*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
دلوین جانم این مطلب خیلی قشنگه لطفا بزار کانال همه بخونن
#متفاوت_بخوانید👇
رنج از اشتباهی که از تصمیم خودتان نشات می گیــرد
بهتر از پاداشی است که نتیجه تصمیم دیگران در حق شما باشــد
در حین تصمیم گرفتن
فقط به حرف قلبتان باور داشته باشیــد
و آن بهترین تصمیم است
حتی اگر شکست هم می خورید که چیزی در نزدیکی های محال است
باز بهترین تصمیم است و خواهد مانــد
چون هیچ کس به اندازه خودتان صلاح شما را نمی خواهــد
هیچ کس به اندازه خودتان شما را دوست ندارد
زندگی و موفقیت شما برای هیچ کس جز خودتان اهمیت ندارد
پس افسار تصمیمات خود را همیشه و در هر زمان در دست بگیریــد و مبادا به کسی حتی به امانت هم ندهیــد
این که اجازه دهیــد دیگران درمورد شما صاحب نظر باشنــد یعنی بی عرضه بودن خود را به نمایش گذاشتن و بس
نمی گویم یه دنده باشیــد و حرف هیچ کس را گوش ندهیــد
بالعکس به حرف همه با جان و دل گوش دهیــد
سعی کنیــد از تجربیات گوینده که در سخنانش نهفته است
بیشترین و بهترین سود را ببریــد
ولی در آخر کاری را انجام دهیــد که به نظرتان بهترین است
همیشه اول به خدا و بعد به خودتان ایمان و اطمینان کامل داشته باشیــد.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
تربیت فرزند
به فرزندتان نگویید :
آفرین ۱۸ گرفتی ولی توانایی های تو در حد ۲۰ هستش تو دو ساعت بخونی ۲۰ میگیری!
جمله اول شما، جمله ای مثبت و تحسین برانگیز است اما همین که بعد از آن از کلمه «ولی» استفاده می کنید، تمام تاثیر مثبت آن را خنثی کرده اید.
در واقع شما در جمله دوم گله و شکایت خود را بروز می دهید و همین جمله است که تاثیر منفی بر فرزند تان می گذارد و باعث کاهش اعتماد به نفس او می شود.
به او بگویید چقدر خوشحال هستید که موفق شده و به پیشرفت او ایمان دارید.
قسمت آخر جمله، در ذهن کودک می ماند و نه بقیه صحبت ها
واقعا تا به ڪی ...؟
قضاوت، غیبت، تهمت
چرا نمیفهمیم این ها تاوان دارد...
دل شڪستن دارد ...
چرا متوجه نیستیم این ها به ما مربوط نیست
فلانی دزده ...
فلانی زشته ...
فلانی خیانت ڪرده و ...
چرا ڪسی متوجه زندگی شخصی خودش نیس
همه خدا شدند ...
همه قاضی شدند ...
همه گناهڪارند جز خودمان ...
ای ڪاش این را بدانیم
در هر قبری فقط یک نفر دفن میشود ...
پس فڪر اعمال و افڪار خودتان باشید ...
فقط ڪافیست پاهایتان را ڪمی از زندگی بقیه بیرون بڪشید...
باور ڪنید خودتان هم آرام میشوید ..
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_شانزدهم _خب بریم تپه بالا ...یه چشمه کوچیک هم داره ... با
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_هفدهم
داد زد :یه دقیقه آروم بگیر... کاریت ندارم میخوام سمو از بدنت در بیارم و سریع روی زخمم رو برش داد...
انقدر جیغ زدم که صدام گرفته...بی توجه به من جای زخم را محکم فشار میداد...
دیگه حال جیغ زدن نداشتم...فقط هق هق میکردم :ولم کن...
ارباب بعد چند دقیقه بلند شد و آروم دستامو باز کرد،به من که با صورت خیس از اشک و با اخم بهش نگاه میکردم ، لبخند خسته ای زد ..دوباره جدی شد و گفت:بشین سر جات و زیاد تکون نخور تا اسبو بیارم بریم خونه ....
انقدر ضعف داشتم که پاهام شل شدند ...دستمو به تنه درخت گرفتم و کم کم روی زمین نشستم...ارباب با نگرانی بهم نگاه میکرد به سمت اسبش دوید..با بیحالی سرمو به درخت تکیه دادم و چشمهامو بستم ....
دیگه چیزی نفهیدم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو اتاق زیر پتو ام و خاله داره بالای سرم ذکر میگه،سری به طرفش چرخوندم مهربون نگام کرد گفت : از وقتی رفتی دلم شور میزد شانس آوردی دختر ارباب رو تپه بود ...
پیشونیم رو بوسید و گفت بخواب خاله فردا سرپا میشی...
***
شب از نیمه گذشته...ارباب خسته به خونه برگشته... بعضی شب ها به دل کوه میزد...غصه هاش را
فریاد میکشید و آروم میشد... به سمت اتاقش میرفت که با شنیدن صدای جوانه خشکش زد...
_عزیز دلم ...اینجوری بهم زل نزن دلم ضعف میره....
به گوشهاش شک کرده....یعنی این صدای جوانه است؟؟
آروم پشت در اتاقش رفت و با دقت گوش کرد...
_چقدر تو خوشگلی...
ارباب با حرص به حرفاش گوش میداد... دندوناش به هم قفل شدند و صدای نفس هاش بریده بریده شده بود
زیرلب زمزمه کرد:زندت نمیذارم....
دوباره صدای دلنشین جوانه به گوشش رسید...
_کاش همیشه پیشم بودی..
کاش انقدر صدایش زیبا نبود...کاش وقت صحبت با آن غریبه انقدرصداش را ظریف نمیکرد...ارباب درحالی که چشمهاش را میبست بالاخره پیش خودش اعتراف کرد:
کاش انقدر...جوانه و صداش رو دوست نداشت!
_محمد من...
ارباب چند لحظه چشمهای به خون نشسته اش را بست تا کمی خودش را آرام کنه...
طاقتش تمام شد و با لگد در را باز کرد...
داخل اتاق هجوم برد اما با دیدن صحنه روبروش خشکش زد:جوانه وسط اتاق ایستاده و نوزادی را در آغوش گرفته
جوانه با ترس نوزاد رو محکمتر بغل کرد و وحشتزده به ارباب چشم دوخت....
ارباب هم همچنان ساکت ایستاده بود و نمیدونست از دیدن این صحنه بخنده یا گریه کنه.....
کمی بعد به خودش مسلط شد و با همون لحن محکم همیشگیش پرسید:
_این بچه ی کیه؟
جوانه درحالی که با زبون لبش را تر میکرد و آروم جواب داد:بچه ملیحه ...
_ملیحه کیه؟
جوانه سرش رو پایین انداخت گفت :
همون کارگری که وقتی اینجا اومدید بیرونش کردید
ارباب سری به نشانه فهمیدن تکون داد و برگشت تا به اتاقش بره...
باز هم صدای زیبای جوانه در اتاق پیچید:ارباب ...
بدون اینکه برگردد جواب داد:بله؟
میشه...میشه بگذارید ملیحه برگرده؟بیچاره،از وقتی بیرونش کردید خیلی سختی کشیده...بچش را هرروز پیش یکی میگذاره تا بره دنبال کار.
ارباب به فکر فرو رفت....هنوز رنجهای جوانه روی دوشش سنگینی میکرد و حالا
ملیحه!از خودش بدش اومد...
جوانه با ناراحتی اصرار کرد:ارباب خواهش میکنم...ملیحه.....
ارباب حرفش رو قطع کرد:بهش بگو از فردا برگرده و با گامهایی بلند از اتاق خارج شد...
جوانه در حالی که آروم پشت کودک رو نوازش میکرد همچنان نگاهش رو به در دوخته بود...
_به ارباب چی شده؟؟
*
صبح با عجله از پله ها پایین اومدم....ارباب روی تخت مخصوصش تو ایوان نشسته بود ...
_سلام ارباب ..
سرش را به علامت سلام تکانی داد .
وارد مطبخ شدم ....خاله و ملیحه مشغول صبحانه خوردن بودند....
سلامی کردم و سراغ سبزی ها رفتم ...
خاله با تعجب گفت:چیکار میکنی؟ بیا بشین صبحانتو بخور..
همانطور که سبزی ها را پاک می کردم گفتم:نه..نمیخورم...میخوام کارامو زود بکنم برم...قراره برم خونه زهرا و فریبا آش بپزیم..
_امروز که نمیشه بری
_چرا خاله؟ همه کارامو میکنم بعد میرم ...منتظرم هستن...بهشون قول دادم ...
_امروز خیلی کار داریم...نمیشه بری...آقا مهمون دارن..
دست از کار کشیدم و با ناراحتی گفتم:
وای ی ی.امروز؟چند نفرن؟
خاله با کمی مکث گفت:چارپنج نفر...
و زیر چشمی به ملیحه نگاه کرد....ملیحه هم سریع سرش را پایین انداخت و خودش را باگرفتن لقمه ای مشغول کرد...
با تعجب بهشون نگاه کردم...انگار جفتشون سرحال نیستن...
خاله چیزی شده؟
ملیحه به جای خاله جواب داد:نه ..بیا بشین اینجا برات چایی بریزم..
دستهام را آب کشیدم و کنار سفره رفتم..استکان چای را از ملیحه گرفتم و گفتم:مهمونا کین خاله؟
خاله سریع به ملیحه نگاه کرد ....جفتشون ساکت بودند و جوابی نمیدادند...
🍃🍃🍃🍂🍃
استنفورد...
🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
#حتما_بخوانید🎗📌
💢خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند.
مرد به آرامی گفت:
«مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت:
«ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد.
منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند.
به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده،
خوشش نمی آمد.خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند.
وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.
رییس با غیظ گفت : خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. خانم به سرعت توضیح داد: آه نه، نمی خواهیم مجسمه بسازیم.
فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم. رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان!
می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟
ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است. خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟
پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟ شوهرش سر تکان داد.
رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ #لیلاند_استنفورد بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد. دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...
شماچقدر از پوشش و ظاهرانسانها قضاوت می کنید؟؟
و حتی شاید آنها را پس می زنید؟
انسانها را به شعور و شخصیت و اصالت آنها بشن
#همسرانه
وقتی با همسرتون اختلافتون میشه از جملات صحیح استفاده کنید!
✖️ کاش میفهمیدی چی میگم!
✔️ من دوست دارم این موضوع رو از زاویه ی دید منم ببینی و درک کنی.
✖️من فعلا حوصله هیچیو ندارم، بیخیال بابا
✔️ امروز یکم بهم ریخته هستم بزار بعدا باهم صحبت میکنیم عزیزم
✖️ چرا نمیفهمی چی میگم؟
✔️ میشه لطفا به حرفام بیشتر دقت کنی!
✖️نمیخوای حرف بزنی؟
✔️ اگه دوست داشتی من میخوام حرفاتو بشنوم
✖️ اصلا چی داری میگی؟
✔️ لطفا اینقدر زود قضاوت نکن من و شخصیتمو در نظر بگیر.
همسرانه
❤️
🌹✨تحقیقات نشان داده رایج ترین دروغها بین اقایون:
◽️گوشیم انتن نداشت.
◽️تو ترافیک موندم.
◽️باتری گوشیم تموم شد.
🍃🍂 و بین خانمها:
◽️خیلی گرون نخریدم.
◽️از حراجی گرفتم.
◽️تو راهم دارم میام، است
بیشتردروغای خانوما راجع خرید کردنه 😐
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli