در نقطه ای که خیال میکنی همه چیز به آخر رسیده و جهان در تاریکی غرق شده ست.ناگهان خورشید طلوع میکند .
در نقطه ای که تصور میکنی سردترین لحظه ی زندگی توست،خانه ات شروع میکند به گرم شدن
در آن آخرین گام امید که هرچه داشتی از سرمایه ی امید و انتظار به باد رفته ست ناگهان یک امید نو سر راهت می نشیند
میدانی نفس کلامم چیست ؟
نفس کلامم این ست که رفیق
حتی تا آخرین لحظه ی سیاهی و سرما
از نور و گرما نا امید نشو
چون تو نمیدانی طلوع کی رخ خواهد داد!
عادله زمانی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔️خانوما #فقط با ۵۰۰ تومن عبای مجلسی شیک بخر😍👆
کلی کارهای خوشکل سنگدوزی شده و عباهای اماراتی شیک و مجلسی کارشده از دبی اوردم📣
✅ ازسایز ۳۸ تا ۶۰
✅#پرداخت_درب_منزل
اگر میخای خاص باشی بزن روی لینک👇
https://eitaa.com/joinchat/973930763Cece0aa4b41
خیالتون راحت معتبره✅
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
⭕️
به شدددددددت توصیه میکنم عضو بشید همه کارهاشون وارداتین 💯
اقساطی و سبد خریدم دارن✅
و همچنین پرداخت درب منزل👇
https://eitaa.com/joinchat/973930763Cece0aa4b41
💎 پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میداد که چگونه همهچیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
روغن چطور؟نه! و حالا دو تا تخممرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت میآید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همهشان به هم میخورد.
بله، همه این چیزها به تنهایی بد بهنظر میرسند اما وقتی بهدرستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست میشود. خداوند هم بههمین ترتیب عمل میکند. خیلی از اوقات تعجب میکنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او میداند که وقتی همه اینسختیها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه اینپیشامدها با هم به یک نتیجه فوقالعاده میرسند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
📌با آموزش رایگان خیاطی ،مانتو بدوز 🧵
زهرا شکری هستم ، مدرس خیاطی
با ۲۸ سال سابقه خیاطی🌹
اگه دوست داری خیاط حرفه ای بشی 😇
و دنبال یک منبع درامد در منزل هستی💰
این کانال مخصوص شماست🪡🧵
مثل یک دانشگاه خیاطی پر از نکات
ناب و جذاب خیاطیه👗👚👗
حتما عضو شو که کلی اموزش رایگان داریم👇
https://eitaa.com/joinchat/3234136359Cb961439883
همراه با جوایز سکه طلا و بورسیه خیاطی
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
این کانال رو هیچ خیاطی بهت معرفی نمیکنه چون نمیخوان آموزش های رایگان و حرفه ایشو ببینی💯👇🏻
بزن رو لینک زیر عضو کانال شو👇👇🙏🙏
https://eitaa.com/joinchat/3234136359Cb961439883
استاد شکری یکی از برترین مدرس ها
در حوزه خیاطی هستند که خیاطی و با
زبان ساده اما اصولی یاد میدن✂️🪡
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_صدویک سرمو چرخواندم سمتش و نگاهش کردم نیم رخ زیبایی دا
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_صدودو
جمال چشمی گفت وجهانو گذاشت توی گهواره و براش لالایی میخواندرفتم جلوی اینه و بافت موهامو باز کردم.موهای نم دارم بخاطر بافت فر خورده بود.فرهایی درشت و قشنگ که جذابیت موهامو چند برابر کرده بود.موهامو باز کردم و دورم ریختم.خیلی وقت بود سراغ سرخاب و سفیدابم نرفته بودم. اونشب منو جمال زن و شوهر واقعی شدیم.شروعِ زندگیم با جمال قشنگترین اتفاق اونروز ها بود.اززمانیکه رابطه ی بین من و جمال کامل شد و مثل دوتا زن وشوهر واقعی شدیم خیلی چیزا تغییر کرد.حسم به جمال و اون زندگی کاملا عوض شده بود و تونستم دوباره طعم عشق رو توی زندگیم بچشم..جمال برای جهان مثل یک پدر واقعی بود و جوری بهش محبت میکرد که گاهی به جهان حـسودیم میشد.تنها چیزی که اونروزها گاهی منو آزرده خاطر میکرد رفتارو حرفای خانم بزرگ بود.خانم بزرگی که زمان زنده بودن جمشید وانمود میکرد منو دوست داره و منو دخترم خطاب میکرد حالا انگار بامن دشمنی داشت و روزی نبود که به پروپای من نپیچه.حس میکردم اون ابراز دوستی و محبت ها فقط بخاطر جمشید بود و چون از جمشید حـساب میبرد و ازش میترسید خودشو بامن خوب نشون میداد.از روزی که جمشید مرد رفتارش بامن به کل عوض شد و تبدیل شد به یه آدم دیگه.هرچند به همه ی این رفتارها و اذیت کردنا عادت کرده بودم.اما منم آدمم و هر آدمی کاسه ی صبری داره.سعی میکردم بخاطر جمال دهن به دهنش نزارم و کمتر جلوش آفتابی بشم اما بازم زهرِ زبونش منو بی نصیب نمیذاشت.جهان چهار دست و پا میرفت و نگه داشتنش خیلی سخت شده بود.اگه جواهر و عزیزه نبودن ،نمیدونم چطور باید از پس جهان برمیومدم.عزیز هم هرازگاهی به عمارت میومد و برای نگهداری جهان بهم کمک میکرد.مشغول شونه زدن موهام بودم و یک آن از جهان غافل شدم که دیدم رفت سمت کتـری آب داغی که گوشه ی اتاق بود.شونه از دستم افتاد و با دوتا دست زدم روی صورتم و هیییی بلندی کشیدم.داد دزدم:وای خدا مرگم بده.با صدای من جهان ترسید و زد زیر گریه.عزیزه هراسان وارد اتاق شد و گفت:چی شد خانم؟جهانو توی بغلم گرفتم و گفتم:مگه قرار نبود کتری رو از اینجا ببری؟نزدیک بود بچه ام بسوزه.عزیزه دستاشو به هم میمالید و با شرمندگـی گفت:خانم گفتم شاید بخواین چای بخورین زد روی دستش و گفت:بشکـنه این دستم کاش کتری رو اینجا نمیذاشتم.جهانو گذاشتم توی بغـل عزیزه وگفتم:حالا که اتفاقی نیفتاد ازحالا حواستو بیشتر جمع کن.عزیزه جهانو به خودش فشـار داد و گفت به روی چشم دیبا خانم.حس کردم سرم کمی سنگین شد و چشمام سیاهی رفت.فکرکردم بخاطر استرسیِ که بهم وارد شد و یه حسِ زودگذرِ اما چندثانیه بعد حس کردم کل اتاق داره دور سرم میچرخه.یه دستمو زدم به دیوار و دست دیگه ام رو گذاشتم روی سرم و چشمامو بستم.عزیزه بانگرانی پرسید:چیزی شده خانم؟حالتون بد شده؟بدنم ضعف رفت و پـاهام سست شد.هرلحظه حس میکردم الانه که بیفتم زمین دستمو به سمت عزیزه دراز کردم و با درماندگـی گفتم:عزیزه کمکم کن برم روی تخت.عزیزه با یک دست کمکم کرد تا برم سمت تحخت هرلحظه حالم بدتر میشد و حسابی نگران شده بودم.عزیزه جهانو گذاشت توی گهواره اش و به من کمک کرد تا روی تخت درازبکـشم.خانم رنگتون مثل گچ سفید شده رنگ به رو ندارین.فکر کنم تر سیدم عزیزه.جهانو که کنار کتری دیدم یه لحظه حس کردم قلبم دیگه نزد خدا منو مرگ بده خانم همش تقصیر منه.میرم براتون اب قند بیارم.با رفتن عزیزه چشمامو بستم و زیرلـب ذکر میگفتم.اینقدر حالم بد شده بود که خودمم ترسیده بودم که نکنه سکته ای چیزی کرده باشم.دستمو گذاشتم روی قلبم تپش هایی محـکم و منظم.آهی کشیدم و زیرلـب بسم الله گفتم همون لحظه درد بدی زیردلم میچید و دردی ناگهانی و عجیب آخی گفتم و پـاهامو توی شکمم جمع کردم.لحظه به لحظه حس و حالم بدتر میشد و منتظر اومدن عزیزه بودم که اون آب قند کـوفتی رو بیاره.چنددقیقه بعد عزیزه بایک لیوان پراز آب وقند و وارد اتاق شد.زیرلب چیزی میگفت و داخل لیوان فوت میکرد و تندتند هم میزد انگار عزیزه هم خیلی ترسیده بود و از هرروشی استفاده میکرد تا حالِ من کمی بهتر بشه.کمکم کرد تا توی جام بشینم و به تاج تحت تکیه بدم.لیوان اب قندو گرفتم دستم و سرکشیدم.اینقدر شیرین بود که شیرینیش دلمو زد و نتونستم بقیه اش رو بخورم.یک ساعتی گذشت اما سرگیجه دست از سرم برنمیداشت.عزیزه توی اتاق اینور و اونور میرفت و نگران بود.میدونستم نگرانِ اینه که من به جمال خان قضیه ی کــتری اب داغ رو بگم و جمال خان تـنبیهش کنه.کمی توی جام جابجا شدم و روبه عزیزه کردم و گفتم:من چیزی از اتفاقی که امروز افتاد به جمال خان نمیگم اینقدر نگران نباش.
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
کدوم ذکر :👇
❧💖⨕ باز شدن بخت بسته
❧💖⨕ ازدواج با شخص مورد نظر
❧💖⨕ مهر و محبت و عزیز شدن نزد خانواده
❧💖⨕ رزق و روزی و رسیدن به مقام حقیقت
❧💖⨕ رونق ڪسب ڪار و باز شدن گره
❧💖⨕ زبان بند همسر و یا خانواده همسر
❧💖⨕ فروش ڪالا و ملک و زمین
❧💖⨕ محبوبیت نزد جمیع خلایق
👌❤️🔥کلیک کنید همین حالا زندگیتو عوض کن☟☟
بیا سمت شفا و حاجات 👇
https://eitaa.com/joinchat/2369716893Cdd34eb1d0e
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
روی ذکر مورد نظر خود کلیک کنید
و شاهد معجزاتی در زندگی خود و عزیزانتون بشین 👌👇👇👇
ذکر برای بخت گشایی 💍
ذکر برای بچه دارشدن 👩👧👦
ذکر برای خونه دارشدن 🏡
ذکر برای رزق و روزی 💸
و انواع ذکر های دیگه..
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
داستان_طنز_بهترین_راه_ابراز_عشق🍂
یک روز آموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
طره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
باغدارا،کشاورزا و عزیزانی ک به این کار علاقه دارن حتما کانال مارو داشته باشید
یه کانال کاملا متفاوت با کلی کلیپ آموزشی و انواع نهال های خاص و ابزار های باغبانی😍
📛راز موفقیت نهال های پربارِ تضمینی رو فقط تو این کانال به صورت محرمانه گذاشتن⛔️🌱
🍊: https://eitaa.com/joinchat/516686613C29c1781d11
✅ارائه نهال های خاص و کمیاب ☜کاملا اقتصادی و تضمینی♨️💯💯💯👆👆👆👆