eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.3هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 داستان کوتاه 🌸🍃🍃🍃
🔘 داستان کوتاه زنی زیبا که صاحب فرزند نمیشد نزد پیامبر میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه. پیامبر وقتی دعا میکند ، وحی میرسد او را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و میرود. سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود. سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش می بیند. با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد او که بدون فرزندخلق شده بود!!!؟ وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر میکند... از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود... 🔹ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواري است به نام اعتماد. پس اگر دوست داري به آرزويت برسي با تمام وجود به او اعتماد کن. هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست! زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد. اي کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا... رحمت خدا ممکن است کمی تاخیر داشته باشد اما حتمی است. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 ✍ کمک به همسر در منزل : 😇 این همه ثواب باور نکردنیه 😇 ✳️ روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهدپاک کردن عدس توسط امام علی وخدمت ایشان درمنزل بودند، سپس به ایشان فرمودند: ✳️ یاعلی هیچ مردی نیست که درخانه کمک همسرش کند مگربه اندازه هر مویی که در بدن اوست عبادت یک سال را که روزها روزه وشب ها نماز شب بخواندخداوندبه او عطامیکند. ✳️ وثواب صبرانبیاءصابرکه داوود و یعقوب وعیسی باشدبه او داده میشود. ✳️ ونام اودردفتر شهدا ثبت میشود ودر هر روز و شبی ثواب هزارشهیدبرای اوثبت میشود. ✳️ به ازای هرقدمی ثواب حج وعمره مقبوله به اومیدهند. ✳️ خداوندبه عدد رگی که دربدن اوست شهری دربهشت به اوعطامیکند. ✳️ یاعلی یک ساعت خدمت به همسر بهتراست از: 🌷هزار سال عبادت 🌷هزار حج 🌷هزار عمره 🌷هزار مرتبه جهاد در رکاب پیامبران اولواالعظم 🌷هزار نماز جمعه 🌷هزار عیادت مریض 🌷هزار تشییع جنازه 🌷هزار دینار صدقه 🌷سیر کردن هزار گرسنه 🌷آزادی هزار بنده 🌷پوشانیدن هزار برهنه 🌷عطای هزار اسب جنگی 🌷صدقه هزار شتر سرخ مو بهتر است از قرائت تورات و انجیل و زبور و قرآن ✅ یاعلی خدمت به عیال درخانه کفاره گناهان کبیره و خاموشی غضب خداست ✅ یاعلی خدمت عیال نمی کند مگرصدیق یا شهید یا مردی که خداوند خیر دنیا و آخرت را برای او کنار گذاشته است. 📚 منبع : کتاب مستدرک الوسائل جلد ۱۳ صفحه ۴۸
خانم با سیاست 😍👇👇 ✔️خریدن طلا خوبه؛ اما نه وقتی که دندون خراب تو دهانت داری! ✔️ صمیمی شدن با مادرشوهر خوبه؛ اما نه وقتی که سالی یکبار از مادر خودت خبر نمیگیری! ✔️قناعت خوبه ؛ اما نه اونقدری که همسرت پولاشو جای دیگه ببره خرج کنه! ✔️ناز کردن خوبه ! اما نه اونقدری که اسمت رو بزارن ؛غرغرو ؛همیشه مریض؛ لوس؛ خوابالو خانم عزیز هرچیزی کم و زیادش دل رو میزنه❌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
👈وقتی کاری انجام نمیشه حتماً خیری توش هست 👈 وقتی مشکلي پیش مياد حتماً حکمتی داره ، 👈 وقتی کسی رو از دست میدی حتماً لیاقتت رو نداشته 👈وقتی توی زندگیت زمین ميخوري، حتمأ چیزی هست که باید یاد بگیری 👈 وقتی بیمار میشی حتماً جلوی یه اتفاق بزرگتر و بدتر گرفته شده، 👈وقتی دیگران بهت بدی میکنند حتماً وقتشه که تو خوب بودن رو نشون بدی 👈 وقتی اتفاق بدی یا مصیبتی برات پیش میاد حتماً داری امتحان پس میدی ، 👈وقتی همه درها بروت بسته میشه ، حتمأ خدا میخواد پاداش بزرگی رو بابت صبر و شکیبایی بهت بده . ⚡️ اما 👈 وقتی دلت تنگ میشه ، حتما وقتشه با خدای خودت تنها باشی ⚘|❀
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هشتم _ آقا،ممنون ... اما شرط داره .... با مکثی طولانی :من
_چشم.. از کنارش دور شدم که دوباره صدام زد جوانه .. _جان؟ آروم سرش را نزدیک گوشم اورد و گفت: دور و بر این پسره بهرام چرخ نزن...توی مطبخ کنار خودم باش...برای سفره چیدن هم تو نرو.. انقدر از توجهش شاد شدم که بی هوا دستمو دور گردنش حلقه کردم و صورتشو محکم بوسیدم.. چند نفری که کنارمون بودن با تعجب به ما خیره شدن،آروم ازش جدا شدم و گفتم :چشم ... اما سمیه خانوم هیچ جوابی نداد... انقدر تعجب کرده بود که چند دقیقه ای سرجاش خشکش زده بود..بیچاره خاله بتول هم اولا که رفته بودم پیشش، خیلی بدش میومد که بوسش میکردم...ولی کم کم به رفتارام عادت کرد... چند روزی بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت...کم کم حالم بهتر شده و تا حدودی آرامش گرفتم...برای بردن آب کنار چشمه میرفتم...ظرفمو زیر آب گذاشته بودم و منتظر بوم تا پر بشه...چند روزی هست که بهم اجازه دادن تا کنار چشمه برم که سایه کسی را احساس کردم... با دیدن بهرام خان ناخواسته اخمی به صورتم نشست... ^میبینم که حالت بهتر شده.. ظرفمو که هنوز نصفش پر شده بود برداشتم و به سمت خونه برگشتم.. برخلاف انتظارم دنبالم نیومد...نگاهی به عقب انداختم...لبخند مرموزی روی لبش بود که معنیشو نمیفهمیدم...قدمهامو تندتر کردم و خودمو به خونه رسوندم... * نگاهی به دختر لاغر و رنگ پریده درون آیینه انداختم..یعنی این منم؟چشمام ...حتی برق چشمام رفته...انگار دوتا سنگ بی روحن... ^جوانه کجایی دختر؟ آروم به سمت مطبخ رفتم... با صدای سردی که حتی برای خودمم نا آشناس پرسیدم:چیکار باید انجام بدم؟ امشب آقا مهمان مخصوص دارن ...خیلی کار داریم...برو کنار دست معصومه وایسا کمکش... سری تکون دادم و از کنار سمیه رفتم... تا غروب سخت کار کردم...با اینکه تمام بدنم زخمی بود،باز هم بیشتر از همه ازم کار کشیدن...دیگه حتی سمیه خانوم هم کمکی نمیکنه... ^دختر برو اتاقت لباسهات را عوض کن...آقا برات از شهر لباس آوردن گفتن امشب بپوشی... جوابی ندادم و آروم به سمت اتاقم رفتم..صدای معصومه را از پشت سرم شنیدم:زود برگردیا...کارا مونده ‌‌‌... به پیراهن زیبای روبروم خیره شده بودم...لباس قهوه ای تیره که روش نقشهای سیاه ریزی وجود داره...بایه جلیقه کوتاه مخمل قرمز و روسری زرشکی... شاید اگه توی وضع دیگه ای این لباس زیبا را داشتم،ذوق زده میشدم و خوشحالی میکردم...اما یک ماهی میشه که خنده به لبهام نیومده....با زحمت لباسو تن کردم ...انقدر بدنم زخمیه که حتی یه لباس عوض کردن هم برام شکنجس...بدون اینکه خودمو توی آینه نگاه کنم به مطبخ برگشتم... همه در تکاپو هستن....به نظر خیلی مهمون عزیزی دارن که اینطور تدارک دیدن... معصومه با دیدنم لحظه ای از کار دست کشید..آروم گفت:خوشگل شدی .... فقط بهش نگاه کردم...یعنی کبودی های روی صورتمو نمیدید؟ در جوابش گفتم:چیکار باید بکنم؟ با تعجب بهم نگاه کرد...باز هم فقط بهش خیره شده بودم....سینی پر از قندون رو به دستم داد و گفت:اینا روببر مهمون خونه.... صدای خنده های بلندی که از مهمون خونه میود نشون از اومدن مهمونشون داشت..آروم وارد شدم و با صدای آرومی سلام دادم..قندون ها را جلوی مهمون ها گذاشتم که نگاهم به مهمون بهرام خان افتاد.... ارباب! قندون را آروم جلوش گذاشتم و رد شدم...هنوز داشت نگام میکرد...توجهی نکردم و از اتاق خارج شدم... تا اخر شب مرتب برای بردن میوه و غذا به مهمونخونه رفتم....خودم هنوز وقت نکرده بودم شام بخورم...برای مهمونها چایی بردم و میخواسم برگردم که بخاطر ضعف سرم گیج رفت و سریع دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم...چند دقیقه ای چشمامو بسته نگه داشتم تا کمی حالم جا بیاد و بیرون برم.. چشمامو که باز کردم نگاهم به ارباب افتاد بهم نگاه میکرد.دلم میخواس حال خاله رو ازش بپرسم، اما فرصتی پیش نیومده بود...دستمو به دیوار گرفتم و به حیاط رفتم... چشمام دوباره سیاهی رفتن...معصومه که انگار متوجه حالم شده بود گفت: بیا شام بخور برو اتاقت...الان مهمونشون هم میره و دیگه کاری باهات ندارم... با صدای ضعیفی گفتم:نمیخورم..میرم اتاقم... آروم آروم خودمو به پله های چوبی رسوندم...هنوز از پله اول بالا نرفته بودم که ارباب را دیدم... اونقدر حالم بد بود که متوجه اومدنش نشدم... آروم سلامی دادم و سعی کردم خودمو به اتاقم برسونم..تنها چیزی که توی این لحظه میخواسم این بود که خودمو به اتاقم برسونم و دراز بکشم...میترسیدماگه یکم دیگه بیاستم از شدت ضعف غش کنم... ^چه بلایی سرت اومده دختر؟ برگشتم و لبخند تلخی زدم...باید میپرسید چه بلایی سرم نیاوردن..کتکم زدن...تهمت دزدی بهم زدن...شلاق خوردم...دستمو با آتیش تنور سوزوند...سیلی خوردم...ازم صبح تا شب کارکشیدن...اما هیچی نگفتم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرد های عاشق ساده اند مرد های عاشق بلد نیستند پشت ساختمان دانشگاه شما را متقاعد به گرفتن شماره تلفنشان کنند مرد های عاشق وسط راهرو دانشگاه شما را از بین دوستانتان صدا می زنند و با کمی چاشنی خجالت خیلی بی پروا می گویند که دوستتان دارند مرد های عاشق بهانه های گرفتن جزوه و کتاب را بلد نیستند بلکه مرد های عاشق ساده اند آنقدر ساده که فردای عاشق شدنشان می روند آرایشگاه ، لباس های نو شان را می پوشند و از فردای آنروز صندلی های آخر کلاس را انتخاب می کنند مرد های عاشق خیلی ساده اند تولدتان را اولین نفر حتی قبل از دوست های صمیمی تان تبریک می گویند و این مرد های عاشق تمام معرفتشان را خرج شما می کنند و این ها بدجور هوایتان را دارند اما این مرد های عاشقِ ساده ساده طرد می شوند فقط بخاطر سادگی شان دوست داشتنشان جدی گرفته نمی شود و به سادگی شان دسته جمعی می خندند و این مرد های ساده می گریند و به همین سادگی ، مرد های عاشق نایاب می شوند
🍃🌸🍃 بخونید قشنگه.... 🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 ‍ کمد لباساشو باز کرد گفت : هر کدومو خواستی بردار ! دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله گفتم اینا که همه نو هستن ! گفت میدونم ! ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید ! مرغوبه جنسشون ! به قول شما امروزیا « برنده » خندیدم گفتم خانجون👵 ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ⁉️ گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ، یه آدم خاص بیاد ، یه حال خاص بیاد ، یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ... سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود 😔 روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ، قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام ❗️ اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست❗️ دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه ! درس زندگی داشت بهم میداد ❗️ درس سخت زندگی ... هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم ❗️ 🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، 🏃 از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم! اسفند را باید نشست باید خستگی در کرد😌 باید چای نوشید...☕️ یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست⁉️ اسفند را نباید دوید اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد🚶 پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ... چه خاطراتی که زنده نمی شوند... چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند... وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...⏰ چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود... چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و😌 چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد... چه آدم ها که دلم را گرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند...💔 چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ... و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد... چه آدم ها که شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان... و چه.......❗️ و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...🌹 کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...♥️ آرامشی که هیچگاه تمام نشود... و تو جان من...🌹 من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم🥰 تو كه عزیز دلی و جای خود داری❤️ بخند كه بهاری که در راه است...🌸🍃 با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود🌸🍃 آرزو دارم ...🙏 هر طپش قلبت❤️‍🔥 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بی وقفه مهربان باش! روزی کسی می آید که در جیبهایش هر چقدر که بخواهی عشق دارد و عشق دارد و عشـــــــــــــــــــق!!
شنیده بودم خدا آرزوهارو جمع می‌کنه تو کالبد یه آدم هدیه میده اولش باورم نمیشد تا اینکه..«تو اومدی» 🙂❤️💍•