همسرداری
💭همه زوجها با هم مشاجره میکنند، اما تفاوت بین زوجهای موفق و ناموفق در این است که:
زوجهای موفق مهارت حل مساله بلدند و مشاجرهای منصفانه دارند، اما زوج های ناموفق فقط دنبال کسب پیروزی در مشاجره اند!
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از ❤️هم دلی❤️
🌹
#خوشبختی
🔹همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که شاید اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ،
☝ کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست !
🔹هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ، هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو بر می گردد ، نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی !
🔹اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود !
🔹آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند !
🔹آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است !
🔹آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است !
🔹گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد !
🔹گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ،
🔹شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست !
درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ،
اما شهر آرزوها هم نیست !
👈از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر !
گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور !
تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ،
⛔ توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند !
🌺 خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد !
تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد !
آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختیشان را می سازند !
❤️
🌷🌷🌷
💞چگونه همسرتان را صدا بزنید؟
🌸 . هر کلمهای یک بار روانی و عاطفی دارد که در روح و فکر شنونده تاثیر میگذارد و این تاثیر به مرور زمان پایدار و ثابت میشود. در طول روز شاید بارها و بارها همسرتان را صدا بزنید، نحوه صدا کردن همسر میتواند وسیلهای برای ابراز عشق و محبت بین زن و مرد باشد، به شرط آنکه شرایط استفاده از آن را نیز بدانید.
🌸 . اگر انتظار دارید همسرتان به شما احترام بگذارد، باید با او محترمانه برخورد کنید تا او هم با شما همانطور برخورد کند. اگر همسرتان را محترمانه صدا کنید، به او احساس اعتماد به نفس میبخشید و این یکی از پایههای زندگی زناشویی است.
🌸 .تمرین شما از دوران عقد شروع میشود. شاید برای اولین بار گفتن کلماتی مثل "عزیز دلم، جانم، عشقم، نفسم و..." برای شما سخت باشد، ولی مطمئن باشید بعد از چند بار گفتن هر کدام، برایتان عادی میشود و هر دو از گفتن و شنیدن این کلمات لذت میبرید.
🌸.لحن شما موقع صدا کردن همسرتان به او میفهماند که یک گفتگوی عاشقانه منتظرش است یا یک دعوا! پس سعی کنید بر روی آرامش لحنتان و نحوه گفتن کلمات بیشتر تمرکز کنید.
🌸 . همسرتان یک درخت نیست! پس وقتی در مورد او صحبت میکنید از اسامی اشاره مثل "این" یا "اون" به کار نبرید! این کلمه های "ببین" و "الو" و "آهای" و اینا هم که دیگه نهایت بی فرهنگی رو میرسونه!شما به خودتون نگیرید!
🌸 . وقتی همسرتان شما را صدا میزند با علاقه به او جواب بدهید! مثلا به جای گفتن: "هااان!؟" یا گفتن یک "بله" خالی به او بگویید: "بله عزیزم"، "جان دلم" یا "جانم". مطمئن باشید در ازای احترام گذاشتن خودتان احترام می بینید.
در پایــــان اینکه...
با محترمانه رفتار کردن و صدا زدن همسرتان در واقع بذر احترام گذاشتن متقابل در روابط زناشویی را کاشتهاید که تا انتهای عمر میتوانید از آن بهره ببرید. عاشقانه و محترمانه صدا زدن همسرتان فضای خانه را سرشار از محبت میکند و بیش از پیش دلهایتان را به هم نزدیک میکند. در ضمن تنوع در صدا زدن همسرتان را فراموش نکنید.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🥭🍎🍉🍇🍓🍍🍌🍊🥝
💢توصیه_های_پزشکی_سلامتی💢
🍏#کاهش_فشارخون_و_کلسترول :
یک ق.غ گل ختمی را در قوری بریزید و روی آن آب جوش ریخته اجازه دهید که به مدت ۱۵ دقیقه دم بکشد
سپس آن را با کمی عسل، شیرین کرده و میل نمایید .
𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼
🍏#درمان_بواسیر_و_یبوست_های_شدید
مصرف آب تربچه در سبد غذایی ، باعث حرکت آسان روده می شود ، در نتیجه منجر به بهبود تدریجی اشتها و پیشگیری از یبوست خواهد شد،و بواسیر را ب صورت قطعی درمان میکند.
𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥
🍏#دمنوش_دارچین_و_سیب
آرام بخش
درمان سوء هاضمه
بهترین دارو برای دردهای عضلانی
درمان دیابت
تب بر
𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥
🍏 #شوره_سر
شستن سر
با آب خیسانده گل ختمی سفید
نیم ساعت قبل از حمام آب خیسانده گل ختمی را روی سر بگذارند و بعد بشویند.
𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥
🍏#چای_را_با_هل_بخورید
اضافه کردن 1 یا 2 دانه هل به چای به کاهش تجمع چربیها کمک میکند، پوست شما را جلا میدهد، سردرد را تسکین، حالت تهوع را رفع و نفخ و سوء هاضمه را درمان میکند
𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥
🍏#شکم_تخت_با_سماق
برای اینکه شکمی تخت داشته باشید و از شر چربیهای این ناحیه راحت شويد بعد از هر وعده غذایی نصف قاشق چایخوری سماق به همراه آب بخورید که باعث گرفته شدن چربی غذا شود
𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥☼𖣥
🍏#ضدآفتاب_طبیعی !
استفاده از روغن نارگیل به عنوان ضدآفتاب بسیار موثر است و یک لوسیون و نرم کننده مناسب برای پوستهای دارای طبع سرد است
همچنین روغن زیتون به همراه لیمو ترش و روغن شتر مرغ یک درمانگر مناسب برای جای جوش است
#فروارد_ولایڪ_یادتون_نره❤️👍🏻
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#سیاست_های_زنانه
🔵 بچه، هم مال شماست هم مال شوهرت...
🔵 همون اول همسرتون رو در بزرگ کردن ني ني سهيم کنين، حتي اگر همسرتون اصلا اهل کمک کردن در کارهاي خونه نيست ولي اين دفعه پاي بچه وسطه و فرق مي کنه اينجوري فقط بار بچه رو دوش شما نيست و دوما اينکه مي فهمن که شما هم دارين زحمت مي کشين.
👈مثلا دارين آماده مي شين که برين مهموني. خطاب به ني ني و در واقع خطاب به باباي ني ني بگين :
"باباجون مامان دست تنهاست، مياي کمک کني من لباس هامو بپوشم؟"
👈يا مثلا اگر نصفه شب بچه بيدار مي شه و گريه ميکنه انتظار نداشته باشين که همسرتون خودش خودبه خود بيدارشه و کمک تون کنه.
🔵به خصوص اگه خوابش سنگينه. خودتون شوهرتون رو به يه بهانه اي بيدار کنين؛ طوري که حس کنه کمک اون باعث مي شه بچه ساکت بشه. مثلا بيدارش کنين و بگين :
❌ " عزیزم زحمت مي کشي يه ليوان آب ولرم با چند تا حبه قند بياري؟ بچه ساکت نمي شه ....."
❌ يا مثلا بگين :" عزيزم بچه بغلمه ميشه برق و روشن کنی؟
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوچهار انقدر قلبم سنگینه که حتی دیگه از شلاق هم نمیترس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستوپنج
عصبی نگاهش کردم....
وقتی دیدم توجهی نمی کند نگاه پرکینه ای به او کردم و به سمت اتاق رفتم...
*چند روز بعد*
ارباب سوار اسب به سمت در حیاط می رفت...قبل از اینکه از در خارج بشه سریع دویدم و خودم روبهش رسوندم...
_ارباب...ارباب...
اسب را نگه داشت و به آرامی جواب داد:
بله؟
حالا که خیالم راحت شده بود ایستاده، نفسی تازه کردم و گفتم:سلام ...
_سلام،کارت چیه؟زود باش من عجله دارم ..
گفتم:میشه امروز بذارید برم بیرون؟
با لحن خشکی گفت:چرا؟
با تعجب نگاهش کردم:چرا؟...من ...من الان چند هفته اس همش تو خونم..
_خب باشی مشکلی هست؟
سرم رو پایین انداختم سعی کردم با جرات حرفم رو بزنم:فقط تا بالا تپه میرم.
_مگه از اونجا دورتر هم می رفتی؟
از دهنم پرید و گفتم:آره آبشار پایین ده..
با دیدن اخمش لبم رو گزیدم...
سریع گفتم:تنها نمیرفتم..زهرا و فریبا هم باهام بودن..
چند تا دختر تنها این همه راه میرفتین چه کنین اونجا؟
نگاه پر از خشمش را ازمن گرفت و گفت:برو کنار،دیرم شد...
_خب حداقل برم تا چشمه؟
باز هم همون نگاه سرد و خشمگین.....
دوباره گفتم:خب همین باغ فندق چی؟
احساس کردم لبخند محوی زد ....اسب رو به حرکت درآورد و همانطور که از من دور می شد داد زد:فقط تا باغ فندق...
باغ فندق به دره ی کم شیبی ختم می شد ....انتهای باغ کنار درختی
نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم.... دلم میخواس برم کنار رود و همه دلتنگیام را بهش بگم تا آب با خودش ببره....نگاهم رو بین رود و باغ پشت سرم میچرخوندم، کسی نیس...
بلند شدمو و چند قدم به سمت لبه دره رفتم...میترسیدم ارباب بفهمه و دیگه اجازه نده بیرون بیام...با حرص دوباره سرجام نشستم....مدتی نگاهم را بین درختهای فندق که حالا دیگه باری ندارن، چرخوندم....روی زمین دراز کشیدم...
چشمهام رو بستم ....باز هم صدایی تو دلم وسوسه ام میکرد برم کنار رودخونه...
روی زمین غلتی زدم و دستهامو را زیر چونه ام گذاشتم...با خودم گفتم، خب رود هم بغل باغه دیگه....لبخندی زدمو سریع بلند شدم و به سمت رودخونه رفتم...تو سراشیبی دره پایم لیز خورد و زمین افتادم ...بدون اهمیت بلند شدمو خودمو کنار رودخونه رسوندم....
دمپایی هامو درآوردم کنار سنگی گذاشتم و آروم پاهامو تو آب بردم...ناخواسته لبخندی رو لبهام نشست....
چشمم به سنگ بزرگی که وسط رود بود افتاد.... دامنم رو بالا زدمو و آروم آروم سمتش رفتم...روی سنگ نشستمو پاهامو جمع کردم...از سردی آب پاهام سرخ شدن ...بعد از مدت ها احساس آرامش کردم ...در حالی که نگاهمو به آب می دوختم زیر لب گفتم: خاله همیشه میگه اگه غصه هاتو به آب بگی آب اونا رو با خودش میبره،دلم برای عباس تنگ شده... بغضی گلمو گرفته بود ...النگوی چوبیم رو از دستم در آوردمو و جلوی چشمام گرفتم . تنها چیزی که از عباس برام مونده بود همین بود..یعنی عباس هم به یادمه؟
همونطور که النگو تو دستم بود، پاهامو دوباره تو آب فرو کردم و با صدای آرومی شروع کردم به درد دل کردن و حرف زدن با آب....از اینکه دلم برای عباس تنگ شده...از اینکه میترسم مردم ده پشت سرم بخاطر رفتن عباس حرف بزنن....ازعباس که انقدر راحت منو تنها گذاشت....از زهرا و فریبا که دیگه بهم سر نمیزنن....حتی از خاله که بهم میگه دیگه عباس را فراموش کنم...
صورتم خیس شده و صدای هق هقم بین صدای برخورد آب با سنگها گم می شد...با این حال آرومتر بودم و دلم سبک شده بود....کمی بعد بلند شدم تا به عمارت برگردم....یک دفعه، چشمم به ارباب افتاد که اون طرف رود دست به
سینه به درختی تکیه داده بود و من را تماشا میکرد...
با دیدن ارباب از ترس نزدیک بود بیفتم تو آب ،به زور خودمو نگه داشتم و با ترس بهش نگاه کردم...
با صدای بلندی گفت:النگو را اون پسره بهت داده نه؟
النگو را محکمتر تو دستم گرفتم و سعی کردم پشت سرم قائمش کنم.
با این کارم عصبانیتر شد و فریاد کشید:اینجوری داری فراموشش میکنی؟
آب دهنمو به زور قورت دادم، میخواستم تا می تونم ازش فاصله بگیرم، ولی جرات فرار کردن هم نداشتم خیلی آروم به کنار رود رفتم ،حالا رودخونه بین من و ارباب قرار داشت و این کمی آرومم می کرد...
با حرص داد کشید:کجا میتونی فرار کنی؟
بعد با لحن محکمی گفت:بیا اینجا...
فقط وحشتزده نگاهش کردم....میدونستم بخاطر نافرمانی از حرفاش، عصبی ترش میکنم، اما انقدر ترسیده بودم که پاهام به اون سمت نمیرفت...
وقتی دید همونطور بیحرکت ایستادم،به طرفم اومد و با چند پرش بلند از روی سنگها خودش را به این طرف رود رسوند.....اول خشکم زد اما بعد به خودم آمدم و با پاهای بدون کفش شروع کردم به دویدن...
خودش رو رسوند و از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:اون را بده من..
زیر لب طوری که حتی فکر کنم صدامو نشنید گفتم:نه نمیدم..
قبلا از اینکه بفهمم چی شده،اونو تو رودخونه پرتاب کرد..
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🔘 داستان کوتاه
"همیشه کاری کنیم که بعدها افسوس نخوریم"
ماهیتابه حاوی صبحانهای که سفارش داده بودم تازه روی میز گذاشته شده بود و داشتم اولین لقمههای صبحانه رو سر صبر میجویدم و قورت میدادم.
پیرمرد وارد قهوهخانه شد و رو به عباس کرد و گفت:
خونه اجارهای چی دارید؟
عباس نگاهی بهش کرد و گفت: اینجا قهوه خانه است پدر جان، مشاور املاکی دو تا کوچه آنورتره.
پیرمرد پرسید: اینجا چی میفروشید؟
گفت: صبحانه و ناهار و قلیان
پیرمرد گفت: یک قلیان به من بده.
عباس به قصد دک کردن پیرمرد گفت: صاحبش نیست، برو بعدا بیا!
از رفتار و گفتار پیرمرد میشد تشخیص داد که دچار آلزایمر است.
صداش کردم پیش خودم و گفتم بیا بشین اینجا پدر جان.
اومد نشست کنارم و گفت: سلام.
به زور جلوی بغضم رو گرفتم و جواب سلام دادم. گفتم: گرسنه نیستی؟ صبحانه میخوری؟
گفت: آره میخورم.
به عباس اشاره کردم یک پرس چرخکرده بیاره.
با پیرمرد مشغول صحبت شدم.
از چند سالته و چند تا بچه داری و شغلت چیه بگیر تا خونهات کجاست و کدام محله میشینید؟
میگفت: دنبال خونه اجارهای می گردم برای رفیقم، صاحبخونه جوابش کرده.
گفتم: رفیقت الان کجاست؟
نمیدونست.
اصلا اسم رفیقش رو هم یادش نبود.!
عباس صبحانه رو با کمی خشم گذاشت روی میز و رفت.
به پیرمرد گفتم: بخور سرد نشه.
صبحانه خودم تمام شد و رفتم پیش عباس. گفتم: چرا ناراحت شدی؟!
گفت: تو الان این آدم رو مهمان کردی و این الان یاد میگیره هر روز بیاد اینجا و صبحانه طلب کنه.!
گفتم: خاک بر سرت.
این آدم الان از در مغازه تو بره بیرون یادش میره که اینجا کجا بوده و اصلا چی خورده یا نخورده.!
در ثانی هر وقت اومد اینجا و صبحانه خواست بهش بده از حسابمون کم کن...
شرمنده شد و سرش رو انداخت پائین.
برگشتم سمت پیرمرد و گفتم: حاجی چیزی لازم نداری؟
گفت: قلیان میخوام.
اشک چشمانم رو تار کرده بود.
یاد پدر افتادم که همیشه خوانسار میکشید و عاشق قلیان بود.
به عباس گفتم: یک خوانسار براش بزنه.
نشستم به نگاه کردن پیرمرد.
پدرم رو در وجود اون جستجو میکردم. پدری که دیگه ندارمش...
بهش گفتم: خونهتون رو بلدی؟
گفت: همین دور و برهاست.!
ازش اجازه گرفتم و جیبهاش رو گشتم. خوشبختانه شماره تماسی داخل جیبش بود. زنگ زدم و پسر جوانی جواب داد.
بهش داستان رو گفتم و گفت؛ سریع خودش رو میرسونه.
نفهمیدیم کی از خونه زده بیرون، اما از خونه و زندگیش خیلی دور شده بود.
یاد اون شبی افتادم که تهران رو در جستجوی پدر زیر و رو کردیم...
ساعتها گشتیم و نگاه نگرانمون همه کوچه ها رو زیر و رو کرده بود.!
یاد اون شبی افتادم که با همه خستگی که داشتم رفتم اسلامشهر تا پدر رو از مرکزی که کلانتری ابوسعید تحویلش داده بود به اونجا تحویل بگیرم.
یاد صدای لرزانش افتادم که بدون اینکه من رو بشناسه ازم تشکر کرد و گفت:
ببخشید اذیت کردم.
یاد آخرین کله پاچهای افتادم که همون صبح زود و بعد از تحویل گرفتنش از مرکز مربوطه با هم خوردیم.
یاد روزهای آخر پدر افتادم که هیچکس و هیچ چیز یادش نبود.!
نه غذا میخواست و نه آب، یاد شبهای خوفناک بیمارستان افتادم که تا صبح به پدر نگاه میکردم.
یاد روزی افتادم که به مادرم گفتم کمکم باید خودمون رو برای یک مصیبت آماده کنیم...
پیرمرد رو به پسرش سپردم و خداحافظی کردم.
تا یکساعت تمام بغضهای این سالها اشک شدند و از چشم من باریدند.
اشکی که بر سر مزار پدر نریختم.
من به خودم یک سوگواری تمام عیار بابت این سالها که بغضم رو فرو خوردم، بدهکارم...!
"آلزایمر" تمام ماهیت آدمی رو به تاراج میبره."
* در مواجهه با اشخاصی که دچار آلزایمر هستند، صبور و باشید و مهربان...
اونها قطعا شما و رفتارتون رو فراموش میکنند اما شما این اشخاص رو هرگز فراموش نخواهید کرد! *
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔖#حکایتی_از_مولانا
دست خدا🍃🌺
حکایت جذابی را مولانا در انتهای دفتر سوم مثنوی شروع میکند اما داستان را در دفتر چهارم به اتمام میرساند. داستان از این قرار است:
پسر جوانی عاشقِ زنی شد و شور عشق، خواب و خور از او در ربود. هرگاه که این عاشق، نامهای به معشوق خود مینوشت و ضمن آن اظهار عشق و علاقه میکرد، نامهرسان و یا خدمتکار آن زن از روی حسادت در مفادِ نامه دست میبرد و کلماتِ آن را تغییر میداد و خلاصه نمیگذاشت که عریضه عاشق به طور کامل به معشوق برسد. هفت هشت سال بدین منوال گذشت تا اینکه شبی داروغۀ شهر در کوچهای خلوت و تاریک، جوانِ عاشق را میبیند و به خیالِ آنکه دزد و یا مُجرمی یافته، فرمان ایست میدهد. امّا جوان می گریزد:
یک جوانی بر زنی مجنون بدست / میندادش روزگار وصل دست
کان جوان در جست و جو بد هفت سال / از خیال وصل گشته چون خیال
چون دری میکوفت او از سلوتی / عاقبت در یافت روزی خلوتی
جوان در حین تعقیب و گریز از دست مامور دولت، برای اینکه خودش را پنهان کند، از دیوار خانهای بالا میرود و خودش را به حیاط خانه میاندازد. اما با کمال تعجب میبیند که همان زنی که او هشت سال در غمش و به دنبالش خانه به خانه میگشت، در این حیاط منزل دارد.
جست از بیم عسس شب او به باغ / یار خود را یافت چون شمع و چراغ
گفت سازندهٔ سبب را آن نفس / ای خدا تو رحمتی کن بر عسس
ناشناسا تو سببها کردهای / از در دوزخ بهشتم بردهای
اندر آن بودیم کان شخص از عسس / راند اندر باغ از خوفی فرس
بود اندر باغ آن صاحبجمال / کز غمش این در عنا بد هشت سال
مولانا از این داستان نتیجه زیبایی میگیرد:
مر عسس را ساخته یزدان سبب / تا ز بیم او دود در باغ شب
بیند آن معشوقه را او با چراغ / طالب انگشتری در جوی باغ
میگوید عسس یا همان داروغه در نگاه اول شر بود و آمده بود تا دستگیرش کند، اما بعد از وصال او با معشوقهاش، متوجه شد که کار داروغه از اسباب الهی بود و باعث شد که او را به وصال برساند. مانند شرور و سختیهایی که ما در طول زندگی تحمل میکنیم و از دست آنها کلافه هستیم، اما روزی متوجه میشویم که تمام آنها وسایلی بودند تا ما را به سعادت برسانند و آنگاه در حق تمام افرادی که باعث چنین اتفاقاتی شدند، به جای ناسزا و نفرین، دعا میکنیم:
پس قرین میکرد از ذوق آن نفس / با ثنای حق دعای آن عسس
که زیان کردم عسس را از گریز / بیست چندان سیم و زر بر وی بریز
از عوانی مر ورا آزاد کن / آنچنان که شادم او را شاد کن
کافی است کمی حواسمان به وقایع اطرافمان جمع باشد. دست خدا دیدنی است.
👤میثاق محرابی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
گلچین۱۰ جمله زیبا از #استاد_الهی_قمشه_ای:
۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید . . قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید . . .
۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد . . .
۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی . شمع های افتاده خاموش می شوند . . .
۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد . . حتی اگر غلام درگاهت باشد. . . دوست مدار کسی را که
دوستت ندارد . . . حتی اگر سلطان قلبت باشد . . .
۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش” . . . به جایی نرسیدهایم . . .
۶- “زمان” وفاداریه آدمها را ثابت میکند . . . نه “زبان” . . .
۷- همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوانیم بگوئیم . . . اما گفته ها را نمیتوانیم پس بگیریم . . .
۸- خودبینی ، دیدن خود نیست . . . خودبینی . ندیدن دیگران است . . .
۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند . . .
۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز کــن.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃
🛑 گاهی باید رفت...
🍃تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی...
مسئولی در برابر اشکهایش،
در برابر غمهایش،
در برابر تنهاییش...
اگر روزی فراموشش کردی دنیا با بدیهایش به یادت خواهد آورد...
🍃گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید،
تا این بار در آرزوی بخشش تو عمری منتظر بماند!
🍃گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی بخاطر او بود هرچند رفتن را بلد بوده ای!
🍃گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!
🍃گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند! تا بداند فاصله خوبی و بدی چقدر است!
🍃 گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد و رفت! با رفتنت در لحظه به لحظه زندگی,در ناملایمت ها و نا مهربانی های روزگار جای خالیت را ببیند!بداند ماندن و تحمل کردند بخاطر او بود!
🍃آدمها همیشه نمی مانند ،خدا یکجا در را باز میکنند و برای همیشه میرود
گاهی یک نفر
با نفس هایش
بانگاهش
باکلامش
با وجودش
با بودنش....
بهشتی میسازد از این دنیا برایت
که دیگر بدون او
بهشت واقعی را هم نمیخواهی...
🍃اما قدر لحظه لحظه های در کنار او بودن را ندانستی و او را برای همیشه از دست داده ای...
🍃آن زمان دیگر نه پشیمانی سود دارد و نه او را در کنارت خواهی دید
لحظه به لحظۀ زندگی جای خالیش را با آه و حسرت احساس خواهی کرد لیکن دیگر سودی ندارد
⭕️ امروز قدردان هم باشیم با کنار هم ماندن،با احساس،باعشق،بامحبت
شاید فردا دیر باشد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli