eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔵 بچه، هم مال شماست هم مال شوهرت... 🔵 همون اول همسرتون رو در بزرگ کردن ني ني سهيم کنين، حتي اگر همسرتون اصلا اهل کمک کردن در کارهاي خونه نيست ولي اين دفعه پاي بچه وسطه و فرق مي کنه اينجوري فقط بار بچه رو دوش شما نيست و دوما اينکه مي فهمن که شما هم دارين زحمت مي کشين. 👈مثلا دارين آماده مي شين که برين مهموني. خطاب به ني ني و در واقع خطاب به باباي ني ني بگين : "باباجون مامان دست تنهاست، مياي کمک کني من لباس هامو بپوشم؟" 👈يا مثلا اگر نصفه شب بچه بيدار مي شه و گريه ميکنه انتظار نداشته باشين که همسرتون خودش خودبه خود بيدارشه و کمک تون کنه. 🔵به خصوص اگه خوابش سنگينه. خودتون شوهرتون رو به يه بهانه اي بيدار کنين؛ طوري که حس کنه کمک اون باعث مي شه بچه ساکت بشه. مثلا بيدارش کنين و بگين : ❌ " عزیزم زحمت مي کشي يه ليوان آب ولرم با چند تا حبه قند بياري؟ بچه ساکت نمي شه ....." ❌ يا مثلا بگين :" عزيزم بچه بغلمه ميشه برق و روشن کنی؟ ‌‌‌ ‌
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوچهار انقدر قلبم سنگینه که حتی دیگه از شلاق هم نمیترس
عصبی نگاهش کردم.... وقتی دیدم توجهی نمی کند نگاه پرکینه ای به او کردم و به سمت اتاق رفتم... *چند روز بعد* ارباب سوار اسب به سمت در حیاط می رفت...قبل از اینکه از در خارج بشه سریع دویدم و خودم روبهش رسوندم... _ارباب...ارباب... اسب را نگه داشت و به آرامی جواب داد: بله؟ حالا که خیالم راحت شده بود ایستاده، نفسی تازه کردم و گفتم:سلام ... _سلام،کارت چیه؟زود باش من عجله دارم ‌.. گفتم:میشه امروز بذارید برم بیرون؟ با لحن خشکی گفت:چرا؟ با تعجب نگاهش کردم:چرا؟...من ...من الان چند هفته اس همش تو خونم.. _خب باشی مشکلی هست؟ سرم رو پایین انداختم سعی کردم با جرات حرفم رو بزنم:فقط تا بالا تپه میرم. _مگه از اونجا دورتر هم می رفتی؟ از دهنم پرید و گفتم:آره آبشار پایین ده.. با دیدن اخمش لبم رو گزیدم... سریع گفتم:تنها نمیرفتم..زهرا و فریبا هم باهام بودن.. چند تا دختر تنها این همه راه میرفتین چه کنین اونجا؟ نگاه پر از خشمش را ازمن گرفت و گفت:برو کنار،دیرم شد... _خب حداقل برم تا چشمه؟ باز هم همون نگاه سرد و خشمگین..... دوباره گفتم:خب همین باغ فندق چی؟ احساس کردم لبخند محوی زد ....اسب رو به حرکت درآورد و همانطور که از من دور می شد داد زد:فقط تا باغ فندق... باغ فندق به دره ی کم شیبی ختم می شد ....انتهای باغ کنار درختی نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم.... دلم میخواس برم کنار رود و همه دلتنگیام را بهش بگم تا آب با خودش ببره....نگاهم رو بین رود و باغ پشت سرم میچرخوندم، کسی نیس... بلند شدمو و چند قدم به سمت لبه دره رفتم...میترسیدم ارباب بفهمه و دیگه اجازه نده بیرون بیام...با حرص دوباره سرجام نشستم....مدتی نگاهم را بین درختهای فندق که حالا دیگه باری ندارن، چرخوندم....روی زمین دراز کشیدم... چشمهام رو بستم ....باز هم صدایی تو دلم وسوسه ام میکرد برم کنار رودخونه... روی زمین غلتی زدم و دستهامو را زیر چونه ام گذاشتم...با خودم گفتم، خب رود هم بغل باغه دیگه....لبخندی زدمو سریع بلند شدم و به سمت رودخونه رفتم...تو سراشیبی دره پایم لیز خورد و زمین افتادم ...بدون اهمیت بلند شدمو خودمو کنار رودخونه رسوندم.... دمپایی هامو درآوردم کنار سنگی گذاشتم و آروم پاهامو تو آب بردم...ناخواسته لبخندی رو لبهام نشست.... چشمم به سنگ بزرگی که وسط رود بود افتاد.... دامنم رو بالا زدمو و آروم آروم سمتش رفتم...روی سنگ نشستمو پاهامو جمع کردم...از سردی آب پاهام سرخ شدن ...بعد از مدت ها احساس آرامش کردم ...در حالی که نگاهمو به آب می دوختم زیر لب گفتم: خاله همیشه میگه اگه غصه هاتو به آب بگی آب اونا رو با خودش میبره،دلم برای عباس تنگ شده... بغضی گلمو گرفته بود ...النگوی چوبیم رو از دستم در آوردمو و جلوی چشمام گرفتم . تنها چیزی که از عباس برام مونده بود همین بود..یعنی عباس هم به یادمه؟ همونطور که النگو تو دستم بود، پاهامو دوباره تو آب فرو کردم و با صدای آرومی شروع کردم به درد دل کردن و حرف زدن با آب....از اینکه دلم برای عباس تنگ شده...از اینکه میترسم مردم ده پشت سرم بخاطر رفتن عباس حرف بزنن....ازعباس که انقدر راحت منو تنها گذاشت....از زهرا و فریبا که دیگه بهم سر نمیزنن....حتی از خاله که بهم میگه دیگه عباس را فراموش کنم... صورتم خیس شده و صدای هق هقم بین صدای برخورد آب با سنگها گم می شد...با این حال آرومتر بودم و دلم سبک شده بود....کمی بعد بلند شدم تا به عمارت برگردم....یک دفعه، چشمم به ارباب افتاد که اون طرف رود دست به سینه به درختی تکیه داده بود و من را تماشا میکرد... با دیدن ارباب از ترس نزدیک بود بیفتم تو آب ،به زور خودمو نگه داشتم و با ترس بهش نگاه کردم... با صدای بلندی گفت:النگو را اون پسره بهت داده نه؟ النگو را محکمتر تو دستم گرفتم و سعی کردم پشت سرم قائمش کنم. با این کارم عصبانیتر شد و فریاد کشید:اینجوری داری فراموشش میکنی؟ آب دهنمو به زور قورت دادم، میخواستم تا می تونم ازش فاصله بگیرم، ولی جرات فرار کردن هم نداشتم خیلی آروم به کنار رود رفتم ،حالا رودخونه بین من و ارباب قرار داشت و این کمی آرومم می کرد... با حرص داد کشید:کجا میتونی فرار کنی؟ بعد با لحن محکمی گفت:بیا اینجا... فقط وحشتزده نگاهش کردم....میدونستم بخاطر نافرمانی از حرفاش، عصبی ترش میکنم، اما انقدر ترسیده بودم که پاهام به اون سمت نمیرفت‌‌‌‌... وقتی دید همونطور بیحرکت ایستادم،به طرفم اومد و با چند پرش بلند از روی سنگها خودش را به این طرف رود رسوند.....اول خشکم زد اما بعد به خودم آمدم و با پاهای بدون کفش شروع کردم به دویدن... خودش رو رسوند و از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:اون را بده من.. زیر لب طوری که حتی فکر کنم صدامو نشنید گفتم:نه نمیدم.. قبلا از اینکه بفهمم چی شده،اونو تو رودخونه پرتاب کرد..
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🔘 داستان کوتاه "همیشه کاری کنیم که بعدها افسوس نخوریم" ماهی‌تابه حاوی صبحانه‌ای که سفارش داده بودم تازه روی میز گذاشته شده بود و داشتم اولین لقمه‌های صبحانه رو سر صبر میجویدم و قورت میدادم. پیرمرد وارد قهوه‌خانه شد و رو به عباس کرد و گفت: خونه اجاره‌ای چی دارید؟ ‌عباس نگاهی بهش کرد و گفت: اینجا قهوه خانه است پدر جان، مشاور املاکی دو تا کوچه آنورتره. پیرمرد پرسید: اینجا چی می‌فروشید؟ ‌گفت: صبحانه و ناهار و قلیان ‌پیرمرد گفت: یک قلیان به من بده. ‌عباس به قصد دک کردن پیرمرد گفت: صاحبش نیست، برو بعدا بیا! ‌از رفتار و گفتار پیرمرد می‌شد تشخیص داد که دچار آلزایمر است. ‌صداش کردم پیش خودم و گفتم بیا بشین اینجا پدر جان. اومد نشست کنارم و گفت: سلام. ‌به زور جلوی بغضم رو گرفتم و جواب سلام دادم. گفتم: گرسنه نیستی؟ صبحانه میخوری؟ ‌گفت: آره میخورم. ‌به عباس اشاره کردم یک پرس چرخ‌کرده بیاره. با پیرمرد مشغول صحبت شدم. از چند سالته و چند تا بچه داری و شغلت چیه بگیر تا خونه‌ات کجاست و کدام محله می‌شینید؟ ‌می‌گفت: دنبال خونه اجاره‌ای می گردم برای رفیقم، صاحبخونه جوابش کرده. گفتم: رفیقت الان کجاست؟ ‌نمیدونست. اصلا اسم رفیقش رو هم یادش نبود.! ‌عباس صبحانه رو با کمی خشم گذاشت روی میز و رفت. به پیرمرد گفتم: بخور سرد نشه. ‌صبحانه خودم تمام شد و رفتم پیش عباس. گفتم: چرا ناراحت شدی؟! گفت:‌ تو الان این آدم رو مهمان کردی و این الان یاد می‌گیره هر روز بیاد اینجا و صبحانه طلب کنه.! گفتم: خاک بر سرت. این آدم الان از در مغازه تو بره بیرون یادش میره که اینجا کجا بوده و اصلا چی خورده یا نخورده.! در ثانی هر وقت اومد اینجا و صبحانه خواست بهش بده از حسابمون کم کن... شرمنده شد و سرش رو انداخت پائین. برگشتم سمت پیرمرد و گفتم: حاجی چیزی لازم نداری؟ گفت: قلیان میخوام. اشک چشمانم رو تار کرده بود. یاد پدر افتادم که همیشه خوانسار می‌کشید و عاشق قلیان بود. به عباس گفتم: یک خوانسار براش بزنه. نشستم به نگاه کردن پیرمرد. پدرم رو در وجود اون جستجو می‌کردم. پدری که دیگه ندارمش... ‌بهش گفتم: خونه‌تون رو بلدی؟ گفت: همین دور و برهاست.! ازش اجازه گرفتم و جیبهاش رو گشتم. خوشبختانه شماره تماسی داخل جیبش بود. زنگ زدم و پسر جوانی جواب داد. بهش داستان رو گفتم و گفت؛ سریع خودش رو میرسونه. نفهمیدیم کی از خونه زده بیرون، اما از خونه و زندگیش خیلی دور شده بود. یاد اون شبی افتادم که تهران رو در جستجوی پدر زیر و رو کردیم... ساعتها گشتیم و نگاه نگرانمون همه کوچه ها رو زیر و رو کرده بود.! یاد اون شبی افتادم که با همه خستگی که داشتم رفتم اسلامشهر تا پدر رو از مرکزی که کلانتری ابوسعید تحویلش داده بود به اونجا تحویل بگیرم. یاد صدای لرزانش افتادم که بدون اینکه من رو بشناسه ازم تشکر کرد و گفت: ببخشید اذیت کردم. یاد آخرین کله پاچه‌ای افتادم که همون صبح زود و بعد از تحویل گرفتنش از مرکز مربوطه با هم خوردیم. یاد روزهای آخر پدر افتادم که هیچکس و هیچ چیز یادش نبود.! نه غذا می‌خواست و نه آب، یاد شبهای خوفناک بیمارستان افتادم که تا صبح به پدر نگاه می‌کردم. یاد روزی افتادم که به مادرم گفتم کم‌کم باید خودمون رو برای یک مصیبت آماده کنیم... ‌پیرمرد رو به پسرش سپردم و خداحافظی کردم. تا یکساعت تمام بغضهای این سالها اشک شدند و از چشم من باریدند. اشکی که بر سر مزار پدر نریختم. من به خودم یک سوگواری تمام عیار بابت این سالها که بغضم رو فرو خوردم، بدهکارم...! "آلزایمر" تمام ماهیت آدمی رو به تاراج می‌بره." * در مواجهه با اشخاصی که دچار آلزایمر هستند، صبور و باشید و مهربان... ‌اونها قطعا شما و رفتارتون رو فراموش می‌کنند اما شما این اشخاص رو هرگز فراموش نخواهید کرد! * 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🔖 دست خدا🍃🌺 حکایت جذابی را مولانا در انتهای دفتر سوم مثنوی شروع می‌کند اما داستان را در دفتر چهارم به اتمام می‌رساند. داستان از این قرار است: پسر جوانی عاشقِ زنی شد و شور عشق، خواب و خور از او در ربود. هرگاه که این عاشق، نامه‌ای به معشوق خود می‌نوشت و ضمن آن اظهار عشق و علاقه می‌کرد، نامه‌رسان و یا خدمتکار آن زن از روی حسادت در مفادِ نامه دست می‌برد و کلماتِ آن را تغییر می‌داد و خلاصه نمی‌گذاشت که عریضه عاشق به طور کامل به معشوق برسد. هفت هشت سال بدین منوال گذشت تا اینکه شبی داروغۀ شهر در کوچه‌ای خلوت و تاریک، جوانِ عاشق را می‌بیند و به خیالِ آنکه دزد و یا مُجرمی یافته، فرمان ایست می‌دهد. امّا جوان می گریزد: یک جوانی بر زنی مجنون بدست / می‌ندادش روزگار وصل دست کان جوان در جست و جو بد هفت سال / از خیال وصل گشته چون خیال چون دری می‌کوفت او از سلوتی / عاقبت در یافت روزی خلوتی جوان در حین تعقیب و گریز از دست مامور دولت، برای این‌که خودش را پنهان کند، از دیوار خانه‌ای بالا می‌رود و خودش را به حیاط خانه می‌اندازد. اما با کمال تعجب می‌بیند که همان زنی که او هشت سال در غمش و به دنبالش خانه به خانه می‌گشت، در این حیاط منزل دارد. جست از بیم عسس شب او به باغ / یار خود را یافت چون شمع و چراغ گفت سازندهٔ سبب را آن نفس / ای خدا تو رحمتی کن بر عسس ناشناسا تو سببها کرده‌ای / از در دوزخ بهشتم برده‌ای اندر آن بودیم کان شخص از عسس / راند اندر باغ از خوفی فرس بود اندر باغ آن صاحب‌جمال / کز غمش این در عنا بد هشت سال مولانا از این داستان نتیجه زیبایی می‌گیرد: مر عسس را ساخته یزدان سبب / تا ز بیم او دود در باغ شب بیند آن معشوقه را او با چراغ / طالب انگشتری در جوی باغ می‌گوید عسس یا همان داروغه در نگاه اول شر بود و آمده بود تا دستگیرش کند، اما بعد از وصال او با معشوقه‌اش، متوجه شد که کار داروغه از اسباب الهی بود و باعث شد که او را به وصال برساند. مانند شرور و سختی‌هایی که ما در طول زندگی تحمل می‌کنیم و از دست آن‌ها کلافه هستیم، اما روزی متوجه می‌شویم که تمام آن‌ها وسایلی بودند تا ما را به سعادت برسانند و آنگاه در حق تمام افرادی که باعث چنین اتفاقاتی شدند، به جای ناسزا و نفرین، دعا می‌کنیم: پس قرین می‌کرد از ذوق آن نفس / با ثنای حق دعای آن عسس که زیان کردم عسس را از گریز / بیست چندان سیم و زر بر وی بریز از عوانی مر ورا آزاد کن / آنچنان که شادم او را شاد کن کافی است کمی حواسمان به وقایع اطرافمان جمع باشد. دست خدا دیدنی است. 👤میثاق محرابی 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷 گلچین۱۰ جمله زیبا از : ۱-قرار نیست در کاری عالی باشید تا آن را شروع کنید . . قرار است آن را شروع کنید تا در آن کار عالی شوید . . . ۲-اعتماد ساختنش سالها طول میکشد ، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد . . . ۳- ایستادگی کن تا روشن بمانی . شمع های افتاده خاموش می شوند . . . ۴- دوست بدار کسی را که دوستت دارد . . حتی اگر غلام درگاهت باشد. . . دوست مدار کسی را که دوستت ندارد . . . حتی اگر سلطان قلبت باشد . . . ۵- هیچ کدام از ما با “ای کاش” . . . به جایی نرسیده‌ایم . . . ۶- “زمان” وفاداریه آدمها را ثابت میکند . . . نه “زبان” . . . ۷- همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوانیم بگوئیم . . . اما گفته ها را نمیتوانیم پس بگیریم . . . ۸- خودبینی ، دیدن خود نیست . . . خودبینی . ندیدن دیگران است . . . ۹- هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند . . . ۱۰- آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز کــن. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃 🛑 گاهی باید رفت... 🍃تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی... مسئولی در برابر اشکهایش، در برابر غمهایش، در برابر تنهاییش... اگر روزی فراموشش کردی دنیا با بدیهایش به یادت خواهد آورد... 🍃گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید، تا این بار در آرزوی بخشش تو عمری منتظر بماند! 🍃گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی بخاطر او بود هرچند رفتن را بلد بوده ای! 🍃گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند! 🍃گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند! تا بداند فاصله خوبی و بدی چقدر است! 🍃 گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد و رفت! با رفتنت در لحظه به لحظه زندگی,در ناملایمت ها و نا مهربانی های روزگار جای خالیت را ببیند!بداند ماندن و تحمل کردند بخاطر او بود! 🍃آدمها همیشه نمی مانند ،خدا یکجا در را باز میکنند و برای همیشه میرود گاهی یک نفر با نفس هایش بانگاهش باکلامش با وجودش با بودنش.... بهشتی میسازد از این دنیا برایت که دیگر بدون او بهشت واقعی را هم نمیخواهی... 🍃اما قدر لحظه لحظه های در کنار او بودن را ندانستی و او را برای همیشه از دست داده ای... 🍃آن زمان دیگر نه پشیمانی سود دارد و نه او را در کنارت خواهی دید لحظه به لحظۀ زندگی جای خالیش را با آه و حسرت احساس خواهی کرد لیکن دیگر سودی ندارد ⭕️ امروز قدردان هم باشیم با کنار هم ماندن،با احساس،باعشق،بامحبت شاید فردا دیر باشد 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﯿﻦ؟؟؟ ﺍﻭﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻮﺯﻥ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﻟﺜﻪ ﺗﻮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﻣﺘﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺩﺳﺘﺶ ... ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻪ ... ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻦ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ؟! ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟! ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﯾﺪ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺯﻥ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻭ ﻣﺘﻪ ﻭ ﺍﻧﺒﺮ ﻭ ... ﺧﻮﺏ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻬﺶ ! ﭼﺮﺍ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟! ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ: ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟! ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮏ" ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ؟؟ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ، ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﯾﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﻩ، ﺧﻮﺏ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺣﮑﯿﻤﻪ ... ﺍﺻﻼ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺣﮑﯿﻢ ... ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﮑﻤﺖ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺠﯽ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ، ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﮕﯿﻢ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟ ﺭﻧﺞ ﺑﻌﺪﯼ؟ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﻣﺪﺭﮎ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟؟؟ ﺣﺘﯽ ﻗﺪ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻥ ﭘﺰﺷﮏ "؟؟؟ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﺧﯿــﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ...!! 👤 الهی قمشه‌ای 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خبر ، جانسوز و جانکاه است، ای وای دلم ، درگیرِ صد آه است.... ، ای وای بگو با من که این کابوس و خواب است سراپایم ، سوالِ بی جواب است اگر خوابم ، که بیدارم نمایید اگر کابوس ، هشیارم نمایید مرا این رنجِ حیرانی ست مشکل دلم را ، داغ و ویرانی ست مشکل خبر می‌گفت، مرد کار هم رفت همان پر کارِ بی تکرار هم رفت همان که خادم شمس الشموس است همان که رهبرش را دست بوس است همان قاضی القضات کشور جان رئیس جمهور مردمدارِ ایران غلام و خادمِ آقا رضا جان شهید خدمت و یار ضعیفان همان که زنده کرد آیین خدمت سقوط بالگردش حین خدمت نشد یک لحظه، در آرام و راحت مگر اکنون،که سهمش شد شهادت رئیسی را ، ریاست در نگنجد بجز خدمت به ملت در نگنجد رئیسی، خادمی را ، کرده ثابت خدومِ واقعی را ، کرده ثابت زهی این بخت و اقبال و سعادت گوارا و حلالت ...، این شهادت عجب مزدی گرفتی از رضاجان ع چه خیری شد نصیبت خط پایان بحق رای ما.... ، یار ولایت ، بکن روز جزا ، از ما شفاعت.... ۱۴۰۲/۰۲/۳۱ ✍️احمد زارع شیرازی( مهجور) ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃 ‌📌بهم گفت "بخاطر آرامش میخوام وارد رابطه بشم" 💭گفتم "اتفاقا اگه دنبال آرامشی اصلا عاشق نشو و سمت رابطه نرو...." ‌📌عشق و دوست داشتن پر از چالش و سختیه، یه روزهایی ممکنه حتی حوصله خودتم نداشته باشی اما لازمه برای رابطه وقت بذاری ‌📌یه لحظه هایی از دستش عصبانی میشی اما نباید قلبشو بشکنی و بهش بی احترامی کنی ‌+به مرور اون شور و حرارت اولیه رابطه بینتون فروکش میکنه، قول میدی مثل روز اول اولویتت باشه و بهش توجه کنی؟ 📌وقتی توی رابطه‌ای ممکنه پیش بیاد از یه نفر دیگه خوشت بیاد، می‌تونی متعهد بمونی و سر به سر اون حس ریز نذاری تا بیشتر نشه؟ عشق برخلاف تصویری که ازش توی فیلم و رمان ها می بینیم، پر از چالش و سختیه وقتی وارد رابطه شو که حاضر باشی کنارش تموم این سختیا رو به جون بخری عشق یعنی انقدر تو برام مهمی که انتخاب می کنم با تو تموم اون دردسر هارو و نگرانی ها رو تحمل کنم، انتخابت می کنم تا همونقدر که دلیل خندهام میشی علت گریه هام بشی، تا همونقدر آرامشم باشی، یه موقع هایی اضطرابم بشی...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوپنج عصبی نگاهش کردم.... وقتی دیدم توجهی نمی کند نگاه
وقتی دیدم امواج رود تنها یادگاریم از عباس را بلعیدند،دویدم میخواسم بپرم تو رودخونه تا شاید بتونم بگیرمش... اما از نگاه ارباب ترسيدم و جایی نرفتم.... زدم زیر گریه و با صدای بلندی گفتم:ولم کن...چی ازم میخوای؟ چند لحظه به چشمهای خیسم نگاه کرد و گفت:اون اگه تو رو میخواست ،تنهات نمیگذاشت ... گفتم:اون تنهام نگذاشت...شما مجبورش کردی..خاله همه چیز رو بهم گفت...گفت که پدرشو تهدید کردی،گفت که دستور دادین که زمین هاشونو بگیرن... بر خلاف خشم چند لحظه پیشش،با بی تفاوتی گفت:اون زمینهای خودمه..رفتن توش چهار تا درخت کاشتن و فکر کردن صاحبش شدن ... از حرف هاش گیج شدم..کمی بعد دوباره گفتم:شما باعث شدین خانواده عباس با ازدواج ما مخالف شن، چون گفتین همه زمین هاشونو میگیرین پدر عباس چه گناهی کرده بود که باید بخاطر ازدواج پسرش با من تموم دار و ندارش رو تو پیری از دست بده؟؟ به سمتم چرخید و با کلافگی گفت:عباس چی؟ خونوادش مخالفت کردن،خودش اگه مرد بود پات می ایستاد. ون کجاست الان؟چرا تنهات گذاشت؟ از حرف نیش دارش قلبم به درد اومد... قبل از اینکه جوابی بدهم با صدای بلندی گفت:اون اگه واقعا دوست داشت بود،نمیرفت ،اینو بفهم... با این حرفش بغضم ترکید و قطره های اشک آروم روی صورتم سرازیر شدولی چیزی نگفتم. هر دو مدتی ساکت شدیم ...هوا سرد شده بود و خورشید داشت غروب میکرد...نزدیک پاییز بود و روزها کوتاه شده بودند... بلند شدم و دمپایی هایم را پوشیدم.. برگشتم تا به خونه برم که ارباب هم پشت سرم میومد... به حیاط که رسیدیم گفت:دیگه اعتمادمو شکستی...از این به بعد هیچ جا حق نداری بری. **** پاییزهای کوهستان خیلی زیباست....جنگل های سبزرو حالا موجی از رنگهای قرمز و زرد و نارنجی پوشونده و انقدر منظره ی باشکوهی درست کرده که دوست نداری چشم ازش برداری... هوا سردتر شده و اکثر روزها بارونین... تنها اتفاق خوبی که این مدت افتاده برگشتن شوهر ملیحه از شهر بود که شادی و صفای خانواده ی کوچکش را کامل کرده.... آرومترم...اما حالا از عباس ناراحتم...احساس می کنم حرف های ارباب را باید کم کم قبول کنم.... هرچند خیلی تلخه..و شاید فرار از همین تلخیه که باعث شده تا الان انکار کنم... .اما جای خالی عباس خیلی چیزها را فریاد میکشه...هرچقدر هم که نخوام بشنوم... امروز ارباب برای ناهار چند تا از دوستانش رو دعوت کرده....همشون هم سن و سال خودش میزدند... به محض اینکه منو تو حیاط دید فرستاد مطبخ و گفت که تا آخر مهمونی همون جا باشم.... بدونه هیچ حرفی وارد مطبخ شدم و مشغول کمک کردن به معصومه خاله با خستگی رو به من گفت: جوانه،این ظرف ببر بده اکبر، بگو ماستمون تموم شده، بره از ننه کبری بگیره.. _خاله ارباب گفت تو مطبخ بمونم خاله با حرص گفت:من نمیفهمم این پسر چرا باتو اینجوری میکنه.. معصومه ظرف رو گرفت و گفت:من میرم ... دستت درد نکنه.فقط زود برگردی ها. الان ناهاره کلی کار مونده ... _چشم ... ملیحه گوشه ای نشسته بود و محمد رو شیر می داد... با شیطنت رو به من گفت:جوانه...اون که چشماش آبیه رو دیدی؟ خاله که داشت دیگ خورشت را هم میزد با این حرف به سمت ملیحه برگشت و چشم غره ای رفت.. ملیحه بیخیال خندید .. خاله جدی گفت:بسه ملیحه. ملیحه با صدای بلند خندید و گفت: خاله بد اخلاقیا امروز ... خاله حرفی نزد و سر دیگ برگشت.. من هم از کارهاش خنده ام گرفته بود....همیشه دوست داشت سربه سر خاله بگذاره... در مطبخ به شدت باز شد و شوهرملیحه با اخمهایی در هم اومد تو... با عصبانیت رو به ملیحه گفت:بازم که صدای خندت تا حیاط میاد.. ملیحه که همچنان ریز ریز میخندید گفت:ببخشید...این دفعه دیگه ساکت میشم ... علیرضا با حرص گفت:هی صدای خندت باید بیاد بالا؟امروز کلی مرد تو این خونس... صورت علیرضا از عصبانیت قرمز شده بود ‌‌..ملیحه رو بیشتر از جونش دوست داشت و برای همین خیلی روش تعصب داشت... آخر سر علیرضا نگاه خشمگینی بهش انداخت و بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. از لای در مطبخ نگاهی به حیاط انداختم ،خبری از ارباب و دوستاش توی حیاط نبود... سطلی برداشتمو به سمت چشمه رفتم ، از چشمه که برگشتم...ظرف آبم خیلی سنگین شده بود...بین راه مدام مجبور میشدم بگذارمش زمین....دستام حسابی درد گرفته بود ... به حیاط که رسیدم دوباره ظرف رو گذاشتم زمین... ارباب که توی حیاط بود با تعجب به من نگاهی کرد و داد زد:اکبر ... اکبر آقا که داشت هیزم میشکست تبر به دست آمد و گفت:بله آقا جان؟ این ظرف را از این بچه بگیر ببر ... اخم کردم...چرا همیشه به من میگه بچه؟ اکبر آقا ظرف را بلند کرد و گفت: چه سنگینه...جوانه تو چجوری تا اینجا آوردیش؟آفرین دختر صحرایی ... خندیدم و کنار اکبر اقا راه افتادم..