eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.3هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
ایده خانه داری تابستونه و هوا حسابی گرم 😰 از شربت خوشمزه خاکشیر و تخم شربتی ک نمیشه غافل شد 😋😋 از قالب یخ استفاده کن و شربت یخی خوشمزه و آماده داشته باش☺️ 🔴بعد از شستن خاکشیر بذارید خوب ته نشین بشه🍷و بعد آب روشو کامل خالی کنید و بعد خاکشیرو در قالبای یخ بریزید، شربت🍹 خاکشیر و تخم شربتی با اضافه کردن آبلیمو و گلاب خیلی خوش‌طعم تر میشن 🔴نکته ی تخم شربتی هم اینه که برای شستن ،مقدارش زیاد نباشه چون سریع باد می‌کنه و حجمش چند برابر میشه وشستنش سخت میشه ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃 یک داستان عاشقانه
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃 یک داستان عاشقانه
مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی كاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را و زودتر می فهمد كه دستپخت همسرش بی نمك است و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را از چشم های مردش بخواند و مرد كه قاعده را خوب بلد است، لبخندی می زند و می گوید : "چقدر تشنه ام !" زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه می رود . سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است و به زحمت باز می شوند و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك توی كاسه زن فرصت هست برای مرد. زن با لیوانی آب و لبخندی روی صورت برمی گردد و می نشیند . مرد تشكر می كند، صدایش را صاف می كند و می گوید : " می دونستی كتاب های آشپزی رو باید از روی دستای تو بنویسن ؟ " و سوپ بی نمكش را می خورد ؛ با رضایت و زن سوپ با نمكش را می خورد ؛ با لبخند! جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
عاشقی راه دارد، عشق فقط اين نيست كه صبح و شب ، خبر از بودنت را بدهی و با جمله های دلبرانه، فلانی را خام كنی كه حواست هست چقدر هستم!!! اينها، هم هست . عشق، خيال مدام است، ماشين نيست كه سندش را به نام فلانی كنی و تا وقتی سلامت است از آن كيف كنی و تا به خرج افتاد به نام ديگری بزني . عشق خانه است، امنيت است، گرمت می كند، در آن خلوتها داری... عشق، يك خيالِ مدامِ سيال است، اصلا اگر واقعی بشود، شبيه همه چيز شده، مثل تمامِ واقعي هاي جهان، پر از ترس و دلهره و تكراری ... عشق گاهی تو را به جنون ميرساند و گاهی بی حوصله ات می كند... ايرادی هم ندارد، بايد يك وقت هايی بفهمس  يك جای كار می لنگد. تمام سخت بودن نگهداريش همين است كه آزادش بگذاری، آنوقت است كه تازه چكه كردن سقفش لو ميرود، چاهش پس ميزند و  اگر حواست نباشد و دل ندهی می شود كلنگی! سقفش روی سرت ميريزد و زير آوارش ميمانی... من مردها و زن هايی را مي شناسم كه بابت عشقشان صبرها كرده اند، با جان و دل خانه كلنگی را بدون تخريب بازسازی كرده اند و تمامش را از نو چيده اند، آن هايی كه زندگی بلدند، دوست داشتن هايشان را بيهوده خرج نمی كنند، مبادا عادت شود. اگر دچار عادت شده ايد، مقصر اصلی خود شمایيد، به كسی مربوط نيست كه زيادتر عاشقيد، بيشتر حواستان هست، او اصلا متوجه نيست يا از اين جمله های تكراری... اندازه باشيد و از بودنتان و بودنش لذت ببريد. خوابيدن روی تختی كه سقف بالای سرش با راه رفتن های بيهوده ديگران ترك ميخورد، خواب نيست، كابوس است. كاري كنيد كه لَم بدهيد در عشق فرشته ها بی دليل بال ندارند، آزادند! ببوسيد طَرَف را... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃 ✍صبر کردن را یاد بگیر... 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 ✍صبر کردن را یاد بگیر... 🍃
. ✍صبر کردن را یاد بگیر... 🌾اگر امروز تجربه‌ی خوبی نداشتی جا نزن! فردا و فرداهایی در امتداد این مسیر هست که در دلشان برای تو تجربه‌های تازه‌ای دارند، تجربه‌هایی که می‌توانند خوب باشند. 🌾اگر امروز احساس خوبی به زندگی‌ات نداشتی، حوصله کن! قرار است احساسات بهتری را تجربه کنی و خاطرات خوب‌تری را بسازی. 🌾پایان داستانِ ما هرگز این ثانیه‌های گیج و سردرگمی نیست که خسته و ناامید، کناری نشسته‌ایم، که همه چیز را تمام شده می‌دانیم و جای خالیِ آدم‌ها و آرزوهایمان را با چند خط بغض و ناامیدی از زمین و زمانه، پر می‌کنیم. تمام این احساس‌ها و خاطرات و افسوس‌ها مقطعی‌اند. در زندگی هرکدام‌ از ما احساسات، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات خوب‌تری در انتظارند تا ما بلند شویم، حرکت کنیم و خودمان را به آن‌ها برسانیم. 🌾هرکجا که خسته شدی و تکه‌ی کوچکی از پازل نامحدود زندگی‌ات را به کل آن تعمیم دادی؛ به خاطر بیاور که این فقط جزءِ اندکی‌ست در مقایسه با کل! و تکه‌ی ناچیزی‌ست در مقایسه با پهنه‌ی بیکران دنیای تو. دنیایی که بیش از چیزی که فکرش را می‌کنی برای تو اتفاقات و تجربه‌های شیرین، کنار گذاشته. 🌾حوصله کن عزیزِ من! همه چیز به وقتش اتفاق می‌افتد، حوصله کن...
💟هر پادشاهی ابتدا یک نوزاد بوده... هر ساختمانی ابتدا فقط یک طرح روی کاغذ بوده... مهم نیست امروز کجایی...!؟ مهم اینه که فردا کجا خواهی بود...!؟ هر کس در زندگی خود یک کوه اورست دارد که سرانجام یک روز باید به آن صعود کند...!!! زمین خوردی!؟ عیبی ندارد...برخیز...!!! نگذار زمین به جاذبه اش ببالد... سر به دو زانوی غم فرو مبر، سرت را بالا بگیر... قدرت دستانی که به سویت دراز شده از یاد برده ای!!؟؟ کوله بارت ریخت!؟ عیبی ندارد... سبک باشی راحت تر اوج میگیری... زندگی عالیست پس عاشق زندگیت باش
رمانتیکترین دیالوگی که اخیرا شنیدم ؛ نمیدونم میتونیم حال همو خوب کنیم یا نه... یا در آینده میتونیم برای هم خوب باشیم یا بد! ولی من میخوام بجنگم برای تو.. و تو بشی زیباترین نبردی که توش برنده میشم
هیچ کاری وظیفه همسرت نیست بلکه لطف و محبتی هست که به تو داره با هر بار وظیفته گفتن،هم سرد میشه،هم خودشو جزیی از تو نمیدونه،و این یعنی به لرزه دراوردن ستون رابطه عاقل باش و هر روز با قدرشناسی دلگرمش کن
عمر زاهد همه طى شد «به تمناى بهشت» او ندانست که در «ترک تمناست بهشت» این چه حرفیست که در «عالم بالاست بهشت» هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت ...! دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...! 👤صائب تبریزی
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_دهم چون این مرد هم یکی از همون ها بود...چه میفهمید از غم
به حیاط که رسیدیم ،نگاهی به حیاط انداختم و گفتم:دلم برای خونه خیلی تنگ شده بود ... جوابی نداد و با اسبش از کنارم رد شد. _ارباب ممنون که گذاشتین برگردم.. در جوابم لبخند محوی زد.. * روی تخته سنگ بزرگی بالای تپه ی جلوی خونه نشسته بودم و به جنگل های سرسبز دوردست خیره بودم... توی این یه هفته که به خونه ارباب برگشتم کارم شده بود همین... یه گوشه پیدا میکردم و تا غروب همون جا میموندم...ارباب هم برای کمک به خاله دو‌ تا کارگر جدید آورده بود.. _جوانه ...جوانه جانم... برگشتم عقب...خاله بتول که نفس نفس زنان اومده دنبالم....میدونم خیلی براش سخت بوده که از این تپه بالا بیاد... کنارم نشست ...هنوزم داشت نفس نفس میزنه...وقتی کمی حالش جا اومد گفت:چرا اینجا نشستی دخترم...چرا جواب نمیدی؟ نگاهی بهش انداختم ...صورت مهربونش رو غم پوشونده بود ...این یه هفته با کارام خیلی اذیتش کردم...اما انقدر حالم بده که رفتارام دست خودم نیست... _بیا بریم ناهار... باز هم جوابی ندادم.... _جوانه جانم... سکوت.....سکوتی که یک هفتس شکسته نشده.... خاله سرمو تو بغلش گرفت و با صدای بغض داری گفت:چه بلایی سر دخترم آوردن خدا.... من فقط بی صدا اشک میریختم.... ازکنارم بلند شد...روسریمو مرتب کرد و صورتمو بوسید...با لحنی که سعی میکرد شاد باشه گفت:برات آش دوغ گذاشتما....زود بیا پایین تا تمومش نکردن...منتظرما... دوباره نگاهمو به سمت جنگل برگردونم...خاله هم بعد ازمکثی طولانی به خونه برگشت... به نزدیک خونه که رسیدم...صدای فریاد ارباب تنمو لرزوند... اکبر بازم برو بگرد ببین کجا مونده این دختره ی نادون تا این موقع شب... نگاهی به آسمون انداختم ...هوا ابری بود و ماه پیدا نبود...زمان از دستم در رفته و نمیدونسم چه وقتیه که دارم به خونه برمیگردم....یعنی خیلی دیر کردم که انقدر عصبانین؟اصلا حتی نمیدونم کجاها رفتم و چطوری برگشتم.....حتی نمیدونم کی شب شد... آروم آروم به حیاط رفتم...اولین کسی که متوجهم میشه اکبر آقاست:ارباب...جوانه ‌و با دستش به من اشاره کرد... ارباب به طرفم هجوم اورد که اکبر آقا جلوش را گرفت... خاله بتول هم با عصبانیت به طرفم اومد و گفت:از سرشب تا حالا هزار بار مردم و زنده شدم...کجا بودی تا حالا؟ فقط سرمو انداختم پایین و جوابی ندادم... سکوتم ارباب را عصبانی تر کرد...اکبر آقا را کنار زد و سریع به سمتم اومد.... هنوز سرم پایین بود... کجا بودی تا این موقع شب؟ داد زد:وقتی ازت سوال میپرسم منو نگاه کن و جواب بده... سرمو اوردم بالا و با چشمهایی بیروح بهش نگاه کردم.... _هر چی بهت هیچی نگفتیم این چند وقته داری بدتر میکنی... بلندتر داد کشید:د حرف بزن ... کلافه..... نفس عمیقی کشید... همه از ترس ساکت شده بودن.. خاله بتول با صدای آرومی گفت:ارباب من... _تو ساکت باش ....ا شمرده شمرده گفت:تا این وقت شب کجا بودی؟... جوابی ندادم...تنها فکری که از سرم میگذشت این بود که ارباب وقتی عصبانیه انگار چشماش تیره تر میشن.....دلم میخواسم برم اتاقم و کنار بخاری بشینم... _حرف بزن... با عصبانیت دستشو برد بالا تا بهم سیلی بزنه...دوباره تصویر بهرام خان جلوی چشمهام جون گرفت....صدای شلاقش و صدای گریه های خودم توی سرم پیچید... جیغ کشیدم اشکام روی صورتم میریختن بدنم به لرزه افتاده بود....با دیدن حالم دستشو توی هوا مشت کرد و پایین آورد...اما نگاه من همچنان به دستش بود و میلرزیدم.... روی زانوهام خم شدم و روی زمین نشستم... خاله بتول به سرعت خودشو بهم رسوند و با گریه رو به ارباب گفت:ارباب کاریش نداشته باش... به بازوی خاله چنگی انداختمو و خودم توی بغلش مچاله کردم.... ارباب چند دقیقه ای با عصبانیت نگاهم کردم و با لحن محکمی گفت:رفتارتو درست کن جوانه... همون طوری که به سمت اتاقش میرفت و رو به بقیه گفت:چی رو نگاه میکنین؟ برید.. ** دوباره به آسمون نگاه کردم....کی شب شد؟ هیچ کس باورش نمیشد دختری که روبروشون زیر سایه درخت فندق نشسته و نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته جوانه اس... جوانه ای که کسی نبود بعد رفتنش از خونه، جای خالیشو حس نکرده باشه... حتی خود ارباب! ارباب،حاج اکبر و خاله بتول توی حیاط جمع شده بودن تا تصمیمی برای وضعیت جوانه بگیرن..کسی که دیگه هیچ شباهتی به اون جوانه شاد و پرشروشوری که از این خونه رفت نداشت... ارباب درحالی که به جوانه که خیلی دورتر از اونها،تو باغ بود،نگاه میکرد گفت:_اکبر هنوز چیزی دستت نیومده؟ آقا امروز دوباره رفتم با یکی دیگه از کارگرا حرف زدم..اولش راضی نشد حرف بزنه ولی با پول ،راضیش کردم.... _خب چی گفت؟ حاج اکبر فقط سرش رو انداخت پایین.. ارباب با لحنی کلافه و عصبی گفت:د حرف بزن دیگه؟