eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
"خوشبخت‌ترین همسر دنیا خواهید شد! اگر..." 👈 راز دار ،صبور و باگذشت باشید. 👈 با هم فکری برای خود و همسرتان، هدف مشترکی داشته باشید. 👈 خودخواه و خود رای نباشید و به نظر همسرتان هم توجه داشته باشید. 👈 فقط به دنبال عیب جویی از همسرتان نباشید، عیوب خود را نیز رفع کنید. 👈 به جای توقع داشتن از یکدیگر، به فکر انجام مسئولیت‌ها و وظایف خود باشید. 👈 به ارزش‌های اعتقادی و فرهنگی یکدیگر احترام بگذارید. 👈 هرگز دشنام ندهید و جدال نکنید. بحث و جدل، آتش کینه را در دل شعله‌ور ساخته و حرمت میان زن و شوهر را خدشه‌دار می‌کند. 👈 حساسیت‌های رفتاری همسرتان را بشناسید و به آنها اهمیت دهید تا موجب بروز اختلال در روابطتان نشود. 👈 هر گاه حرفی می‌زنید، از قبل، به عواقب آن فکر کنید تا بعد، شرمنده و پشیمان نشوید. یا توجه به شرایط روحی و جسمی همسرتان حرف بزنید و از پرحرفی بپرهیزید. 👈 تا جایی که می‌توانید، با یکدیگر غذا بخورید. 👈 به رشد یکدیگر کمک کنید. زن و شوهر باید به منظور رسیدن به درجات معنوی والاتر، ادامه‌ی تحصیل، اشتغال و... شرایط رشد و پیشرفت یکدیگر را فراهم کنند. 👈 اگر قولی به همسرتان می‌دهید، تمام تلاش خود را برای عمل کردن به آن، به کار گیرید. 👈 همسر خود را با دیگران مقایسه نکنید. اگر چه افراد نقایصی دارند اما خوبی‌هایی هم دارند. سعی کنید به نکات مثبت همسر خود فکر کنید. 👈 همیشه اول، خوبی‌های همسرتان را به او بگویید و بعد با ظرافت، انتقاد کنید. هم چنین هرگز نزد دیگران، عیب همسر خود را بازگو نکنید. رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوسه _ارباب رحم کن...این دختر مریض میشه بفهمه....شما ک
انقدر قلبم سنگینه که حتی دیگه از شلاق هم نمیترسم... میدونم بخاطر رفتن از خونه حتما کتکم میزنه....اما دیگه مهم نیست... زیر نگاه سنگین ارباب آروم به طرفش رفتم...منتظر بودم سرم داد بزنه، اما همونطور که به درخت تکیه داده بود به من که حالا جلوش ایستاده بودم نگاه کرد.... قبل از اینکه اون حرفی بزنه،در حالی که به روبروم نگاه میکردم گفتم:رفت ... حرفی نزد....من هم غرق فکرهای خودم، در سکوت ،به جاده ای که عباس را از من دور می کردخیره شده بودم....بعد از مدتی گفت:برو خونه. آرام از کنارش رد شدم ....دوباره با لحن محکمی گفت:یه بار دیگه پاتو بی اجازه از خونه بذاری بیرون،خودت میدونی.... به طرفش برگشتم و با چشمهایی خیس از اشک،زمزمه وار گفتم:دیگه جایی را ندارم برم... * (یک هفته بعد) دستامو روی آتیش گرفته بودم تا گرمم بشه... اکبرآقا حینی که برام از داستان شاهنامه میخوند سیب زمینی را از زیرخاکسترهای آتیش بیرون کشید و به دستم داد... _اکبرآقا میشه فردا برم بیرون؟چند روزه تو خونم....خسته شدم... دست من نیست که دختر....ارباب ممنوع کرده بری بیرون ... با صدای آرومی گفتم:شب بخیر.. بلند شدم تا به اتاقم برم... _کجا میری؟ مگه نمیخوای بقیه داستان را بدونی؟ نشستم و با حرص گفتم:نه......میخوام ماجرای زندگی خودمو بدونم...چرا ارباب اینکارو با من کرد؟ صدایی از پشت سرم شنیدم که با جدیت گفت:بشین تا برات بگم.... اکبرآقا سریع از جاش بلند شد و با دستپاچگی گفت:سلام ارباب... ارباب با سر بهش اشاره کرد که بره... نگاه ملتمسمو به اکبرآقا انداختم ...دلم نمیخواس باهاش تنها باشم.... ^آقا بشینین ...سیب زمینی گذاشتم تو آتیش.. ارباب بدون اینکه از من چشم برداره با لحن سردی حرفش را قطع کرد و گفت:برو.... تنها صدای جرقه های آتیش سکوت شب رو می شکست...جوانه سرش رو پایین انداخته بود و دستهای مشت کرده اش را روی پاهایش گذاشته بود.... صورتش زیر نور آتش به سرخی می زد و سایه مژه هایش روی آن خودنمایی میکرد...با اینکه سرش پایین بود ارباب می تونست حرکت نا آرام چشمهاش را ببیند..اما بی تفاوت نشست.... جوانه لحظه ای سرش را بالا گرفت و بادیدن چشمهای ارباب سریع نگاهش رو دزدید......دلش می‌خواست زودتر بره اتاقش ** دلم میخواست زودتر از زیر نگاهش فرار کنم... بلاخره به حرف اومد و گفت:فراموشش کردی یا نه؟ با خشم به سمتش برگشتم....با حرص گفتم:مگه میشه فراموشش کنم؟ شما چه طوری همچین حرفی می زنید.. با لحن بی نهایت سردی گفت:باید فراموشش کنی .. با لجبازی گفتم:هیچ بایدی وجود نداره ... ابروهایش به حالت اخطار دهنده ای بالا رفت ... با صدای آرومتری گفتم:خب ...توی دوست داشتن بایدی وجود نداره.. با لحن تلخی گفت:دوست داشتن؟ ازش خجالت می کشیدم...جوابی ندادم... با تمسخر گفت:بچه تو از علاقه چی میدونی؟ تا خواستم جوابی بدهم گفت:فکر کردی دوست داشتن همون داستانهایی که اکبر برات میگه؟ به صورتش نگاه کردم....جدی تر از همیشه بود و هیچ ناراحتیی از جدا کردن من و عباس نداشت... ناخواسته حرف دلم رو به زبون آوردم: فکر میکردم شما فرق دارین... وقتی سکوتش را دیدم ادامه دادم:شما... گفتین که...اون شب...گفتین که مواظبم هستی ولی... باقی حرفم رو خوردم و نگاه غمگینم رو به آسمون دوختم... _من سر قولم هستم جوانه... فقط با خشم نگاهش کردم.... نگاه سطحی به من انداخت و به آرامی گفت:این جوری برای جفتتون بهتر شد... با عصبانیت بلند شدم و جلویش ایستادم...در حالی که بدنم از خشم می لرزید گفتم:به چه حقی این را میگید؟این زندگی من بود...من و ....من و....با مکثی ادامه دادم:من و عباس باید تصمیم می گرفتیم.. با طعنه تکرار کرد:تو و عباس؟ در حالی که دستهایم نا خود آگاه مشت شدند محکم گفتم:بله. لحنش تند شد و با بی حوصلگی گفت: تو که هنوز بچه ای...اونم که بدتر.... با تمسخر گفت:هنوز پشت لبش سبز نشده میخواد زن ببره.. انقدر عصبی بودم که نمیتونستم جواب بدم..نفس عمیقی کشیدم و با لحن جدیی گفتم:دوست داشتن فقط برای تو داستانها نیست...همه این داستهانها یه ماجرایی پشتشون بوده.....با صدای بلندتری گفتم:خسرویی بوده... شیرینی بوده.... وقتی بهش نگا کردم که با حالت تمسخر منو تماشا میکنه ساکت شدم... با شوخ طبعی گفت:ادامه بده...و پوزخنده صدا داری زد ‌.. اخمی کردم و ادامه دادم:جدی باشین...این حرفها شوخی نیست....زندگی بدون دوست داشتن... باز هم با همون نگاه تمسخرآمیزش و ابروهای بالارفته اش نگاهم کرد،باعث شد حرفم را قطع کنم... اصلا من را جدی نمی گرفت....سرخورده و ناراحت، بغض کردم....همونطور ایستاده بودم و منتظر، تا اجازه بده به اتاقم برگردم.... کمی بعد جدی شد وگفت:دیگه حق نداری بهش فکرکنی.برو اتاقت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همسرداری 💭همه زوج‌ها با هم مشاجره می‌کنند، اما تفاوت بین زوج‌های موفق و ناموفق در این است که: زوج‌های موفق مهارت حل مساله بلدند و مشاجره‌ای منصفانه دارند، اما زوج های ناموفق فقط دنبال کسب پیروزی در مشاجره اند! ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از ❤️هم دلی❤️
🌹 🔹همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که شاید اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ، ☝ کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست ! 🔹هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ، هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو بر می گردد ، نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی ! 🔹اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود ! 🔹آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند ! 🔹آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است ! 🔹آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است ! 🔹گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد ! 🔹گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ، 🔹شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست ! درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ، اما شهر آرزوها هم نیست ! 👈از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر ! گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور ! تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ، ⛔ توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند ! 🌺 خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد ! تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد ! آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختیشان را می سازند ! ❤️
🌷🌷🌷 💞چگونه همسرتان را صدا بزنید؟ 🌸 . هر کلمه‌ای یک بار روانی و عاطفی دارد که در روح و فکر شنونده تاثیر می‌گذارد و این تاثیر به مرور زمان پایدار و ثابت می‌شود. در طول روز شاید بارها و بارها همسرتان را صدا بزنید، نحوه صدا کردن همسر می‌تواند وسیله‌ای برای ابراز عشق و محبت بین زن و مرد باشد، به شرط آنکه شرایط استفاده از آن را نیز بدانید. 🌸 . اگر انتظار دارید همسرتان به شما احترام بگذارد، باید با او محترمانه برخورد کنید تا او هم با شما همانطور برخورد کند. اگر همسرتان را محترمانه صدا کنید، به او احساس اعتماد به نفس می‌بخشید و این یکی از پایه‌های زندگی زناشویی است. 🌸 .تمرین شما از دوران عقد شروع می‌شود. شاید برای اولین بار گفتن کلماتی مثل "عزیز دلم، جانم، عشقم، نفسم و..." برای شما سخت باشد، ولی مطمئن باشید بعد از چند بار گفتن هر کدام، برایتان عادی می‌شود و هر دو از گفتن و شنیدن این کلمات لذت می‌برید. 🌸.لحن شما موقع صدا کردن همسرتان به او می‌فهماند که یک گفتگوی عاشقانه منتظرش است یا یک دعوا! پس سعی کنید بر روی آرامش لحنتان و نحوه گفتن کلمات بیشتر تمرکز کنید. 🌸 . همسرتان یک درخت نیست! پس وقتی در مورد او صحبت می‌کنید از اسامی اشاره مثل "این" یا "اون" به کار نبرید! این کلمه های "ببین" و "الو" و "آهای" و اینا هم که دیگه نهایت بی فرهنگی رو میرسونه!شما به خودتون نگیرید! 🌸 . وقتی همسرتان شما را صدا می‌زند با علاقه به او جواب بدهید! مثلا به جای گفتن: "هااان!؟" یا گفتن یک "بله" خالی به او بگویید: "بله عزیزم"، "جان دلم" یا "جانم". مطمئن باشید در ازای احترام گذاشتن خودتان احترام می بینید. در پایــــان اینکه... با محترمانه رفتار کردن و صدا زدن همسرتان در واقع بذر احترام گذاشتن متقابل در روابط زناشویی را کاشته‌اید که تا انتهای عمر می‌توانید از آن بهره ببرید. عاشقانه و محترمانه صدا زدن همسرتان فضای خانه را سرشار از محبت می‌کند و بیش از پیش دل‌هایتان را به هم نزدیک می‌کند. در ضمن تنوع در صدا زدن همسرتان را فراموش نکنید. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥭🍎🍉🍇🍓🍍🍌🍊🥝 💢توصیه_های_پزشکی_سلامتی💢 🍏 : یک ق.غ گل ختمی را در قوری بریزید و روی آن آب جوش ریخته اجازه دهید که به مدت ۱۵ دقیقه دم بکشد سپس آن را با کمی عسل، شیرین کرده و میل نمایید . 𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼ 🍏 مصرف آب تربچه در سبد غذایی ، باعث حرکت آسان روده می شود ، در نتیجه منجر به بهبود تدریجی اشتها و پیشگیری از یبوست خواهد شد،و بواسیر را ب صورت قطعی درمان میکند. 𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥 🍏 آرام بخش درمان سوء هاضمه بهترین دارو برای دردهای عضلانی درمان دیابت تب بر 𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥 🍏 شستن سر با آب خیسانده گل ختمی سفید نیم ساعت قبل از حمام آب خیسانده گل‌ ختمی را روی سر بگذارند و بعد بشویند. 𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥 🍏 اضافه کردن 1 یا 2 دانه هل به چای به کاهش تجمع چربی‌ها کمک میکند، پوست شما را جلا میدهد، سردرد را تسکین، حالت تهوع را رفع و نفخ و سوء هاضمه را درمان میکند 𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥 🍏 برای اینکه شکمی تخت داشته باشید و از شر چربی‌های این ناحیه راحت‌ شويد بعد از هر وعده غذایی نصف قاشق چای‌خوری سماق به همراه آب بخورید که باعث گرفته شدن چربی غذا شود ‌‌‌𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥 🍏 ! استفاده از روغن نارگیل به عنوان ضدآفتاب بسیار موثر است و یک لوسیون و نرم کننده مناسب برای پوست‌های دارای طبع سرد است همچنین روغن زیتون به همراه لیمو ترش و روغن شتر مرغ یک درمانگر مناسب برای جای جوش است ❤️👍🏻 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هنرهمسرداری ‼️یادتون باشه رابطه شما و همسرتون همیشه سرگرم‌کننده و آسون نیست. 🗣گاهی هم لازمه بشینید و یه گفتگوی جدی داشته باشید. همسرانه ❤️
🔵 بچه، هم مال شماست هم مال شوهرت... 🔵 همون اول همسرتون رو در بزرگ کردن ني ني سهيم کنين، حتي اگر همسرتون اصلا اهل کمک کردن در کارهاي خونه نيست ولي اين دفعه پاي بچه وسطه و فرق مي کنه اينجوري فقط بار بچه رو دوش شما نيست و دوما اينکه مي فهمن که شما هم دارين زحمت مي کشين. 👈مثلا دارين آماده مي شين که برين مهموني. خطاب به ني ني و در واقع خطاب به باباي ني ني بگين : "باباجون مامان دست تنهاست، مياي کمک کني من لباس هامو بپوشم؟" 👈يا مثلا اگر نصفه شب بچه بيدار مي شه و گريه ميکنه انتظار نداشته باشين که همسرتون خودش خودبه خود بيدارشه و کمک تون کنه. 🔵به خصوص اگه خوابش سنگينه. خودتون شوهرتون رو به يه بهانه اي بيدار کنين؛ طوري که حس کنه کمک اون باعث مي شه بچه ساکت بشه. مثلا بيدارش کنين و بگين : ❌ " عزیزم زحمت مي کشي يه ليوان آب ولرم با چند تا حبه قند بياري؟ بچه ساکت نمي شه ....." ❌ يا مثلا بگين :" عزيزم بچه بغلمه ميشه برق و روشن کنی؟ ‌‌‌ ‌
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوچهار انقدر قلبم سنگینه که حتی دیگه از شلاق هم نمیترس
عصبی نگاهش کردم.... وقتی دیدم توجهی نمی کند نگاه پرکینه ای به او کردم و به سمت اتاق رفتم... *چند روز بعد* ارباب سوار اسب به سمت در حیاط می رفت...قبل از اینکه از در خارج بشه سریع دویدم و خودم روبهش رسوندم... _ارباب...ارباب... اسب را نگه داشت و به آرامی جواب داد: بله؟ حالا که خیالم راحت شده بود ایستاده، نفسی تازه کردم و گفتم:سلام ... _سلام،کارت چیه؟زود باش من عجله دارم ‌.. گفتم:میشه امروز بذارید برم بیرون؟ با لحن خشکی گفت:چرا؟ با تعجب نگاهش کردم:چرا؟...من ...من الان چند هفته اس همش تو خونم.. _خب باشی مشکلی هست؟ سرم رو پایین انداختم سعی کردم با جرات حرفم رو بزنم:فقط تا بالا تپه میرم. _مگه از اونجا دورتر هم می رفتی؟ از دهنم پرید و گفتم:آره آبشار پایین ده.. با دیدن اخمش لبم رو گزیدم... سریع گفتم:تنها نمیرفتم..زهرا و فریبا هم باهام بودن.. چند تا دختر تنها این همه راه میرفتین چه کنین اونجا؟ نگاه پر از خشمش را ازمن گرفت و گفت:برو کنار،دیرم شد... _خب حداقل برم تا چشمه؟ باز هم همون نگاه سرد و خشمگین..... دوباره گفتم:خب همین باغ فندق چی؟ احساس کردم لبخند محوی زد ....اسب رو به حرکت درآورد و همانطور که از من دور می شد داد زد:فقط تا باغ فندق... باغ فندق به دره ی کم شیبی ختم می شد ....انتهای باغ کنار درختی نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم.... دلم میخواس برم کنار رود و همه دلتنگیام را بهش بگم تا آب با خودش ببره....نگاهم رو بین رود و باغ پشت سرم میچرخوندم، کسی نیس... بلند شدمو و چند قدم به سمت لبه دره رفتم...میترسیدم ارباب بفهمه و دیگه اجازه نده بیرون بیام...با حرص دوباره سرجام نشستم....مدتی نگاهم را بین درختهای فندق که حالا دیگه باری ندارن، چرخوندم....روی زمین دراز کشیدم... چشمهام رو بستم ....باز هم صدایی تو دلم وسوسه ام میکرد برم کنار رودخونه... روی زمین غلتی زدم و دستهامو را زیر چونه ام گذاشتم...با خودم گفتم، خب رود هم بغل باغه دیگه....لبخندی زدمو سریع بلند شدم و به سمت رودخونه رفتم...تو سراشیبی دره پایم لیز خورد و زمین افتادم ...بدون اهمیت بلند شدمو خودمو کنار رودخونه رسوندم.... دمپایی هامو درآوردم کنار سنگی گذاشتم و آروم پاهامو تو آب بردم...ناخواسته لبخندی رو لبهام نشست.... چشمم به سنگ بزرگی که وسط رود بود افتاد.... دامنم رو بالا زدمو و آروم آروم سمتش رفتم...روی سنگ نشستمو پاهامو جمع کردم...از سردی آب پاهام سرخ شدن ...بعد از مدت ها احساس آرامش کردم ...در حالی که نگاهمو به آب می دوختم زیر لب گفتم: خاله همیشه میگه اگه غصه هاتو به آب بگی آب اونا رو با خودش میبره،دلم برای عباس تنگ شده... بغضی گلمو گرفته بود ...النگوی چوبیم رو از دستم در آوردمو و جلوی چشمام گرفتم . تنها چیزی که از عباس برام مونده بود همین بود..یعنی عباس هم به یادمه؟ همونطور که النگو تو دستم بود، پاهامو دوباره تو آب فرو کردم و با صدای آرومی شروع کردم به درد دل کردن و حرف زدن با آب....از اینکه دلم برای عباس تنگ شده...از اینکه میترسم مردم ده پشت سرم بخاطر رفتن عباس حرف بزنن....ازعباس که انقدر راحت منو تنها گذاشت....از زهرا و فریبا که دیگه بهم سر نمیزنن....حتی از خاله که بهم میگه دیگه عباس را فراموش کنم... صورتم خیس شده و صدای هق هقم بین صدای برخورد آب با سنگها گم می شد...با این حال آرومتر بودم و دلم سبک شده بود....کمی بعد بلند شدم تا به عمارت برگردم....یک دفعه، چشمم به ارباب افتاد که اون طرف رود دست به سینه به درختی تکیه داده بود و من را تماشا میکرد... با دیدن ارباب از ترس نزدیک بود بیفتم تو آب ،به زور خودمو نگه داشتم و با ترس بهش نگاه کردم... با صدای بلندی گفت:النگو را اون پسره بهت داده نه؟ النگو را محکمتر تو دستم گرفتم و سعی کردم پشت سرم قائمش کنم. با این کارم عصبانیتر شد و فریاد کشید:اینجوری داری فراموشش میکنی؟ آب دهنمو به زور قورت دادم، میخواستم تا می تونم ازش فاصله بگیرم، ولی جرات فرار کردن هم نداشتم خیلی آروم به کنار رود رفتم ،حالا رودخونه بین من و ارباب قرار داشت و این کمی آرومم می کرد... با حرص داد کشید:کجا میتونی فرار کنی؟ بعد با لحن محکمی گفت:بیا اینجا... فقط وحشتزده نگاهش کردم....میدونستم بخاطر نافرمانی از حرفاش، عصبی ترش میکنم، اما انقدر ترسیده بودم که پاهام به اون سمت نمیرفت‌‌‌‌... وقتی دید همونطور بیحرکت ایستادم،به طرفم اومد و با چند پرش بلند از روی سنگها خودش را به این طرف رود رسوند.....اول خشکم زد اما بعد به خودم آمدم و با پاهای بدون کفش شروع کردم به دویدن... خودش رو رسوند و از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:اون را بده من.. زیر لب طوری که حتی فکر کنم صدامو نشنید گفتم:نه نمیدم.. قبلا از اینکه بفهمم چی شده،اونو تو رودخونه پرتاب کرد..
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🔘 داستان کوتاه "همیشه کاری کنیم که بعدها افسوس نخوریم" ماهی‌تابه حاوی صبحانه‌ای که سفارش داده بودم تازه روی میز گذاشته شده بود و داشتم اولین لقمه‌های صبحانه رو سر صبر میجویدم و قورت میدادم. پیرمرد وارد قهوه‌خانه شد و رو به عباس کرد و گفت: خونه اجاره‌ای چی دارید؟ ‌عباس نگاهی بهش کرد و گفت: اینجا قهوه خانه است پدر جان، مشاور املاکی دو تا کوچه آنورتره. پیرمرد پرسید: اینجا چی می‌فروشید؟ ‌گفت: صبحانه و ناهار و قلیان ‌پیرمرد گفت: یک قلیان به من بده. ‌عباس به قصد دک کردن پیرمرد گفت: صاحبش نیست، برو بعدا بیا! ‌از رفتار و گفتار پیرمرد می‌شد تشخیص داد که دچار آلزایمر است. ‌صداش کردم پیش خودم و گفتم بیا بشین اینجا پدر جان. اومد نشست کنارم و گفت: سلام. ‌به زور جلوی بغضم رو گرفتم و جواب سلام دادم. گفتم: گرسنه نیستی؟ صبحانه میخوری؟ ‌گفت: آره میخورم. ‌به عباس اشاره کردم یک پرس چرخ‌کرده بیاره. با پیرمرد مشغول صحبت شدم. از چند سالته و چند تا بچه داری و شغلت چیه بگیر تا خونه‌ات کجاست و کدام محله می‌شینید؟ ‌می‌گفت: دنبال خونه اجاره‌ای می گردم برای رفیقم، صاحبخونه جوابش کرده. گفتم: رفیقت الان کجاست؟ ‌نمیدونست. اصلا اسم رفیقش رو هم یادش نبود.! ‌عباس صبحانه رو با کمی خشم گذاشت روی میز و رفت. به پیرمرد گفتم: بخور سرد نشه. ‌صبحانه خودم تمام شد و رفتم پیش عباس. گفتم: چرا ناراحت شدی؟! گفت:‌ تو الان این آدم رو مهمان کردی و این الان یاد می‌گیره هر روز بیاد اینجا و صبحانه طلب کنه.! گفتم: خاک بر سرت. این آدم الان از در مغازه تو بره بیرون یادش میره که اینجا کجا بوده و اصلا چی خورده یا نخورده.! در ثانی هر وقت اومد اینجا و صبحانه خواست بهش بده از حسابمون کم کن... شرمنده شد و سرش رو انداخت پائین. برگشتم سمت پیرمرد و گفتم: حاجی چیزی لازم نداری؟ گفت: قلیان میخوام. اشک چشمانم رو تار کرده بود. یاد پدر افتادم که همیشه خوانسار می‌کشید و عاشق قلیان بود. به عباس گفتم: یک خوانسار براش بزنه. نشستم به نگاه کردن پیرمرد. پدرم رو در وجود اون جستجو می‌کردم. پدری که دیگه ندارمش... ‌بهش گفتم: خونه‌تون رو بلدی؟ گفت: همین دور و برهاست.! ازش اجازه گرفتم و جیبهاش رو گشتم. خوشبختانه شماره تماسی داخل جیبش بود. زنگ زدم و پسر جوانی جواب داد. بهش داستان رو گفتم و گفت؛ سریع خودش رو میرسونه. نفهمیدیم کی از خونه زده بیرون، اما از خونه و زندگیش خیلی دور شده بود. یاد اون شبی افتادم که تهران رو در جستجوی پدر زیر و رو کردیم... ساعتها گشتیم و نگاه نگرانمون همه کوچه ها رو زیر و رو کرده بود.! یاد اون شبی افتادم که با همه خستگی که داشتم رفتم اسلامشهر تا پدر رو از مرکزی که کلانتری ابوسعید تحویلش داده بود به اونجا تحویل بگیرم. یاد صدای لرزانش افتادم که بدون اینکه من رو بشناسه ازم تشکر کرد و گفت: ببخشید اذیت کردم. یاد آخرین کله پاچه‌ای افتادم که همون صبح زود و بعد از تحویل گرفتنش از مرکز مربوطه با هم خوردیم. یاد روزهای آخر پدر افتادم که هیچکس و هیچ چیز یادش نبود.! نه غذا می‌خواست و نه آب، یاد شبهای خوفناک بیمارستان افتادم که تا صبح به پدر نگاه می‌کردم. یاد روزی افتادم که به مادرم گفتم کم‌کم باید خودمون رو برای یک مصیبت آماده کنیم... ‌پیرمرد رو به پسرش سپردم و خداحافظی کردم. تا یکساعت تمام بغضهای این سالها اشک شدند و از چشم من باریدند. اشکی که بر سر مزار پدر نریختم. من به خودم یک سوگواری تمام عیار بابت این سالها که بغضم رو فرو خوردم، بدهکارم...! "آلزایمر" تمام ماهیت آدمی رو به تاراج می‌بره." * در مواجهه با اشخاصی که دچار آلزایمر هستند، صبور و باشید و مهربان... ‌اونها قطعا شما و رفتارتون رو فراموش می‌کنند اما شما این اشخاص رو هرگز فراموش نخواهید کرد! * 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli