💐🍃🌿🌺🍃🌺🍃
🍃🌺🍃
🌿🍃
🌺
🍃
─═ঊঈ داستانک ঊঈ═─
یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا.
فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت:
بازم نیست دخترم...
بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟
ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود.
چراشو هم خوب میدونستم.
چون مامان درستش نکرده بود.
از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت.
تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش.
مامان با همون صدای ریزش جواب داد:
بله؟
و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد.
بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید:
به گلا آب دادی آقاجان؟
باز حس کردم که دل بابا تاب خورد.
این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه!
دروغ میگفت.
داده بود.
با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود.
میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه...
طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود:
خب خشک بشن.
جز دردسر چی دارن مگه؟
شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا.
به صداش پیچ و ناز داد گفت:
تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورده و اخماش باز شده بود.
صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود
بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر.
از همون غرغر ها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون.
بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی...
کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه...
اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه...
اما سال به سال عوضشون میکنیم...
سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،
جدا میشیم،
بهم میزنیم...
تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده.
حتی بیشتر از تن هامون.
واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از ساله ها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستوهشت ظرف ماست رو که جلوی خانوم گذاشتم که یک دفعه پرسید
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_بیستونه
ملیحه با صدای بلند گفت:علی جان بیا چاییتو بخور،سرد میشه..
علیرضا با پشت دستش،صورتش را پاک کرد و گفت:الان میام...
خانم بزرگ هم توی یوان روی تخت نشسته بود...با دستش اشاره ای به ارباب کرد و و با لبخندگفت:چرا نمیشینی پسرم؟
ارباب چند لحظه خیره به مادرش نگاه کرد و گفت:چی میخواین بگین مادر؟
خورشید خانوم با دستش لباس مخملی سبزش را مرتب کرد و گفت:مگه باید اتفاقی بیافته تا من با تو دو کلام حرف بزنم؟
مهران جوابی نداد و منتظر موند تا مادرش حرف دلش را به زبون بیاره..
خورشید خانوم با ملایمت گفت:یه دختری برات پیدا کردم که ببینیش خاطرخواهش میشی...
مهران با بی تفاوتی گفت:دوباره شروع نکن مادر؟
خورشید خانوم آشفته شد و گفت:بس کن دیگه مهران،تو کی میخوای اون قضیه را فراموش کنی؟من و پدرت که حرفی نزدیم ...
مهران کلافه گفت:خواهش میکنم تمومش کن،من کار دارم..
بلند شد و به سمت در رفت، قبل از اینکه از اتاق خارج بشود مادرش با کنایه گفت:داری میری پیش اون دختره؟
مهران با بهت برگشت و به مادرش که حالا پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد....
خورشید خانوم با دیدن صورت او لبخند پیروزمندانه ای زد و با صدای آرومی گفت:من مادرتم مهران...بهتر از هر کسی پسرم را میشناسم..تو هیچ وقت بعد تابستون اینجا نمیموندی...
مهران به خودش اومد و اخمهاش رو در هم کشید و محکم گفت:خدافظ.
با گفتن این کلمه، بیرون رفت و در را پشت سرش بست...
خورشید خانوم با حرص برگشت و به پشتی تکیه داد و با هزار فکر به در بسته شده اتاق خیره شد
*
ارباب جوان روی ایوان نشسته بود و به جوانه که نون می پخت نگاه میکرد....
صورت جوانه از گرمای تنور قرمز شده بود...خمیرها را با وسواس خاصی به دیواره ی تنور می زد...
هر نونی که از تنور در می آورد را با دقت نگاه میکرد و لبخندی بر لبش می نشست..
گاهی دستش را میسوزاند و جیغ کوتاهی میزد،اما دوباره بدون معطلی مشغول کارش می شد...
مهران با لبخند محوی، تک تک کارهایش را زیر نظر گرفته بود....تا بحال کارگرهای زیادی را موقع نان پختن دیده بود ....اما جوانه...
جوانه دستش را که دوباره سوزانده بود رو تند تند فوت میکرد که چشمش به ارباب جوان که پشت سرش ایستاده بود افتاد...
دستش را پایین آورد و گفتسلام ارباب ..
_سلام ..
مهران از نانهای داغ درون سینی برداشت و همانطور که به آن گاز می زد به جوانه که حالا دستپاچه شده بود نگاه کرد....
جوانه کمی مکث کرد اما وقتی دید ارباب قصد رفتن نداره دوباره سر تنور برگشت تا نون ها را بیرون بیاره..
با حضور معذب بود و نمیتونست درست کار کنه...هر چند لحظه ،زیر چشمی بهش نگاهی می انداخت تا ببینه رفته است یا نه....
اما مهران بیخیال ای ایستاده بود و نون می خورد...
نونی از دست جوانه به کف تنور افتاد...
هر کاری کرد نتونست اون رو به موقع با انبرش بالا بکشه و وقتی نون رو درآورد سوخته بود و دودمیکرد...
جوانه با ناراحتی به اون نگاه کرد...
مهران با دیدن جوانه که انگار میخواست گریه کنه،خنده اش گرفته بود....با خودش فکر کرد این همه غصه بخاطر یک قرص نون؟
جوانه پوسته سوخته روی نون رو جدا کرد و خمیرش رو برای مرغ ها ریخت و دوباره کنار تنور برگشت...دیگه از حضور ارباب کلافه شده بود.....
اما مهران تا آماده شدن آخرین نون کنار تنور موند...
آخر سر فکری که مدتها، ذهنش رو مشغول کرده بود رو به زبان آورد:جوانه؟
-بله ارباب...
پدر و مادرت چجوری مردن؟
جوانه با تعجب به ارباب جوان نگاه کرد و با لبخند زیبایی جواب داد:پدر و مادر من زنده هستند.
ارباب از شنیدن این حرف مکثی کرد و زیر لب زمزه کرد :که این طور....
و با اخم هایی در هم کشیده به سمت انبار رفت....
با پا در انبار را باز کرد و داخل شد....
خاله بتول که مشغول برداشتن ظرف های ترشی بود،از باز شدن ناگهانی در،وحشت کرد و به سمت در چرخید..
قبل از اینکه فرصتی برای حرف زدن پیدا کنه ارباب داد کشید:به چه حقی به من دروغ گفتی پیرزن؟
خاله بتول که تو این مدت دوباره همون پیرزن آروم و خونسرد همیشگی شده بود با لحن مهربانی گفت:من چه دروغی گفتم پسرجان؟
ارباب چشمهایش را تنگ کرد و با خشم گفت:چرا دروغ گفتی این دختره مادر و پدر نداره؟
خاله بتول ظرف ترشی را سر جایش برگردوند و جواب داد:دروغ نبود.
ارباب قدمی به سمتش برداشت و با پوزخند گفت:ولی خودش که میگه زندن.. خاله بتول سکوت کرد و اخمهاش رو درهم کشید...ارباب با دیدن قیافه ی درهم خاله لبخند کجی زد و با حالت پیروزمندانه ای به او نگاه کرد...
بعد از مدتی سکوت خاله بتول گفت:پس به شما هم همینو گفت؟ و قبل از اینکه ارباب سوال دیگری بپرسه ادامه داد:
جوانه هیچ وقت مرگ پدر و مادرشو قبول نکرد..
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
داستان کوتاه " آب "
نوشتهی : شاهین بهرامی
💎ظهر داغ تابستان، پسر جوانی به اسم سهیل به سمت آب معدنی فروشِ کنار جاده رفت که در مقابل یک تشت بزرگ قرمز رنگ نشسته بود.
بالا سر تشت که رسید با تعجب دید، فقط یک آب معدنی کوچک باقی مانده.
سریع کیف پولش را درآورد تا پول آخرین آب معدنی را بدهد و آنرا بردارد که ناگهان پسری شتابان از سمت دیگری رسید و بی هیچ معطلی و گفتگویی با یک حرکت سریع آب معدنی را برداشت.
سهیل که غافلگیر شده بود و اصلا انتظار یک چنین حرکتی را نداشت به خودش آمد و به چشمهای پسر زُل زد و گفت:
- هی شازده، من چغندر نیستم اینجا واستادما. دارم پول همین آب معدنی که ورداشتی رو میدم.
پسر جوان انگار از این طرز صحبت سهیل هیچ خوشش نیامد و در حالی که در آب معدنی را میچرخاند در جواب گفت:
- خب میخواستی زودتر از من ورشداری، حالا که ورنداشتی پس معلوم میشه همون چغندری!
و سپس با یک حرکت سریع دیگر، آب معدنی را سر کشید.
سهیل از حرفها و حرکت پسر جوان خونش به جوش آمد و با دو دستش محکم به تخت سینهی او کوبید طوری که چند قدم عقب رفت و از پشت به زمین افتاد. باقی ماندهی آبِ بطری نیز نیمش در هوا پاشید و نیم دیگرش بر روی زمین ریخت.
نزاع بین آنها شدت گرفت و هر دو با تمام قوا با یکدیگر میجنگیدند و در خاک و خُل غلت میخوردن که در یک لحظه سهیل بر پسر جوان مسلط شد و چاقوی ضامنی داری که همیشه همراهش بود را از جیبش درآورد تا به پهلوی پسر بزند، اما ناگهان در یک لحظه مردد شد و انگار زمان برایش از حرکت ایستاد و صحنهای در ذهنش مجسم شد.
و آن این بود که یک صبح خیلی زود با دستبند او را برای اجرای حکم اعدام به جرم کشتن پسر جوان میبردند.
به شدت باران میبارید و او ایستاده در محل اجرای حکم در حال تماشای طنابِ گره خورده و ضخیم اعدام، یادش آمد هر دو برای کمی آب دعوا کردند و اگر آن روز باران میبارید شاید این اتفاق نمیافتاد.
در همین حین، زمان دوباره برای سهیل به حرکت درآمد و او از تصور آنچه در ذهنش گذشت، سراسیمه و وحشتزده شد.
از جای خود برخاست و چاقو را بر زمین انداخت و در سمت مخالف به آرامی راه افتاد.
هنوز چند قدمی نرفته بود که تیزیِ شیء سخت، پشتش را به شدت درید و قلبش را از کار انداخت.
پایان
#شاهین_بهرامی
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💜✾ٖٖٖٖٓुؔ💜✾ٖٖٖٖٓ💜✾ٖٖٖٖٓुؔ💜✾ٖٖٖٖٓ
#شعر_گرافی
دلم گرفتہ پدر
برایم بهار بفرست…
زشهر ڪودڪی ام یادگار بفرست
دلم گرفتہ مادر روزگار با من نیست…
دعای خیر وصدای دوتار بفرست
اگر چہ زحمتتان مے شود ولے این بار
برای ڪودڪ خود "قرار " بفرست
غم از ستاره تهی ڪرد آسمانم را…
ڪمی ستاره دنبالہ دار بفرست
بہ اعتبار گذشتہ دو خوشہ لبخند
در این زمانہ بی اعتبار بفرست
تمام روز وشب من پر از زمستان است
دلم گرفتہ برایم بهار بفرست...
#منیژه_درتومیان
تقدیم به تمام پدران و مادران آسمانی🦋
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.
یك پیرزن كه در حال مرگ است.
یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
یك (خانم یا آقا) كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما می توانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. كدامیك را انتخاب خواهید كرد ؟
دلیل خود را بطور كامل شرح دهید.
پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید...!
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد. پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است كه میتوانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید. شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید...
از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، تنها شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود : سویچ ماشین را به پزشك میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می مانیم. پاسخی زیبا و سرشار از متانتی كه ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه میدانند كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس در ابتدا به این پاسخ فكر نمیکنند. چرا...؟ زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
╲\ ╭ ✹
╭ ♥️ ╯
✹ ╯\╲
#داستان_طنز_فروشگاه_شوهر👱♂
🏫یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانم ها می توانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند.
در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده:
شما در طول عمرتان فقط یک بار می توانید از این محل دیدن کنید.
🏬اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی بیشتر از طبقه پایینی است.
شما می توانید فقط یک محصول از یکی از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی بروید.
شما نمی توانید به طبقات پایینی برگردید، ولی می توانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید.
💃خانمی وارد فرشگاه شد .او به طبقه اول می رود.
که در تابلو ورودی آنجا نوشته:این مردان دارای شغل ثابت هستند.
مردان به نظرش جالب می آیند، ولی تصمیم میگیرد طبقه بالا را هم ببیند.
👨⚕اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچهها را دوست دارند.
با خودش میگه خیلی خوبه،ولی من بیشتر میخوام و به طبقه سوم میره!
👨🍼اینجا نوشته شده این مردان شغل ثابت دارند و بچهها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند.
نگاهی به مردان میندازه، میگه وای خدای من!
ولی احساس می کنه که باید بره طبقه چهارم که آنجا نوشته:
👨⚖این مردان شغل ثابت دارند، بسیار خوش تیپ و قیافه هستند، عاشق بچهها هستند و به کار های خانه علاقمندند!
👩خانم اینجا رو هم می بینه و میگه:
واااای خدای من کمک کن! دیگه نمی تونم خودمو نگهدارم !
ولی ناخود آگاه میره طبقه پنجم که اینجا نوشته:
👱♂این مردان شغل ثابت دارند، عاشق بچهها هستند، فوق آلعاده خوش بر و رو هستند، شدیداً به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رُمانتیک می باشند!
دیگه آن چنان وسوسه شده که نمی تونه صرف نظر کنه، ولی باز ناخود آگاه میره
طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته:
شما بازدید کننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۲از این طبقه هستید. اینجا هیچ مردی وجود ندارد !🤷♂ این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که زن ها را به هیچ وجه نمی توان راضی نمود!!
از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگذاریم!😉
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#داستان
✨به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک
بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک
سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار
پنجره باشد؟
«در زندگی همیشه راه حل درست در مقابل شما قرار ندارد.»
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستونه ملیحه با صدای بلند گفت:علی جان بیا چاییتو بخور،سر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_سی
خاله با خستگی روی زمین خاکی انبار نشست و به دیوار پشتش تکیه داد و دوباره به فکر فرو رفت....
پوزخند ارباب هم جای خودش را به اخم عمیقی داده بود و منتظر به لبهای خاله نگاه میکرد و تا کلمه ای را از دست نده...
خاله بتول با صدای آرومی گفت:اون سیل خیلی ها را سیاه پوش کرد...
ارباب جوان پرسید:چرا بالا کوه نیومدند؟
_کسی فکر نمیکرد همچین سیلی بشه آقا جان...ولی یه دفعه آب رود زد بالا...
ارباب با صدای خش داری گفت:پس جوانه چطو زنده موند؟...
خاله بتول لبخند کمرنگی زد و گفت:
عمرش به دنیا بوده...اون روز که سیل شد،رفته بوده جنگل...وقتی برگشته ده،دیده کسی نمونده ....
_پس چرا دروغ گفت که پدر و مادرش زندن؟
_باور نداره آقا جان...هیچ وقت جسد پدرو مادرش را پیدا نکردند..
ارباب بدون هیچ حرفی از انبار بیرون رفت و خاله بتول تنها و در سکوت به فکر جوانه که حالا مثل دخترش بود، فرو رفت...
**
ظهر یک روز پاییزی در کوهستان....آفتاب کم رمقی به ده،که حالا سراسر سرخپوش شده می تابد...
جوانه مشغول جمع کردن لباسهای خشک شده از بند حیاط بود...
ارباب جوان به طرفش رفت و با لحن محکمی گفت:اون رختها را ول کن...دنبالم بیا ...
و خودش جلوتر از جوانه به سمت در حیاط رفت...
جوانه که لباسی در دستش بود، همچنان ایستاده بود و با تعجب به ارباب نگاه می کرد..
ارباب به عقب نگاهی انداخت و با دیدن جوانه که هنوز سرجایش ایستاده بود با صدای بلندی گفت:بیا دیگه...
جوانه سریع لباس ها رو روی بند انداخت و به اجبار دنبال ارباب به راه افتاد...همش به عقب نگاه میکرد و نگران بود که باد لباسها رو روی زمین بریزه و زحمتاش به هدر بره...اما چاره نداشت جز اینکه دنبال ارباب بره...با خودش می گفت:یعنی چی شده؟
از باغ فندق گذشتند ...
ارباب بدون توجه به جوانه با قدمهایی بلند و محکم پیش می رفت...
جوانه ایستاد و با حرص به ارباب که چکمه به پا داشت نگاه میکرد:خودش با چکمس...من بیچاره باید با دمپایی دنبالش بدوم...
روسریش را که عقب رفته بود جلو کشید و پشت سرش محکم گره زد.....
ارباب حالا به دره رسیده بود و از روی سنگها به سمت رود میرفت..
جوانه به رود نگاهی کرد و صحنه های اون روز که با ارباب اینجا بود تو ذهنش جون گرفت.....دلشوره ی غریبی داشت ..
بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:کجا میریم ارباب ؟
ارباب جوابش رو نداد....
جوانه عصبانی شد و اخم کرد..همین موقع پایش روی سنگ کوچکی رفت و مچ پاش پیچ خورد....روی زمین نشست و مچ پاش را مالش داد ...
ارباب متوجهش شد ...نگاهش به دمپایی های او افتاد...بعد از مکث کوتاهی،باز هم بدون حرف به راهش ادامه داد...اما اینبار آرومتر!
بالاخره،ارباب کنار رود که حالا پر آب تر شده بود ایستاد....
جوانه هم روی سنگی نشست و دوباره پاش رو با دست مالید..
ارباب بالای سرش اومد...جوانه سرش را بالا آورد و با نگرانی به ارباب نگاهی انداخت...
_حالا تعریف کن مادر و پدرت چجوری مردن؟
جوانه در سکوت به چشمای ارباب نگاه میکرد..
ارباب با لحن گزنده ای تکرار کرد:تعریف کن..گوش میدم
جوانه خشم عمیقی رو درونش حس میکرد که خودش هم دلیلش را نمیدونست....از روی سنگ بلند شد و بدون هیچ حرفی به طرف خونه راه افتاد...
ارباب با قدمهایی بلند خودش را به اون رسوند و مقابلش ایستاد..
با خونسردی گفت:خودت هم میدونی تا جواب منو ندی جایی نمیری..
جوانه کنار رود رفت و همانطور که پشتش به ارباب بودگفت:پدر و مادرم نمردن...
ارباب جوابش رو نداد...
بی اختیار به سمتش رفت...
جوانه با شنیدن صدای قدمهاش نگاهی به او کرد و دوباره به سمت رودخونه برگشت...
به تلخی گفت:ولی همه میگن پدر و مادرت مردن...
جوانه دوباره به سمتش چرخید....این بار چشمهایش خیس شدند...
جوانه با صدای لرزونی گفت:پدر و مادرم زندن ...
ارباب روی تخته سنگ بزرگی که پشت سر جوانه بود نشست....چون نمیتونست چشمهای خیس جوانه رو ببینه و باز هم محکم حرف بزنه...
_اگه زندن پس الان کجان؟ چرا تو تنهایی؟
ارباب میتونست لرزش شونه های جوانه رو ببیند با این حال با همون خشونت ادامه داد:الان چهارسال بیشتره که مردن...خودت هم میدونی...
با صدای بلندتری گفت:تو چرا همیشه از واقعیت ها فرار میکنی دختر؟تو یه موجود ضعیفی...الان لابد میخوای گریه
کنی...بکن....مگه تو کاری هم غیر از گریه کردن بلدی؟
ارباب درست پشت سر جوانه ایستاد و ادامه داد:چرا میخوای همیشه واقعیتو بپوشونی؟ چرا دروغ میگی..
ناگهان جوانه به سمتش چرخید و داد کشید:من فقط نمیخواستم بدونم که تنها شدم..
کنار رود با زانو روی زمین افتاد....با دستهای کوچکش به آب رودخونه چنگ میزد...انگار میخواست جلو رفتن آب رو بگیره ....انگار میخواست جلوی رفتن مادر و پدرش را بگیره...
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫چہ زیبا خالقی دارم
🌙دلم گـرم ست
💫ومیدانم ڪہ فردا باز خورشیدی
🌙میان آسمان چون نور می آید
💫شبی می خواندم با مهر
🌙سحرمیراندم با ناز
💫چه بخشنده خدای عاشقی دادم
👇 تقویم نجومی دوشنبه
✴️ دوشنبه ۳ آذر / قوس ۱۴۰۴
۳ جمادیالثانی ۱۴۴۷ / ۲۴ نوامبر ۲۰۲۵
🕌 مناسبتهای دینی و مذهبی
🏴 امروز سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا سلامالله علیها، بانوی بزرگ اسلام و دختر گرامی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و حلقهی اتصال رسالت و ولایت است.
(شهادت در سال ۱۱ هجری قمری)
🌙⭐ امور دینی و اسلامی امروز
🟣 برای سلامتی و تسلای دل حضرت ولیعصر (عج)، صدقه دادن در ابتدای صبح بسیار توصیه میشود.
📛 امروز تقارن نحسین است.
📛 ازدواج و وصلت مناسب نیست.
📛 دیدارهای اداری و کاری نیکو نیست.
📛 از شراکت و بستن قراردادهای شراکتی پرهیز شود.
📛 سفر مکروه است.
✔️ شرکت در مراسم عزاداری حضرت زهرا (س) بسیار پسندیده و موجب تقرب به خداوند است.
🚘 وضعیت سفر
سفر در این دوشنبه شدیداً مکروه است.
در صورت ضرورت، صدقه و احتیاط کامل فراموش نشود.
🤕 وضعیت بیماران
بیماریای که امروز آغاز شود، نیازمند مراقبت بیشتری است.
👶 زایمان
تولد نوزاد در امروز، از نظر روایات، سبب روزی فراوان و عمر طولانی خواهد بود.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌓 با قرار گرفتن قمر در برج جدی، انجام امور زیر مناسب نیست:
📛 امور مرتبط با ازدواج و خواستگاری
📛 جاری کردن خطبه عقد
📛 دیدار با مسئولین
🟣 نوشتن ادعیه، تهیه حرز، حکاکی و بستن آنها مناسب نیست.
👩❤️👨 مباشرت و مجامعت
مباشرت امشب سبب تولد فرزندی خوشسخن، خوشبو، مهربان و پاکزبان میشود.
💇♂ اصلاح مو و صورت
طبق روایات، اصلاح مو در این روز قمری موجب طول عمر است.
اما به دلیل حرمت روز شهادت، رعایت احترام توصیه میشود.
🔴 حجامت
حجامت و خون دادن در این روز قمری مناسب نیست و ممکن است باعث ضعف مغز شود.
🔵 ناخن گرفتن
دوشنبه روزی بسیار مناسب برای گرفتن ناخن است و یکی از برکات آن، گرایش به قرائت و حفظ قرآن عنوان شده است.
👕 دوخت و دوز
دوشنبه برای بریدن و دوختن لباس نو روزی پربرکت است و آن لباس موجب افزایش خیر و برکت میشود.
✴️ زمان مناسب استخاره
از طلوع فجر تا طلوع آفتاب
۱۰ صبح تا ۱۲ ظهر
۱۶ عصر تا وقت خواب (عشای آخر)
✳️ اذکار توصیهشده
ذکر روز دوشنبه:
👉 «یا قاضی الحاجات» ۱۰۰ مرتبه
ذکر بعد از نماز صبح:
👉 «یا لطیف» ۱۲۹ مرتبه
که باعث گشایش رزق و یافتن مال فراوان میشود.
💠 نسبت این روز با اهلبیت (ع)
روز دوشنبه متعلق به امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام است.
توصیه شده اعمال نیک امروز به نام مبارک ایشان هدیه شود تا ثواب آن چند برابر گردد.
😴 تعبیر خواب امشب
خوابی که در شب سهشنبه دیده شود، طبق آیه ۴ سوره نساء:
«وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً…»
دلالت بر یکی از این موارد دارد:
ازدواج
بهدستآوردن مال فراوان
رسیدن هدیهای ارزشمند
خواب خود را با این معانی مقایسه کنید.
🌸 روزگارتان به برکت امام زمان (عج) مهدوی و روشن باشد