eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.3هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
‌📚📗📚📘📚📒📚 ─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─ 🌸🔳پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد. 🌸🔳نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند، آن تابلو ها، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در چمن می دویدند، رنگین کمان در آسمان، پرنده و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. 🌸🔳پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد... 🌸🔳اولی، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. 🌸🔳تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند. 🌸🔳این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت. 🌸🔳اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود. 🌸🔳پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است، بعد توضیح داد: آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_پنجم میخواستم چیزی بهتون بگم ‌‌‌ _زود باش...خستم .... -شم
میدونی از صبح تا حالا که تو دختره بیخبر گذاشتی رفتی چه به روز ما آورده؟ وقتی برا فکر کردن نداشتم...صدای پای چندتا اسب خبر از اومدن بهرام خان میداد...ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم....کاش خونه ملیحه مونده بودم ... صدای دادش اومد...هنوز متوجه اومدن من نشده بود:چی شد صادق؟پس کو ؟ گفتی تا تاریک نشده دختره رو دست بسته تحویلم میدی؟ با فریادی که تنمو میلرزوند گفت: پس کووووووو؟ با قدمهایی تند به سمت حیاط اومد...قبل اینکه مشتی رضا خبر اومدن من رو بذاره کف دستش ،خودش متوجه من که بقچه به دست وسط حیاط ایستاده بودم شد.... با قدمهایی آروم و سرشو کج کرد، به سمتم می اومد... از ترس کمی عقب ..‌ دقیقا جلوم ایستاده بود .. با صدایی که خودم هم به زور شنیدم گفتم:سلام بهرام خان... با لبخند و لحن مهربونی که باعث گیج شدنم شد گفت:به به...جوانه خانوم ....خبر داشتیم گاوی گوسفندی زمین میزدیم براتون... با تعجب بهش نگاه میکردم....حالا اون لبخند مسخره جای خودشو به اخم ترسناکی داده بود..فریاد کشید:کجا بودی ؟ مهلت جواب دادن نداشتم...صدای فریادش باعث شد همه به حیاط بیان.. یعنی این خونه انقدر هر کی هرکیه‌که هروقت دلت خواست بقچه اتو بزنی زیر بغلت و راه بیافتی بری ؟ صدای خانوم بزرگ، مادرش، که روی ایون اومده باعث شد سرمو به سمت بالا بچرخونم...با لحن محکمی گفت:بندازش بیرون بره همونجایی که بوده..تقصیر سمیه ست که هرکیو را توی این خونه راه میده و بعد نگاه خشمگینی به سمیه خانوم که کنارش ایستاده بود انداخت... من هم با نگاه غمگینی بهش خیره شده بودم ...هیچ دلم نمیخواس به خاطر من کسی توی دردسر بیافته.... بارون شدت گرفته...چه خوش خیال بودم که فکر میکردم میتونم راحت برم کنار بخاری .... دوباره صدای خانوم بزرگ بلند شد: بیا تو پسرم...هوا سرده...بعد رو به مشتی رضاادامه داد: این دختر را هم بفرستین بره ... مشتی با عجله به سمتم اومد... _سرجات وایسا...این دختر جایی نمیره.. با تعجب به بهرام خان نگاهی انداختم...یعنی از من حمایت میکرد؟خوشحال شدم... برق شادی رو که توی چشمام دید....پوزخندی زد و رو به بقیه گفت: میتونین برین... من هم خواستم به اتاقم برم که گفت:کار من هنوز با تو تموم نشده... ببخشید...دیگه تکرار نمیشه...رفته بودم به خالم سربزنم ... بقچمو محکم کشید و وسط حیاط که حالا زمینش بخاطر بارون گلی شده انداخت: رفته بودی به خالت سر بزنی؟ ها!!! به دو مرد همراهش گفت:یادمون باشه از این به بعد که خواستیم بریم شب نشینی رختامونم با خودمون ببریم... مردا خندیدن... چرا فکر کردم که دروغمو باور میکنه؟.اما راستش رو هم نمیتونستم بگم.. _اون ترکه رو بیار ... سریع به صورتش نگاه کردم...یعنی میخواد کتکم بزنه؟..باورم نمیشد...خدایا.. اشک تو چشمام حلقه زد شروع کردم به التماس کردن..ولی بهرام خان نگاه میکرد...برخلاف من که با ترس و دستای لرزون ایستاده اون صاف ایستاده بود.‌‌‌ با دیدن مشتی رضا که با ترکه بلندی به سمتمون میومد سریع گفتم:آقا ببخشین...دیگه تکرار نمیشه.. جوابی نداد...با چشمهاش مسیر حرکت مشتی رو که داشت دوان دوان ترکه را میورد دنبال کرد... آقا دیگه تکرار نمیشه..آقا اشتباه کردم.. بغض کرده بودم... همه ی آدمای خونه جمع شده بودن تا بدبختی منو تماشا کنن...حتی خود آقا بزرگ، پدر بهرام خان هم به ایوان اومده و با غرور خاصی به حرکات تنها پسرش خیره شده بود . _آقا بفرمایید آوردم ... دیدن ترکه باعث شد بغضم بترکه با صدای بلندتری گفتم:آقا ببخشین... بخدا اشتباه کردم... شما ببخشید.... بی توجه به گریه های من با سر اشاره ای به جوی باریک کنار حیاط کرد و گفت دستتو بگیر زیر آب... با گیجی به دور و برم نگاه کردم...چیکار میخواد بکنه؟به چهره نگران کارگرا نگاهی انداختم... حتی سمیه خانم که حالا به حیاط اومده بود با نگرانی بهم زل زده بود ! اما هیچ کس حرفی نمیزد... با سر چوب به بازوم فشار اورد و به سمت جوی آب هلم داد.... انقدر قیافش ترسناک شده بود که ناخواسته پاهام به سمت جوی حرکت کردن... _زود باش.... خم شدم و دستمو توی آب فرو کردم...انقدر سرد بود که سریع پس کشیدم...دوباره با سرچوب فشار آرومی به بازوم آورد و گفت: دستتو توی آب نگه دار... اشکام شدت گرفته بودن... کنار جوی آب زانو زدم و دستهایی که لرزششون واضح بود رو توی آب فروکردم. آب انقدر سرد بود که استخونام درد گرفته اند و کم کم احساس بی حسی کردم... درحالی که دستام توی آب بود به بهرام خان که بالا سرم منتظر وایساده بود نگاه کردمو گفتم:بهرام خان این بارو بگذرید ازم...بخدا اشتباه کردم ،بچگی کردم‌‌‌.‌ ولی جوابمو نداد....بعدچند دقیقه با لحن خشکی گفت:پاشو دستتو بیار جلو ... سریع دستامو از آب کشیدم بیرون....از شدت سرما به سرخی میزدند...میدونسم التماس فایده ای نداره....
🦋 ࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━🦋 👌 «نابرده رنج گنج میسر نمیشود» «مزدآن گرفت‌جان برادر که کار کرد» مثل برادرم که پس از اخذ دکترا پیکان نو خرید و مسافر سوار کرد شاعرپس ازگرفتن لیسانس خویش رفت در مجتمع مغازه ی بوتیک اجاره کرد قصاب شهرمان که بسی رنج برده تا خرهای نر، و ماده ی ده را شکار کرد گشتم نگرد آخر هر رنج٫ گنج نیست باید به جای رنج کشیدن قمار کرد باید که پول را به تومان در بیاوری خرجش به نرخ درهم و پوند و دلار کرد از دست پادشاه شکایت کجا کنیم؟؟ پروردگارا به که باید واگذار کرد؟؟ "هی فکر میکنم .. و به جایی نمیرسم" هی فکر پشت فکر که باید چه کار کرد سرما دلیل هجرت مرغ مهاجر است باید در این کرانه نماند و فرار کرد شاعر دلش گرفته!! بیا تا سفر کنیم برزین دلش دوباره هوای قطار کرد چقدر این شعر معنی "زندگی ما" را گفت👌 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 (داستان کوتاه و پندآموز) 🔹مراسم عروسی بود، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد پیشش آمد و‌ گفت: سلام استاد آیا منو به جا میارید؟ معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم، من مهمانِ دعوتی از طرف خانواده عروس هستم... داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه؟ مگه میشه منو فراموش کرده باشید ؟! 🔻یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت، خیلی نگران بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون بیاورید و جلوی دیگر معلمین و دانش‌آموزان آبرویم را ببرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید! 🔻تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کسی موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیقا یادم هست.... چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم..!! 🌹تربیت و حکمت معلمان، دانش‌آموزان را بزرگ می‌نماید. 🍃🍃🍃🌼🍃
نشسته ام به در نگاه مى كنم دريچه آه مي كشد تو از كدام راه ميرسى خيال ديدنت چه دلپذير بود جوانيم دراين اميد پير شد نيامدى و دير شد ─━━━━⊱⭐️⊰━━━━─ جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بخونید قشنگه واقعا.. 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!» مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟ چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟» پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!» مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ » به نام خدای آن چوپان ... گاهی دعای یک دل صاف،ازصدنماز یک دل پرآشوب بهتراست... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍁🍃🍁🍃🍁 کلام استاد 📚 اگر آدمی در پیش امر پروردگار چون مرده در مقام تسلیم باشد یعنی خود را به فرمان خوبی و زیبایی بسپارد به حقیقت به پروردگار پناه برده است و هیچ زخمی از آن شکافنده صبح به او نخواهد رسید. برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن " به قلم حسین الهی قمشه ای/دکتر الهی قمشه ای 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
💓🌿💓🌿💓🌿💓🌿💓🌿 بعداز قفل بر درب حیاط ها، دل ها هم چند قفل شدند!! ! قدیما حیاطها درب نداشت ، اگر درب داشت هیچوقت قفل نبود میدونین چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودن؟ چرا اينقدر شاد بودن؟ چرا اينقدر احساس تنهايي نميكردن؟ چرا زندگيا بركت داشت؟ چرا عمرشون طولاني بود؟ 👈چون تو کتاب ها و... دنبال ثواب نمیگشتن که چی بخونن ثواب داره دنبال عمل کردن بودن فقط یک کلام میگفتن: خدایا به داده‌هایت شکر. 2️⃣نمیگفتن تشنه رو آب بدین ثواب داره، میگفتن آب بدین به بچه که طاقت نداره. موقعی که غذا میپختن 3️⃣نمیگفتن بدیم به همسایه ثواب داره میگفتن بو بلند شده همسایه میلش میکشه ببریم اونا هم بخورن. موقعی یکی مریض میشد 4️⃣نمیگفتن این دعا رو بخونی خوب میشی، میرفتن خونه ی طرف؛ ظرفاشو می‌شستن جاروشو میزدن غذاشو می‌پختن که بچه هایش غصه نخورن اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود. به بچه عیدی می‌دادند میگفتن دلشون شاد میشه، به همسایه میرسیدن میگفتن همسایه از خواهروبرادر هم به آدم نزدیکتره خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتاب ها دنبال ثواب نگردیم، خودمان را اصلاح کنیم و با عمل کردن به ثواب برسیم نه فقط با خواندن دعا مهربان باشیم محبت کنیم بی منت ، بسپاریم به خودش که هم میدونه ، هم میتونه وقتی اخلاق را کنار گذاشتیم، وجدان را قورت دادیم‌، صداقت را زیر پاگذاشتیم ، به امانت داری خیانت کردیم‌‌ و... علاوه بر قفل زدن بر درب حیاط ها قلب دل ها را هم چند قفله‌کردیم که نتیجه آن بهتر از این نمیشود مگر اینکه اخلاق، انصاف، وجدان، و صداقت و مروت دوباره به میان ما باز گردد که بازگشت آنها جز‌‌‌ با مسئولیت پذیری تک تک ما در این راستا امکان پذیر نیست
💐💐💐💐💐راز زندگی💐💐💐💐 پسر جوانی به پیرمردی نزدیک شد، چشم در چشمش دوخت و به او گفت:من میدانم که شما خیلی آدم عاقل و موفقی هستید، میخواهم راز زندگی را از زبان خودتان بشنوم. پیرمرد پاسخ داد:من سرد و گرم زندگی را چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می‌شود: ۱: اولین کلمه«اندیشیدن» است؛یعنی همیشه به ارزش هایی فکر کن که دلت می‌خواهد زندگی آن را بر پایه آن بسازی. ۲: دومین کلمه «باور داشتن» است؛یعنی وقتی همه آن ارزش ها را مشخص کردی خودت را باور کن. ۳: سومین کلمه «در سر داشتن رویا» است ؛ یعنی رؤیای رسیدن به خواسته هایت را در سر داشته باش. ۴: چهارمین و آخرین کلمه«شهامت» است ؛ یعنی وقتی که خودت را باور کردی و به ارزش وجودی خودت پی بردی ، حال نوبت به آن می‌رسد که با شهامت، رویایت را به واقعیت تبدیل کنی. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 آن پیرمرد کسی جز (والت دیزنی) بنیانگذار شرکت دیزنی لند نبود. 📚 📚 · ─────♡‌‌───── · @Hammmnafas · ─────♡‌‌───── ·
💐💐💐💐💐راز زندگی💐💐💐💐 پسر جوانی به پیرمردی نزدیک شد، چشم در چشمش دوخت و به او گفت:من میدانم که شما خیلی آدم عاقل و موفقی هستید، میخواهم راز زندگی را از زبان خودتان بشنوم. پیرمرد پاسخ داد:من سرد و گرم زندگی را چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می‌شود: ۱: اولین کلمه«اندیشیدن» است؛یعنی همیشه به ارزش هایی فکر کن که دلت می‌خواهد زندگی آن را بر پایه آن بسازی. ۲: دومین کلمه «باور داشتن» است؛یعنی وقتی همه آن ارزش ها را مشخص کردی خودت را باور کن. ۳: سومین کلمه «در سر داشتن رویا» است ؛ یعنی رؤیای رسیدن به خواسته هایت را در سر داشته باش. ۴: چهارمین و آخرین کلمه«شهامت» است ؛ یعنی وقتی که خودت را باور کردی و به ارزش وجودی خودت پی بردی ، حال نوبت به آن می‌رسد که با شهامت، رویایت را به واقعیت تبدیل کنی. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 آن پیرمرد کسی جز (والت دیزنی) بنیانگذار شرکت دیزنی لند نبود. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
. 📌 افرادی که شرایط کار کردن بیرون از خونه نداشتن ودرخواست داده بودن از امروز لینک بسته بندی و بازمیشه🪙 لینک بسته بندی 👇👇👇 Kardarmanzel .