🍃☔️🍃💫🍃☔️🍃💫🍃
🛑 گاهی باید رفت...
🍃تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی...
مسئولی در برابر اشکهایش،
در برابر غمهایش،
در برابر تنهاییش...
اگر روزی فراموشش کردی دنیا با بدیهایش به یادت خواهد آورد...
🍃گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید،
تا این بار در آرزوی بخشش تو عمری منتظر بماند!
🍃گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بدانند که اگر ماندی بخاطر او بود هرچند رفتن را بلد بوده ای!
🍃گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!
🍃گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند! تا بداند فاصله خوبی و بدی چقدر است!
🍃 گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد و رفت! با رفتنت در لحظه به لحظه زندگی,در ناملایمت ها و نا مهربانی های روزگار جای خالیت را ببیند!بداند ماندن و تحمل کردند بخاطر او بود!
🍃آدمها همیشه نمی مانند ،خدا یکجا در را باز میکنند و برای همیشه میرود
گاهی یک نفر
با نفس هایش
بانگاهش
باکلامش
با وجودش
با بودنش....
بهشتی میسازد از این دنیا برایت
که دیگر بدون او
بهشت واقعی را هم نمیخواهی...
🍃اما قدر لحظه لحظه های در کنار او بودن را ندانستی و او را برای همیشه از دست داده ای...
🍃آن زمان دیگر نه پشیمانی سود دارد و نه او را در کنارت خواهی دید
لحظه به لحظۀ زندگی جای خالیش را با آه و حسرت احساس خواهی کرد لیکن دیگر سودی ندارد
⭕️ امروز قدردان هم باشیم با کنار هم ماندن،با احساس،باعشق،بامحبت
شاید فردا دیر باشد
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﯿﻦ؟؟؟
ﺍﻭﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻮﺯﻥ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﻟﺜﻪ ﺗﻮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﻣﺘﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﺩﺳﺘﺶ ...
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﯾﻢ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻦ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ؟!
ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟!
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﯾﺪ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺯﻥ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻭ ﻣﺘﻪ ﻭ
ﺍﻧﺒﺮ ﻭ ...
ﺧﻮﺏ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻬﺶ !
ﭼﺮﺍ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟!
ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﯿﮕﯿﻢ: ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟!
ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮏ" ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ؟؟
ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﻮﻥ
ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ،
ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﯾﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺧﻮﺏ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ
ﺣﮑﯿﻤﻪ ...
ﺍﺻﻼ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺣﮑﯿﻢ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﮑﻤﺖ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺠﯽ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،
ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ
ﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﮕﯿﻢ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟
ﺭﻧﺞ ﺑﻌﺪﯼ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﻣﺪﺭﮎ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟؟؟
ﺣﺘﯽ ﻗﺪ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻥ ﭘﺰﺷﮏ "؟؟؟
ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﺧﯿــﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ...!!
👤 الهی قمشهای
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خبر ، جانسوز و جانکاه است، ای وای
دلم ، درگیرِ صد آه است.... ، ای وای
بگو با من که این کابوس و خواب است
سراپایم ، سوالِ بی جواب است
اگر خوابم ، که بیدارم نمایید
اگر کابوس ، هشیارم نمایید
مرا این رنجِ حیرانی ست مشکل
دلم را ، داغ و ویرانی ست مشکل
خبر میگفت، مرد کار هم رفت
همان پر کارِ بی تکرار هم رفت
همان که خادم شمس الشموس است
همان که رهبرش را دست بوس است
همان قاضی القضات کشور جان
رئیس جمهور مردمدارِ ایران
غلام و خادمِ آقا رضا جان
شهید خدمت و یار ضعیفان
همان که زنده کرد آیین خدمت
سقوط بالگردش حین خدمت
نشد یک لحظه، در آرام و راحت
مگر اکنون،که سهمش شد شهادت
رئیسی را ، ریاست در نگنجد
بجز خدمت به ملت در نگنجد
رئیسی، خادمی را ، کرده ثابت
خدومِ واقعی را ، کرده ثابت
زهی این بخت و اقبال و سعادت
گوارا و حلالت ...، این شهادت
عجب مزدی گرفتی از رضاجان ع
چه خیری شد نصیبت خط پایان
بحق رای ما.... ، یار ولایت ،
بکن روز جزا ، از ما شفاعت....
۱۴۰۲/۰۲/۳۱
✍️احمد زارع شیرازی( مهجور)
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#قشنگه_بخونید
🌸🍃🍃🍃
📌بهم گفت "بخاطر آرامش میخوام وارد رابطه بشم"
💭گفتم "اتفاقا اگه دنبال آرامشی اصلا عاشق نشو و سمت رابطه نرو...."
📌عشق و دوست داشتن پر از چالش و سختیه، یه روزهایی ممکنه حتی حوصله خودتم نداشته باشی اما لازمه برای رابطه وقت بذاری
📌یه لحظه هایی از دستش عصبانی میشی اما نباید قلبشو بشکنی و بهش بی احترامی کنی
+به مرور اون شور و حرارت اولیه رابطه بینتون فروکش میکنه، قول میدی مثل روز اول اولویتت باشه و بهش توجه کنی؟
📌وقتی توی رابطهای ممکنه پیش بیاد از یه نفر دیگه خوشت بیاد،
میتونی متعهد بمونی و سر به سر اون حس ریز نذاری تا بیشتر نشه؟
عشق برخلاف تصویری که ازش توی فیلم و رمان ها می بینیم، پر از چالش و سختیه وقتی وارد رابطه شو
که حاضر باشی کنارش تموم این سختیا رو به جون بخری
عشق یعنی انقدر تو برام مهمی که انتخاب می کنم با تو تموم اون دردسر هارو و نگرانی ها رو تحمل کنم،
انتخابت می کنم تا همونقدر که دلیل خندهام میشی علت گریه هام بشی،
تا همونقدر آرامشم باشی، یه موقع هایی اضطرابم بشی...
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوپنج عصبی نگاهش کردم.... وقتی دیدم توجهی نمی کند نگاه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستوشش
وقتی دیدم امواج رود تنها یادگاریم از عباس را بلعیدند،دویدم میخواسم بپرم تو رودخونه تا شاید بتونم بگیرمش...
اما از نگاه ارباب ترسيدم و جایی نرفتم....
زدم زیر گریه و با صدای بلندی گفتم:ولم کن...چی ازم میخوای؟
چند لحظه به چشمهای خیسم نگاه کرد و گفت:اون اگه تو رو میخواست ،تنهات نمیگذاشت ...
گفتم:اون تنهام نگذاشت...شما مجبورش کردی..خاله همه چیز رو بهم گفت...گفت که پدرشو تهدید کردی،گفت که دستور دادین که زمین هاشونو بگیرن...
بر خلاف خشم چند لحظه پیشش،با بی تفاوتی گفت:اون زمینهای خودمه..رفتن توش چهار تا درخت کاشتن و فکر کردن صاحبش شدن ...
از حرف هاش گیج شدم..کمی بعد دوباره گفتم:شما باعث شدین خانواده عباس با ازدواج ما مخالف شن، چون گفتین همه زمین هاشونو میگیرین پدر عباس چه گناهی کرده بود که باید بخاطر ازدواج پسرش با من تموم دار و ندارش رو تو پیری از دست بده؟؟
به سمتم چرخید و با کلافگی گفت:عباس چی؟ خونوادش مخالفت کردن،خودش اگه مرد بود پات می ایستاد.
ون کجاست الان؟چرا تنهات گذاشت؟
از حرف نیش دارش قلبم به درد اومد...
قبل از اینکه جوابی بدهم با صدای بلندی گفت:اون اگه واقعا دوست داشت بود،نمیرفت ،اینو بفهم...
با این حرفش بغضم ترکید و قطره های اشک آروم روی صورتم سرازیر شدولی چیزی نگفتم.
هر دو مدتی ساکت شدیم ...هوا سرد شده بود و خورشید داشت غروب میکرد...نزدیک پاییز بود و
روزها کوتاه شده بودند...
بلند شدم و دمپایی هایم را پوشیدم..
برگشتم تا به خونه برم که ارباب هم پشت سرم میومد...
به حیاط که رسیدیم گفت:دیگه اعتمادمو شکستی...از این به بعد هیچ جا حق نداری بری.
****
پاییزهای کوهستان خیلی زیباست....جنگل های سبزرو حالا موجی از رنگهای قرمز و زرد و نارنجی پوشونده و انقدر منظره ی باشکوهی درست کرده که دوست نداری چشم ازش برداری...
هوا سردتر شده و اکثر روزها بارونین...
تنها اتفاق خوبی که این مدت افتاده برگشتن شوهر ملیحه از شهر بود که شادی و صفای خانواده ی کوچکش را کامل کرده....
آرومترم...اما حالا از عباس ناراحتم...احساس می کنم حرف های ارباب را باید کم کم قبول کنم....
هرچند خیلی تلخه..و شاید فرار از همین تلخیه که باعث شده تا الان انکار کنم...
.اما جای خالی عباس خیلی چیزها را فریاد میکشه...هرچقدر هم که نخوام بشنوم...
امروز ارباب برای ناهار چند تا از دوستانش رو دعوت کرده....همشون هم سن و سال خودش میزدند... به محض اینکه منو تو حیاط دید فرستاد مطبخ و گفت که تا آخر مهمونی همون جا باشم....
بدونه هیچ حرفی وارد مطبخ شدم و مشغول کمک کردن به معصومه
خاله با خستگی رو به من گفت:
جوانه،این ظرف ببر بده اکبر، بگو ماستمون تموم شده، بره از ننه کبری بگیره..
_خاله ارباب گفت تو مطبخ بمونم
خاله با حرص گفت:من نمیفهمم این پسر چرا باتو اینجوری میکنه..
معصومه ظرف رو گرفت و گفت:من میرم ...
دستت درد نکنه.فقط زود برگردی ها. الان ناهاره کلی کار مونده ...
_چشم ...
ملیحه گوشه ای نشسته بود و محمد رو شیر می داد...
با شیطنت رو به من گفت:جوانه...اون که چشماش آبیه رو دیدی؟
خاله که داشت دیگ خورشت را هم میزد با این حرف به سمت ملیحه برگشت و چشم غره ای رفت..
ملیحه بیخیال خندید ..
خاله جدی گفت:بسه ملیحه.
ملیحه با صدای بلند خندید و گفت:
خاله بد اخلاقیا امروز ...
خاله حرفی نزد و سر دیگ برگشت..
من هم از کارهاش خنده ام گرفته بود....همیشه دوست داشت سربه سر خاله بگذاره...
در مطبخ به شدت باز شد و شوهرملیحه با اخمهایی در هم اومد تو...
با عصبانیت رو به ملیحه گفت:بازم که صدای خندت تا حیاط میاد..
ملیحه که همچنان ریز ریز میخندید گفت:ببخشید...این دفعه دیگه ساکت میشم ...
علیرضا با حرص گفت:هی صدای خندت باید بیاد بالا؟امروز کلی مرد تو این خونس...
صورت علیرضا از عصبانیت قرمز شده بود ..ملیحه رو بیشتر از جونش دوست داشت و برای همین خیلی روش تعصب داشت...
آخر سر علیرضا نگاه خشمگینی بهش انداخت و بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
از لای در مطبخ نگاهی به حیاط انداختم ،خبری از ارباب و دوستاش توی حیاط نبود...
سطلی برداشتمو به سمت چشمه رفتم ،
از چشمه که برگشتم...ظرف آبم خیلی سنگین شده بود...بین راه مدام مجبور میشدم بگذارمش زمین....دستام حسابی درد گرفته بود ...
به حیاط که رسیدم دوباره ظرف رو گذاشتم زمین...
ارباب که توی حیاط بود با تعجب به من نگاهی کرد و داد زد:اکبر ...
اکبر آقا که داشت هیزم میشکست تبر به دست آمد و گفت:بله آقا جان؟
این ظرف را از این بچه بگیر ببر ...
اخم کردم...چرا همیشه به من میگه بچه؟
اکبر آقا ظرف را بلند کرد و گفت:
چه سنگینه...جوانه تو چجوری تا اینجا آوردیش؟آفرین دختر صحرایی ...
خندیدم و کنار اکبر اقا راه افتادم..
822.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙یک شب پرازآرامش
✨یک دل شاد و بی غصه
🌙یک زندگی آروم و عاشقانه
✨و یک دعای خیر از ته دل
🌙نصیب لحظه هاتون
✨شبتون بخیر
:
👇 تقویم نجومی – یکشنبه
📅 ۲ آذر / قوس ۱۴۰۴
📆 ۲ جمادیالثانی ۱۴۴۷ – 23 نوامبر 2025
🕌 مناسبتها و احکام دینی
امروز بر اساس احکام اسلامی و توصیههای روایی، برای مجموعهای از فعالیتهای روزمره و مهم مناسب ارزیابی شده است.
✅ کارهای مناسب امروز
سفر کردن
آغاز ساختوساز و پیریزی بنا
انجام خرید و فروش
فعالیتهای کشاورزی و امور زراعی
معاملات سَلَف
جابجاییها و نقل و انتقالات
🚘 مسافرت
امروز زمان مناسبی برای سفر است و حرکت مبارک دانسته شده است.
👶 زایمان
تولد نوزاد در این روز مبارک بوده و فرزند «خوشقدم» و فرخنده خواهد بود.
🔭 احکام نجومی
امروز قمر در برج جَدّی (Capricorn) قرار دارد و طبق قوانین نجومی، زمان مناسبی برای امور زیر است:
برداشت محصولات کشاورزی
از شیر گرفتن کودک
وام دادن یا گرفتن
انجام سفر
صید، شکار و ماهیگیری
کندن چاه، کانال یا گودبرداری
نوشتن ادعیه، تهیه حرز و انجام حکاکیهای مرتبط
👩❤️👨 احکام زناشویی
✨ مباشرت امشب
فرزندی که امشب مقدر شود، نسبت به روزی و تقدیر خویش راضی و خوشدل خواهد بود.
💇 اصلاح مو
طبق روایات، کوتاهکردن موهای سر و صورت در این روز از ماه قمری، سبب حاجتروایی میشود.
💉 حجامت و خونگیری
حجامت، خوندادن، فصد و زالو انداختن در این روز مناسب نیست و توصیه نمیشود.
😴 تعبیر خواب شب دوشنبه
خواب شب دوشنبه بر اساس آیه ۳ سوره آلعمران تعبیر میشود:
«نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ…»
مفهوم این آیه بیانگر آن است که سه خیر پیاپی به خواببیننده خواهد رسید. خواب خود را با این معنا تطبیق دهید.
💅گرفتن ناخن
یکشنبه برای کوتاه کردن ناخنها روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است باعث بیبرکتی در زندگی شود.
👗 دوخت لباس
دوخت یا بریدن لباس نو در روز یکشنبه توصیه نمیشود، زیرا میتواند موجب غم و اندوه گردد.
(این توصیه شامل خرید لباس نمیشود.)
🙏 وقت استخاره
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲
از ساعت ۱۶ عصر تا مغرب
📿 اذکار مستحبی امروز
ذکر روز یکشنبه:
۱۰۰ مرتبه — «یا ذالجلال و الاکرام»
ذکر بعد از نماز صبح:
۴۸۹ مرتبه — «یا فتّاح»
(سبب گشایش و نصرت)
🌟 انتساب روز
روایات، روز یکشنبه را منسوب به حضرت علی علیهالسلام و حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها میدانند.
توصیه شده اعمال نیک امروز را به محضر این دو بزرگوار هدیه کنید تا ثواب آن چند برابر گردد.
🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی، انشاءالله 🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
✨جوانی با دوچرخه اش با پيرزنی برخورد کرد
و به جاي اينکه از او عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جايش بلندشود، شروع به خنديدن و مسخره کردن او نمود؛
🔹سپس راهش را کشيد و رفت! پيرزن صدايش زد و گفت:
چيزی از تو افتاده است.
🔸جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پيرزن به او گفت: زياد نگرد؛
مروت و مردانگی ات به زمين افتاد و هرگز آن را نخواهی يافت..
🔹"زندگی اگر خالي از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هيچ ارزشی ندارد"
🔸"زندگی حکايت قديمي کوهستان است!
صدا می کنی و مي شنوی؛پس به نيکی صدا کن، تا به نيکی به تو پاسخ دهند"
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli