❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستویک -من نمیدونم چجوری به خاله بگم زهرا ... _تو هم مثل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستودو
لبخندی به رویم زد....من هم ناخواسته لبهایم به خنده باز شد ...
تکیه اش را از درخت برداشت و کنارم اومد:سلام ...
سلام خانوم خودم ...
منتظر بودم اون حرفی بزنه،اما ساکت بود..
دستهایم را به هم فشار می دادم ..
عباس نزدیکتر اومد و با لحن ملایمی گفت:ازم خجالت میکشی؟
خندید و گفت:بشین .
آرام گفتم:نه باید زود برگردم
عباس گفت:کارای خونه داره تموم میشه...چند وقت دیگه میبرمت خونه خودم...
با دیدن نگاه صادقش در قلبم شادی خاصی حس کردم...سکوت طولانی حاکم شد....عباس با بی میلی گفت:فکر کنم دیگه بهتره برگردی ...
فقط نگاهش کردم...لبخندش عمیقتر شد و او هم با مهربانی نگاهم کرد...
قسمت65
****
روی پله ها نشسته بودم و به باغ روبروم خیره بودم...
دستی به شونه ام خورد....برگشتم....ملیحه بود...لبخندی به روش زدم:بشین ..
اون هم کنارم روی پله ها نشست...نگاهم را به تپه های سرسبز روبرویم دوختم...
-از دست خاله دلخوری؟
لبخند بیروحی زدم و جواب ندادم...
_خب حق داره جوانه...خوبیت نداره...شما هنوز عقد نکردین ...
_اصلا باشه.. عباس هیچی، نمیذاره پامو از حیاط بگذارم بیرون .
ملیحه خندید و با بدجنسی گفت:
_خب معلومه دیگه...تو رو دو دقیقه ولت کنن پیش عباسی ...
ضربه آرومی به کمرش زدمو و گفتم:خیلی بدی ملیحه..همش یه سلام به هم میکنیم میایم خونه ...
ملیحه بدون هیچ حرفی دستهام رو در دستش گرفت و به تپه خیره شد
نگاهی بهش انداختم و گفتم:چیه ساکتی؟
خندید و گفت:هیچی....
میدونستم از وقتی شوهرش رفته شهر پی کار ،روزای سختی رو میگذرونه.
نگاهمو بهش دوختمو گفتم :دل تنگ علیرضایی؟
لبخندی زد و گفت:من کارام مونده...
تا خواست بلند شود دستش را گرفتم و گفتم:بشین دیگه..ارباب هم که شب نمیاد...کاری نیست ...
_علیرضا نگفت کی برمیگرده؟
ملیحه با صدای لرزونی گفت:نه ...
فقط نگاهش کردم....همانطور که لبخند همیشگی اش روی لبهایش بود گفت:امروز زهرا اومده بود که پیغامهای عباس را بهت برسونه؟
با لحنی جدی گفتم:حرف را عوض نکن ملیحه ..
نگاهش را از من گرفت.. چشمهاش خیس شد و اشکهایش رو صورتش چکید:
هنوز بچشو ندیده جوانه
همانطور که آرام نوازشش می کردم گفتم:تا چند وقت دیگه میاد ...
با صدای ضعیفی گفت:آره...میاد ...
حرفی نزدم...
اشکهایش را پاک کرد و گفت:محمد به اون رفته ...
_آره،چشمهاشم روشنه..
دوباره اشکهایش روی صورتش ریخت و آروم زمزمه کرد:چشمهاش..
بعد از چند لحظه اشکهاش را با گوشه روسریش پاک کرد و بلند شد:من میرم یه کم دراز بکشم...
چند روزی بود از پیغام های عباس خبری نبود . حتی نمیومد دمه چشمه همو ببینیم ...چند باری از زهرا سراغشو گرفته بودم، میگفت روزا بعد از نجاری میره سرزمین برای کار، ولی این جواب من نبود...
تا بالاخره امروز صبح رفتم بالای تپه تا زهرا و فریبا رو ببینم شاید عباسم باهاشون باشه...
***
تمام راه از بالای تپه تا خونه رو زیر بارون دویده بودم......اشکهایم که یک لحظه بند نمی اومد با قطره های بارون روی صورتم یکی می شدن...
نفس نفس زنان خودم رو داخل حیاط انداختم....ارباب روی ایوان ایستاده بود و با آرامش در حالی که یک دستش داخل جیب شلوارش بود و به حیاط نگاه میکرد.....
دستهایم را مشت کرده بودم و با قدمهایی آروم نزدیکش رفتم...با عصبانیت نگاهش میکردم و لبهایم از شدت سرما می لرزید....
نگاهش رو سمت من چرخاند....
دلم میخواست فریاد بزنم....به سمت مطبخ دویدم و خاله را صدا میزدم...
خودم رو در بغلش انداختم...بدنم میلرزید ...آروم گفتم:خاله چه خبره؟
با صدای غمگینی جواب داد:نمیدونم چرا اینجوری کرده دختر...
_میخواد منو عذاب بده ...
خاله موهای خیس روی پیشونیم روکنار زد وگفت:اینجوری نگو...باید باش حرف بزنم ببینم حرف حسابش چیه ..
_حرف حساب؟اون فقط بلده دستور بده...
با نگرانی به خاله نگاه کردم و گفتم:اگه منو از عباس جدا کنه چی؟
_این حرفا رو نزن...
با گریه گفتم:زهرا گفته مادر عباس پیغام داده گردنبند و پس بدیم ...میگفت زیر سر اربابه... چی شده خاله چرا اینجوری کرده؟ ...
خاله دستی به بازوام کشید و گفت:تو همین جا بمون....من میرم ببینم چی شده ...
ملیحه بازویم رو گرفت و در حالی که من را به سمت اتاق می برد گفت:بیا بریم...با این لباسها سرما می خوری...
بازویم را از دستش بیرون کشیدم و بدون توجه به او که اسمم را صدا می زد به طرف اتاق ارباب دویدم...با قدمهایی لرزان پشت شیشه بخار گرفته و خیس پنجره اتاق ایستادم....
صدای فریاد ارباب بلند شد:همین که گفتم.. برو بیرون ...
خاله:خدا رو خوش نمیاد ارباب...این دوتا جوون تازه به هم رسیدن..
ارباب با حرص داد کشید:بسه.دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ..
🌙 تقویم نجومی اسلامی – روز شنبه
تاریخها:
۱ آذر / قوس ۱۴۰۴
۱ جمادیالثانی ۱۴۴۷
۲۲ نوامبر ۲۰۲۵
🕌 مناسبتهای دینی و احکام امروز
امروز از نظر آموزههای دینی و سنتهای اسلامی، برخی فعالیتها سعد و برخی ناتوان دانسته شدهاند. در ادامه جزئیات مربوط به امور پسندیده، مکروه و نکات نجومی امروز را میخوانید.
✅ امور مناسب برای امروز (از نظر دینی و نجومی)
بر اساس تقویمهای اسلامی و نکات استخراجشده از منابع نجومی، امروز زمان مطلوبی برای فعالیتهای زیر است:
خواستگاری، عقد و مراسم ازدواج
سفر و جابهجایی
خرید مایحتاج و لوازم خانه
شروع ساختوساز و گذاشتن اولین خشت
خرید وسایل نقلیه
تجارت، معاملات مالی و داد و ستد
کارهای کشاورزی و امور زراعی
فعالیتهای آموزشی و علمی
دیدار با شخصیتهای سیاسی
🚘 وضعیت سفر امروز
امروز از نظر نجومی و روایی، روز بسیار مناسبی برای سفر محسوب میشود و حرکت به مقصدهای تازه میتواند پربرکت باشد.
👶 احکام زایمان
برای تولد نوزاد در چنین روزی، روایات حالتی خوشیُمن ذکر کردهاند؛
گفته شده این نوزاد روزیبر، شاد و خوشاقبال خواهد بود؛ انشاءالله.
🔭 اختیارات نجومی امروز
امروز قمر در برج قوس قرار دارد و این وضعیت آسمانی، برخی امور را نیک میگرداند:
جابهجایی و نقل مکان
شروع کسبوکار
تجارت و بازرگانی
آموزش و یادگیری
رفتن به مکانهای جدید
انجام امور مربوط به ازدواج
👩❤️👨 احکام مباشرت و انعقاد نطفه
انجام مباشرت = بلامانع
شب یکشنبه (امشب) نیز زمانی مناسب برای روابط زناشویی دانسته شده است.
💇 اصلاح مو و صورت
طبق روایات، کوتاه کردن مو یا اصلاح صورت در چنین روزی از ماه قمری مناسب نیست و احتمال کوتاهی عمر برای فرد ذکر شده است.
💉 حجامت، خوندادن و زالو درمانی
بر اساس توصیههای روایی:
امروز برای هر نوع خونگیری (حجامت، فصد، زالو) مناسب نیست.
گفته شده است که این کار ممکن است برای رگها ضرر داشته باشد.
😴 تعبیر خواب شب یکشنبه
خوابی که در شب یکشنبه دیده شود، با توجه به آیات آغازین سوره بقره تفسیر میگردد:
«الم… ذلک الکتاب لا ریب فیه…»
این تعبیر نشان میدهد که خواببیننده به دانشی تازه دست مییابد یا خبری خوش از طریق نامه، پیام یا حکمی به او خواهد رسید.
این معنا را با توجه به موضوع خوابتان قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن
روز شنبه برای گرفتن ناخن مناسب نیست.
در برخی روایات آمده که این کار ممکن است به بیماری انگشتان منجر شود.
👚 دوخت و دوز
بریدن یا دوختن لباس جدید در روز شنبه توصیه نشده است.
به نقل از روایات، پوشیدن لباسی که در این روز دوخته شود ممکن است تا زمانی که بر تن فرد است، سبب بیماری گردد.
(این حکم شامل خرید لباس یا پوشیدن لباس آماده نمیشود.)
🙏 ساعات مناسب برای استخاره
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ صبح
از پس از اذان ظهر تا ساعت ۱۶
📿 اذکار ویژه روز شنبه
ذکر روز شنبه: ۱۰۰ بار – یاربّ العالمین
ذکر بعد از نماز صبح: ۱۰۶۰ بار – یا غنی
(این ذکر موجب گشایش روزی و توانگری دانسته شده است.)
💠 ویژهبودن روز شنبه
روز شنبه در روایات، متعلق به حضرت رسول اکرم (ص) معرفی شده است.
توصیه شده است انسان اعمال نیک و خیر خود را در این روز به روح پیامبر(ص) هدیه کند تا ثواب مضاعف نصیبش گردد.
مقام زن
....زنی سوال کرد: ای جناب شیخ
چرا اسلام ما را به اطاعت همسر
خودمقید کرده است؟
ولی مرد را به اطاعت زن مجبور نکرده است؟
شیخ گفت :چند بچه داری
زن گفت : سه تا پسر
شیخ در جواب سوالش گفت:
اللهﷻ تو را به اطاعت یک مرد امر کرده ولی از آن طرف 3 مرد را به اطاعت و فرمانبرداری تو در آورده
وآنان داخل جنت نمیشوند الا با اطاعت شان از تو....
پس برتری بر کیست؟؟
زن در جواب گفت:حمد وستایش از آن اوست که نعمت اسلام را نصیبمان کرد
زنی که معنای رابطه را میفهمد، به همسرش آزادی میدهد تا خودش رشد کند.
او میداند عشق واقعی یعنی همراهی در مسیر، نه اجبار برای تغییر.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#مخصوص_مادر_شوهرها
💟 یادم باشد مادر شوهر که شدم ، طوری با دختر دیگران برخورد کنم که دوست دارم دیگران با دخترخودم برخورد کنند...
💟 یادم باشد مادر شوهر که شدم کاری نکنم که پسرم میان عشق مادری و عشق همسری سردرگم شود...
✅ نیاز پسرم در زندگی آرامش است نه تنش.
🔑 اصول مهم برای موفقیت در زندگی زناشویی
- گفتوگوی صادقانه و محترمانه
زوجها باید یاد بگیرند بدون ترس و قضاوت، احساسات و نیازهایشان را با هم در میان بگذارند. سکوت طولانی یا پنهانکاری، فاصله میسازد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستودو لبخندی به رویم زد....من هم ناخواسته لبهایم به خند
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستوسه
_ارباب رحم کن...این دختر مریض میشه بفهمه....شما که خودت بودی و حال و روزش را دیدی.. چرا به بدبختیش راضی میشین؟
ارباب با کلافگی و لحن تندی گفت:با اون پسره ی نجار میموند خوش بخت می شد؟یه کم بگذره همه چی یادش میره..
خاله با لحن مادرانه ای گفت:ارباب بخاطر بی پولی پسره این حرفا رو گفتین؟...جوونن...با هم
زندگیشون را میسازن...مثل بقیه..
ارباب حرفش را قطع کرد و با پرخاش گفت:برو بیرون تا حرمت موی سفیدت را نشکستم..
در باز شد ...از پشت پرده اشک به خاله نگاه می کردم..
_تو اینجا چیکار میکنی جوانه...
ارباب هم از اتاق بیرون آمد...چشمانم پر از اشک بود و همه چیز را تار میدیم...
خاله دستم را گرفت و من را دنبال خودش کشید و گفت:بیا بریم...
دستش را پس زدم...پلکهایم را بستم و اینبار اشکهایم روی صورتم لغزید...حالا دوباره همون چشمان سیاه برایم معلوم شد...همون که هیچ وقت نگاهش رو نمیفهمیدم..
نگاهش را به خاله دوخت و با لحن محکمی گفت:هرچی از اونا گرفتین تا غروب میدین به اکبر که براشون پس بفرسته...این دختر هم حق نداره پاشو
از خونه بگذاره بیرون تا اونا از اینجا برن...
نگاهم را با گیجی بین خاله و ارباب چرخوندم و با صدای خش دار و گرفته ای به خاله گفتم:برن؟
ارباب از همون جا داد کشید:اکبر....اکبر ...
با بهت به نیم رخ جدیش زل زده بودم...
اکبر آقا سریع نزدیک ایوان آمد و گفت:
بله آقا؟
این چند روز هیچ کس از این در بیرون نمیره و با سرش به در حیاط اشاره کرد...
اکبر:چشم آقا،حواسم هست...
نگاهم را بین اونها می چرخوندم...خدایا چه خبر شده؟....من نمیفهمم....عباس میخواد از اینجا بره؟چرا اینجوری شد؟چرا این کارو با من میکنه؟چرا عباس سراغم نمیاد؟
خاله دستم را کشید...همانطور که من را از پله ها پایین میبرد،سرم را چرخاندم و به او که نگاهم میکرد با بغض گفتم:چرا؟
خاله با نگاه غم داری گفت خدا داند دخترم ...
****
هوا گرگ و میش بود.... روی جاده که حالا بخاطر بارون دیشب گل شده میدویدم.....نفسم بالانمیومد.....ایستادم و دستمو به درخت کنار جاده تکیه دادم تا کمی استراحت کنم....
هنوز صدای زهرا تو گوشمه:
عباس اینها فردا صبح میرن ...... تو مگه عباس را دوست نداری جوانه...بهونه نیار.....پس چرا کاری نمیکنی......برو دنبالش.....
تکیمو از درخت برداشتم و دوباره راه افتادم....باید هرجور شده عباس را ببینم
****
پشت دیوار کوتاه و سنگی خونشون ایستادم....اما...اما روم نمیشه برم داخل
......نگاه نگرانمو به حیاط دوختم...اسب عباس تو حیاطه..
در انباری حیاط باز شد...خودشه...عباس که کیسه ی بزرگی دستش بود از انباری بیرون اومد...
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست و با صدای لرزونی صداش زدم:عباس ...
با تعجب به من که دم در ایستادم نگاه کرد...کیسه رو روی زمین می اندازه و نگاهی به خونه انداخت...با صدای آرومی گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟
حس تلخی قلبم را فشرد ....فقط نگاهش کردم...
از حیاط بیرون آمد و گفت:دنبالم بیا...
بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم...
وارد باغ کوچک پشت خانه شدیم....
به سمتم برگشت و با لحن ملایمی گفت:
اینجا چیکار می کنی؟
جوابش را ندادم....نگاهم به صندوق های بزرگ کنار باغ بود...صندوق های مادرش...
_عباس اینها چیه؟اسبابتون را جمع کردید؟
سرش را پایین انداخت و جوابی نداد..
_دارین میرین؟
باز هم سکوت.....
اشکی روی صورتم چکید و این بار با گریه گفتم:داری میری؟
منتظرم....منتظر صدای مهربونش...منتظر عباسی که برام از آینده میگفت...از روزهای
قشنگ فردا...اما باز هم جوابی نداد.
با زانو روی زمین نشستم...
با نگرانی نگاهم کرد..
با دستهایم محکم به دامنم چنگ زده ام..النگوی چوبی ام از زیر آستین لباسم بیرون اومد...چشمهای عباس با دیدن النگو خیس شد ...
باد ملایمی برگهای درختهای بالای سرمان را به بازی گرفته بود.....هوا روشن شده بود و باغ را نور زیبایی دربرگرفته بود...
دلم میخواست بلند شوم و تاجایی که میتونم از این خانه دور بشوم اما...قدرتی در پاهایم نمانده بود....
عباس نگاهش را در صورتم چرخوند ...من هم نگاهش کردم....این بار بدون خجالت....شاید چون
میدونستم که دیگر این نگاه مهربان را نمیبینم....
با صدای خش داری گفت:امروز برمیگردیم دشت...من خیلی سعی کردم...ولی بابام رضایت نمیده.................
*
به خودم که اومدم وسط جاده ام....
نمیدونم چی گفتم و چی شنیدم....فقط اینو میدونم که دیگه همه چیز تموم شده...همونطور که راه میرفتم با دستم النگوی چوبیم را فشار میدادم....
روی گلهای ظریفش دست میکشیدم....انگار هنوز هم میتونم جای دستهای عباس رو که با ظرافت
چوب را میتراشید حس کنم ....
با دیدن ارباب که روبرویم به درختی تکیه داده لحظه ای ایستادم ...