eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🧡خانوم عزیز میدونستی: مردها از ناله و ابراز دردِ همیشگی بیزارن؟ 🤦‍♀ ❣اگه دوست داری همسرت احساس کنه با یک خانم مسن طرفه، هر یک روز درمیان مقابلش ناله کن! 👈 دیدین بعضی خانوما همش در حال زار زدن هستن؟! همش یه چیزیشون میشه؟! همیشه خدا یه جاشون درد داره؟!!! ❣باور کنید راه خوبی برای جلب توجه انتخاب نکردین. ‌چون بعد مدتی براشون عادی میشه؛ هرچقد کمتر دردت رو بیان کنی، بهتره. اگه بعد از مثلأ یک هفته بگی آخ سرم، بیشتر جلب توجه میکنی، تا هر لحظه سرت رو دستمال ببندی... 👈 خانم خوب از نظر مردها؛ خانمیه که آروم باشه و زندگی رو با اضطراب‌های بیخود پر از غم‌و‌اندوه ‌نکنه😊 ‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
♥️🍂💫🍁 🍁 💫 🍂 ♥️ اگر جای خالی باقی بگذارید، شما را با چیز‌های خوب پر می‌کند. خودتان را از نگرانی خالی کنید خداوند شما را از آرامش پر می‌کند، خود را از ضعف خالی کنید، خود را از چیز‌های منفی که دیگران در رابطه با شما گفته‌اند خلاص کنید، شما را از اعتماد به نفس لبریز می‌کند. شما نگرانی‌ها را خالی کنید، خداوند در وسط طوفان به شما آرامش می‌دهد. تا وقتی که را از درد و ناراحتی، عصبانیت و بدخلقی خلاص نکنید، خودتان گرفتار هستید نه دیگران، این‌ها زندگی شما را عفونی می‌کنند. نبخشیدن مثل یک زهر سمی است.. احساس خوبی به شما بدهد، اما زندگی شما را آلوده می‌کند. سوال من امروز این است: آیا ممکن است خداوند در تلاش باشد تا شما را از چیز‌های خوب پر کند، ولی جای خالی پیدا نکند؟ خبر خوب این است که تمام شدنی نیست. و هر لحظه دنبال بک جای خالیست تا وارد زندگی شما شود .... خدا را در پشت درب زندگیمان، منتظر نگذاریم ...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_یازدهم به حیاط که رسیدیم ،نگاهی به حیاط انداختم و گفتم:دل
نگفت چه بلایی سر این دختر آوردن؟... آقا...میگفت که کتکش میزدن...چون ..دزدی کرده ... خاله بتول که تا اون لحظه ساکت بود با صدای بلندی گفت:بیخود کرد که گفت...من دخترمو میشناسم...انقدر پاکه که بهش این تهمتها نمیچسبه ... ارباب ساکت بود و به صورت معصوم دختر نگاه میکرد...هرچند اونو به خوبی نمیشناخت اما...اما...حتی نمیتوانست به دزد بودن او شک کند.. برعکس جوانه،بهرام خان را به خوبی میشناخت.... بهرام خان را میشناخت که ذهنش پی بدترین اتفاقهای ممکن رفت... از همه اینها گذشته هربار که چشمش به جوانه و زخمهای عمیقش می افتاد،نمیتونست صدای سرزنشگری که به قلبش چنگ می انداخت رو ساکت کنه ..شاید اگه اون روز کمی عصبانیتش را کنترل میکرد، الان داشت عصرانه اش رو با نون داغ و خوشمزه ای که جوانه پخته بود می خورد! حاج اکبر و خاله بتول هنوز داشتن سر بحث دزدی چونه می زدند... کاش ارباب هم میتونست فکرش رو در حد همین حرفها نگه دارد...اما...دوباره دقیقتر به جوانه خیره شد...سرش را روی زانوهاش گذاشته و همچنان به همون نا کجا آباد خیره بود! دوباره همون فکر که چند روزیه مثل خوره به جونش افتاده از سرش گذشت.....نکنه بهرام خان بلایی سر این بچه آورده باشه ؟ خشمش را سر اکبر خالی کرد:بسه دیگه...تا خودش حرف نزنه هیچی معلوم نمیشه... خاله بتول با بغضی تو گلوش گفت:چه جوری آقا جان؟بهش محبت که میکنما انگار که منو نمیبینه،چندبار هم بهش تشر زدم تا شاید زبونش باز شه، انقدر وحشت کرد و بدحال شد که ...بغض گلویش مانع از کامل کردن جمله اش شد و باقی حرفها را اشکهای چشمش زدند... ارباب کلافه از این وضع چنگی به موهایش زد و به آسمان نگاه کرد...چشمهایش را بست و سعی کرد که اوضاع را تحت فرمانش بگیره...هرچه باشه اون اربابه و بقیه منتظرن تا ببینن او چه تصمیمی میگیره...بعد از چند لحظه که کمی بر خودش مسلط شد گفت: شما همین جا بمونین...خودم میرم باغ سراغش و قبل از اینکه به بقیه فرصت اعتراضی بده به سراغ جوانه رفت... داخل باغ شد...جوانه زیر سایه درخت نشسته و پسربچه ای کنارش ایستاده بود... عصبانی بود....خیلی عصبانی بود.. نزدیکتر که شد صدای پسر را شنید که با جوانه حرف میزد:جوانه زود باش دیگه...اون شاخه را برام بیار پایین...نگاه کن چه قدر فندق داره... ارباب بی هوا به دختر سلام داد ..این بار جوانه از حضور ناگهانی ارباب نترسید... اما پسر با چشمایی گرد شده به ارباب نگاه کرد ...دستهاش شل شد فندق هایی که تو مشت داشت به زمین ریخت..با ترس می گفت:ارباب به خدا خیلی نچیدم.. همش دو سه تا مشت خوردم.. اصلا همش تقصیر جوانه اس..اون بهم اجازه داد..همیشه خودش بهم فندق میده...خونه بهرام خان هم که بود بهم از درختشون فندق داد.. ارباب با شنیدن "خونه بهرام خان " قدمی به طرف پسرک برداشت رنگ از روی پسر پرید.. تو از کجا میدونی جوانه خونه بهرام خان بوده؟ _میخواستم برم سرآبشار بازی ...اون طرفا بودم..جوانه بهم گفت برم تو خونه بهرام خان..از دیوار پریدم پایین _از دیوار؟ پسر آب دهنشو را قورت داد و گفت: ارباب به جون مامانم...خودش گفت..گفت یواشکی بیا تو... ارباب با همون لحن محکم پرسید... _بعدش چی؟ گفت به خاله بتول بگم که گفته حالش خوبه..بعدم خودش بهم فندق داد..به خدا خودش داد...من بهش نگفتم... حالا جوانه هم به اون ها نگاه میکرد.. در حینی که ارباب فکر میکرد که چرا باید جوانه قایمکی با این پسر حرف زده باشه، پسربچه از زیر دستش فرار کرد و باز هم قضیه برای ارباب پیچیده تر شده بود!... ** صدای فریاد و همهمه هایی که از تپه بالا شنیده میشد همه اهل خونه رو به حیاط کشوند... همه با گیجی به نقطه نورانی روی تپه خیره شده بودند...دودی که به هوا میرفت خبر از آتش سوزی وحشتناکی میداد.. حاج اکبر: آقا جان به نظرم دامداری عمو صادقه ..داره تو آتیش میسوزه... ارباب در حالی که کتش رو می پوشید داد زد: اکبر زود راه بیافت بریم.. قبل از اینکه از در خارج بشه نگاهش به جوانه افتاد که به حیاط اومده بود و با بهت به تپه خیره شده.. درحالی که از در خارج میشد داد کشید:جوانه برو توخونه....زود... جوانه با گیجی نگاهی به ارباب کرد و دوباره نگاهش به سمت آتیش کشیده شد... ارباب در حالی که هر لحظه به سمتی میدوید، دستورهای لازم را به مردم وحشت زده میداد:اون گوسفندا را بکش کنار........ چرا اون جا خشکت زده دست بجنبون مرد... اکبر... اکبر..برو کمک بده به اون ور........ بچه برو کنار جلوی دست و پا نباش..... انقدر فریاد کشیده بودکه صدایش کلفت و خش دار شده بود... آتش بیرحمانه دامداری چوبی را میبلعید و از کسی کاری ساخته نبود... صدای حیونایی که تو آتیش گیر افتاده بودند عصبی ترش میکرد....
مامان بزرگم همیشه یه ضرب‌المثلی داشت که میگفت:حتی گربه‌ای که دلش گوشتِ ماهی میخواد،تو آب سرد و یخبندان انقد وایمیسته تا بالاخره شکارش انجام شه. به این مَثَل عمیق که فکر میکنم با خودم میگم،حالا اون که یه حیوونه و هدفش از رو غریزه‌س انقد متمرکزه رو خواسته‌ش، ولی ما چی؟ ما که یه انسان عاقل و بالغیم چرا انقد دست دست میکنیم و زمانو واسه هیچی از دست میدیم؟ چرا حتی پا نذاشته تو راهِ اهدافمون میگیم به مقصد رسیدن تو این جاده‌ی پر دست‌انداز و چاله چوله دار،کار ما نیس؟ چرا انقد همه چیو سخت کردیم برا خودمون که آخر هرکاری به نشد ختم بشه؟ زندگی عبارته از جنگیدن،شکست خوردن،کم آوردن، ولی! ولی دوباره پر انرژی و پر قدرت شروع کردن،ادامه دادن و ادامه دادن تا بشه اونی که همیشه تو فکرشیم!
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمهای راستگو : خیلی زود خیلی راحت عاشق میشن؛ خیلی راحت احساسشونا بروز میدن؛ خیلی راحت بهت میگن دوست دارم؛ خیلی دیر دل میکنن؛ خیلی دیر تنهات میزارن؛ اما ؛ وقتی زخمی بشن؛ ساکت میشن؛ خیلی راحت میرن؛ و دیگه هم بر نمی گردند ...
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 باید بتونید دوباره فردا پشت فرمان بنشینید.... 🍃🍃🍃🍂🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 باید بتونید دوباره فردا پشت فرمان بنشینید.... 🍃🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 مرد ِ تنهای شب و روز ! راننده تاكسي گفت: «هر روز از ساعت پنج و نيم صبح ميام مي‌شينم پشت فرمون تا يك ظهر. ساعت يك ناهار مي‌خورم و تا سه و نيم مي‌خوابم، بعد دوباره مي‌شينم پشت فرمون تا نه و نيم شب. نه و نيم تازه شام مي‌خورم، ده و نيم هم مي‌خوابم.» گفتم: «خيلي كار مي‌كنيد، معلومه خرج بچه‌ها خيلي زياده.» راننده گفت: «بچه ندارم، يعني يكي دارم كه نيست. خارجه.». گفتم: «عيال نميگن اينقدر كار نكنيد.» راننده گفت: «تنهام.» پرسيدم: «پس چرا اينقدر كار مي‌كنيد؟» راننده گفت: «تنهايي حوصله‌ام سر ميره، بهترين كار همينه. از اين ور به اون ور، از اون ور به اين ور، موقع موشكباران پشت فرمون بودم، موقع آزادي خرمشهر پشت فرمون بودم، تونل حكيم را كه زدن پشت فرمون بودم، پل صدر را كه مي‌ساختن پشت فرمون بودم، پلاسكو كه آتش گرفت پشت فرمون بودم، سانچي كه آتش گرفت پشت فرمون بودم، اين هواپيما كه سقوط كرد پشت فرمون بودم، پشت اين فرمون چه چيزها كه نديدم، پشت اين فرمون چقدر گريه كردم. گفتم: «منم بعضي شب‌ها يه گوشه تنها مي‌شينم گريه مي‌كنم.» راننده نگاهم كرد و گفت: «شب‌ها كه من هر شب گريه مي‌كنم... شب‌ها براي خودم گريه مي‌كنم.» پرسيدم: «تنهايي اذيت‌تون مي‌كنه؟» مرد گفت: «زندگي همينه ديگه.» گفتم: «پس چرا گريه مي‌كنيد؟» راننده گفت: «گريه مي‌كنم كه سبك بشم، فرداش بتونم بشينم پشت فرمون.» سروش صحت جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃 🔺 گاهی لازم است... 🌸 به جای پافشاری بر نظر خود، به همسرمان فرصت دهیم تا نگاهش را بیان کند. 🔹 این احترام، پایه‌ی اعتماد و صمیمیت است... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 هفتاد نکته از کتب روانشناسی 🍃🍂🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 هفتاد نکته از کتب روانشناسی 🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 📚 هفتاد نکته از نکات کتب روانشناسی بدانید، که اگر کل کتب روانشناسی را بخوانید به این 70 جمله می‌رسید: 1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش. 2- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن. 3- برای فردایت برنامه ریزی کن. 4- از عبارت «متشکرم» زیاد استفاده کن. 5- بدان در چه وقت باید سکوت کنی. 6- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان. 7- احمقانه رفتار مکن. 8- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر. 9- اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر. 10- همیشه در حال آموختن باش. 11-آنچه می دانی به دیگران بیاموز. 12- روز تولدت یک درخت بکار. 13- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر. 14- از مکانهای مختلف عکس بگیر. 15- راز دار باش. 16- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن. 17- به دیگران متکی نباش. 18- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن. 19- اشتباه هایت را بپذیر. 20- بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست. 21- بعد از تنبیه بچه هایت , آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن. 22- گاهی برای خودت سوت بزن. 23- شجاع باش , حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی , هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد. 24- هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن. 25- به کسی کنایه نزن. 26- از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد. 27- به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند. 28- سحر خیز باش 29- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی , شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند. 30- همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش. 31-کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد 32-وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند 33-هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار 34-وقت شناس باش 35-از افراد ناشایست دوری کن 36-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش 37-اصالت داشته باش 38-هیچ وقت به رقیبت اعتماد نکن 39-از حدی که لازم است مهربانتر باش 40-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن 41-بهترین دوست همسرت باش 42-تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست مده 43-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی 44-از کسی کینه به دل نگیر 45-برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو 46-شکست را به راحتی بپذیر. 47- وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن. 48- خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن. 49- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید. 50- همیشه به قولت وفادار باش. 51- تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن. 52- عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی. 53- زندگی را سخت نگیر. 54- هیچ وقت قمار بازی نکن. 55- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است. 56- از وسایلت به خوبی محافظت کن. 57- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد. 58- برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن. 59- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش. 60- پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی. 61- خودت را دست کم نگیر. 62- متواضع و فروتن باش. 63- گاهی فراموش کن. 64- قدرت بخشندگی را از یاد مبر. 65- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش. 66- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن. 67- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد. 68- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان. 69- طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند: شخصی که از هیچ چیز در ز‌ندگیش پشیمان نبود . 70-بدان در چه وقت باید سکوت کنی ... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸 دل ارام گیرد با ذکر و یاد خدا. ✔️ برای پیداشدن گم‌شده حتی اگر انسان هم باشد این ذکر را زیاد بگویید: «أصْبَحْتُ في أمانِ اللهِ. أمْسَيْتُ في جِوارِ اللهِ» ✔️در زندگیت موفق نیستی؟ بگو: وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ سوره هود ایه ۸۸ ✔️خوشحال نیستی؟ همیشه بگو: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» سوره ال عمران ایه ۱۷۳ ✔️ازدنیاخسته‌ای؟ بگو: َاَللّهم اجْعَل هَمّی الآخِرَة ✔️نمازهایت را به موقع ومداوم نمیخوانی؟ همیشه بگو: رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاَةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاء سوره ابراهیم ایه ۴۰ ✔️میخواهی ازدواج کنی؟ بگو: «رَبِّ لا تَذَرْنی‌ فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثینَ» سوره انبیا ایه ۸۹ ✔️تنهایی؟ همیشه بگو: وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا سوره اسرا ایه ۸۰ ✔️خوشحالی؟ همیشه بگو: الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ حَمْداً كَثيراً ✔️درکارهایت سختی میبینی؟ بگو: َ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي سوره طه ایه ۲۵ و۲۶ ✔️دوست داری آرزویت برآورده شود؟همیشه بگو: اَستَغْفِراللّه و اَتوبُ اِلَیه ✔️تو دلت ازدست کسی ناراحتی؟بگو: اللّهم اجْعَلنی مِن َالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ سوره ال عمران ایه ۱۳۴ ✔️میخواهی دایم قرآن بخونی؟بگو: اللّهم اجْعَل القُرانَ رَبیعَ قَلبی و نورَ صَدْری ✔️خانه‌ای دربهشت میخواهی؟ بگو: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولد وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ✔️میخواهی غیبت نکنی؟بگو: اللّهم اجْعَل کِتابی فی عِلیّین وَاحْفِظ لِسانی عَنِ العالَمین
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_دوازدهم نگفت چه بلایی سر این دختر آوردن؟... آقا...میگفت ک
عمو صادق رو دید که پتویی دور خودش پیچیده و میخواد به دل آتش بزنه..سریع بازویش را گرفت و محکم به عقب پرتش کرد....داد زد: _چیکار میکنی؟ دامهام اون تو دارن میسوزند و می خوای خودت رو هم اسیر کنی؟ آتیش رو نمیبینی؟ بری توی این آتیش دیگه برنمیگردی میفهمی؟ پاهای صادق شل شدند...روی زمین زانو زد و در حالی که دستهایش را روی سرش گذاشته بودناله کرد:بدبخت شدم آقا...بدبخت شدم ... ارباب برای دلداریش شونه اش را فشاری داد و از کنارش رد شد تا به بقیه رسیدگی کنه... در پشت شعله های آتیش چشمش به دختری وحشت زده افتاد:...جوانه!! خدای من اون اینجا چیکار میکنه... سرش داد کشید:جوانه....جوانه بیا این طرف.. جوانه بی هیچ حرکتی ایستاده بود و آتیش رو تماشا میکرد... ارباب چند نفری را که جلویش ایستاده بودند را کنار زد و به سمتش دوید.... دختر نادون اینجا چیکار میکنی؟ بدون هیچ حرفی اون رو ازبین جمعیت دنبال خودش کشید... کمی دورتر ایستاد و جوانه رو روی زمین نشست... با صدایی که از خشم میلرزید داد زد: همین جا بشین تا بیام دنبالت... چند قدم دور شد اما دوباره با نگرانی برگشت و به اون که از سرما می لرزید نگاهی انداخت، با تحکم گفت:جوانه از این جا یه سر سوزن جابجا شی خودت میدونی‌.‌ نگاه خشمگینش رو از اون گرفت و دوباره به سمت مردم دوید.... سکوت جوانه بیشتر از صدای همهمه ی جمعیت و جیغ و فریاد های مردم ارباب رو آزار میداد...... به هر زحمتی بود آتیش رو خاموش کردند ... ارباب با خستگی روی تخته سنگی نشست و به کلبه سوخته شده روبرویش خیره شد...عرق از سرو روش می چکید... حالا که آروم شده بود احساس میکرد دستهایش هم کمی می سوزه....انقدر درگیر بود که متوجه سوختگیش نشده بود... مردم هم کم کم پراکنده میشدند .. با چشماش دنبال جوانه میگشت ...وقتی دید آروم سر جاش نشسته خیالش راحت شد.‌..چند دقیقه ای چشمهایش را روی هم گذاشت تا کمی خستگیش را کم کنه.... تنها صدای اکبر و چند مرد دیگر به گوش می رسید‌‌ اون زبون بسته را حلال کن تا نمرده... باشه...تو بقیه رو ببر خونه صادق -‌.. بنده خدا صادق ....یه شبه به خاک سیاه نشست.. _چشمش کردند... اکبر همراه چند مرد دیگه چند گوساله باقی مونده را دنبال خود میبردند.... ارباب بعد از چند دقیقه چشمهاش را باز کرد و به جوانه نگاه کرد..از همون دور هم میتونس حس کنه که از سرما میلرزه....نگاه معصومش آتیش به جونش مینداخت....کاش لب باز میکرد و میگفت چی شده تا حق بهرام خان را کف دستش بذاره... بلند شد و به سمتش رفت...چند دقیقه ایستاد بالای سرش اما جوانه حتی نگاهی هم بهش نکرد...دوباره خیره شده به همون نا کجا آباد و حرفهای نامفهومی زیر لب زمزمه کردن.... ارباب ودجوانا از روی تپه با آرامی پایین میرفتند.. نزدیک خونه ، ارباب جلوتر راه افتاد...چند لحظه بعد که برگشت تا با جوانه حرف بزنه، با تعجب دیدکه اون داره جهت مخالفش به سمت جنگل میره.... با حرص دندان هایش را روی هم سابید و دنبالش دوید:جوانه...جوانه.... جوانه بی توجه به سمت درختا میرفت ..... _وایسا سرجات ...کجا داری میری؟ ارباب نفس نفس زنان خودش رو به جوانه رسوند...جلوی راهش رو گرفت و سرش داد کشید:کجا داری میری تو؟ فریاد میزد:حرف بزن... کمی بعد ولش کرد و ناله زد:حرف بزن.......حرف بزن جوانه ... جوانه که انگار اون رو نمیدید و صدایش رو نمیشنید ، دوباره به راهش ادامه داد... خشم تموم وجود ارباب رو گرفته بود ...به طرفش رفت وچنان سیلی به گوشش زد که روی زمین افتاد.... اشکهایی که از چشمهای زیباش میریختن ارباب رو عصبی تر کرد... جوانه به سختی روی پاهایش ایستاد و قصد کرد تا دوباره از کنارش بره... جوانه هنوز از بهت سیلی اول در نیومده بود که داغی دیگری روی صورتش نشست... بعد از چند ضربه بغض ترکید و داد کشید :نزن... با شنیدن صدایش دست ارباب آروم پایین اومد و با خوشحالی به او نگاه کرد:حرف زد...حرف زد... جوانه همچنان میلرزید و با هق هق تکرار میکرد:نزن..نزن.. جوانه با خشونت او را کنار زد ...چشمهای بی روحش حالا از عصبانیت میدرخشیدند... در حال گریه داد کشید:گفتم نزن...بهش التماس کردم نزنه...گفت به حرفام گوش کن تا نزنم.. دستهای زخمی و لرزونش را بالا آورد... حالا صدایش هم میلرزید:گفت برام نون درست کن...رفتم بپزم...اومد....دستامو توی تنور نگه داشت... نمیذاشت دستمو بیارم بیرون.. صدایش پایین آمد....با چشمهای اشکیش به چشمهای سیاه ارباب زل زد و گفت:شلاق زد..میگفت من دزدم...من دزد نیستم...نیستم....فرار کردم... اون روز ظهر فرار کردم...فرستاد عقبم... -با موهام کشون کشون برگردوند.. دوباره به دستای لرزونش نگاه کرد و گفت:دروغ گفت نون میخواد....