eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوپنج عصبی نگاهش کردم.... وقتی دیدم توجهی نمی کند نگاه
وقتی دیدم امواج رود تنها یادگاریم از عباس را بلعیدند،دویدم میخواسم بپرم تو رودخونه تا شاید بتونم بگیرمش... اما از نگاه ارباب ترسيدم و جایی نرفتم.... زدم زیر گریه و با صدای بلندی گفتم:ولم کن...چی ازم میخوای؟ چند لحظه به چشمهای خیسم نگاه کرد و گفت:اون اگه تو رو میخواست ،تنهات نمیگذاشت ... گفتم:اون تنهام نگذاشت...شما مجبورش کردی..خاله همه چیز رو بهم گفت...گفت که پدرشو تهدید کردی،گفت که دستور دادین که زمین هاشونو بگیرن... بر خلاف خشم چند لحظه پیشش،با بی تفاوتی گفت:اون زمینهای خودمه..رفتن توش چهار تا درخت کاشتن و فکر کردن صاحبش شدن ... از حرف هاش گیج شدم..کمی بعد دوباره گفتم:شما باعث شدین خانواده عباس با ازدواج ما مخالف شن، چون گفتین همه زمین هاشونو میگیرین پدر عباس چه گناهی کرده بود که باید بخاطر ازدواج پسرش با من تموم دار و ندارش رو تو پیری از دست بده؟؟ به سمتم چرخید و با کلافگی گفت:عباس چی؟ خونوادش مخالفت کردن،خودش اگه مرد بود پات می ایستاد. ون کجاست الان؟چرا تنهات گذاشت؟ از حرف نیش دارش قلبم به درد اومد... قبل از اینکه جوابی بدهم با صدای بلندی گفت:اون اگه واقعا دوست داشت بود،نمیرفت ،اینو بفهم... با این حرفش بغضم ترکید و قطره های اشک آروم روی صورتم سرازیر شدولی چیزی نگفتم. هر دو مدتی ساکت شدیم ...هوا سرد شده بود و خورشید داشت غروب میکرد...نزدیک پاییز بود و روزها کوتاه شده بودند... بلند شدم و دمپایی هایم را پوشیدم.. برگشتم تا به خونه برم که ارباب هم پشت سرم میومد... به حیاط که رسیدیم گفت:دیگه اعتمادمو شکستی...از این به بعد هیچ جا حق نداری بری. **** پاییزهای کوهستان خیلی زیباست....جنگل های سبزرو حالا موجی از رنگهای قرمز و زرد و نارنجی پوشونده و انقدر منظره ی باشکوهی درست کرده که دوست نداری چشم ازش برداری... هوا سردتر شده و اکثر روزها بارونین... تنها اتفاق خوبی که این مدت افتاده برگشتن شوهر ملیحه از شهر بود که شادی و صفای خانواده ی کوچکش را کامل کرده.... آرومترم...اما حالا از عباس ناراحتم...احساس می کنم حرف های ارباب را باید کم کم قبول کنم.... هرچند خیلی تلخه..و شاید فرار از همین تلخیه که باعث شده تا الان انکار کنم... .اما جای خالی عباس خیلی چیزها را فریاد میکشه...هرچقدر هم که نخوام بشنوم... امروز ارباب برای ناهار چند تا از دوستانش رو دعوت کرده....همشون هم سن و سال خودش میزدند... به محض اینکه منو تو حیاط دید فرستاد مطبخ و گفت که تا آخر مهمونی همون جا باشم.... بدونه هیچ حرفی وارد مطبخ شدم و مشغول کمک کردن به معصومه خاله با خستگی رو به من گفت: جوانه،این ظرف ببر بده اکبر، بگو ماستمون تموم شده، بره از ننه کبری بگیره.. _خاله ارباب گفت تو مطبخ بمونم خاله با حرص گفت:من نمیفهمم این پسر چرا باتو اینجوری میکنه.. معصومه ظرف رو گرفت و گفت:من میرم ... دستت درد نکنه.فقط زود برگردی ها. الان ناهاره کلی کار مونده ... _چشم ... ملیحه گوشه ای نشسته بود و محمد رو شیر می داد... با شیطنت رو به من گفت:جوانه...اون که چشماش آبیه رو دیدی؟ خاله که داشت دیگ خورشت را هم میزد با این حرف به سمت ملیحه برگشت و چشم غره ای رفت.. ملیحه بیخیال خندید .. خاله جدی گفت:بسه ملیحه. ملیحه با صدای بلند خندید و گفت: خاله بد اخلاقیا امروز ... خاله حرفی نزد و سر دیگ برگشت.. من هم از کارهاش خنده ام گرفته بود....همیشه دوست داشت سربه سر خاله بگذاره... در مطبخ به شدت باز شد و شوهرملیحه با اخمهایی در هم اومد تو... با عصبانیت رو به ملیحه گفت:بازم که صدای خندت تا حیاط میاد.. ملیحه که همچنان ریز ریز میخندید گفت:ببخشید...این دفعه دیگه ساکت میشم ... علیرضا با حرص گفت:هی صدای خندت باید بیاد بالا؟امروز کلی مرد تو این خونس... صورت علیرضا از عصبانیت قرمز شده بود ‌‌..ملیحه رو بیشتر از جونش دوست داشت و برای همین خیلی روش تعصب داشت... آخر سر علیرضا نگاه خشمگینی بهش انداخت و بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. از لای در مطبخ نگاهی به حیاط انداختم ،خبری از ارباب و دوستاش توی حیاط نبود... سطلی برداشتمو به سمت چشمه رفتم ، از چشمه که برگشتم...ظرف آبم خیلی سنگین شده بود...بین راه مدام مجبور میشدم بگذارمش زمین....دستام حسابی درد گرفته بود ... به حیاط که رسیدم دوباره ظرف رو گذاشتم زمین... ارباب که توی حیاط بود با تعجب به من نگاهی کرد و داد زد:اکبر ... اکبر آقا که داشت هیزم میشکست تبر به دست آمد و گفت:بله آقا جان؟ این ظرف را از این بچه بگیر ببر ... اخم کردم...چرا همیشه به من میگه بچه؟ اکبر آقا ظرف را بلند کرد و گفت: چه سنگینه...جوانه تو چجوری تا اینجا آوردیش؟آفرین دختر صحرایی ... خندیدم و کنار اکبر اقا راه افتادم..
822.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙یک شب پرازآرامش ✨یک دل شاد و بی غصه 🌙یک زندگی آروم و عاشقانه ✨و یک دعای خیر از ته دل 🌙نصیب لحظه هاتون ✨شبتون بخیر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
: 👇 تقویم نجومی – یکشنبه 📅 ۲ آذر / قوس ۱۴۰۴ 📆 ۲ جمادی‌الثانی ۱۴۴۷ – 23 نوامبر 2025 🕌 مناسبت‌ها و احکام دینی امروز بر اساس احکام اسلامی و توصیه‌های روایی، برای مجموعه‌ای از فعالیت‌های روزمره و مهم مناسب ارزیابی شده است. ✅ کارهای مناسب امروز سفر کردن آغاز ساخت‌وساز و پی‌ریزی بنا انجام خرید و فروش فعالیت‌های کشاورزی و امور زراعی معاملات سَلَف جابجایی‌ها و نقل و انتقالات 🚘 مسافرت امروز زمان مناسبی برای سفر است و حرکت مبارک دانسته شده است. 👶 زایمان تولد نوزاد در این روز مبارک بوده و فرزند «خوش‌قدم» و فرخنده خواهد بود. 🔭 احکام نجومی امروز قمر در برج جَدّی (Capricorn) قرار دارد و طبق قوانین نجومی، زمان مناسبی برای امور زیر است: برداشت محصولات کشاورزی از شیر گرفتن کودک وام دادن یا گرفتن انجام سفر صید، شکار و ماهیگیری کندن چاه، کانال یا گودبرداری نوشتن ادعیه، تهیه حرز و انجام حکاکی‌های مرتبط 👩‍❤️‍👨 احکام زناشویی ✨ مباشرت امشب فرزندی که امشب مقدر شود، نسبت به روزی و تقدیر خویش راضی و خوش‌دل خواهد بود. 💇 اصلاح مو طبق روایات، کوتاه‌کردن موهای سر و صورت در این روز از ماه قمری، سبب حاجت‌روایی می‌شود. 💉 حجامت و خون‌گیری حجامت، خون‌دادن، فصد و زالو انداختن در این روز مناسب نیست و توصیه نمی‌شود. 😴 تعبیر خواب شب دوشنبه خواب شب دوشنبه بر اساس آیه ۳ سوره آل‌عمران تعبیر می‌شود: «نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ…» مفهوم این آیه بیانگر آن است که سه خیر پیاپی به خواب‌بیننده خواهد رسید. خواب خود را با این معنا تطبیق دهید. 💅گرفتن ناخن یکشنبه برای کوتاه کردن ناخن‌ها روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است باعث بی‌برکتی در زندگی شود. 👗 دوخت لباس دوخت یا بریدن لباس نو در روز یکشنبه توصیه نمی‌شود، زیرا می‌تواند موجب غم و اندوه گردد. (این توصیه شامل خرید لباس نمی‌شود.) 🙏 وقت استخاره از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ از ساعت ۱۶ عصر تا مغرب 📿 اذکار مستحبی امروز ذکر روز یکشنبه: ۱۰۰ مرتبه ‌— «یا ذالجلال و الاکرام» ذکر بعد از نماز صبح: ۴۸۹ مرتبه — «یا فتّاح» (سبب گشایش و نصرت) 🌟 انتساب روز روایات، روز یکشنبه را منسوب به حضرت علی علیه‌السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها می‌دانند. توصیه شده اعمال نیک امروز را به محضر این دو بزرگوار هدیه کنید تا ثواب آن چند برابر گردد. 🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی، ان‌شاءالله 🌸
خدایا به حق نامهای زیبایت به حق بزرگی وجلالت غم و غصه را از دل همه مردم بخصوص دوستان و عزیزانم دور کن و درهای رحمتت را به رویشان بگشا. الهی آمین سلام صبحِ زیبا تون بخیر🌹🌺
🍃🍃🍃🍃🌸 ✨جوانی با دوچرخه اش با پيرزنی برخورد کرد و به جاي اينکه از او عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جايش بلندشود، شروع به خنديدن و مسخره کردن او نمود؛ 🔹سپس راهش را کشيد و رفت! پيرزن صدايش زد و گفت: چيزی از تو افتاده است. 🔸جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پيرزن به او گفت: زياد نگرد؛ مروت و مردانگی ات به زمين افتاد و هرگز آن را نخواهی يافت.. 🔹"زندگی اگر خالي از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هيچ ارزشی ندارد" 🔸"زندگی حکايت قديمي کوهستان است! صدا می کنی و مي شنوی؛پس به نيکی صدا کن، تا به نيکی به تو پاسخ دهند" جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃 🛑 گاهی باید رفت... 🍃تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی... مسئولی در برابر اشکهایش، در برابر غمهایش، در برابر تنهاییش... اگر روزی فراموشش کردی دنیا با بدیهایش به یادت خواهد آورد... 🍃گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید، تا این بار در آرزوی بخشش تو عمری منتظر بماند! 🍃گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی بخاطر او بود هرچند رفتن را بلد بوده ای! 🍃گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند! 🍃گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند! تا بداند فاصله خوبی و بدی چقدر است! 🍃 گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد و رفت! با رفتنت در لحظه به لحظه زندگی,در ناملایمت ها و نا مهربانی های روزگار جای خالیت را ببیند!بداند ماندن و تحمل کردند بخاطر او بود! 🍃آدمها همیشه نمی مانند ،خدا یکجا در را باز میکنند و برای همیشه میرود گاهی یک نفر با نفس هایش بانگاهش باکلامش با وجودش با بودنش.... بهشتی میسازد از این دنیا برایت که دیگر بدون او بهشت واقعی را هم نمیخواهی... 🍃اما قدر لحظه لحظه های در کنار او بودن را ندانستی و او را برای همیشه از دست داده ای... 🍃آن زمان دیگر نه پشیمانی سود دارد و نه او را در کنارت خواهی دید لحظه به لحظۀ زندگی جای خالیش را با آه و حسرت احساس خواهی کرد لیکن دیگر سودی ندارد ⭕️ امروز قدردان هم باشیم با کنار هم ماندن،با احساس،باعشق،بامحبت شاید فردا دیر باشد 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️ 🗯پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه‌ام ازدواج کردم. ما همدیگرو تا حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می‌کردیم. می‌دونستیم بچه‌دار نمی‌شیم، ولی نمی‌دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی‌خواستیم بدونیم. با خودمون می‌گفتیم عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه، بچه می‌خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می‌زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم. تا اینکه یه روز علی نشست روبروی من و گفت: «اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می‌کنی؟» ♥️•فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: «من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.» 🗯•علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد. گفتم: «تو چی؟» •گفت: «من؟» ♥️•گفتم: «آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می‌کنی؟» برگشت و زل زد به چشامو گفت: «تو به عشق من شک داری؟» فرصت جواب نداد و گفت: «من وجود تو رو با هیچی عوض نمی‌کنم.» 🗯•با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره. گفتم: «پس فردا می‌ریم آزمایشگاه.» گفت: «موافقم، فردا می‌ریم.» ♥️نمی‌دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می‌جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟! سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم. طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره. یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید اضطراب رو می‌شد خیلی آسون تو چهره هر دومون دید. با این حال به همدیگه اطمینان می‌دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس. 🗯بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می‌گرفتم. دستام مث بید می‌لرزید. داخل آزمایشگاه شدم و جوابو گرفتم. ♥️•علی که اومد خسته بود، اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی‌دونم که تغییر چهره‌اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی. روزا می‌گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می‌شد تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: «علی، تو چته؟ چرا این جوری می‌کنی؟» 🗯اونم عقده‌شو خالی کرد و گفت: «من بچه دوس دارم مهناز. مگه گناهم چیه؟! من نمی‌تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.» 🗯دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم: «اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری. گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟» گفت: «آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می‌بینم نمی‌تونم. نمی‌کشم...» ♥️نخواستم بحث رو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت می‌گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاق رو انتخاب کردم. من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت: «می‌خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمی‌تونم خرج دو نفر رو با هم بدم، پس از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.» 💔دلم شکست نمی‌تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا زده زیر همه چی. دیگه طاقت نیاوردم، لباسام رو پوشیدم و ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم، یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم. احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. 📃توی نامه نوشته بودم: «علی جان، سلام، امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می‌شم. باید بدونی که می‌تونم. دادگاه این حقو به من می‌ده که از مردی که بچه‌دار نمی‌شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم کهi عیب از توئه، باور کن اون قدر برام بی‌اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم. اما نمی‌دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه. توی دادگاه منتظرتم...مهناز.» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
همسرداری 👈مردان را عصبانی نکنید 🍃 وقتی مردها عصبانی میشوند قابلیت انقباض عضلاتشان به مراتب بالا میرود و توانایی کتک زدن آنها بیشتر میشود... مردها در عصبانیت فقط دوست دارند از موضوع فرار کنند.آنها به حل مسئله فکر نمیکنند تلاش نکنیم تا متقاعدشان کنیم... مردها در عصبانیت شخصیتی بد بین ..بددهن..نا مهربان دارند.. فقط یک راه دارد سکوت کنید وقتی سکوت کنید زودتر آرام میشوند وقتی آرام شدند راحتتر متقاعد میشوند. ❤️
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوشش وقتی دیدم امواج رود تنها یادگاریم از عباس را بلع
ظرف رو پشت در مطبخ گذاشت... _دستت درد نکنه اکبرآقا ... لبخندی زد و دوباره رفت تا برای شب هیزم بشکنه.. چشمم به ارباب افتاد که داشت پیاده از در حیاط میرفت بیرون ...هوا دیگه رو به تاریکی بود....کجامیرفت؟ آهی کشیدم و به مطبخ برگشتم.. از وقتی که خانواده زهرا و فریبا هم از ده برگشتن به دشت، اجازه دارم برم بیرون... هیچ وقت اون روزی که زهرا برای خدافظی پیشم اومده بود یادم نمیره...ارباب منو تو اتاقم حبس کرد و زهرا را از همون در حیاط برگردوند... البته شاید اینجوری بهتر بود....میدونستم با حرفهای فرح دوباره یاد عباس میوفتم.. اون شب تا صبح گریه کردم.....در دلم همش از عباس شکایت کردم....دیگه امیدی نداشتم برگرده..انگار اون شب تازه داشتم با عباس خداحافظی میکردم....سر نماز صبح یه آرامش عجیبی تو قلبم اومد....رنجشمو از عباس گذاشتم کنار....بعد نماز سجده رفتم و همانطور که اشکام روی سجاده می ریخت از خدا خواستم به من کمکم کنه آرامش بگیرم و این غمو از دلم پاک کنه ....و..عباس..هرجا هست سلامت و خوش باشه... **** همانطور که پله ها را جارو می کنم حواسم به حسن و ارباب است....از روزی که ارباب بهش اجازه به داده باغ فندق بیاد ،هر روز میاد اینجا...ارباب هم چیزی بهش نمیگه... با دیدن ارباب که حسن را سوار اسبش کرد،دست از جارو کشیدن برداشتم و با تعجب به اونها نگاه کردم... حسن روی اسب نشسته بود و ارباب افسار اسب را گرفته بود و راه می بردش...فکر نمیکردم حوصله ی بچه ها را داشته باشه... حسن از روی اسب با خوشحالی داد کشید:جوانه...جوانه...منو ببین.. من هم بهت زده براش دستی تکون دادم....ارباب هم نیم نگاهی به من انداخت و لبخندی زد... بعد از اینکه پله ها را جاروکردم با خستگی دستی به کمرم کشیدم...ارباب داشت از پله ها بالا میومد...صاف ایستادم و سلام کردم... سری تکون داد و به اتاقش رفت... حرصم میگرفت نمیدونستم چرا اینطوره، یه روز بام خوبه یه روز جواب سلامم نمیده ،حتی با حسن بهتر از من بود! روی پله ها نشستم تا کمی استراحت کنم که صدای خاله را شنیدم:جوانه...جوانه‌‌.. _بله؟خاله من خستم بذار یه کم بشینم.. - دختر بیا تو مطبخ امروز کلی کار داریم.. - بازم ارباب مهمون داره؟ - مهمون نیسن، ارباب بزرگ و خانوم دارن از شهر برمیگردن بلاخره ... - یعنی پدر ارباب داره میاد؟ - آره دختر، میدونم خسته ای ولی امروز کار زیاده.... سری تکون دادمو از سرجام بلند شدم ** با سینی غذا وارد مهمونخونه شدم...اضطراب و استرس بدی داشتم و دلم میخواست زودتر غذا ها رو بذارم و برم.... آب دهنمو به سختی فرو دادمو و با صدای آرومی گفتم:سلام .... انقدر مشغول بگو و بخند بودن که اصلا منو ندیدن...منم از فرصت استفاده کردمو تند تند کاسه های آب مرغ را توی سفره چیدم...روسریم را کمی مرتب کردم و زیر چشمی نگاهی بهشون انداختم... جوون تر از اون چیزی بودن که فکرشو میکردم... پدرش یه مرد حدودا پنجاه ساله بود...چشمهایی روشن و موهای تیره و کم پشت...سیبیل کلفتی که صورتش را خشنتر میکرد... قد بلند و نسبتا چاق... برعکس مادرش که هیکلش هنوز ظرافت دخترانه داشت..ساکت بود و با لبخند به حرفهای ارباب و پدرش گوش می داد....انگار از صحبت کردن اون ها لذت می برد....چشمهای سبزش برق عجیبی داشت .....بینی کشیده و لبهای ظریف....همونطور که به صورتش زل زده بودم به سمتم برگشت ..سریع سرمو پایین انداختم و سینی را برداشتم... میخواستم از اتاق خارج بشوم که صدام زد:دختر ... _بله خانوم؟ آب نیاوردی ؟ _چشم،الان میارم.. ناخواسته نگاهی به ارباب که حالا همه ارباب پسر صدایش می زدند کردم...اون هم به من نگاه میکرد.. سریع نگاهم را گرفتم و بیرون رفتم.... این روزها اصلا دوست نداشتم از اتاقم بیرون بروم...انگار تازه معنی ارباب و رعیتی را فهمیده بودم ....ارباب بزرگ به حدی جدی و سختگیره که این مدت کسی نبوده که عصبانیتشو ندیده باشه... فضای عمارت حسابی عوض شده...چندتا کارگر جدید اضافه شدن و همه جا شلوغه...توی مطبخ که یک لحظه هم آرامش نیست،همه از صبح تا شب برای تهیه ناهار و شام در تکاپو هستند... حسن هم جرات نمیکنه دیگه اینجا بیاد...حتی ملیحه هم آروم میخنده! تازه میفهمم چقدر ارباب پسر با رعیت خوش رفتار بوده.... باید برم سفره ناهار را بچینم... من از بیرون این اتاق میترسم... ظرفهای ماست رو برداشتمو به طرف مهمون خونه رفتم ،باز هم به من توجهی ندارن...نگاهی به ارباب انداختم..دیگه مثل سابق نیست و به کارای من توجهی نداره انگار...یه جورایی پیش خودم اعتراف میکنم که دلم گرفته ازش.. خانوم به پشتی تکیه داده و به حرکات من نگاه میکرد....پیراهن زیبای زرشکی پوشیده و دامن بلندش اطرافش روی زمین پخش شده....