eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 روانشناسی مردان 💠 برای مرد هیچ چیز آزاردهنده‌تر از این نیست که ببیند همسرش افسرده و ناامید است. 💠 چرا که مردان با دیدن این حالت احساس می‌کنند فردی بی‌لیاقت و ناتوان هستند که نتوانسته‌اند همسرشان را شاداب نگه دارند! 💠مردان خود را عامل اصلی خوشحالی و ناراحتی‌های همسرشان می‌دانند. 💠 پس تصور نکنید وقتی ناراحتید او سنگدل و بی‌توجه است. او گاهی مهارت ارتباط را بلد نیست. ❤️
♥️🍃 زندگی بی‌هدف درست مثل قطاری است که بدون تعیین مقصد درحرکت باشد. این قطار یا به ناکجاآباد میرسد یا واژگون می شود. اگر هدف نهایی‌تان مشخص نکرده باشید به مقصدی که آرزویش را در سردارید نخواهید رسید! هر فرد موفقی برای خود اهداف مشخص و معینی دارد که به‌صورت پیوسته و هدفمند به سمت آن‌ها پیش می‌رود. همسرانه ❤️
🌾🌼🌾 🌼🌾 🌾 به همسرتان بگویید: "تو زیباتر از دوستان دیگرت هستی" قرار دادن او از بین همتاهایش بر سكوی نخست زیبایی، باعث بالا رفتن اعتمـادبـه‌نفـس وی شـده و سـبـب می‌گـردد تا هـمـسر شمـا در تـصـوراتش بر دوستان هم‌جنس خود بتواند فرمانروایی كند. این تحسین و تعریف بسیار مهمی در دنیای زنانه محسوب شده و امتیاز شما را در نزد همسرتان ارتقای چشمگیری خواهد داد. گذشته از این‌ كه باعث می‌گـردد او از لحاظ زیبایی ظاهری خود را برتر از اطرافیانش تصور كند، این جمله كوتاه به همسرتان تفهیم می‌كند كه شما تا چه حد برای وی ارزش قائل هستید. بعلاوه، زمانی كه دوستانش پیش شـما هستند، كمتر احساس نگرانی خواهد كرد. او در مـورد خـودش احـسـاس خـوبـی نموده و پاداش سلیقه به خرج دادن شما را خواهد داد. ‌‌‌ ‌
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیوهشت دستهای حنا بسته امو جلوی صورتم گرفته بودم...نقشهای
ملیحه هم بغلم کرد و با بغض گفت:همیشه مثل خواهری برام...خوشبخت شی.. از بغلم بیرون اومد و برامون آرزوی خوشبختی کرد... من بغض کرده بودم،ارباب با لبخند جوابش رو داد و ملیحه هم رفت. در گوشه اتاق رخت خوابی پهن کرده بودند و به روی دیوارها هم تورهایی نارنجی رنگ آویزون شده بود.... **** با اینکه خیلی وقت بود بیدار شده بودم ،دوباره غلتی زدم و پتو رو دور خودم مچاله کردم... در باز شد و خاله بتول داخل اومد... با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی خاله جان؟ _بله ... خجالت میکشیدم و مدام نگاهم رو ازش میدزدیدم...خاله در حالی که پرده اتاق رو جمع میکرد گفت:الان ملیحه برات صبحانتو میاره.. کنارم نشست و ادامه داد:اول صبح که خواب بودی هنوز...اربابم دل نگرونت شده بود ... خندید و گفت:خیلی دوست داره ها ... چشمهام از شوق برق زندند... ملیحه با سر و صدا و سینی به دست داخل شد و گفت:پاشو دیگه از صبح تا حالا هی خودشو لوس کرده.. با لبخند نگاش کردم. خاله سینی رو از دستش گرفت و خودش برام لقمه گرفت.. - ممنونم خاله دیگه خیلی دارین لوسم میکنین... -خاله که با مهربونی نگام میکرد گفت تو همه چیز و همه کسه منی ،خوش حالم میبینم سر و سامون گرفتی ... ‌. **** یک ماهی از ازدواج منو مهران میگذشت هر چی بیشتر می گذرد علاقه ام بهش بیشتر میشه... خبر ازدواجمون،تموم اهل ده رو حیرت زده کرد، با این وجود کسی جرات اظهارنظر کردن نداشت.... فامیلهای دورم برای دیدنم به عمارت اومدند و برام هدیه اوردند...هرچند مهران استقبال گرمی از اونها نکرد...میگفت چرا زودتر به فکر تو نیافتاده بودند... زهرا و فریبا هم به دیدنم نیومدند...مهران هم اجازه نمیداد به خونه اونا برم...فکر کنم ازم دلخورن ،اما مگه من چه کاری از دستم بر میومد؟ رابطه ام با خاله و ملیحه و بقیه مثل سابق بود...هرروز به مطبخ میرفتم و بهشون سر میزدم، یاغروب ها در حیاط دور هم چای میخوردیم....مهران در این باره آزادم میگذاشت و فقط گفته بود که دیگر نباید کار کنم، اما خورشیدخانوم هربار که من رو تو مطبخ یا پیش خاله و بقیه میدید، حرف های نیش دار میزد... بر خلاف پدر مهران که با من خیلی مهربون بود، خورشید خانوم تو این مدت، اصلا نسبت به من نرم نشده بود... تو اتاقمون نشسته بودم و منتظرم مهران که به خونه برگرده تا باهم ناهار بخوریم...خودم تموم اتاق رو گردگیری کردم...میدونم مهران بفهمه عصبانی میشه، اما دوست داشتم اتاقمون رو همیشه خودم مرتب کنم.. با شنیدن صدای اسبش از حیاط با شوق به طرف پنجره دویدم ... ** با اشتها داشتم شام میخوردم...غذا مرغ بود و من خیلی دوست داشتم... مهران برام دوغ ریخت و به دستم داد...با لبخند لیوان رو ازش گرفتم و کمی خوردم.. محمود خان امشب سرحالتر بود...با خنده گفت:دیگه یواش یواش باید به فکر نوه برای ما باشین ... من لیوان به دست خشکم زد، ولی مهران با لبخند گفت:ان شاا..... محمود خان هم بلند گفت:ان شا ا... خورشید خانوم زیر لب زمزمه کرد: اگه هنر زاییدن داشته باشه... مات و مبهوت به مهران نگاه کردم، اما اون مشغول غذا خوردن بود و حرف مادرش رو نشنید ....من هم چیزی نگفتم و دوباره مشغول خوردن شدم... خورشید خانوم با طعنه رو به من گفت:خیلی گشنه ای؟ بغضی تو گلوم نشست که حتی نمیتونستم لقمه امم رو قورت بدهم... ارباب نفس عمیقی کشید و محمود خان برای عوض کردن بحث گفت:خورشید فردا با چند تا از زنای بالا محله، مهمونی دارند، تو هم میخوای بری؟ نگاهی به خورشید خانوم که اخم کرده بود انداختم ولی چیزی نگفتم‌‌... خورشید خانوم بشقابش رو پس زد و با لحن تندی گفت:دست این دختره رو بگیرم با خودم ببرم بگم چی؟بدبختیمو باید همه جا جار بزنم؟ محمود خان با سر به من اشاره ای کرد اما خورشید خانوم اهمیتی نداد و مشغول غذا خوردن شد... لیوان دوغم رو تو دستم فشار میدادم و تند تند نفس میکشیدم تا بغضم نترکه... اگر بی احترامی نبود،همین الان از اتاق بیرون میزدم... مهران حالمو فهمید و رو به من گفت:اگه خوردی بریم.. با سر تایید کردم و بلند شدم...خورشید خانوم بی تفاوت مشغول خوردن غذاش بود ،خدا حافظی که کردیم خورشید خانوم گفت از رعیت که زن ببری همینه... محمود خان با صدای بلند گفت بس کن خورشید! ارباب گفت بریم ...به اتاقمان برگشتیم... مهران سریع لباسهایش را عوض کرد به رخت خواب رفت...من هم شانه ام را برداشتم و طبق عادت هر شب جلوی آیینه مشغول شانه کردن موهام شدم... پشتم به مهران بود و حالا که من رو نمیدید به اشک هایم اجازه دادم صورتم را خیس کنند.. مهران گفت:از دست مادرم دلخور نشو.. با صدای لرزانی گفتم:باشه ...
تنها گفتن «متاسفم» کافی نیست اگر پس از مشاجره، هنوز جملاتی، چون «تنهام بذار»، «من هنوز ناراحتم» یا «چرا اینطوری شد؟» را شنیدید، تنها گفتن «ببخشید» یا «متاسفم» کافی نیست. شریک زندگی شما هنوز ناراحت است، پس باید کاری بیش از ابراز بخشش کنید. در این شرایط بهتر است کمی با او صحبت کنید. به عنوان مثال : پس از معذرت خواهی، در مورد موضوع دعوا بیشتر صحبت کنید و به او این اطمینان را بدهید که این مشکل دیگر تکرار نخواهد شد.
💟همسرانه خانم گلم اگه قدردانی اتفاق بیفته، مرد حس می‌کنه که تلاش‌هــــاش بی‌فایده نبوده؛ پس دلگرم می‌شه تا بیشتر تلاش کنه و به همسرش هم بیشتر محبت می‌کنه و احترام می‌ذاره، مجددا خانم خونه قدردانی می‌کنه و...🥰😍 ♻️ و این چرخه و تعامل دوسویه ادامه داره و پیوند زناشویی رو تقویت و تثبیت می‌کنه👌🏻 💯 اینجاست که محیط خونه و خونواده محیط آرامش و عشق و محبت میشه❤️
همسرداری خانم ها بخوانند.... ♦️ مرد نیاز به محبت داره ♦️ خانم محترم همه ی انسانها تشنه دوستی و محبت هستند. اصلا دل انسان به محبت زندست. ❌ چرا فک میکنی چون مرده پس نیازی نداره ❗️⁉️ کسی که بدونه محبوب دیگران نیست خودشو بی کس و تنها میبینه هاا بعد پژمرده میشه بعد افسرده میشه 🌹تازه خانوم محترم ~ مرد تو قبل ازدواج محبت های فراوان پدر و مادرش رو داشته ~ حالااا اومده با شما ملکه ی زیباا پیوند زده دلشو👇 🌹 یعنی دلش میخواد که اون محبت ها رو از شما ببینه خانووووم محترم 🌹 از صمیم قلب دوسش داشته باش آخه میدونی؟!! انتظار داره به اندازه همه دوسش داشته باشی. شب و روز برای آسایش و رفاه تو زحمت میکشه حاصل دسترنجشو تقدیمت میکنه 🌹 شریک زندگی و مونس دائمی و غمخوار همیشگیته. ❣❣ مطمئن باش که اگه دوسش داشته باشی اونم بهت علاقه مند میشه ❤️💛 محبت و مهربانی یه پیوند دو طرفست 💙💜 مهربانیتو نشون بده خانووم خونه 💝 اعجاز میکنه محبت تو 💝 🌹 اگه دو طرفه شد پیمان زناشوییتون استوار میشه و خطر جدایی از بین میره. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌹 🔹همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که شاید اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ، ☝ کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست ! 🔹هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ، هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو بر می گردد ، نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی ! 🔹اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود ! 🔹آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند ! 🔹آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است ! 🔹آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است ! 🔹گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد ! 🔹گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ، 🔹شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست ! درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ، اما شهر آرزوها هم نیست ! 👈از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر ! گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور ! تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ، ⛔ توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند ! 🌺 خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد ! تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد ! آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختیشان را می سازند !
⁉️دو چیز مانع خوشبختی ما می شود 👈 زندگی در گذشته 👈توجه زیاد به حرف های دیگران 🍃در لحظه زندگی کن ،خودت را درگیر حرفها و قضاوت های دیگران نکن ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
...!❤️ تا حالا بیرون خونه آتیش روشن کردی؟🔥 اگه بهش هیزم اضافه نکنی، یا ژل آتش زا و نفت و ...نباشه آتیش کم کم خاموش میشه! ♨️فکر نکن اول زندگی رابطه ات گرمه، همینجوری میمونه!نهههه عزیز من ♦️باید به آتیش رابطه هیزم عشق، توجه و محبت اضافه کنی تا سرد و یخ نشه عشق مراقبت میخواد؛ خییییلیا هنرش رو ندارن
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیونه ملیحه هم بغلم کرد و با بغض گفت:همیشه مثل خواهری برا
_مامانم زن مغروریه ،دست خودشم نیست،دختر خان بوده بعدشم که زن ارباب میشه... جوابی ندادم.. -باهاش مدارا کن، مطمئنم زمان بگذره همه چی درست میشه... با صدای آرومی گفتم:هرچی تو بگی... -گریه میکنی؟ همیشه با حرفهاش و محبتهاش تمام غصه ها فراموشم میشد... **** با وارد شدن معصومه به مطبخ باد سردی به داخل وزید..ملیحه با صدای جیغ مانندی گفت:زود ببند درو،یخ کردم.... معصومه که از جیغ ملیحه هول کرده بود در را محکم بست... خاله بتول گفت:امسال خیلی سرد شده. ملیحه با حرص گفت:این بارونم بند نمیاد.. خاله بتول اخمی کرد و گفت:بارون نعمته خداست....ناشکری نکن.. منم که با لذت به صدای بارانی گوش میدادم گفتم:من عاشق بارونم.. ملیحه خنده ای کرد و گفت:آره تو آره‌‌‌‌‌ با لبخند گفتم:چه خبر از آقا علیرضا؟ لبخند از لب ملیحه رفت و گفت:بعد زمستون محمود خان میخواد یه مدت برگرده شهر،دوباره میخواد علیرضا را با خودش ببره ... گفتم:آخه محمود خان خیلی بهش اعتماد داره.. ملیحه با حرص گفت:چی میگی؟علیرضا بره من با محمد چیکار کنم؟ من هم یاد حرفهای دیشب مهران افتادم و گفتم:مهران دیشب گفت،هفته ی دیگه با دوستاش میخوان برن شکار، چند روز‌‌. ملیحه کمی از غذا چشید و گفت:خوبه بابا تو هم..چند روز میره میاد دیگه..من چی بگم که شوهرم میخواد سه ماه بره؟ با صدای آرومی گفتم:آخه بعد ازدواج هیچ وقت ازم دور نبوده .. *** با اینکه همش سه روز از رفتن مهران می گذره،اما برام مثل یه عمر گذشته... از طرفی هم خورشید خانوم ،این چند روز خیلی بیشتر از قبل اذیتم میکنه...به حدی که به زور سرسفره ناهار و شام حاضر میشم..... جدیدا هم کنایه میزنه که تو بچت نمیشه!این حرفش دیگه برام خیلی سنگین تموم شد..من هنوز پنج ماهم نشده که با مهران ازدواج کردم.. ولی در مقابل همه حرفهاش سکوت میکردم که رابطمون بدتر از این نشه...هربار سعی کردم بهش نزدیک بشم، پسم زده... انقدر این چند روز، در و دیوار اتاق را از روی بیکاری، دستمال کشیدم که برای عید،خونه تکونی لازم نداره... دستمال رو گوشه ای پرت کردم...شال پشمی ام را دورم پیچیدم تا به باغ فندق برم...اگه بازم توی این اتاق بمونم از فکر و خیال به سرم می زنه... هنوز از حیاط عمارت خارج نشده بودم که با دیدن مرد جوونی پشت پرچین، سرجایم میخکوب شدم،خودشه......عباس..... دستهام بی اختیار شروع به لرزیدن کردن... عباس خودش را به پرچین نزدیکتر کرد و با صدای آرومی گفت:جوانه...خودتی؟ بعد با شوق گفتمیدونی چند روزه میام اینجا تا بتونم ببینمت؟ زبونمو روی لبم کشیدم و با ترس گفتم:عباس برو... با عصبانیت گفت:کجا برم؟ میدونی چقدر راه اومدم؟ با درموندگی گفتم:برو عباس...فقط برو...من ازدواج کردم.. با لبخند تلخی گفت:میدونم .. با عصبانیت و دلشوره گفتم:پس برو...دردسر میشه.. بی توجه به حرف من گفت:خوشبختی؟ نگاهم را به زمین دوختم و گفتم:آره.. چشمهای مهربونش خیس شدند و با صدای گرفته ای گفت:تقصیر من بود جوانه...تقصیر خود نادونم که زود تسلیم شدم..... سرم گیج رفت.....دهنم خشک شده بود و دیگه حرفهای عباس رو نمیشنیدم...فقط نگاه وحشتزده ام به ارباب بود که با اسبش به طرف ما میومد..... عباس هم رد نگاهمو دنبال کرد و با دیدن ارباب ساکت شد... مهران نزدیکی حیاط ایستاد و نگاه وحشتناکی به من انداخت....با فک منقبض شده اش رو به من گفت:برو تو خونه ،پس تموم این مدت حرفای مادرم راست بود؟ رنگم پریده بود با تعجب گفتم :چه حرفی؟.. سر اسبش رو چرخوند و به سمت عباس برگشت... این بار بلند تر داد زد: بت میگم برو تو خونه... دستمو به دیوار گرفتمو و پاهای بی رمقمو به زور روی زمین کشیدن ،خودمو داخل خونه انداختم و درو پشت سرم بستم.چشمام رو روی هم فشار میدادم ... اصلا نفهمیدم توی این چند دقیقه چی گذشت... عباس اینجا چیکار میکرد .... ارباب از کجا پیداش شد... باصدای خورشید خانوم چشمام رو باز کردم:بالاخره مشخص شد حرفهاس من درسته‌. با بهت بهش نگاه میکردم... چی میگفت؟ چطور میتونست انقد راحت به کسی تهمت بزنه... - منتظر بودی مهران چند روزی از این عمارت بره تا ذاتتو نشون بدی ها... با گیجی سری تکون دادمو گفتم:مگه من چیکار کردم ؟ خورشید خانوم که انگار میخواست همه رو باخبر کنه بلندتر داد زد :دیگه چیکار میخواستی بکنی؟ از صدای داد و بیداش خاله و ملیحه به حیاط اومدن .. خاله بتول با ترس گفت:چی شده خانوم جان ، دخترم چیکار کرده؟ همین موقع محمود خان هم خودش رو به زور به ایوان رسوند.. خورشید خانوم با جیغ ادامه داد: بیا محمود خان بیا عروست ببین... بعد رو به خاله کرد وگفت:بت گفتم اینو رو از پسر من دور کن ...