eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🍃🌺🍃 🍃🌺 🌺🍃 🍃 ─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─ قبل از "طلوع خورشید" از خواب برمی خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود… هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با "پنجرهایی طلایی" همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل "شیک و مدرنی" که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت: ” اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم “… یک روز "پدر به پسرش" گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند. پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی "رهسپار" شد. راه "بسیار طولانی تر" از آن بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته با "نرده های شکسته" را دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر برای هم سن خودش در را گشود. سؤال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر؟ پسرک پاسخ مثبت داد: و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می نشست، نگاهی به عقب انداخت و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب، "خانه خودشان" را دید که با پنجره های طلایی می درخشید… ♥️خوشبختی در کنار ماست، قدرش را بدانیم.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا همه چی زودتر از اکسپلور میرسه😁😱 ما کل اینترنت رو زیر و رو کردیم و بهترین‌ها رو ریختیم توی وبلاگ روزمره. دنبال کن که از اکسپلور جا نمونی!🔥 https://eitaa.com/joinchat/2424832190C335ee2a00d اگر الان جوین نشی، فردا توی جمع هیچی برای گفتن نداری!🤯☝️🏻
🌸🍃🌸🍃 نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد ..... بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :«این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 🌹🍃 ࿐ྀུ‌🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 🪶بخونید و نشرش بدید👌👌 از پیر مرد پرسیدن!؟• چرا زن ها به آسانے و بدون انگیزه گریه میکنند!؟• 🎆پیر مرد اندکے درنگ کرد وگفت:~: هنگامے که خداوند زن را آفرید شانه هاے وے را نیرومند و مستحکم ساخت تا بتواند همه جهان را به دوش بردارد،٫تا سر همه جهان روے آن شانه ها آرام گیرد~• 🎇آغوشش را گهواره ساخت تا جهان در آغوشش بزرگ شود~• به وے صبر درونے و تن نیرومند داد تا هنگام زایمان درد را تحمل کند~• به وے امید داد تا هنگامے که همه نا امید شدند به راه ادامه دهد~• 🎆خدا زن را از استخوان سینه مرد آفرید تا سپرے به دل مرد شود~• به وے عاطفه داد تا خانواده اش را نگهدارے کند~• به وے صبر و شکیبایے داد تا در هر هنگام از فرزندانش نگهدارے کند حتے اگر خودش بیمار بود و سر انجام خدا به وے اشک براے ریزاندن داد~••~ ‌♥️این اشکها از وے است و مال خود اوست و هر جایے که ضرورت شد از آن کار میگیرد بے اختیار،٫بے انگیزه،٫بے دلیل و بے توضیح ♥️ 🎇و براے مرد دستے آفرید تا آن اشک را از رخسار وے پاک کند~• پیر مرد به ادامه سخنان گفت: ببین پسرم زیبایے زن در طرز جامه پوشے وے یا در رنگ ناخون های وے با در سبک بستن موهاے وے نیست~• 🎇زیبایے زن در چشم هاے وے نهفته است چون چشمان وے دروازه ورودے به دل اوست و دل او جایے است که عشقش در همان جا خانه کرده~_~ 🎆مرد موجود دور بین و آینده نگر و زن موجودے است عمیق و ژرف نگر جهان براے مرد یک دل است و دل براے زن یک جهان~..~ سخن پایانی ام!؟• ♥️ زن را نشکنید چون خدا هر قطره اشک او را خواهد شمارید~**~ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیویک جوانه حرفهایی را زیر لب زمزمه میکرد که در صدای رودخ
محمود خان نگاهی به چهره زیبای همسرش کرد و جواب داد:خانوم...دیدی که همه گفتن فقط باید باهاش بسازم..دوا که نداره... بعد با لبخند رو به پسرش گفت:مادرت این چند وقت،طبیب های شهر را بیچاره کرد ... خورشید خانوم ابرویش رو بالا انداخت و گفت:عوض تشکرته؟ محمود خان لبخندی به همسرش زد،خورشید خانوم لبخند محوی بر لب نشست..... رو به مهران گفت:خبر جدیدی نشده؟ چرا آقا جان...اکبر میگفت چند تا از بالا محله ای ها با شما کار دارن... _نگفتن چه کار؟ _نه ...میخوان با خودتون صحبت کنند.. محمود خان گفت:من فعلا نمیتونم....خودت فردا برو سراغشون پسرم.. مهران به صورت پدرش خیره شد....از اینکه پدرش هنوز این همه روش حساب میکرد شرمنده بود...اشک تو چشمهایش حلقه بست ...دست پدرش رو بوسید و آروم گفت:چشم آقاجان. خاله بتول گفت:لباسهاتو برداشتی؟ _بله خاله جان.. _ملیحه نمیاد؟ _نه خاله،گفت بعدا میره... بقچه ی لباسهامو برداشتمو همراه خاله از اتاق بیرون رفتیم...از پله ها که پایین میومدیم ارباب رو تو حیاط دیدم...سرم را پایین انداختمو خودم را به خاله نزدیکتر کردم.... خاله بتول هم قدمهاشو تندتر کرد....از کنار ارباب که رد می شدیم،خاله زیرلب سلامی داد... ارباب پرسید:کجا می روید؟؟ خاله با بیحوصلگی گفت:حمام ... ارباب بعد از مکثی گفت:نمیخواد برید..از حموم خونه استفاده کنید ... خاله بتول خیلی محکم جواب داد:نه آقا جان...درست نیست... بعد رو به من گفت:بریم جوانه و دستمو کشید و همراه خودش برد... تمام مسیری که تو جاده گلی راه میرفتیم،دلتنگی عجیبی وجودم را پر کرده بود....تموم دلتنگیم شد آه کوتاهی که هیچ کس صدایشو نشنید....حتی خاله بتول که کنارم راه میرفت... هنوزم نمیدونم چم شده ،ارباب تو خونه کنارمه ولی بازم دلم براش تنگ میشد، کاش میشد این حسو از خودم دور کنم ولی دست خودم نبود... مهران با صدای آرامی از مادرش پرسید: امروز هم دردش شدید بود؟ خورشید خانوم به شوهرش که خوابیده بود نگاهی انداخت و با لحن ناراحتی گفت:آره.... بعد به سمت پسرش چرخید و گفت: مهران،از وقتی پدرت از اسب افتاده،تو رو که روی اسب میبینم بی طاقت میشوم.... مهران به چهره نگران مادرش بخندی زد و گفت:مواظبم مادر من.. لبخند تلخی روی لبهای جفتشون نشست.....خاطره اون روز انگار هیچ وقت کهنه نمیشد... زمستون پارسال....چند روزی بود که باران شدیدی می بارید..محمود خان برای سرکشی به باغهاش رفته بود و اسبش تو یک سراشیبی تعادلشو از دست میده و سوارشو رو زمین می کوبه... از آن روز به بعد هیچ کس دیگه قامت بلند محمود خان رو ندید....همیشه از درد،کمرش خم بود....خودش میگفت:وقتی زیادی گردنتو بالا بگیری،یه روزی هم میرسه که باید جلوی هر کسی خم باشی...طبیب های شهرم هم کاری از پیش نبردند.... خورشید خانوم گفت:مهران...خودت کارها رو دست بگیر...نذار به پدرت فشار بیاد... _حواسم هست مادر... مهران میخواست در رو ببنده که مادرش گفت:کمتر دورو بر کارگرا بگرد ، به رعیت بها بدی هوا برش میداره... مهران منظور مادرش رو فهمید....اما در جوابش فقط گفت:برید تو ...هوا سرده ‌‌ و از اتاق خارج شد‌‌‌‌.. مهران با خستگی به خونه برگشت... اکبرآقا درحالی که افسار اسب رو از ارباب میگرفت گفت:آقا، محمودخان گفتن به محض اینکه اومدین برید پیششون ... ارباب یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چیزی شده ؟ -نمیدونم آقا جان چیزی به من نگفتن **** ارباب بعد از اینکه چند تقه به در کوبید وارد اتاق شد. خورشید خانم با چهره ای عصبی کنار ارباب بزرگ نشسته بود . - خیره پدرجان ،اکبر گفت پیغوم دادین سریع بیام خدمتتون.. - خیره پسر ، خیره بشین ... ارباب درحالی که کنار محمودخان مینشست گفت گوشم با شماس آقا... - ببین پسرم من حالم خوب نیس، اینو هم تو هم مادرت خوب میدونین ،دیگه سن و سالی ازم گذشته، این درد هم امونمو بریده، ممکنه امروز رو به فردا نرسونم ... - آقاجان اینجور نگین، ایشالا سایه اتون صدو بیست سال بالاسرمونه... - این تعارفا رو بزار کنار پسر اینا رو گفتم که بگم خان این ده تویی ،همین الانم کارها رو دوشته، ولی خان بی سروسامون حرفش برو نداره ،مادرت میگه یه دختر خوب برات نشون کرده ،تا عمر من به دنیاس میخوام عروسی تک پسرمو ببینم .. ارباب سری به زیر انداخت و سکوت کرد... محمودخان ادامه داد همین دختری که مادرت میگه ... ارباب وسط حرف محمود خان پرید و گفت: آقا جان اگه آرزوی شما اینه من ازدواج میکنم ... لبخندی روی لب محمودخان نقش بست که ارباب جوان ادامه داد:ولی نه با نشون کرده مادر... محمودخان که حالا لبخندش جایش روبه اخمی داده بود و گفت :یعنی چی ؟! کامل حرف بزن ببینم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌷🌷 داستان کوتاه در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت. در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت: حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم. فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت: چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد! بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت: من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد. اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت: آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد. سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد. فرشته با خود گفت: آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد. به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت: قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم. به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند! به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش. فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت: من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک مادر است. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯🦋🕯 🌸 🌸 از بنـی آدم کــه مـی گفتند اعضـای همنـد تک تکِ اعضای آن با هم غریب است ای دریغ عضـوی از مـا هـم اگـر بـا روزگـار آزرده شـد بیش از مرهم به دل زخمش نصیب است ای دریغ روی دست بیکسی هایت اگر مُردی چه سود؟! بعد مرگ تو رسد آن که طبیب است ای دریغ بی خبر از درد و محنت های همنوعِ خـودی همزبانی نیست بر ما غم صلیب است ای دریغ دوستی هـا ظاهــری و دشمنی ها بی شمـار انتـظاری نیست از اوکه فریب است ای دریغ در سـراشیبی و بـالا رفتـن از ایـن شیبِ تنـد نارفیقی پُـرفــراز و نـا نجیب است ای دریغ ایـن دو روز عمـر هم قـدری بـه کـام ما نشد خنده ها منها و غصه با ضریب است ای دریغ زندگـی هامان شده سبقت گـرفتن در بــدی عالمی آزردگــی ، دردی عجیب است ای دریغ سعدیـا افسـانـه شد دیگـر سخن های شمــا آدم از آدم شده سیر، این مهیب است ای دریغ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌱🍂🌱🕊🌱🌸 🍂🌿🍃🌿🍂 🌱🍃🌼 🕊🌿 🌱🍂 🌸 📚داســـتــان عــبـــرت‌انــگیــز 🌸جوانے تصميم گرفت از دختر مورد پسندش، خواستگارے کند، اما قبـل از اقدام به این‌کار، از مردم در مورد آن دخـتر جـویاے معلومات شــد. مردم چنـیـن جـواب دادنـد: ایـن دخـتـر بـدنـام، بیےادب، بدخـوے و خـشـن اسـت. 🔳🌸آن شـخـص از تـصـمـیـم خود منـصـرف شـده بـه خـانـه‌ی خـود برگشـت و در مـسیر راه با شـیـخ کهـن‌سالی رو به رو شد؛ شـیخ پرسید: فرزندم چی‌شده؟ چرا این‌قدر پریشان و گرفته‌ای؟ آن شخص قـصـه را از اول تا آخـر برای شیـخ بیان نـمـود. 🔳🌸شیخ گفت: بـیا فرزندم من یکی از دخترانم را به عقد تو درمی‌آورم، اما قبل از آن برو و از مردم درباره‌ی دخترانم پرس و جو کـن. شخـص رفت و از مردم محـل در مورد دختران شیخ سؤال کرد و دوباره به نزد شیخ آمد. 🔳🌸شیخ از آن جوان پرسـید: مردم چی‌گفتـند؟ - مردم گفتند: دختران شیخ، بسیار بداخـلاق، بـی‌ادب، بی‌حیا، فاسق و بی‌بندوبارند. شیخ: با من به خـانه بیا! 🔳🌸وقتی‌که آن شخص به خانه‌ی شیخ رفت، به جز یک پیر زن، کسی را ندید و آن پیر زن، همسر شیخ بود که به خاطر عقیم و نازا بودنـش هیچ فرزندی به دنیا نیاورده بود. 🔳🌸زمانی‌که آن شخص از دیدن این حالت شوکه شد، شیخ برایش گفت: فرزندم! مردم به هیچ‌کسی رحم نمی‌کنند و دانسته، یا ندانسته در حق دیگران هرچه و هر قِسمی که خواستند حکم می‌کنند. 🔳 🌸به قضاوت مردم اعتنا نکنید؛ چون آن‌ها به حرف‌زدن و قضاوت‌کردن پشت سر مردم، عادت کرده‌اند. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli