#متأهل_های_عزیز...!❤️
تا حالا بیرون خونه آتیش روشن کردی؟🔥
اگه بهش هیزم اضافه نکنی، یا ژل آتش زا و نفت و ...نباشه آتیش کم کم خاموش میشه!
♨️فکر نکن اول زندگی رابطه ات گرمه، همینجوری میمونه!نهههه عزیز من
♦️باید به آتیش رابطه هیزم عشق، توجه و محبت اضافه کنی تا سرد و یخ نشه
عشق مراقبت میخواد؛ خییییلیا هنرش رو ندارن
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیونه ملیحه هم بغلم کرد و با بغض گفت:همیشه مثل خواهری برا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهل
_مامانم زن مغروریه ،دست خودشم نیست،دختر خان بوده بعدشم که زن ارباب میشه...
جوابی ندادم..
-باهاش مدارا کن، مطمئنم زمان بگذره همه چی درست میشه...
با صدای آرومی گفتم:هرچی تو بگی...
-گریه میکنی؟
همیشه با حرفهاش و محبتهاش تمام غصه ها فراموشم میشد...
****
با وارد شدن معصومه به مطبخ باد سردی به داخل وزید..ملیحه با صدای جیغ مانندی گفت:زود ببند درو،یخ کردم....
معصومه که از جیغ ملیحه هول کرده بود در را محکم بست...
خاله بتول گفت:امسال خیلی سرد شده.
ملیحه با حرص گفت:این بارونم بند نمیاد..
خاله بتول اخمی کرد و گفت:بارون نعمته خداست....ناشکری نکن..
منم که با لذت به صدای بارانی گوش میدادم گفتم:من عاشق بارونم..
ملیحه خنده ای کرد و گفت:آره تو آره
با لبخند گفتم:چه خبر از آقا علیرضا؟
لبخند از لب ملیحه رفت و گفت:بعد زمستون محمود خان میخواد یه مدت برگرده شهر،دوباره میخواد علیرضا را با خودش ببره ...
گفتم:آخه محمود خان خیلی بهش اعتماد داره..
ملیحه با حرص گفت:چی میگی؟علیرضا بره من با محمد چیکار کنم؟
من هم یاد حرفهای دیشب مهران افتادم و گفتم:مهران دیشب گفت،هفته ی دیگه با دوستاش میخوان برن شکار، چند روز. ملیحه کمی از غذا چشید و گفت:خوبه بابا تو هم..چند روز میره میاد دیگه..من چی بگم که شوهرم میخواد سه ماه بره؟
با صدای آرومی گفتم:آخه بعد ازدواج هیچ وقت ازم دور نبوده ..
***
با اینکه همش سه روز از رفتن مهران می گذره،اما برام مثل یه عمر گذشته...
از طرفی هم خورشید خانوم ،این چند روز خیلی بیشتر از قبل اذیتم میکنه...به حدی که به زور سرسفره ناهار و شام حاضر میشم.....
جدیدا هم کنایه میزنه که تو بچت نمیشه!این حرفش دیگه برام خیلی سنگین تموم شد..من هنوز پنج
ماهم نشده که با مهران ازدواج کردم..
ولی در مقابل همه حرفهاش سکوت میکردم که رابطمون بدتر از این نشه...هربار سعی کردم بهش
نزدیک بشم، پسم زده...
انقدر این چند روز، در و دیوار اتاق را از روی بیکاری، دستمال کشیدم که برای عید،خونه تکونی لازم نداره...
دستمال رو گوشه ای پرت کردم...شال پشمی ام را دورم پیچیدم تا به باغ فندق برم...اگه بازم توی این اتاق بمونم از فکر و خیال به سرم می زنه...
هنوز از حیاط عمارت خارج نشده بودم که با دیدن مرد جوونی پشت پرچین، سرجایم میخکوب شدم،خودشه......عباس.....
دستهام بی اختیار شروع به لرزیدن کردن...
عباس خودش را به پرچین نزدیکتر کرد و با صدای آرومی گفت:جوانه...خودتی؟
بعد با شوق گفتمیدونی چند روزه میام اینجا تا بتونم ببینمت؟
زبونمو روی لبم کشیدم و با ترس گفتم:عباس برو...
با عصبانیت گفت:کجا برم؟ میدونی چقدر راه اومدم؟
با درموندگی گفتم:برو عباس...فقط برو...من ازدواج کردم..
با لبخند تلخی گفت:میدونم ..
با عصبانیت و دلشوره گفتم:پس برو...دردسر میشه..
بی توجه به حرف من گفت:خوشبختی؟
نگاهم را به زمین دوختم و گفتم:آره..
چشمهای مهربونش خیس شدند و با صدای گرفته ای گفت:تقصیر من بود جوانه...تقصیر خود نادونم که زود تسلیم شدم.....
سرم گیج رفت.....دهنم خشک شده بود و دیگه حرفهای عباس رو نمیشنیدم...فقط نگاه وحشتزده ام
به ارباب بود که با اسبش به طرف ما میومد.....
عباس هم رد نگاهمو دنبال
کرد و با دیدن ارباب ساکت شد...
مهران نزدیکی حیاط ایستاد و نگاه وحشتناکی به من انداخت....با فک منقبض شده اش رو به من
گفت:برو تو خونه ،پس تموم این مدت حرفای مادرم راست بود؟
رنگم پریده بود با تعجب گفتم :چه حرفی؟..
سر اسبش رو چرخوند و به سمت عباس برگشت...
این بار بلند تر داد زد: بت میگم برو تو خونه...
دستمو به دیوار گرفتمو و پاهای بی رمقمو به زور روی زمین کشیدن ،خودمو داخل خونه انداختم و درو پشت سرم بستم.چشمام رو روی هم فشار میدادم ... اصلا نفهمیدم توی این چند دقیقه چی گذشت... عباس اینجا چیکار میکرد .... ارباب از کجا پیداش شد...
باصدای خورشید خانوم چشمام رو باز کردم:بالاخره مشخص شد حرفهاس من درسته.
با بهت بهش نگاه میکردم... چی میگفت؟ چطور میتونست انقد راحت به کسی تهمت بزنه...
- منتظر بودی مهران چند روزی از این عمارت بره تا ذاتتو نشون بدی ها...
با گیجی سری تکون دادمو گفتم:مگه من چیکار کردم ؟
خورشید خانوم که انگار میخواست همه رو باخبر کنه بلندتر داد زد :دیگه چیکار میخواستی بکنی؟
از صدای داد و بیداش خاله و ملیحه به حیاط اومدن ..
خاله بتول با ترس گفت:چی شده خانوم جان ، دخترم چیکار کرده؟
همین موقع محمود خان هم خودش رو به زور به ایوان رسوند..
خورشید خانوم با جیغ ادامه داد: بیا محمود خان بیا عروست ببین...
بعد رو به خاله کرد وگفت:بت گفتم اینو رو از پسر من دور کن ...
🎀همــ👩❤️👨ـسرانه🎀
🔹 نشانه های ناراحتی یک مرد از همسرش
❶ ممکن است کم حرف شود یا منزوی گردد.
❷ ممکن است خودش را با کار مشغول کند.
❸ تا می تواند دیر به خانه می آید.
❹ مثلث سازی با عضو دیگری از خانواده. مثلا" صمیمی و دمخور شدن با فرزند یا ائتلاف با او.
❺ حتی وقتی که کارش در بیرون منزل تمام می شود، به بهانه های مختلف؛ بنزین زدن، رسیدگی به ماشین، پرسه زدن در خیابان(وقت کشی) یا با دوستان و ...؛ در اینجا هدف اصلی دیر آمدن به منزل است.
❻ ارتباط چشمی برقرار کردن با همسر کم می شود.
❼ شوخی های مبتنی بر صممیمت کاهش پیدا می کند.
❽ تشکر و قدردانی از همسر کاهش پیدا می کند.
❾ دیر یا زود خوابیدن، جدا خوابیدن و ...
10. کم محلی به یکدیگر و حتی تحقیر دیگری و...
♦️دو نوع ترس در کودک وجود دارد:
🔹ترس غریزی که مانع نزدیک شدن کودک به خطر است.
🔹ترس فطری که مانع دور شدن از مرکز امنیت (والدین) است.
در سیستم تعلیم و تربیت ما منشأ ترس و منشا امنیت تغییر کرده است👇
🔹پدر و مادر منشاء امنیت هستند، ولی الان به منشأ ترس تبدیل شدهاند، با تنبیه و دعوا کردن ها و تهدیدها
🔹وقتی کودک شما در پارک گُم میشود، از منشاء امنیت که والدین هستند دور میشود و میترسد، شما هم نگران و آشفته میشوید، وقتی پیدایش کنید چکار میکنید؟
🔹اگر بغلش کنید منشأ امنیت هستید.
❌ اگر او را دعوا کردید که کجا بودی ذلیل مرده؟!!!
اینجا شما منشأ ترس میشوید، از اینجا آسیب شروع می شود
#ایده_های_زنونه
✿.•.❀.•.❁.•. ✿.•.❀.•.❁.•. ✿
🎻همسرت رو دو جا میتونی بشناسی
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ
1. ﺗﻮی ﺟﻤﻌﯽ ﮐﻪ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﻪ
2. ﺗﻮی ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ خونواده اش ﺑﺎﺷﻦ
ﺍﮔﻪ ﺗﻮی ﺍﯾﻦ 2 ﺟﺎ تنھا نموندی بهترین رفیقته!!
یه حالت سوم ھم تبصره میزنیم:
توی شادی هاش یه قدم برو عقب و چیزی نگو... اگه خودش جاتو خالی دید و صدات کرد بدون بهترین رفیقته...
کسی میگفت:
وقتی مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را مردان همیشه مرد میمانند و زنان همیشه زن و آنگاه هر روز ، نه روز "زن" و نه روز "مرد" بلکه روز "انسان" است
.•.
👠
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚 داستان کوتاه
مشهدی رحیم باغ زردآلویی کنار جاده ترانزیت دارد. روزی به پسرش جعفر که قصد رفتن به سربازی دارد پندی میدهد. میگوید: پسرم، هر ساله در بهار وقتی درختان شکوفه میدهند و در تابستان میوهشان زرد شده و میرسد، رهگذران زیادی خودروی خود را متوقف کرده و با درختان من عکس یادگاری میگیرند ولی دریغ از مسافری که در پاییز و زمستان بخواهد این درختان را یاد کند، جز پدرت که باغبان آنهاست. در زندگی دنیا هم دوستان آدمی چنیناند، اکثر آنها رهگذران جاده زندگی هستند و هرگاه پولی یا جمالی بر تو بود که با آن بر آنان زینتی نقش بندد و یا سودی رسد، به تو نزدیک میشوند و تبسم مینمایند و در آغوشات میکشند، آنگاه هرگز از آغوش آنها حس حرارت بر وجود خود مکن که لحظهای بیش کنار تو نخواهند ماند، اما والدین تو بسان باغبان عمر تو هستند که تو ثمره تلاش وجود آنان هستی. آنان هرگز در روزهای سرد و گرم زندگی از کنار تو دور نخواهند شد و بالاترین باغبان خالق توست که بعد از مرگ آنان نیز همیشه همراه تو خواهد بود. دوستان عکس یادگاریات را بشناس و بر آنان هرگز تکیه نکن!
🍃🍃🍃🌼🍃
*
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🍃🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
چرا وقتی یکی به شما توهین میکند، یا بد جوابتان را میدهد، یا تحقیرتان می کند یا آنطور که انتظار دارید به شما احترام نمیگذارد، این شما هستید که ناراحت میشوید؟
از کوزه همان برون تراوَد که در اوست.
رفتارِ هر کس متناسبِ شخصیتش است.
وقتی گفتار یا رفتارِ یکی زشت یا بیادبانه است، او دارَد شخصیتش را به نمایش میگذارد؛ شما چرا به خودتان میگیرید و بیخود ناراحت و خشمگین میشوید، خودخوری میکنید، بههم میریزید، نآارام و آشوب میشوید و در صدد یک جواب محکمتر برمیآیید؟
اوست که دارد بیشعوریاش را به نمایش میگذارد، شما چرا حِرص میخورید و به هم میریزید، و تلاش میکنید شبیهِ او رفتار کنید؟
هر وقت در اینجور موقعیتها قرار گرفتید، به یادِ این نکته بیفتید. قول میدهم آبی است بر آتش.
در این مواقع، فقط ساکت و نظارهگر بمانید و حتی در این لحظات میتوانید این رُباعیِ شیخ_بهایی را با خودتان زمزمه کنید تا آرامتر شوید:
آن کس که بَدَم گفت، بدی سیرتِ اوست
وان کس که مرا گفت نِکو خود نیکوست
حالِ متکلم از کلامش پیداست
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
📝به نظرات ارزشمند شما نیازمندیم
🔰ما برای بهتر شدن خدمات آنلاین داریم یه کار جدید میکنیم. نظرات شما راهنمای اصلی این مسیر برای ماست.
⏳این پرسشنامه بسیار کوتاهه و تکمیلش کمتر از ۲ دقیقه زمان میبره.
پیشاپیش از وقت ارزشمندی که میگذارید، ممنونیم. ❤️👇🏻
🔗 https://survey.porsline.ir/s/fqZWH5KF