❌زندگی دیگران را نابود نکنیم❗️
🔹جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار میکنی ؟ پیش فلانی، ماهانه چند میگیری؟ ۵۰۰۰. همهش همین؟ ۵۰۰۰ ؟ چطوری زندهای تو؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه، خیلی کمه ! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت، اما حالا بیکار است.
🔹زنی بچهای را به دنیا آورد، زن دیگری گفت : به مناسبت تولد بچهتون، شوهرت برات چی خرید ؟ هیچی ! مگه میشه ؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری ؟! بمب را انداخت و رفت، ظهر که شوهر به خانه آمد، دید که زنش عصبانی است و .... کار به دعوا کشید و تمام.
🔹پدری در نهایت خوشبختی است، یکی میرسد و میگوید : پسرت چرا بهت سر نمیزند ؟ یعنی آنقدر مشغوله که وقت نمیکنه ؟! و با این حرف، صفای قلب پدر را تیره و تار میکند
🔹این است، سخن گفتن به زبان شیطان. در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم؛
چرا نخریدی؟
چرا نداری؟
یه النگو نداری بندازی دستت؟
چطور این زندگی را تحمل میکنی؟ یا فلانی را؟
چطور اجازه می دهی؟
ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا فضولی و... اما نمیدانیم چه آتشی به جان شنونده میاندازیم !
🔴 شر نندازید تو زندگی مردم. واقعا خیلی چیزا به ما ربطی نداره! کور ، وارد خانهی مردم شویم و کَر از آنجا بیرون بیاییم. مُفسد نباشیم.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهارم آقا اجازه بدید فقط همین امشب رو برم خونه..نگرانم می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_پنجم
میخواستم چیزی بهتون بگم
_زود باش...خستم ....
-شما ....شما از من بدتون میاد؟من کاری کردم که ناراحت بشید؟
_به جا این فکرا برو زودتر بگیر بخواب که فردا صبح زود باید پاشی..کار زیاده ..
اینو گفتو از کنارم رد شد..
_خواهش میکنم بگید..
دختر تو چرا انقدر سمجی... برو دیگه ..
جلوش ایستادمو با ناراحتی نگاهش کردم...برای یه لحظه رنگ نگاهش عوض شد...با ترس به دور و برش نگاهی کرد و گفت:من از تو بدم نمیاد دختر جون......بخاطر خودته که میگم از اینجا بری...
تا اومدم سوال دیگه ای بپرسم سریع از کنارم رد شد و به اتاقش رفت..
سر جام دراز کشیده بودم ...خیلی خسته بودم اما خوابم نمیبرد...صدای سمیه خانم مدام تو سرم میپیچید...منظورش چی بود ....چرا میگه بخاطر خودم از اینجا برم؟؟
**
نفس نفس زنان سبد لباسهای شسته شده رو بردم تا لباسها رو روی بند بندازم...
_چند روزی ندیدمت دختر ...
سلام...ببخشید بهرام خان ...این سبد خیلی سنگینه ...با اجازه ...
از کنارش رد شدم و سبد رو روی تخته سنگی گذاشتم...لباسها را دونه دونه برمیداشتم و چنگی میزدم تا آبش گرفته بشه و روی بند بندازم...
میخواستم بی محلی کنم تا بره...هیچ از نگاههاش خوشم نمیومد..
چقدر این رنگ روسریت بهت میاد ...
به روسری زرشکی که سرم کرده بودم نگاه کردم...خاله هم همیشه میگفت این رنگ به صورت سفید و موهای بورت خیلی میاد...
حرفی نزدم....ازش کمی دور شدم تا بقیه لباسها رو رو بند آویزون کنم...
حالا پارچه سفید بلندی که روی بند انداختم....
ببه صورتش اخمی کردم و با حرص سبد خالی لباسها رو برداشتم که برم ....جلوم سبز شد...عصبانی بود...دلم میخواست سریع برم فقط ..
مثل اینکه یادت رفته تو کلفت این خونه ای...
سرمو پایین انداخته بودم... نگاهش نمیکردم ...
میخواستم جیغ بزنم ولی فقط برای خودم بد میشد......
_بار آخرته که توی روی من می ایستی....من همیشه انقدر مهربون نیستم...
همش نگران بودم کسی بیاد و ما رو با هم ببینه...به طراف نگاه میکردم...اونم انگار حالمو فهمیده بود..برا اون که اهمیتی نداشت ...
با سرعت به سمت اتاقم دوییدم که صداش سرجام میخکوبم کرد:نمیخوای این لباسهارو بشوری؟
برگشتم و نا باورانه به روبروم نگاه کردم.......همه لباسها رو زمین افتاده بود و گلی شده بودن و بهرام خان در حالی که با کفشاش از روی پارچه سفید رد میشد بهم نگاه کرد ....
لباسهای گلی رو برداشتم تا دوباره برم بشورم ... چشمم به سمیه خانوم افتادکه ازپنجره اتاق بالا سرم بهم نگاه میکرد ....
حق با اون بود...من باید از این جا برم...اما کجا؟
تحمل اینجا رو نداشتم ،شاید حداقل با دیدن ملیحه یکم آروم بشم ...بعد از تموم شدن کارهام بقچمو برداشتمو بی سر وصدا از عمارت زدم بیرون.
ملیحه با هیجان گفت:
خب تعریف کن دیگه؟با کسی دوست شدی اونجا...خونشون چه جوری بود؟شنیدم خونه بهرام خان خیلی بزرگ و قشنگه....
با لحن سردی گفتم:آره قشگنه ...
خنده قشنگی کرد و گفت:ها...پس بگو چرا دیگه به ما سرنمیزنی...ما را فراموش کرده بودی دیگه ؟
_این چه حرفیه... بده من اون بشقاب ها رو...انقدر دولا راست نشو...ماه آخرته ها..
کاش زودتر تموم شه...دیگه طاقتم تموم شده جوانه..این چند وقت آخر هر لحظش یه عمر بهم میگذره...
انقدر توی خودم بودم که دیگه حرفی نزدم...چی بگم بهش...چه جوری بگم..
اونم توی این وضعیتش...
چرا جواب نمیدی جوانه؟
_چی؟ نفهمیدم..چی گفتی؟
میگم بیا غذا بخوریم تا سرد نشده ....
لبخند مصنوعی زدمو و همراهش رفتم...
دلم پرمیکشید برای دیدن خاله... از خونه ملیحه بیرون اومدم،خودمو از پرچین های کنار دیوار بالا کشیدم و دوباره سرکی به حیاط کشیدم..پس خاله کجاست؟جرات داخل شدن به خونه را نداشتم ...هنوز صدای دادش توی گوشمه:از خونه من برو بیرون...
یه ساعتی میشد که اینجا منتظرم تا خاله رو ببینم ولی..مه غلیظی داره ده رو میپوشونه...هوا هم رو به تاریکی میره....
باید برمیگشتم به خونه بهرام خان، با اینکه اصلا دلم نمیخواست ،ولی خب چاره چی بود؟؟؟
دیگه هوا کاملا تاریک شده بود......دلم میخواس زودتر خودمو به بخاری هیزمی برسونم...وارد حیاط شدم و آروم به سمت اتاقم رفتم..
صبر کن..تو کی هستی دختر؟ کجا سرتو انداختی میری برا خودت؟
صدای نگهبان پیر و بداخلاق خونه بهرام خان بود...
_سلام مش رضا...جوانم...
تویی دختر؟ کجا بودی از صبح تا حالا بی خبر؟بهرام خان حسابی ازت شاکیه ...
جوابی ندادم...چون نمیتونستم بگم که صبح زود بقچمو برداشتم و از این خونه فرار کردم!
برگشتم که برم ...دوباره صدام زد:کجا؟همین جا وایسا تا آقا بیاد...با چند تا از مردا رفتن عقبت ...
خشکم زد!...با صدای لرزونی گفتم:
_اومده بودن پی من؟ چرا؟
چرا؟تازه میپرسی چرا؟
🌷🌷🌷
داستان کوتاه
مادر نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست...
فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا می خواهم تا پسرم را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
مادر پاسخ داد: نه!
فرشته گفت:
اینک پسرت شِفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی...
مادر لبخند زد و گفت تو درک نمی کنی!
سال ها گذشت و پسر بزرگ
شد و آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت...
پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت:
مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمی تواند با تو یکجا زندگی کند. می خواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.
مادر رو به پسرش کرد و گفت:
نه پسرم من می روم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی می کنم و راحت خواهم بود...
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ی نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت:
نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم
آخر تو چه می دانی؟
فرشته گفت:
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی، درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
مادر جواب داد:
از خدا می خواهم عروسم زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد...
هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:
مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریه می کند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه می کند؟!
فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است...
هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد.
❤️ تقدیم به همه مادرا ❤️
📚 📚
· ─────♡───── ·
@Hammmnafas
· ─────♡───── ·
༻༻🌸༺༺༻༻🌸༺༺
─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─
#پری !
پری ازدواج نکرده بود. ٤٥ سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار میکرد. کارش این بود که نامههای رسیده را دستهبندی و بایگانی میکرد.
ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشمهایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی میپوشید و این کفشها اثر زنانگیاش را کمتر میکرد.
یکی دو بار از پچپچ و خندهی منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک میکرد. این اتفاق بیاغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخریها اتفاق عجیب غریبی افتاد.
صبحها آقایی پری را میرساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را بهعمد آورد و به همه معرفی کرد تا سالها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند.
آنروزها احساس میکردم پری روی زمین راه نمیرود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش اینطرف و آنطرف میرفت، سر میز دوستانش میایستاد و اغلب این جمله را میشنیدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، یا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامیداشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران میگذاشت.
این روزها اندک دستی هم به صورتش میبرد و سایه ملایم آبی روی پلکهایش میزد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان میکرد. ساعتها برای ما زود میگذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه میکرد و انتظار میکشید.
سر ساعت دو که میشد آقابهروز میآمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را میگرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت میگفت: «بفرمایین بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رئیسه» و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی مینشست و به کسی نگاه نمیکرد. چشم میدوخت به زمین تا پری بیاید.
وقتی پری از اتاق رئیس میآمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصفناپذیر میگفت: «خوبی الان میام.» میرفت و کیفش را برمیداشت و با آقابهروز از در میزدند بیرون.
این حال و هوای عاشقانه تا مدتها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان میآمد. قرار شد در یک شب دلانگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همهی بچههای شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمیکند.
بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف میزد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمانها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دمبخت تجربه کردهاند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو میتواند شوهری به این «شاخی» پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است.
آقابهروز هم طبق روال سابق صبحها پری را میآورد میرساند و عصرها او را میبرد ولی دیالوگها کمی عوض شده بود و هر کس آقابهروز را میدید بالاخره تکهای بهش میانداخت؛ دربارهی داماد بودنش و از این حرفهای بینمک که به تازهدامادها میزنند.
بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعهی مرداد ٧٨ آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پسانداز سالها کار او را با خودش برد.
قرار بود پولهایشان را روی هم بگذارند و یک خانهی نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همهی ما را بهتزده کرد.
روز شنبه نمیدانستیم چطور سر کار برویم و چهجوری توی چشمهای پری نگاه کنیم. حتی میترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت: «قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.»
اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبهای شیرینی. ته چشمهایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کمحوصلهتر و فضولتر بود در میان بهت و ناباوری همهی ما گفت: «مگه برگشته؟» پری گفت: «نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.»
قطره اشک کوچکی از گوشهی چشمهایش پایین ریخت. ما فهمیدیم راست میگوید. مهم نیست که سر همهی ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماهها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال میکردیم.
#احمد_غلامی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❀°
🦋°❀°
°❀°🦋°❀
💢خیلی باحال بود این مطلب دلم نیومد نزارم براتون😁😍
+سوار تاکسی شدم دیدم هوا گرمه گفتم داداش این کولرت سالمه ؟ گفت سالمه اما میخوام زجر اون کارگری که در عسلویه داره کار میکنه رو درک کنم!
+گفتم کلمنت آب داره؟ گفت آب داره اما میخوام اون بچه هایی که در آبادان آب ندارن رو درک کنم
+گفتم حداقل یه موسیقی چیزی بزار گرما و تشنگی حالیمون نشه تا مقصد گفت موسیقی دارم اما چند روزه خودمو تحریم کردم تا مردم مشهد رو درک کنم
+گفتم دستگیره شیشه رو بده حداقل شیشه را پائین بکشیم خفه شدیم! گفت یعنی شما نمیخوای همراهی کنی و درک کنی بی برقی اون هموطنانمان رو در هوای شرجی ایرانشهر و زابل؟
+منم دیگه ساکت شدم و چیزی نگفتم
وقتی خواستم پیاده شم کرایه ندادمو درو بستم رفتم!
_گفت آقا کرایه چی شد ؟
گفتم نمیخوای وضعیت اون پدری که شش ماهه کارخونهاش خوابیده و حقوقش را نگرفته و جیبش خالیه رو درک کنی؟
+هیچی دیگه ترمز دستی رو کشید با قفل فرمون افتاد دنبالم
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#داستان
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ میکرد. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...
ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ،ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ.
پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد ...
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با من ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ؛ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ.
ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ...
💐💐💐
📚 · ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
📚📗📚📘📚📒📚
─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─
🌸🔳پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد.
🌸🔳نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند، آن تابلو ها، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در چمن می دویدند، رنگین کمان در آسمان، پرنده و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
🌸🔳پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد...
🌸🔳اولی، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
🌸🔳تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند.
🌸🔳این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.
🌸🔳اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
🌸🔳پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است، بعد توضیح داد:
آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_پنجم میخواستم چیزی بهتون بگم _زود باش...خستم .... -شم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_ششم
میدونی از صبح تا حالا که تو دختره بیخبر گذاشتی رفتی چه به روز ما آورده؟
وقتی برا فکر کردن نداشتم...صدای پای چندتا اسب خبر از اومدن بهرام خان میداد...ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم....کاش خونه ملیحه مونده بودم ...
صدای دادش اومد...هنوز متوجه اومدن من نشده بود:چی شد صادق؟پس کو ؟ گفتی تا تاریک نشده دختره رو دست بسته تحویلم میدی؟ با فریادی که تنمو میلرزوند گفت: پس کووووووو؟
با قدمهایی تند به سمت حیاط اومد...قبل اینکه مشتی رضا خبر اومدن من رو بذاره کف دستش ،خودش
متوجه من که بقچه به دست وسط حیاط ایستاده بودم شد.... با قدمهایی آروم و سرشو کج کرد، به سمتم می اومد...
از ترس کمی عقب ..
دقیقا جلوم ایستاده بود ..
با صدایی که خودم هم به زور شنیدم گفتم:سلام بهرام خان...
با لبخند و لحن مهربونی که باعث گیج شدنم شد گفت:به به...جوانه خانوم ....خبر داشتیم گاوی گوسفندی زمین میزدیم براتون...
با تعجب بهش نگاه میکردم....حالا اون لبخند مسخره جای خودشو به اخم ترسناکی داده بود..فریاد کشید:کجا بودی ؟
مهلت جواب دادن نداشتم...صدای فریادش باعث شد همه به حیاط بیان..
یعنی این خونه انقدر هر کی هرکیهکه هروقت دلت خواست بقچه اتو بزنی زیر بغلت و راه بیافتی بری ؟
صدای خانوم بزرگ، مادرش، که روی ایون اومده باعث شد سرمو به سمت بالا بچرخونم...با لحن محکمی گفت:بندازش بیرون بره همونجایی که بوده..تقصیر سمیه ست که هرکیو را توی این خونه راه میده و بعد نگاه خشمگینی به سمیه خانوم که کنارش ایستاده بود انداخت...
من هم با نگاه غمگینی بهش خیره شده بودم ...هیچ دلم نمیخواس به خاطر من کسی توی دردسر بیافته....
بارون شدت گرفته...چه خوش خیال بودم که فکر میکردم میتونم راحت برم کنار بخاری ....
دوباره صدای خانوم بزرگ بلند شد:
بیا تو پسرم...هوا سرده...بعد رو به مشتی رضاادامه داد: این دختر را هم بفرستین بره ...
مشتی با عجله به سمتم اومد...
_سرجات وایسا...این دختر جایی نمیره..
با تعجب به بهرام خان نگاهی انداختم...یعنی از من حمایت میکرد؟خوشحال شدم... برق شادی رو که توی چشمام دید....پوزخندی زد و رو به بقیه گفت: میتونین برین...
من هم خواستم به اتاقم برم که گفت:کار من هنوز با تو تموم نشده...
ببخشید...دیگه تکرار نمیشه...رفته بودم به خالم سربزنم ...
بقچمو محکم کشید و وسط حیاط که حالا زمینش بخاطر بارون گلی شده انداخت:
رفته بودی به خالت سر بزنی؟ ها!!!
به دو مرد همراهش گفت:یادمون باشه از این به بعد که خواستیم بریم شب نشینی رختامونم با خودمون ببریم...
مردا خندیدن...
چرا فکر کردم که دروغمو باور میکنه؟.اما راستش رو هم نمیتونستم بگم..
_اون ترکه رو بیار ...
سریع به صورتش نگاه کردم...یعنی میخواد کتکم بزنه؟..باورم نمیشد...خدایا..
اشک تو چشمام حلقه زد شروع کردم به التماس کردن..ولی بهرام خان نگاه میکرد...برخلاف من که با ترس و دستای لرزون ایستاده اون صاف ایستاده بود.
با دیدن مشتی رضا که با ترکه بلندی به سمتمون میومد سریع گفتم:آقا ببخشین...دیگه تکرار نمیشه..
جوابی نداد...با چشمهاش مسیر حرکت مشتی رو که داشت دوان دوان ترکه را میورد دنبال کرد...
آقا دیگه تکرار نمیشه..آقا اشتباه کردم..
بغض کرده بودم...
همه ی آدمای خونه جمع شده بودن تا بدبختی منو تماشا کنن...حتی خود آقا بزرگ، پدر بهرام خان هم به ایوان اومده و با غرور خاصی به حرکات تنها پسرش خیره شده بود .
_آقا بفرمایید آوردم ...
دیدن ترکه باعث شد بغضم بترکه با صدای بلندتری گفتم:آقا ببخشین... بخدا اشتباه کردم... شما ببخشید....
بی توجه به گریه های من با سر اشاره ای به جوی باریک کنار حیاط کرد و گفت دستتو بگیر زیر آب...
با گیجی به دور و برم نگاه کردم...چیکار میخواد بکنه؟به چهره نگران کارگرا نگاهی انداختم...
حتی سمیه خانم که حالا به حیاط اومده بود با نگرانی بهم زل زده بود ! اما هیچ کس حرفی نمیزد...
با سر چوب به بازوم فشار اورد و به سمت جوی آب هلم داد....
انقدر قیافش ترسناک شده بود که ناخواسته پاهام به سمت جوی حرکت کردن...
_زود باش....
خم شدم و دستمو توی آب فرو کردم...انقدر سرد بود که سریع پس کشیدم...دوباره با سرچوب فشار آرومی به بازوم آورد و گفت: دستتو توی آب نگه دار...
اشکام شدت گرفته بودن... کنار جوی آب زانو زدم و دستهایی که لرزششون واضح بود رو توی آب فروکردم. آب انقدر سرد بود که استخونام درد گرفته اند و کم کم احساس بی حسی کردم...
درحالی که دستام توی آب بود به بهرام خان که بالا سرم منتظر وایساده بود نگاه کردمو گفتم:بهرام خان این بارو بگذرید ازم...بخدا اشتباه کردم ،بچگی کردم.
ولی جوابمو نداد....بعدچند دقیقه با لحن خشکی گفت:پاشو دستتو بیار جلو ...
سریع دستامو از آب کشیدم بیرون....از شدت سرما به سرخی میزدند...میدونسم التماس فایده ای نداره....
🦋
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━🦋
#با_دقت_بخونید_خیلی_قشنگه 👌
«نابرده رنج گنج میسر نمیشود»
«مزدآن گرفتجان برادر که کار کرد»
مثل برادرم که پس از اخذ دکترا
پیکان نو خرید و مسافر سوار کرد
شاعرپس ازگرفتن لیسانس خویش رفت
در مجتمع مغازه ی بوتیک اجاره کرد
قصاب شهرمان که بسی رنج برده تا
خرهای نر، و ماده ی ده را شکار کرد
گشتم نگرد آخر هر رنج٫ گنج نیست
باید به جای رنج کشیدن قمار کرد
باید که پول را به تومان در بیاوری
خرجش به نرخ درهم و پوند و دلار کرد
از دست پادشاه شکایت کجا کنیم؟؟
پروردگارا به که باید واگذار کرد؟؟
"هی فکر میکنم .. و به جایی نمیرسم"
هی فکر پشت فکر که باید چه کار کرد
سرما دلیل هجرت مرغ مهاجر است
باید در این کرانه نماند و فرار کرد
شاعر دلش گرفته!! بیا تا سفر کنیم
برزین دلش دوباره هوای قطار کرد
چقدر این شعر معنی "زندگی ما" را گفت👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
(داستان کوتاه و پندآموز) #زیبا
🔹مراسم عروسی بود، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و گفت: سلام استاد آیا منو به جا میارید؟
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، من مهمانِ دعوتی از طرف خانواده عروس هستم...
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه؟ مگه میشه منو فراموش کرده باشید ؟!
🔻یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت، خیلی نگران بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون بیاورید و جلوی دیگر معلمین و دانشآموزان آبرویم را ببرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید!
🔻تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کسی موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیقا یادم هست.... چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم..!!
🌹تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید.
🍃🍃🍃🌼🍃