eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹✨تحقیقات نشان داده رایج ترین دروغها بین اقایون: ◽️گوشیم انتن نداشت. ◽️تو ترافیک موندم. ◽️باتری گوشیم تموم شد. 🍃🍂 و بین خانمها: ◽️خیلی گرون نخریدم. ◽️از حراجی گرفتم. ◽️تو راهم دارم میام، است بیشتردروغای خانوما راجع خرید کردنه 😐 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 خوب است  زن شده ایم. از همه ی خوبیهایش خوب تر اینکه ما زنها ، توی این دلندشت دنیا ، جان پناه داریم ! دیده ام که می گویم ! دنج پذیرایی نباشد و سرزمین گلدانها ،  هر زن در آشپزخانه اش ، مطبخی دارد برای قوام آمدن رقص هایش،برای شور کردن ذرت های تنهایی اش، برای پختن دلتنگی هایش ، برای شستن دردهایش ... دیده ام که می گویم ! زن‌ها امپراطور دنج خودشان هستند . بعضی ها گوشه ای سوزن میزنند ،یا یکی از رو دوتا زیر یکی سر بنداز ، رج به رج می بافند. زن‌ها بلدند غصه هایشان را مثل موهای شان پشت گوش بیاندازند و با کش محکم ببندند و در جان پناه شان آنقدر عطر دارچین راه بیاندازند که دنیا فراموش شان شود. انوقت دوستت دارم های نشنیده و نگفته شان را ، ببافند و بسابند و هم بزنند و بگذارند  دم بکشد پلو زعفرانی شان ، و نجابت کنند باترس و پنهانی ... زن‌ها جان پناه داشتن بلدند ، همان‌قدر که جان پناه شدن را ...
‌‍‌‌⊱⋅─━─━──🌾⋅⊰‌‍‌‌‌‍‌‌🌸⊱⋅🌾━─━──⋅⊰
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم دعوا و درگیری داشتند... یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی درست کند و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که می‌ماند حداقل در آسایش زندگی کند!   برای همین سکه‌ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. بنابراین همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی‌ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه‌اش داد تا بخورد. همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه‌اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض.   او همین‌که به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. قدری دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را بازگرداند و بعد از آنکه معده‌اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه‌اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.   او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!   همسایه اول هر روز می‌شنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را می‌کوبد. با هر ضربه و هر صدا که می‌شنید نگرانی و ترسش بیشتر می‌شد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه می‌کردند فکر می‌کرد! کم کم نگرانی و ترس همه‌ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شب‌ها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه‌ی همسایه می‌شنید دلهره‌اش بیشتر می‌شد و تشویش همه وجودش را می‌گرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده می‌شد برای او ضربه‌ای بود که در نظرش سم را مهلک‌تر می‌کرد.روز سوم خبر رسید که او مرده است. او پیش از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!   این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماهاست. هر شرایط و بیماریی تا زمانی که روحیه‌ی ما شاداب و سرزنده باشد قدرتمند نیست. 💢خیلی‌ها بخاطر استرس و ترس و نگرانی نابود میشن نه از خود مشکلات یا بیماری... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔶وابسته کردن مرد به خود 🔹ساده بودن 🔸شاید به نظر برسد که مردان از زنان آرایش کرده خوششان بیاید اما حقیقت این است که آنها زیبایی که در عین سادگی باشد را بیشتر دوست دارند. آرایش های روزمره خود را ساده انتخاب کنید به طوری که فقط آراسته و مرتب به نظر بیایید. 🔸آرایش های ویژه خود را برای روزهای خاص بگذارید تا همسرتان را با زیبایی خود غافلگیر کنید. می‌توانید یک عطر خوشبو برای خود انتخاب کنید و از این طریق همسر خودتان را به خود جذب کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺 📌دوران نامزدی بهتر بشناسینش 👈🏻 توی دوران نامزدی باید سعی کنین نامزدتون رو بیشتر بشناسین، شناختن هم فقط به عزیزم و قربونت برم و دوست دارم و این حرفها نیست که ✔ مثلا وقتی با هم میرین بیرون ببینین چطوری براتون خرج ميکنه؟ در مورد خانوادش با چه الفاظی و چه طوری حرف میزنه و چقدر به مادرش احترام میذاره؟ یا مثلا یه بار سر قرار دیر برین ببینین چقدر تحمل داره منتظر واسته. منظور اینه که سعی کنین با راهکارهای مختلف ابعاد شخصیتیش رو بشناسین البته به هیچ عنوان منظورمون این نیست که بخواین مچ گیری کنین ها ! 👈🏻 یه راهه دیگه برای اینکه نامزدتون رو بیشتر بشناسین صحبت کردن در مورد مسائل مختلفیه که توی زندگی تون خیلی تاثیر گذاره ✔ مثلا در مورد نحوه رفت و آمد با خانوادش یه وقتی یه راه حله خوب اینه که شروع کنین از خاطرات یه فامیلی یا یه دوستی تعریف کنین که مثلا: اون دوستتون با شوهرش قرار گذاشته بودن که هفته ای یه دفعه بعد از ازدواج برن خونه خونواده هاشون. یا در مورد چیزهاي دیگه بعد بگین : به نظرات خوب بوده کارشون ؟ 🤔 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
آرامش دارم چون میدونم چیزی که برای منه، من رو گُم نمیکنه، و چیزی که برای من نبوده،هیچ وقت تو زندگیم نمی مونه ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_هفدهم داد زد :یه دقیقه آروم بگیر... کاریت ندارم میخوام سم
با کلافگی گفتم:چی شده امروز؟ باز هم سکوت.. ملیحه آروم رو به خاله گفت:بالاخره میفهمه....الان بگیم که بهتره.. خاله چی میگه ملیحه؟مگه مهمون های ارباب کیا هستن؟ خاله با صدای آرومی گفت:بهرام خان و خونوادش.. برای یه لحظه تموم اون روزای سخت از جلو چشمام رد شد ،صدای شلاق های بهرام خان تو گوشم پیچید و دوباره لحظه سوختن دستام تو آتیش تنور جلوی چشمام نقش بست . بغضی که توی گلوم بسته شده بود و فرو دادم و گفتم :پس خیلی کار داریم ... نزدیک های غروب بود .... ملیحه:جوانه تو برو ...دیگه کاری نمونده....خسته شدی... همونطور که هیزم ها را جابه جا میکردم گفتم:نه خسته نیستم.. بوی خوش غذاها در فضای مطبخ پیچیده بود ...همه از صبح در تکاپو برای مهمانی شب بودند.... متوجه نگاه های دلسوزانه خاله و ملیحه هستم که با لبخندهای دروغی سعی دارن خودشون رو عادی نشون بدن خاله بتول:ملیحه برو از چشمه آب بیار ... ظرفی برداشتمو و گفتم من میرم... تو دلم گفتم :میرم...میرم....کاش می شد برای همیشه برم... از مطبخ بیرون اومدم ...هوا رو به تاریکی بود ...دلم بیشتر گرفت ...نگاهم به جنگلهای رو برو افتاد بغضم ترکید ....دوست دارم ظرف تو دستم رو در حیاط پرت کنم و به سمت جنگل بدوم.....برم جایی که هیچ کسی نباشه... نگاه غمگینم رو از جنگل گرفتم و به سمت در رفتم...ارباب در حالی که افسار اسبش را در دست دارد داخل حیاط شد سلامی دادم و از کنارش رد شدم...میدونم تمام آب های چشمه را هم بیاورم ،رنجش من از بهرام خان رو پاک نمیکنه.... _کجا داری میری دم غروبی؟ سرم را پایین انداختمو جواب دادم:میرم چشمه آب بیارم.. به چکمه هایش خیره شده ام و منتظرم تا اجازه رفتن بده ....وقتی سکوتش طولانی شد ناچار سرم را بلند کردم معنی نگاهش را نمی فهمیدم... آروم گفتم :با اجازه و از کنارش رد شدم وقتی به خودم اومدم که آب از سر ظرف سرازیر شده بود و اشک از چشم های من... ظرف آب رو کناری گذاشتم و سرم رو زیر آب سرد چشمه بردم ...دوباره ظرف رو برداشتم و به سمت خونه رفتم ... (عمارت ارباب) ارباب برای خودش لیوانی آب ریخت و گفت:وضع باغ ها چطوره ؟ آقا بزرگ با دهان پر از غذا جواب داد: بد آقا..بد..دوروز بالا سر کارگر نباشی همه چی از دستت در رفته ... ارباب حرفی نزد و همه مشغول غذا خوردن بودند... خانم بزرگ مادر بهرام خان سکوت رو شکست و گفت:آقا زاده شناختیندخترام هستن ها.... ارباب ابرویی بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:نمیدونستم... خانم بزرگ با لبخند گفت:البته حق هم دارید نشناسید....آخرین باری که شما دیدینشون بچه سال بودند....الان دیگه هرکدومشون برا خودشون خانومی شدند‌‌‌... ارباب نگاه سردی به دخترها که با خجالت سر به زیر انداخته بودند کرد ...طوری رنگ به رنگ می شدند که انگار خواستگاریشونه! با پوزخند رو به آقا بزرگ که با ولع تکه ای مرغ را میخورد گفت:از خودتون پذیرایی کنید..من اهل تعارف کردن نیستم و بدون توجه به نگاه پر ازخشم خانم بزرگ با آرامش جرعه ای دیگر از لیوان آبش رو خورد... یکی از دخترها با ادا گفت:چقدر جای پدر و مادرتون خالیه...ان شا ا... که زودتر کسالت پدرتون برطرف بشه و برگردند... ارباب تنها لبخند بی روحی زد.... آقابزرگ بدون توجه به دخترش روبه بهرام خان گفت:بهرام چرا ساکت نشستی؟بالاخره شما دوستهای قدیمی بعد مدت ها باید کلی حرف نگفته باهم داشته باشین ... همون موقع در باز شد و ملیحه داخل شد:آقا چیزی لازم ندارین؟ ارباب با دست اشاره ای کرد که برود... بهرام خان باری دیگر سرخورده به ظرف غذاش خیره شد...هربار با باز شدن این در منتظر ورود جوانه بود....سرش را که بلند کرد نگاهش با نگاه تمسخرآلود ارباب گره خورد و خشمش را بیشتر کرد ** آقا بزرگ دست ارباب را فشرد و گفت پسرجان تا ییلاق هستی بیشتر به ما سر بزن... ارباب سری تکان داد و گفت:حتما .... خانوم بزرگ هم که دوباره فرصتی پیدا کرده بود گفت:پس منتظر هستیم....خوشحالمون می کنین ... ارباب نگاهی به دخترها انداخت و با پوزخند گفت:میدونم .... خانم بزرگ به زور لبخندش را حفظ کرد و بعد از خداحافظی همراه دخترهایش از حیاط خارج شد... ارباب دست بهرام خان را گرفت و به آقابزرگ گفت:شما بفرمایید....من و بهرام با هم یه حرفایی داریم هنوز... آقابزرگ خندید و دستی به شانه ارباب زد و گفت:قدر این لحظه ها رو بدونین جوونها... خداحافظ... ارباب:بریم یه قدم بزنیم؟ بهرام با لبخند جواب داد:هرچی شما بگی.... ارباب دستهایش را در جیب کتش فرو برد و بدون توجه به بهرام راه افتاد... بعد از مدتی که در سکوت جاده خاکی را طی کردند بهرام پرسید:کجا داریم میریم مهران؟
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 شبی پر از آرامش 🌺دلی شاد و بی غصه 🌸یک زندگی آرام 🌺و یک دعای خیر از ته دل 🌸نصیب لحظه هاتون شبتون بخیر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا