eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸 دل ارام گیرد با ذکر و یاد خدا. ✔️ برای پیداشدن گم‌شده حتی اگر انسان هم باشد این ذکر را زیاد بگویید: «أصْبَحْتُ في أمانِ اللهِ. أمْسَيْتُ في جِوارِ اللهِ» ✔️در زندگیت موفق نیستی؟ بگو: وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ سوره هود ایه ۸۸ ✔️خوشحال نیستی؟ همیشه بگو: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» سوره ال عمران ایه ۱۷۳ ✔️ازدنیاخسته‌ای؟ بگو: َاَللّهم اجْعَل هَمّی الآخِرَة ✔️نمازهایت را به موقع ومداوم نمیخوانی؟ همیشه بگو: رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاَةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاء سوره ابراهیم ایه ۴۰ ✔️میخواهی ازدواج کنی؟ بگو: «رَبِّ لا تَذَرْنی‌ فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثینَ» سوره انبیا ایه ۸۹ ✔️تنهایی؟ همیشه بگو: وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا سوره اسرا ایه ۸۰ ✔️خوشحالی؟ همیشه بگو: الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ حَمْداً كَثيراً ✔️درکارهایت سختی میبینی؟ بگو: َ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي سوره طه ایه ۲۵ و۲۶ ✔️دوست داری آرزویت برآورده شود؟همیشه بگو: اَستَغْفِراللّه و اَتوبُ اِلَیه ✔️تو دلت ازدست کسی ناراحتی؟بگو: اللّهم اجْعَلنی مِن َالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ سوره ال عمران ایه ۱۳۴ ✔️میخواهی دایم قرآن بخونی؟بگو: اللّهم اجْعَل القُرانَ رَبیعَ قَلبی و نورَ صَدْری ✔️خانه‌ای دربهشت میخواهی؟ بگو: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولد وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ✔️میخواهی غیبت نکنی؟بگو: اللّهم اجْعَل کِتابی فی عِلیّین وَاحْفِظ لِسانی عَنِ العالَمین
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_دوازدهم نگفت چه بلایی سر این دختر آوردن؟... آقا...میگفت ک
عمو صادق رو دید که پتویی دور خودش پیچیده و میخواد به دل آتش بزنه..سریع بازویش را گرفت و محکم به عقب پرتش کرد....داد زد: _چیکار میکنی؟ دامهام اون تو دارن میسوزند و می خوای خودت رو هم اسیر کنی؟ آتیش رو نمیبینی؟ بری توی این آتیش دیگه برنمیگردی میفهمی؟ پاهای صادق شل شدند...روی زمین زانو زد و در حالی که دستهایش را روی سرش گذاشته بودناله کرد:بدبخت شدم آقا...بدبخت شدم ... ارباب برای دلداریش شونه اش را فشاری داد و از کنارش رد شد تا به بقیه رسیدگی کنه... در پشت شعله های آتیش چشمش به دختری وحشت زده افتاد:...جوانه!! خدای من اون اینجا چیکار میکنه... سرش داد کشید:جوانه....جوانه بیا این طرف.. جوانه بی هیچ حرکتی ایستاده بود و آتیش رو تماشا میکرد... ارباب چند نفری را که جلویش ایستاده بودند را کنار زد و به سمتش دوید.... دختر نادون اینجا چیکار میکنی؟ بدون هیچ حرفی اون رو ازبین جمعیت دنبال خودش کشید... کمی دورتر ایستاد و جوانه رو روی زمین نشست... با صدایی که از خشم میلرزید داد زد: همین جا بشین تا بیام دنبالت... چند قدم دور شد اما دوباره با نگرانی برگشت و به اون که از سرما می لرزید نگاهی انداخت، با تحکم گفت:جوانه از این جا یه سر سوزن جابجا شی خودت میدونی‌.‌ نگاه خشمگینش رو از اون گرفت و دوباره به سمت مردم دوید.... سکوت جوانه بیشتر از صدای همهمه ی جمعیت و جیغ و فریاد های مردم ارباب رو آزار میداد...... به هر زحمتی بود آتیش رو خاموش کردند ... ارباب با خستگی روی تخته سنگی نشست و به کلبه سوخته شده روبرویش خیره شد...عرق از سرو روش می چکید... حالا که آروم شده بود احساس میکرد دستهایش هم کمی می سوزه....انقدر درگیر بود که متوجه سوختگیش نشده بود... مردم هم کم کم پراکنده میشدند .. با چشماش دنبال جوانه میگشت ...وقتی دید آروم سر جاش نشسته خیالش راحت شد.‌..چند دقیقه ای چشمهایش را روی هم گذاشت تا کمی خستگیش را کم کنه.... تنها صدای اکبر و چند مرد دیگر به گوش می رسید‌‌ اون زبون بسته را حلال کن تا نمرده... باشه...تو بقیه رو ببر خونه صادق -‌.. بنده خدا صادق ....یه شبه به خاک سیاه نشست.. _چشمش کردند... اکبر همراه چند مرد دیگه چند گوساله باقی مونده را دنبال خود میبردند.... ارباب بعد از چند دقیقه چشمهاش را باز کرد و به جوانه نگاه کرد..از همون دور هم میتونس حس کنه که از سرما میلرزه....نگاه معصومش آتیش به جونش مینداخت....کاش لب باز میکرد و میگفت چی شده تا حق بهرام خان را کف دستش بذاره... بلند شد و به سمتش رفت...چند دقیقه ایستاد بالای سرش اما جوانه حتی نگاهی هم بهش نکرد...دوباره خیره شده به همون نا کجا آباد و حرفهای نامفهومی زیر لب زمزمه کردن.... ارباب ودجوانا از روی تپه با آرامی پایین میرفتند.. نزدیک خونه ، ارباب جلوتر راه افتاد...چند لحظه بعد که برگشت تا با جوانه حرف بزنه، با تعجب دیدکه اون داره جهت مخالفش به سمت جنگل میره.... با حرص دندان هایش را روی هم سابید و دنبالش دوید:جوانه...جوانه.... جوانه بی توجه به سمت درختا میرفت ..... _وایسا سرجات ...کجا داری میری؟ ارباب نفس نفس زنان خودش رو به جوانه رسوند...جلوی راهش رو گرفت و سرش داد کشید:کجا داری میری تو؟ فریاد میزد:حرف بزن... کمی بعد ولش کرد و ناله زد:حرف بزن.......حرف بزن جوانه ... جوانه که انگار اون رو نمیدید و صدایش رو نمیشنید ، دوباره به راهش ادامه داد... خشم تموم وجود ارباب رو گرفته بود ...به طرفش رفت وچنان سیلی به گوشش زد که روی زمین افتاد.... اشکهایی که از چشمهای زیباش میریختن ارباب رو عصبی تر کرد... جوانه به سختی روی پاهایش ایستاد و قصد کرد تا دوباره از کنارش بره... جوانه هنوز از بهت سیلی اول در نیومده بود که داغی دیگری روی صورتش نشست... بعد از چند ضربه بغض ترکید و داد کشید :نزن... با شنیدن صدایش دست ارباب آروم پایین اومد و با خوشحالی به او نگاه کرد:حرف زد...حرف زد... جوانه همچنان میلرزید و با هق هق تکرار میکرد:نزن..نزن.. جوانه با خشونت او را کنار زد ...چشمهای بی روحش حالا از عصبانیت میدرخشیدند... در حال گریه داد کشید:گفتم نزن...بهش التماس کردم نزنه...گفت به حرفام گوش کن تا نزنم.. دستهای زخمی و لرزونش را بالا آورد... حالا صدایش هم میلرزید:گفت برام نون درست کن...رفتم بپزم...اومد....دستامو توی تنور نگه داشت... نمیذاشت دستمو بیارم بیرون.. صدایش پایین آمد....با چشمهای اشکیش به چشمهای سیاه ارباب زل زد و گفت:شلاق زد..میگفت من دزدم...من دزد نیستم...نیستم....فرار کردم... اون روز ظهر فرار کردم...فرستاد عقبم... -با موهام کشون کشون برگردوند.. دوباره به دستای لرزونش نگاه کرد و گفت:دروغ گفت نون میخواد....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جمله ای جادویی برای خاتمه به مشاجره با همسر 👈 بهترین جملاتی که در حین بحث می توانید به کار ببرید: ❌میفهمم چی میگی ❌شاید در این مورد حق با تو باشه و هر جمله ای که به او بفهماند حرف هایش را شنیده اید و نقطه نظر او را هم در نظر می گیرید 👈 با به کار بردن این جملات دیگر در بحث ها در نقطه مقابل و بر ضد همسرتان قرار نمی گیرید، بلکه نشان می دهید که موضوع بحث برایتان مهم است و به تمام حرف هایش گوش می دهید. ❌فقط گفتن این جملات مهم نیست بلکه نحوه گفتن آن ها نیز مهم است جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری  دعوا هم رسم و رسومی داره !! ❌دعوا و اختلال توی همه‌ی خانواده ها پیش میاد مخصوصا توی خانواده هایی با سن زیر ۵ سال. ولی چیزی که خیلی مهمه اینه که باید توی دعوا حرمت ها نگه داشته بشه ❌به هیچ وجه توی دعوا اسمی از طلاق گرفتن ، ازت متنفرم و یا ازدواج با تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود و یا حرفهای زشت نزنید ❌حرفهای زشت توی دعوا مثل میخی میمونن که توی دیوار می زنین بعد از آشتی میخ کنده میشه ولی جای میخ توی دیوار میمونه ❌درسته که توی دعوا نقل و نبات پخش نمی کنن ولی نباید حرمت ها شکسته شه و اگر توی یه زندگی حرمت ها شکسته بشه و روابط و حرف زدن ها بدون مرز بشن فاتحه اون زندگی رو باید خوند ‌البته قابل اصلاحه ولی خیلی زمان میبره. ❤️
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم امن زندگی میدونی یعنی چی ؟! یعنی اشتباهات تو پیشش اعتراف کنی و اون جای سرزنش دنبال راه حل باشه !از ضعف ها مشکلات خونوادت بهش بگی و اون نگاهش بهت تغییر نکنه ! احساس نکنه بیشتر از تو میفهمه و نظرتو سبک نشماره ... تعصبش جلوتر از عقل و منطقش نباشه توی بحث و گفت‌وگو درد دل هایی که باهاش کردی و نزن تو صورتت از رویاهات بگی و مسخره نکنه با یه کار اشتباه، قضاوتت نکنه ... بتونی محبت و ابراز علاقه کنی بهش و نگران از چشم افتادن نباشی ... میدونی چرا عمیقا احساس تنهایی میکنیم ؟! چون تعداد آدم های امن زندگیمون به صفر میل میکنه
🌱👌زندگی می گذرد 🌼تو ، نباید آنکسی باشی که من می خواهم ، و من نباید آنکسی باشم که تو می خواهی. کسی که تو از من می خواهی بسازی, یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت, 🌼من باید بهترین خودم باشم برای تو و تو باید بهترین خودت باشی برای من … 🌼هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست و معجزه اش, نادیده گرفتن کمبودها … 🌼زندگی است دیگر… همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،همه سازهایش کوک نیست ، باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ، حتی با ناکوک ترین ناکوکش، 🌼اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد، 🌼به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،به این سالها که به سرعت برق گذشتند، 🌼به جوانی که رفت، میانسالی که می رود، 🌼ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است، میگذرد, هر جور که باشی... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
‌ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس، ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ! یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد، چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد ... مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟! حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر اما این مهمه که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛ رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار همیشه میشه تموم کرد فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد ... مواظب همدیگه باشیم ! از یه جایی بــه بعد ... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم از یه جایی بــه بعد ... دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم از یه جایی بــه بعد... دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم ...! پس قدر خودمون ، دوستانمونو زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه دفتر خلقت بدونيم و الا محبت تجارت پایاپای نیست ... ‹🤍🌼›
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃 دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟ گفت: شغلشان آزاد است. گفتم: یعنی چه؟ گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند. گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟ گفت: نه! متعلق به خودشان است. گفتم: متوجه نمی شوم!! گفت: تراکتور دارند. گفتم: همه اینها که گفتی ، یعنی این که پدر کشاورز هستند؟ گفت: بله. گفتم :خوب چرا از اول نمی گویی پدرم کشاورز است؟! خوب من هم بچه کشاورز هستم. این را با افتخار بگو! یادم افتاد چند وقت قبل در موسسه با یکی از خانم های جوان منشی صحبت می کردم . پرسیدم: پدر چکار می کنند؟ با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوری است. منزلمان دور است. من هر روز صبح ترک موتور پدر می نشینم و یک ساعت طول می کشد تا به محل کارم برسم. بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتان چند تا دختر هستند که هر روز صبح قبل از کار این امکان را داشته باشند که یک ساعت تمام پدرشان را بغل کنند؟ اشک در چشمانم جمع شد و آرام گفتم: آفرین دخترم! آفرین! خدا پدرت را حفظ کند! 💌احساس خوشبختی و یا بدبختی، تنها در نوع نگرش و نگاه ما نسبت به دنیا و اتفاقات آن است.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیزدهم عمو صادق رو دید که پتویی دور خودش پیچیده و میخواد
وپانزدهم چند دقیقه گیج نگاهش کردم..دوباره با همون لحن محکم گفت:همین حالا .... ظرفایی که توی دستم موندن را زمین گذاشتم اما از جام تکون نخوردم....من دیگه چرا؟ارباب آخه چرا؟ _مگه تو این بچه را راه ندادی تو باغ؟ وااااااااای ی ی....بخاطر این؟ بدون توجه به من که با اخم اونجا ایستادم مشغول حرف زدن با محمود شد ...یعنی من الان باید با یه بچه پنج ساله سر چند تا فندق توی انباری حبس بشم؟؟!! به خاله و بقیه نگاه کردم...انگار برا هیچ کس مهم نیست...همه دارن با هم میخندن و حرف میزنند... ارباب نیم نگاهی به من کرد و گفت:تو را هم باید بدم اکبر ببره؟ دستامو از عصبانیت مشت کردم و به سمت انباری راه افتادم...! * _حسن جان یه دقیقه بشین...اون در از پشت دو تا قفل خورده، باز نمیشه .... بدون توجه به حرفم همچنان با در کلنجار میرفت... از وقتی اومدیم هر دو دقیقه یه بار یه نقشه برای فرار میکشید و اجرا میکرد.. حالا خیز برداشته بود و خودشو محکم به در میزد که مثلا درو بشکنه! _بچه جون اون در اینجوری شکسته نمیشه خب توهم بیا کمک ... بهش چشم غره رفتم:بر فرض درم شکستیم؟کجا بریم؟الان همه برگشتن خونه ...صداها را نمیشنوی مگه؟فرار کنیم بازم میگیرنمون... با هیجان گفت:تند تند میدویم نمیتونن بگیرنمون ... وای ....حاضر بودم سه برابر ظرفهای ناهارو بشورم، ولی یکی بیاد منو از دست این‌نجات بده... چشمم رو دور تا دور انباری چرخوندم....نگاهم به یه نمد افتاد ...با زحمت از زیر چند تا جعبه کشیدمش بیرون و پهنش کردم... یه کم خاک گرفته و مرطوب بود ،ولی بهتر از هیچی....دستامو گذاشتم زیر سرم تا بخوابم. ذهنم به اون روزی که بهرام خان دستامو به ستون انباری خونش بسته بود کشیده شد...ناخودآگاه دستم را روی مچم کشیدم ...هرچند فقط جای زخمش روی دستم بود، اما انگار هنوز هم میتونسم دردشو حس کنم... زیر لب شروع به ذکر گفتن کردم تا آروم بشم.... به محض اینکه ارباب درو باز کرد ،حسن از زیر دستش به طرف در دویید...معلوم بود خیلی بهش سخت گذشته..... ارباب خنده کنان سری تکون داد و داخل انباری شد.. _پس جوانه کجاست؟ خنده از روی لبهاش رفت....باز هم به انباری نگاهی انداخت....هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد ...یعنی کجا رفته این دختره؟ با خشم بیرون رفت تا اکبر رو بازخواست کنه...چشمش به قفل محکم پشت در افتاد..آخه مگه ممکنه با وجود همچین قفلی درو باز کرده باشه؟؟؟ دوباره به انباری برگشت و نگاه دقیقتری انداخت این بار جوانه رو گوشه دیوار پیدا کرد...آروم بالای سرش رفت.... جوانه دستشو زیر سرش گذاشته و خوابیده بود ... آروم به سمت حیاط رفت ... ** از وقتی به خونه ارباب برگشته بودم ،همه باهام مهربون تر از قبل بودن، حتی ارباب اجازه داده بود روزایی که کار کمتری دارم با دخترای همسایه به کوه یا شکارگاه هم بریم.امروز هم قرار بود با زهرا و فریبا به کوه بریم ... با نگرانی به حیاط نگاهی انداختم و خاله همچنان درحال سفارش کردن بود:جوانه جان برات گوجه هم گذاشتم... _دستت درد نکنه خاله من دیگه برم... کجا دختر جان...چقدر عجولی ...صبر کن برات کبریت بیارم.. خاله کیسه رو به دستم داد:مواظب باشی ها...اگه مه شد برگردین ها... _چشم ..چشم... ارباب رو دیدم که افسار اسبش رو گرفته و به حیاط اومده....وای الان میره.. با عجله صورت خاله را بوسیدم‌‌. نزدیک ارباب که شدم قدمهام را کند کردم...هنوز متوجه من نشده بود و داشت زین اسبشو محکم میکرد . - سلام ارباب... ارباب سری تکون داد و پرسید: کجا میری؟ آقا با اجازه اتون با چندتا از دخترا برم کوه ... با کیا؟ _زهرا و فریبا... دخترای اقبالی؟ _بله . روی اسبش نشست و به طرفم اومدپوزخندی زد و گفت:برا شکار میرین؟ سریع قیافم تو هم رفت و صدای خنده اون بلند شد،با تمسخر به کیسه دستم نگاه کرد و گفت:اونا چین؟گوجه بادمجون؟میرین کوه که بادمجون بخورید؟و بعدم به حرف بی مزه خودش قاه قاه خندید ...بعد چند دقیقه دوباره با حالت جدی گفت؛ دقبل از ظهر خونه باش... این رو گفت و سریع دور شد. با خوشحالی به سمت قرارمون با زهرا و فریبا میدویدم سریع خودمو بهشون رسوندم...محکم بغلشون کردم ... چقدر دلم براشون تنگ شده بود...بعد چند دقیقه نگاهشون روی زخمهای دستام افتاد، اما چیزی نگفتن ...مطمئنم خاله بهشون سفارش کرده که حرفی نزنند تا من ناراحت نشم... خنده از لباشون رفته بود و با چشمهایی اشک آلود بهم خیره شدند.. نه.. دیگه نمیخوام از اون روزها حرف بزنم..دیگه نمیخوام ناراحت باشم..باید همه چیزو فراموش کنم... با هیجان گفتم:خب کجا بریم؟ زهرا و فریبا هم کم کم به خودشون اومدن و درحالی که به زور لبخند میزدن گفتن:بریم رودخونه پایین دیگه ... نه...اونجا دوره...ارباب گفته زود برگردم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا