،
فقط برای اینکه شنیده شوند
و حس کنند کسی هست که برایش مهم هستند .
زنی که به سکوت می رسد کم توقع نیست .
نمونه نیست .
قانع نیست .
به این نتیجه رسیده که حرف زدنش مساویست با
قضاوت یا هیاهو ....
هیچ گاه از سکوت ادامه دار یک زن خوشحال نباشید .
زن ساکت ،
یا مرده ای ست در درون
یا آتش زیر خاکستر...
👠· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💫یک روایت عاشقـانہ💍
مراسمعقدانجامشد.✨
بعدازمراسمآقاعبداللھخواسٺ
تابامنحرفبزند. 'اولینبرخورد
زندگیمشترکمانبود.♡'🌿
قبلازصحبٺازمنخواستتایک
مهربرایشبیاورم.چونروحیه ایشانرامیشناختمازبابشوخی
گفتم:
"مهر؟مهربرایچی؟مگرحاج آقاتااینموقعنمازشانرانخوانده اند؟"
دیدمحالعجیبیدارد.نگاهی بھمنکردوگفت:"حالاشمایکمهر بیاورید."امامندستبردارنبودم.
گفتم:"تانگوییدمهربرایچهمی خواهید،نمیآورم."گفت:"میخواهم
نمازشکر بخوانموازاینکہخداوند چنینهمسریبہمندادهازاو
تشکرکنم."دیگرحرفینزدم.رفتم و بادوجانمازبرگشتم.❣🌱
•بھ روایٺ همسر شهید عبداللھه میثمی