eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سه داستان زیبای 3 ثانیه ای 🌸🍃 روزى روستاييان تصميم گرفتند براى بارش باران دعا كنند در روزيكه براى دعا جمع شدند تنها يك پسربچه با خود چتر داشت. 👈این یعنی ایمان... كودك يك ساله اى را تصور كنيد زمانيكه شما اورابه هوا پرت ميكنيد او ميخندد زيرا ميداند اورا خواهيد گرفت. 👈اين يعنى اعتماد... هر شب ما به رختخواب ميرويم ما هيچ اطمينانى نداريم كه فردا صبح زنده برميخيزيم با اين حال هر شب ساعت را براى فردا كوك ميكنيم. 👈 اين يعنى اميد... برايتان "ایمان ، اعتماد و امید به خدا" را آرزو ميکنم ... ⚘|❀ ❀|⚘
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوهفت انقدر قاطع حرف زد که ساکت شدم... سکوت طولانی برقرا
دستهای حنا بسته امو جلوی صورتم گرفته بودم...نقشهایی از گل رو با حنا روی دستم کشیده بودند... لباسی رو هم که ارباب برام خریده بود تنم کرده بودند....احساس عجیبی تو این لباس داشتم...لباسی صورتی رنگ با دامنی بلند که وقتی می نشستم در اطرافم پهن می شد....مثل لباسهای خورشید خانم،ازهمون ها که همیشه دوست داشتم...روی سرم هم توری به همان رنگ بود...تو دست چپم انقدر النگو بود که سنگین شده بود...گردنبندی کلفت و گوشواره هایی بلند...همه کار ارباب بود... میخواست حالا که برام جشن نگرفته، من ناراحت نباشم...دوست داشتم ببینمش،ولی کسی نمیگذاشت از اتاق خارج بشوم....خاله میگفت تا بعد از عقد نباید منو ببیند.. ملوک خانوم میخواست بره که خاله نذاشت و اصرار کرد شامو بمونه.. میخواستم یواشکی از پنجره به حیاط سرک بکشم تا بلکه بتونم مهران رو ببینم،اما همین موقع، در باز شد و ملیحه با سینی بزرگی وارد اتاق شد و با شوق گفت:بیایید...آش آوردم...بخورید تا داغه...مزش خیلی خوب شده( در عروسی های این روستا رسم بود که نزدیکی های غروب، با کاسه ای آش از مهمان ها پذیرایی کنند) همه با بیخیالی نشسته بودند و آش میخوردند....با هم حرف می زدند و بلند بلند می خندیدند...هرچند وقت هم معصومه دایره می زد و بقیه با خواندن ترانه های محلی و دست زدن همراهیش می کردند... تنها کسی که به من توجه داشت محمد بود که با چشمهای درشتش به من زل زده بود....محمد به تورم چنگی زد.. پیشونیش رو بوسیدم و باز هم نگاهمو به بقیه دوختم.. هوا دیگه تاریک شده بود...ارباب پایین پله ها منتظرم بود تا به مهمونخونه بریم و خطبه عقدمون رو بخونند... خاله تور بلند سرم رو روی صورتم کشید و به من که میخندیدم گفت:زشته دختر...سرتو بنداز پایین،تا وقتی که محرمت نشده نباید سرتو بلند کنی.. این همه وقت منتظر بودم تا ارباب رو ببینم و حالا باید سرم رو پایین بگیرم...چاره نبود...سرم رو پایین انداختم و پشت خاله از اتاق خارج شدم...صدای کل و دست بلند شد....ملیحه روی سرم نقل می پاشید ...پله ها رو یکی یکی پایین می رفتم...خاله شروع به ترانه خواندن کرد...لبخند یک لحظه از لبهام نمیرفت.. بادیدن کفشهای چرم و براقی فهمیدم که ارباب کنارم ایستاده...با هم به مهمونخونه رفتیم..... عاقد شروع کرد : بسم الله الرحمن الرحیم... ملیحه آروم کنار گوشم گفت : بار سوم بله رو بگو گیج بازی درنیاری... استرس عجیبی داشتم، اصلا نمیفمیدم دورم چه خبره،صداها برام گنگ و مبهم شده بود... با نیشگون ملیحه به خودم اومدم:د بگو بله رو پس... - با اجازه خاله بله... صدای کل زدن بلند شد.... * مردهای مجلس کم کم بیرون می رفتند تا ارباب بتونه چند لحظه ای من رو ببیند...منی که حالا همسرش بودم... ارباب آروم تورم رو بالا زد....با لبخند محوی و چشمایی درخشان به من نگاه کرد... به چشمهاش نگاه کردم...این بار بدون خجالت..همه دست میزدند.. خاله بتول کنارمون اومد و گفت:تو را روی سرش بنداز مهران خان...میخوایم مردها را صدا کنیم برای شام.. ** با اینکه سفره شام رنگین بود،اما تعدادمون انقدر کم بود که همگی تو یه اتاق سر سفره نشستیم...کمی دلم گرفت، اما هر وقت نگاهم به مهران می افتاد همه چیز رو فراموش می کردم...محمود خان هم سر سفره حاضر شده بود... کت طوسی رنگ خوش دوختی به تن داشت ،ولی خورشید خانوم از صبح از اتاقش بیرون نیومده بود. خاله براش شام برده بود که شامو پس فرستاده بود و امر کرده بود براش غذایی غیر شام عروسی آماده کنند . توی دلم دعا میکردم ،خدا مهرمو به دلش بندازه ،هرچی باشه اون مادر مهران و خانوم این خونه اس ،دعای خیرش برامون برکت میاره . **** دیگر خبری از شلوغی ساعت قبل نیست...همه رفته اند و فقط محمود خان،خاله بتول و ملیحه به اتاقمون اومد.. محمود خان پدرانه پیشونیم رو بوسید که باعث شد اشک تو چشمهام حلقه بزند...بعد به طرف مهران رفت و با او هم روبوسی کرد با مهربونی گفت:جفتون رو میسپرم به خدا ‌.... ارباب خم شد تا دست پدرش رو ببوسد اما محمود خان اجازه نداد...شانه پدرش رو بوسید و سرش رو پایین انداخت..محمود خان لبخندی زد و به کمک دوتا از مردها آروم آروم از پله ها پایین رفت...میدونستم امشب درد کمر امونش رو بریده ،اما به روی خودش نمیورد.. خاله من رو تو بغل گرفت و بدون هیچ حرفی اشک میریختیم... زمزمه کردم:خاله برامون دعا کن.. صورتم رو بوسید و اشکهام رو پاک کرد درحالی که خودش هنوز گریه میکرد..رو به ارباب گفت:دخترمو میسپرم دستت مهران خان... ارباب با مهربانی گفت:چشم خاله جان ... اولین بار بود که مثل من ،به خاله بتول،"خاله" میگفت..از حرفش خیلی خوشم اومد...خاله بار دیگر صورتم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت...
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 کلمات معنا دارند و بر اشیا اثر میگذارند 🌸🍃🍃🍃
کلمات معنا دارند و براشیا اثرمی‌گذارند. یعنی همه اشیا با شنیدن تحت تاثیر قرار می گیرند و شعور و تسبیح دارند . ✅«یسبح لله مافی سماوات والارض و لیکن لایَفقَهونَ تَسبیحَهُم=همه چیزهایی که در آسمانها و زمین هستند خدا را تسبیح می کنند اما شما تسبیح آنها را نمی شنوید» 🌺🌿آزمایش شده که وقتی برمولکول آب، اسم الله یا اسم های زیبای دیگر گفته می‌شود تغییر شکل زیبایی پیدا می‌کنند. اما وقتی اسم شیطان برآنها برده میشود شکل نامنظم به خود می گیرند کلمات بر پوست مو وچشم اعصاب مغزواستخوان انسان تاثیر میگذارند. حتی کلمه و نیتی که انسان می گوید یا می‌نویسد تاثیرگذار است کسی که به گردن صلیب آویزان می کند با کسی که اسم الله به گردنش دارد یا قرآن همراهش هست هر کدام ازاینهادر ساختار جسمی و روحی انسان اثر خاصی دارند. اسم ها هم در شخصیت انسان تاثیر می گذارند.چون شنیده می‌شود و به کار برده می‌شود قرآن تذکر می‌دهد که وقتی می خواهید با هم حرف بزنید بهترین کلمات را انتخاب کنید. 🌺🌿«وَقُل لِعبادی یَقولُ الَّتی هیَ احسن=به بندگانم بگوسخنی بگوییدکه نیکوتراست.» نمی‌گوید:کلمات خوب را انتخاب کنید،بلکه می‌فرماید:بهترین کلمات را انتخاب کنید.چون درسرنوشت انسان تأثیرگذاراست. ✅امروزه اکثر درگیری ها،زندان رفتن ها، قهر‌ها، افسردگیها و...به خاطر کلمات بدی است که افراد از اطرافیان شان میشنوند. حتی طلاقهاهم به خاطر انتخاب کلمات نامناسبی است که زن و شوهر به کار می برند. یعنی کلمات نامناسب و ناگوار چنان تاثیر دارد که کار به تنفر و نفرت و دوری و جدایی و طلاق می کشاند. 📌مراقب باشید در ارتباط با طرف مقابلتان کلماتی که استخدام می کنید چه در نوشتن نامه، پیامک‌ وچه درگفتار ها،همیشه بهترین کلمات را انتخاب کنید.چون حرف های خوب زمینه های نفوذشیطان،آلودگی‌ها ،انحرافهاوبیماری ها و تنش ها را از بین میبرد. ┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سیاست های خانومانه.... 🌸🍃🍃🍃
مادر شوهر . . . اگر خونه مادرشوهرتون رفتید و مادرشوهرن باهاتون سرسنگین رفتار کرد و خواستید این موضوع را با شوهرتون درمیون بذارید. اینجوری بگیم😍: عزیزم میدونم که تمام تلاشت رو می کنی که به من تو خونه مامانت خیلی بهم خوش بگذره اما اتفاقی که امشب افتاد منو ناراحت کرد امشب وقتی رفتیم خونه مامانت احساس کردم اصلا به توجهی نداره و حتی چند کلمه ای هم با من صحبت نکرد اینجوری نگیم😕: میدونی چیه همتون مثل هم هستید حیف من که خودم رو بدبخت کردم عروس خانواده شما شدم، مادرت که امشب عین .... وقتی دلش نمیخواد منو ببینه مجبوری منو ببری اونجا که حال همه رو بد کنه
🔴 روانشناسی مردان 💠 برای مرد هیچ چیز آزاردهنده‌تر از این نیست که ببیند همسرش افسرده و ناامید است. 💠 چرا که مردان با دیدن این حالت احساس می‌کنند فردی بی‌لیاقت و ناتوان هستند که نتوانسته‌اند همسرشان را شاداب نگه دارند! 💠مردان خود را عامل اصلی خوشحالی و ناراحتی‌های همسرشان می‌دانند. 💠 پس تصور نکنید وقتی ناراحتید او سنگدل و بی‌توجه است. او گاهی مهارت ارتباط را بلد نیست. ❤️
♥️🍃 زندگی بی‌هدف درست مثل قطاری است که بدون تعیین مقصد درحرکت باشد. این قطار یا به ناکجاآباد میرسد یا واژگون می شود. اگر هدف نهایی‌تان مشخص نکرده باشید به مقصدی که آرزویش را در سردارید نخواهید رسید! هر فرد موفقی برای خود اهداف مشخص و معینی دارد که به‌صورت پیوسته و هدفمند به سمت آن‌ها پیش می‌رود. همسرانه ❤️
🌾🌼🌾 🌼🌾 🌾 به همسرتان بگویید: "تو زیباتر از دوستان دیگرت هستی" قرار دادن او از بین همتاهایش بر سكوی نخست زیبایی، باعث بالا رفتن اعتمـادبـه‌نفـس وی شـده و سـبـب می‌گـردد تا هـمـسر شمـا در تـصـوراتش بر دوستان هم‌جنس خود بتواند فرمانروایی كند. این تحسین و تعریف بسیار مهمی در دنیای زنانه محسوب شده و امتیاز شما را در نزد همسرتان ارتقای چشمگیری خواهد داد. گذشته از این‌ كه باعث می‌گـردد او از لحاظ زیبایی ظاهری خود را برتر از اطرافیانش تصور كند، این جمله كوتاه به همسرتان تفهیم می‌كند كه شما تا چه حد برای وی ارزش قائل هستید. بعلاوه، زمانی كه دوستانش پیش شـما هستند، كمتر احساس نگرانی خواهد كرد. او در مـورد خـودش احـسـاس خـوبـی نموده و پاداش سلیقه به خرج دادن شما را خواهد داد. ‌‌‌ ‌
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوهشت دستهای حنا بسته امو جلوی صورتم گرفته بودم...نقشهای
ملیحه هم بغلم کرد و با بغض گفت:همیشه مثل خواهری برام...خوشبخت شی.. از بغلم بیرون اومد و برامون آرزوی خوشبختی کرد... من بغض کرده بودم،ارباب با لبخند جوابش رو داد و ملیحه هم رفت. در گوشه اتاق رخت خوابی پهن کرده بودند و به روی دیوارها هم تورهایی نارنجی رنگ آویزون شده بود.... **** با اینکه خیلی وقت بود بیدار شده بودم ،دوباره غلتی زدم و پتو رو دور خودم مچاله کردم... در باز شد و خاله بتول داخل اومد... با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی خاله جان؟ _بله ... خجالت میکشیدم و مدام نگاهم رو ازش میدزدیدم...خاله در حالی که پرده اتاق رو جمع میکرد گفت:الان ملیحه برات صبحانتو میاره.. کنارم نشست و ادامه داد:اول صبح که خواب بودی هنوز...اربابم دل نگرونت شده بود ... خندید و گفت:خیلی دوست داره ها ... چشمهام از شوق برق زندند... ملیحه با سر و صدا و سینی به دست داخل شد و گفت:پاشو دیگه از صبح تا حالا هی خودشو لوس کرده.. با لبخند نگاش کردم. خاله سینی رو از دستش گرفت و خودش برام لقمه گرفت.. - ممنونم خاله دیگه خیلی دارین لوسم میکنین... -خاله که با مهربونی نگام میکرد گفت تو همه چیز و همه کسه منی ،خوش حالم میبینم سر و سامون گرفتی ... ‌. **** یک ماهی از ازدواج منو مهران میگذشت هر چی بیشتر می گذرد علاقه ام بهش بیشتر میشه... خبر ازدواجمون،تموم اهل ده رو حیرت زده کرد، با این وجود کسی جرات اظهارنظر کردن نداشت.... فامیلهای دورم برای دیدنم به عمارت اومدند و برام هدیه اوردند...هرچند مهران استقبال گرمی از اونها نکرد...میگفت چرا زودتر به فکر تو نیافتاده بودند... زهرا و فریبا هم به دیدنم نیومدند...مهران هم اجازه نمیداد به خونه اونا برم...فکر کنم ازم دلخورن ،اما مگه من چه کاری از دستم بر میومد؟ رابطه ام با خاله و ملیحه و بقیه مثل سابق بود...هرروز به مطبخ میرفتم و بهشون سر میزدم، یاغروب ها در حیاط دور هم چای میخوردیم....مهران در این باره آزادم میگذاشت و فقط گفته بود که دیگر نباید کار کنم، اما خورشیدخانوم هربار که من رو تو مطبخ یا پیش خاله و بقیه میدید، حرف های نیش دار میزد... بر خلاف پدر مهران که با من خیلی مهربون بود، خورشید خانوم تو این مدت، اصلا نسبت به من نرم نشده بود... تو اتاقمون نشسته بودم و منتظرم مهران که به خونه برگرده تا باهم ناهار بخوریم...خودم تموم اتاق رو گردگیری کردم...میدونم مهران بفهمه عصبانی میشه، اما دوست داشتم اتاقمون رو همیشه خودم مرتب کنم.. با شنیدن صدای اسبش از حیاط با شوق به طرف پنجره دویدم ... ** با اشتها داشتم شام میخوردم...غذا مرغ بود و من خیلی دوست داشتم... مهران برام دوغ ریخت و به دستم داد...با لبخند لیوان رو ازش گرفتم و کمی خوردم.. محمود خان امشب سرحالتر بود...با خنده گفت:دیگه یواش یواش باید به فکر نوه برای ما باشین ... من لیوان به دست خشکم زد، ولی مهران با لبخند گفت:ان شاا..... محمود خان هم بلند گفت:ان شا ا... خورشید خانوم زیر لب زمزمه کرد: اگه هنر زاییدن داشته باشه... مات و مبهوت به مهران نگاه کردم، اما اون مشغول غذا خوردن بود و حرف مادرش رو نشنید ....من هم چیزی نگفتم و دوباره مشغول خوردن شدم... خورشید خانوم با طعنه رو به من گفت:خیلی گشنه ای؟ بغضی تو گلوم نشست که حتی نمیتونستم لقمه امم رو قورت بدهم... ارباب نفس عمیقی کشید و محمود خان برای عوض کردن بحث گفت:خورشید فردا با چند تا از زنای بالا محله، مهمونی دارند، تو هم میخوای بری؟ نگاهی به خورشید خانوم که اخم کرده بود انداختم ولی چیزی نگفتم‌‌... خورشید خانوم بشقابش رو پس زد و با لحن تندی گفت:دست این دختره رو بگیرم با خودم ببرم بگم چی؟بدبختیمو باید همه جا جار بزنم؟ محمود خان با سر به من اشاره ای کرد اما خورشید خانوم اهمیتی نداد و مشغول غذا خوردن شد... لیوان دوغم رو تو دستم فشار میدادم و تند تند نفس میکشیدم تا بغضم نترکه... اگر بی احترامی نبود،همین الان از اتاق بیرون میزدم... مهران حالمو فهمید و رو به من گفت:اگه خوردی بریم.. با سر تایید کردم و بلند شدم...خورشید خانوم بی تفاوت مشغول خوردن غذاش بود ،خدا حافظی که کردیم خورشید خانوم گفت از رعیت که زن ببری همینه... محمود خان با صدای بلند گفت بس کن خورشید! ارباب گفت بریم ...به اتاقمان برگشتیم... مهران سریع لباسهایش را عوض کرد به رخت خواب رفت...من هم شانه ام را برداشتم و طبق عادت هر شب جلوی آیینه مشغول شانه کردن موهام شدم... پشتم به مهران بود و حالا که من رو نمیدید به اشک هایم اجازه دادم صورتم را خیس کنند.. مهران گفت:از دست مادرم دلخور نشو.. با صدای لرزانی گفتم:باشه ...
تنها گفتن «متاسفم» کافی نیست اگر پس از مشاجره، هنوز جملاتی، چون «تنهام بذار»، «من هنوز ناراحتم» یا «چرا اینطوری شد؟» را شنیدید، تنها گفتن «ببخشید» یا «متاسفم» کافی نیست. شریک زندگی شما هنوز ناراحت است، پس باید کاری بیش از ابراز بخشش کنید. در این شرایط بهتر است کمی با او صحبت کنید. به عنوان مثال : پس از معذرت خواهی، در مورد موضوع دعوا بیشتر صحبت کنید و به او این اطمینان را بدهید که این مشکل دیگر تکرار نخواهد شد.