eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.3هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_ششم میدونی از صبح تا حالا که تو دختره بیخبر گذاشتی رفتی چ
به کندی دستامو جلوش گرفتم و چشمام رو بستم... با ضربه ای که به دستم زد نفسم از درد حبس شد سریع دستامو پس کشیدم -دستتو بیار جلو...زود...یه بار دیگه دستتو بکشی عقب بیست تا ضربه بیشتر میخوری... نگاهی به اطراف انداختم...انگار منتظر بودم کسی نجاتم بده...با دیدن بقیه که تو سکوت نگاهم میکردن دوباره دستامو گرفتم جلو و چشمامو بستم....دیگه دستامو حس نمیکردم...صدای کشیده شدن ترکه تو هوا و جیغ ها و گریه های من همه حیاط را پرکرده بود... -از جلو چشمم برو....شانس اوردی با پای خودت برگشتی، وگرنه حسابت رسیده بود... مثل مار از درد به خودم میپیچیدمو و گریه میکردم... هیچ کس به سمتم نمی اومد .... بهرام خان فریاد زد برید سرکارتون دیگه منتظر چی هستین؟ خودمو به اتاقم رسوندم و کنار بخاری کز کردم و تو همون حال خوابم برد.... * متوجه حضورش پشت سرم بودم...اما توجهی نکردم و بی صدا مشغول ‌ کارم شدم... _جوانه ... به سمتش برگشتم و با لحن سردی گفتم صبح بخیر بهرام خان ... بعد مکثی طولانی گفت:میخوام باز برام نون بپزی... دستایی رو که چند روز بود با پارچه بسته بودم رو بالا اوردم و گفتم:با این دستا نمیتونم آقا .. نگاهش روی دستام چرخید... دستتو بیار جلو ... با ترس برگشتم طرفش و دستای لرزونم را بالا گرفتم..خوب میدونستم تو این خونه التماس کردن فایده ای نداره...چون کسی بخشیدن بلد نیست... میخوام با همین دستا نون بپزی ... با خرص نگاهش میکردم سری تکن دادمو به سمت مطبخ رفتم .. شروع کردم به روشن کردن تنور همین که اتیش شعله ور شد ،نزدیک شد... باترس خودمو جمعو جور کردم ... -بنظر میاد آتیش خوبی شده ...لبخند بدی زد و گفت حیفه امتحانش نکنی.... با بهت بهش نگاه کردم که دستای زخمیم رو توی تنور گرفت.... از شدت درد و سوز جیغ میزدم،ولی التماس فایده ای نداشت ... از صدای جیغ و دادم سمیه خانوم با هول از راه رسید ،مبهوت به منو دستایی که سوخته بودن نگاه کرد،بوی بدی توی هوا پیچیده بود.... بهرام خان رو بهش گفت :دیر رسیده بودم بلایی سرش اومده بود ببین دستاش رو چیکار کرده ،ببرش از اینجا... (چند روز بعد) از لای در تماشاش کردم...روی اسبش نشست و میخواست از عمارت بره بیرون..کنار مش رضا ایستاده بود و حرف میزد ...همون تذکرای همیشگی، از اون شب به بعد، خارج شدن منو از خونه ممنوع کرده بود .. نگاهم دور خونه چرخوندم...چقدر فضاش سنگینه...خونه ای که با پای خودم اومدم توش و شده بود شکنجه گاهم... _حسن....حسن ایستاد ولی هنوز نمیتوسنت منو ببینه... بیا اینجا...پشت پرچینم.. با تعجب به سمت صدام اومد ...به محض اینکه منو دید با شادی به سمتم دویید و فریاد زد:جوانه.... هیسسسسسسس،داد نزن...نمیخوام کسی بفهمه ... با همون صدای بلند و شادش گفت:چرا؟ با ترس برگشتم و نگاهی به حیاط انداختم...خوشبختانه موقع ناهار و حیاط خلوت میشد.. خب بیا بیرون دیگه جوانه ... من نمیتونم....تو میتونی بیای تو؟ با چالاکی از روی پرچین بالا اومد و داخل حیاط پرید... حسن،پسر هشت ساله همسایمون بود که خونه اشون کمی پایین تر از خونه ارباب بود...کسی که من همیشه جیباشو پر از فندق میکردم و باهاش بازی میکردم.... آروم بازوش را گرفتمو و بردم پشت خونه...دوباره نگاهی به اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست با صدای آرومی گفتم:حسن جان خوب گوش کن ببین چی میگم..همین الان برو پیش خاله بتول....بهش بگو جوانه سلام رسوند،گفت حالش خوبه..نگران نباشه.. حسن دوباره با صدای بلند گفت:خب خودت برو ... _حسن جان آرومتر ....خواهش میکنم ...من نمیتونم برم ... چرا ؟ فقط نگاهش کردم....نمیتونستم بهش بگم...فقط پیغام منو به خاله بتول برسون یادت نره.... باشه ای گفت و دوباره با همون سرعتی که اومده بود،از روی پرچین پرید پایین و توی پیچ جاده خاکی گم شد... کاش منم میتونستم مثل اون انقدر آزاد باشم... * از مطبخ خارج شدم که دیدم بهرام خان داخل حیاط ایستاده....سریع برگشتم داخل....نمیخواسم توی دیدش باشم... بی هوا وارد مطبخ شد....همه ی زنها با تعجب به در خیره شدن و یکی یکی سلام دادن... هیچ وقت سابقه نداشته که بهرام خان به مطبخ بیاد! بی توجه به بقیه با صدایی بلند گفت:جوانه بیا بیرون و خودش به حیاط برگشت... همه نگاهها به سمت من چرخید...فضای همیشه شلوغ مطبخ را سکوت عجیبی فراگرفته بود..... دستامو شستمو و آروم بیرون رفتم ....میدونم تا پام از این در خارج شه زنها که موضوع جدیدی برای غیبت کردن پیدا کردن دور هم جمع میشن... پشت به من گوشه ی حیاط ایستاده بود...به سمتش رفتم :کاری داشتین آقا؟ بی مقدمه گفت:چرا از من میترسی؟ با تعجب بهش نگاه کردم... _بخاطر اون شب دلخوری؟اون تنبیه حقت بود...خیلی خودسر شده بودی ،ولی از فردا اجازه میدم ،بعضی وقتها از خونه بری بیرون...
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب گل‌ها به نرمی مهتاب لبخند میزنند💜 آرامش در هوا می‌رقصد و دلها در روشنای مهر خدا آرام میگیرند💜 لبخـند بزن... که شب با مهربانی تو زیبـاتر است💜        شبتان به رنگ آرامش💜
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقویم نجومی اسلامی ✴️ سه شنبه 👈27 آبان/عقرب 1404 27 جمادی الاول 1446👈18 نوامبر 2025 🕌 مناسبت های دینی و اسلامی. 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. 🌓امروز ساعت 01:15 بامداد قمر وارد برج عقرب می شود. 🌓و پنجشنبه ساعت 13:25 قمر از برج عقرب خارج می گردد. 📛از امور اساسی و زیر بنایی اجتناب شود. 🚖سفر : مسافرت مکروه در صورت ضرورت همراه صدقه باشد. 👶مناسب زایمان و نوزاد زیبا و خوشرو و دوست داشتنی است. 🤕 بیمار امروز زود خوب شود. 🔭  احکام نجوم. 🌓 امروز قمر در برج عقرب است و برای امور زیر خوب است: ✳️خرید خانه و باغ و زمین زراعی. ✳️از شیر گرفتن کودک. ✳️کشیدن دندان. ✳️تحقیق و جستجو. ✳️جراحی چشم. ✳️شخم زدن بذر پاشی کاشت. ✳️کندن چاه و جوی و آبیاری. ✳️درختکاری و جابجایی درخت. ✳️و امور کشاورزی و زراعی نیک است. 🔵نوشتن حرز و سایر ادعیه و نماز و بستن آن برای اولین بار مناسب نیست. 👨‍👩‍👧‍👦مباشرت امشب شب چهارشنبه: مباشرت شدیدا کراهت دارد. 💇💇‍♂ اصلاح سر و صورت: طبق روایات، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، پشیمانی دارد. 💉💉حجامت خون دادن فصد. 🔴 یا در این روز از ماه قمری ، باعث ایمنی از ترس می شود. ✂️ ناخن گرفتن. سه شنبه برای ، روز مناسبی نیست و در روایتی گوید باید بر هلاکت خود بترسد. 👕👚 دوخت و دوز. سه شنبه برای بریدن،و دوختن  روز مناسبی نیست و شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید( به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد)(خرید لباس اشکال ندارد)(کسانی که شغلشان خیاطی است میتوانند در روزهای خوب بُرش بزنند و در روزهای دیگر آن را تکمیل کنند) ✅ وقت در روز سه شنبه: از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر و بعداز ساعت ۱۶ عصر تاعشای آخر( وقت خوابیدن) 😴😴 تعبیر خواب. تعبیر خوابی که امشب شبِ چهار شنبه دیده شود طبق آیه ی 28 سوره مبارکه "قصص "  است. قال ذالک بینی و بینک... و از معنای آن استفاده می شود که فرد مهمی نزد خواب بیننده بیاید و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید. کتاب تقویم همسران صفحه 115 ❇️️ ذکر روز سه شنبه : یا ارحم الراحمین  ۱۰۰ مرتبه. ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۹۰۳ مرتبه که موجب رسیدن به آرزوها میگردد. 💠 ️روز سه شنبه طبق روایات متعلق است به و و سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌸 زندگیتون مهدوی 🌸
🍃سلام و درود به روز و روشنی... 🌸سـلام و درود بـه 🍃آهنگ خوش زندگی... 🌸ســلام و درود بــه مهر 🍃و صفــای دل‌هـای بی ریا... 🌸سلام بر گل روی تک تکتون 🍃با آرزوی روزی پراز موفقیت...
🌷🌷🌷 💢بزرگترين دشمن يك زن فقط از بين خودش مي تواند باشد . اگر خانمي رنگ شاد بپوشد يك زن دیگر اورا متهم به جلف بودن ميكند . اگر بلند بخندد از ديد يك زن سبك سر است . اگر دختري شاد و سرحال باشد براي جلب توجه است . اگر از داشتن خواستگار مناسب خوشحال باشد منتظر شوهر و بي حياست . 💢اگر از ازدواجش ناراضي باشد ، حواسش جاي ديگري است . اگر طلاق بگيرد خطرناك براي زندگي ديگران است . اگر شوهرش بميرد بايد تارك دنيا شود . اگر وارد ميانسالي شود همه چيز از او گذشته ...... و همه ي اين حرفها را هم خانمها مي زنند . 💢اما اگر پسري با چند دختر دوست باشد افتخار است اگر صد جا خواستگاري برود و دختران ديگر را منتظر بگذارد زرنگ است . اگر چند زن را هم زمان بخواهد از ديد همه مقصر زن اوست كه نتوانسته نيازهايش را برطرف كند . 💢اگر زنش را طلاق بدهد يعني زنش عرضه ي نگهداري زندگيش را نداشته . اگر همسرش بميرد بايد سريع زن بگيرد چون مرد بدون زن نمي تواند خودش را جمع و جور كند! 💢مسلما مردان کمتری در موردش سخن پراکنی خواهند نمود ،کاش خانمها کمی باملاحظه تر در مورد همدیگر صحبت کنند.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 یه "فلج قطع نخاعى" از خواب كه بيدار میشه منتظره يک نفر بيدار بشه، با خجالت ببرتش دستشويى و حمام و كاراى ديگه شو انجام بده... ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار ديگه خودش بتونه راه بره و كاراشو انجام بده... يه "نابينا" از خواب كه بيدار ميشه، روشنايى رو نميبينه، خورشيد و نميبينه،صبح رو نميبينه. ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار فقط يك روز بتونه نزديكان و عزيزاش و آسمون و زندگى رو با چشماش ببينه... يه بيمار "سرطانى" دلش ميخواد خوب بشه و بدون شيمى درمانى و مسكن هاى قوى زندگى كنه و درد نكشه... يه "كر و لال" آرزوشه بشنوه و بتونه با زبونش حرف بزنه... يه "بيمار تنفسى" دلش ميخواد امروز رو بتونه بدون كپسول اكسيژن نفس بكشه... يه معتاد در عذاب آرزوى بيست و چهار ساعت پاكى رو داره... الآن مشكلت چيه دوست من؟ دستتو ببر بالا و از ته قلبت شكرگزارى كن که از قدیم گفتن شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند با تمام وجودت از نعمتايى كه خدا بهت داده استفاده كن. تو خيلى خيلى خوشبختى، غر نزن، ناشكرى نكن. ﺧﺪﺍﯾﺎ! ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺗﺸﮑﺮ! ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺩﯼ ﺗﻔﮑﺮ! ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺗﺬﮐﺮ!
مرد قوی هیکل ای در کارگاه چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت که با جدیت کار کند. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 روز اول ۱۸ درخت قطع کرد. رئیسش به او تبریک گفت و او را تشویق کرد. روز دوم انگیزه و قدرت بیشتری به کارش ادامه داد اما تنها توانست ۱۵ درخت کند. روز بعد با تمام وجودش کار کرد اما تنها ۱۰ درخت قطع کرد به نظر شما مدتی ضعیف شده پیش رئیسش رفت عذرخواهی کرد و گفت: نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم درخت کمتری می برم! رییسش از او بپرسید: آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟ - برای این کار وقت نداشتم تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!! نتیجه: دانش و مهارتت را هر روز افزایش بده تا زحمت فراوانت هدر نرود... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زن و شوهر وقتی خوشبخت‌اند که به جای تغییر هم، همدیگر را همان‌طور که هستند بپذیرند. 🍃 احترام به تفاوت‌ها، زیباترین هدیه‌ای است که زن و شوهر می‌توانند به هم بدهند. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هفتم به کندی دستامو جلوش گرفتم و چشمام رو بستم... با ضربه
_ آقا،ممنون ... اما شرط داره .... با مکثی طولانی :من تورو دوست دارم.... ادامه داد:میتونی یه مدت همسر من باشی.... تمام نفرتمو توی نگاهم ریختم و بهش نگاه کردم...اما اون بهرام خان و من یه رعیت بی کس... با صدای لرزونی گفتم:من فقط میخوام از این خونه برم آقا ... لبخندی زد و گفت:سیزده سالته؟ _یازده آقا...من میخوام از این خونه برم.. گفت:بار آخرته که صداتو برای من میبری بالا دختر....... خیلی عصبانی و ناراحت بودم... دوباره صداش توی گوشم پیچید:انتخاب با خودته...من میتونم زندگیت و از اینی که هست بدتر کنم.... اشک صورتمو پوشونده بود :آقا این چه حرفیه که میزنید‌‌‌‌.... سرمو انداختم پایین و با صدای بلندی گریه میکردم‌‌‌‌ گفتم:من این کار نمیکنم آقا حتی اگه منو زنده نذارین‌‌‌... ناگهان باصدای بلندی داد زد:رضا....مشتی رضا بیا اینجا این دختره ی دزد را ببر ... خشکم زده و فقط نگاهش میکردم... کجایی مشتی....بیاین ...همه بیاین ببینین....مار تو آستین یعنی این ... حالا همه به حیاط اومدن و مثل همیشه من مترسک ماجرام.... به سمت من برگشت و با داد گفت: من بهت پناه دادم...غذا ...جای خواب....اون وقت انگشتر منو میدزدی؟ رو به بقیه میگه:انگشترمو توی بقچش پیدا کردم.. همهمه ای توی فضا پیچید و همه با نفرت نگاهم میکردن... صداهایی که به گوش میرسید نمک بودن روی زخمم :چه خودشو به موش مردگیم زده .. _نچ نچ..نگاه به قیافه مظلومش نکن... _اصلا معلوم نیست از کجا اومده بهرام خان:مش رضا بندازش توی انباری دستشم ببند تا بیام تکلیفشو روشن کنم و بعد نگاهی به من انداخت.... مشتی رضا منو کشون کشون به سمت انبار میبرد،دستام به ستون چوبی وسط انباری بسته بود....انقدر تقلا کرده بودم که طناب زمخت دور دستم باعث شد دور مچم زخمی بش... صدای بارون را میشنیدم ..هوای انباری از همیشه سردتر و نمناک تر شده بود ...با هرصدایی با ترس به در چوبی انباری نگاه میکردم... بعد از چند ساعت عذاب آور بهرام خان شلاق به دست اومد توی انباری و از پشت قفلشو انداخت.... دورم میچرخید....با دیدن مچ زخمیم پوزخند زد‌..نفسام از شدت ترس بریده بریده شده بود... با بیخیالی روی کنده ی چوبی روبروم نشست ... با نفرت بهش نگاه میکردم اشکام پشت هم رو گونه هام میریخت زیر لب زمزمه کردم :ازت متنفرم .... با شنیدن این حرفم با عصبانیت گفت: با شما رعیتهای باید با زبون خودتون حرف زد....نه خواهش و درخواست... شلاقشو توی هوا تکون میداد و داد میزد: زبون شما اینه.. شلاقش به سمتم می اومد که جیغ کشیدم...را *** از صدای در اتاق فهمیدم کسی داخل شده، اما توانی برای بازکردن چشمام نداشتم. سمیه خانوم: پاشو دختر برات شیر آوردم... عسل هم توش ریختم.. بخور یه کم جون بگیری... سعی کردم نیم خیز بشم، اما نتونسم دوباره افتادم..سمیه خانوم که حالمو دید بالشتی به دیوار تکیه داد و کمکم کرد بشینم... _الهی دستش بشکنه ... با تجب بهش خیره شدم...هیچ وقت ندیده بودم به بهرام خان بی احترامی کنه...حتی پشت سرش.. چند لحظه بهش خیره شدمو گفتم:من...من..دزدی نکردم... لبخندی به روم زد و با صدای آرومی گفت:میدونم دخترجان...میدونم.. همین قدر هم برام کافی بود ...همین که یه نفرم توی این خونه باشه که منو بفهمه... دوباره کمکم کرد دراز بکشم،پتوم را مرتب کرد...چند تیکه چوب داخل بخاری انداخت فانوس را خاموش کرد تا بخوابم... قبل از اینکه از در خارج بشه صداش زدم:سمیه خانوم...من همیشه مدیون محبتات میمونم.. لبخندی زد که باعث شد کمی از اخم پیشونیش باز شه...اما دوباره رفت توی جلد همون زن بداخلاق و سخت همیشگی و گفت:هزارتا کار دارم باید برم...تو هم بگیر بخواب... با ترس به دور و برم نگاه میکردم،از اون روز که توی انباری شلاقم زده بود،هر شب کابوس میدیدم.. این چند روز انقدر حالم بد بوده که مرتب دراز میکشیدم و سمیه خانوم بهم غذا میداد...توی این چند روز فهمیدم پشت این ظاهر آدم بداخلاق چه فرشته ای وجود داره.. نگرانیم بابت بعده که این زخمها خوب بشن و باید از در این اتاق برم بیرون و دوباره با اون روبرو بشم..... از پله های چوبی پایین میرفتم...سنگینی نگاه بقیه رو روم حس میکردم...سرمو پایین گرفتم تا درگوشی حرف زدناشون رو نبینم...به من به چشم یک دزد نگاه میکردن...برام سخت بود چوب گناهی که انجام ندادمو بخورم.. به در مطبخ که رسیدم با صدای بلند به همه سلام دادم... همه به طرفم برگشتن....چند نفری جوابمو دادن بعضی ها هم رو برگردوندن.. به سمت سمیه خانوم که در حال شستن دیگ بزرگی بود رفتم .. _بگذارید منم کمکتون کنم سمیه خانوم.... برو کنار دختر جان...با اون دستای زخمی دست به آب نزن...برو ظرفارو جابه جا کن...
_____________________________________ مرد خردمندی در کوهستان سفر میگرد مسافری دید که گرسنه بود. مرد خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه سنگ قیمتی و زیبایی را در کیف مرد دید و از او خواست که آن را به وی بدهد. مرد بی درنگ سنگ را به او داد، مسافر بسیار شادمان شد و از اینکه شانس به او رو کرده بود و از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. بیدار است که جواب خارجی با ارزش است که تا آخر عمر می تواند راه زندگی کند ولی چند روز بعد مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر آن نیز خرد من را پیدا کند! بالاخره هنگامی که او را یافت سنگ قیمتی را به من داد و گفت خیلی فکر کردم میدانم که این سنگ چقدر با ارزش است اما آن را به تو پس می‌دهم با این امید که چیزی ارزشمندتر از آن بدهی! اگر می توانی آن محبتی را بده که به تو این قدرت را دارد که این سنگ قیمتی را به من ببخشی! ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ از محبت تلخها شیرین شود وز محبت مسها زرین شود ازمحبت دُردها صافی شود وز محبت دَردها شافی شود از محبت خارها گل می شود وز محبت سرکه ها مل می شود از محبت دار تختی می شود وز محبت بار بختی می شود از محبت سجن گلشن می شود بی محبت روضه گلخن می شود از محبت نار نوری می شود وز محبت دیو حوری می شود از محبت سنگ روغن می شود بی محبت موم آهن می شود از محبت حزن شادی می شود وز محبت غول هادی می شود از محبت نیش نوشی می شود وز محبت شیر موشی می شود از محبت سُقم صحت می شود وز محبت قهر رحمت می شود از محبت مرده ، زنده می شود وز محبت شاه بنده می شود این محبت هم نتیجه دانش است کی گزافه بر چنین تختی نشست 📚 📚 · ─────♡‌‌───── · @Hammmnafas · ─────♡‌‌───── ·
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا