*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
📚 داستان کوتاه
مشهدی رحیم باغ زردآلویی کنار جاده ترانزیت دارد. روزی به پسرش جعفر که قصد رفتن به سربازی دارد پندی میدهد. میگوید: پسرم، هر ساله در بهار وقتی درختان شکوفه میدهند و در تابستان میوهشان زرد شده و میرسد، رهگذران زیادی خودروی خود را متوقف کرده و با درختان من عکس یادگاری میگیرند ولی دریغ از مسافری که در پاییز و زمستان بخواهد این درختان را یاد کند، جز پدرت که باغبان آنهاست. در زندگی دنیا هم دوستان آدمی چنیناند، اکثر آنها رهگذران جاده زندگی هستند و هرگاه پولی یا جمالی بر تو بود که با آن بر آنان زینتی نقش بندد و یا سودی رسد، به تو نزدیک میشوند و تبسم مینمایند و در آغوشات میکشند، آنگاه هرگز از آغوش آنها حس حرارت بر وجود خود مکن که لحظهای بیش کنار تو نخواهند ماند، اما والدین تو بسان باغبان عمر تو هستند که تو ثمره تلاش وجود آنان هستی. آنان هرگز در روزهای سرد و گرم زندگی از کنار تو دور نخواهند شد و بالاترین باغبان خالق توست که بعد از مرگ آنان نیز همیشه همراه تو خواهد بود. دوستان عکس یادگاریات را بشناس و بر آنان هرگز تکیه نکن!
🍃🍃🍃🌼🍃
*
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
🍃🌸🍃 #قشنگه_بخونید 🍃
چرا وقتی یکی به شما توهین میکند، یا بد جوابتان را میدهد، یا تحقیرتان می کند یا آنطور که انتظار دارید به شما احترام نمیگذارد، این شما هستید که ناراحت میشوید؟
از کوزه همان برون تراوَد که در اوست.
رفتارِ هر کس متناسبِ شخصیتش است.
وقتی گفتار یا رفتارِ یکی زشت یا بیادبانه است، او دارَد شخصیتش را به نمایش میگذارد؛ شما چرا به خودتان میگیرید و بیخود ناراحت و خشمگین میشوید، خودخوری میکنید، بههم میریزید، نآارام و آشوب میشوید و در صدد یک جواب محکمتر برمیآیید؟
اوست که دارد بیشعوریاش را به نمایش میگذارد، شما چرا حِرص میخورید و به هم میریزید، و تلاش میکنید شبیهِ او رفتار کنید؟
هر وقت در اینجور موقعیتها قرار گرفتید، به یادِ این نکته بیفتید. قول میدهم آبی است بر آتش.
در این مواقع، فقط ساکت و نظارهگر بمانید و حتی در این لحظات میتوانید این رُباعیِ شیخ_بهایی را با خودتان زمزمه کنید تا آرامتر شوید:
آن کس که بَدَم گفت، بدی سیرتِ اوست
وان کس که مرا گفت نِکو خود نیکوست
حالِ متکلم از کلامش پیداست
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
📝به نظرات ارزشمند شما نیازمندیم
🔰ما برای بهتر شدن خدمات آنلاین داریم یه کار جدید میکنیم. نظرات شما راهنمای اصلی این مسیر برای ماست.
⏳این پرسشنامه بسیار کوتاهه و تکمیلش کمتر از ۲ دقیقه زمان میبره.
پیشاپیش از وقت ارزشمندی که میگذارید، ممنونیم. ❤️👇🏻
🔗 https://survey.porsline.ir/s/fqZWH5KF
روزے زنـے از شوهرش پرسید، فردا چه مـےڪنـے؟
شوهرڪَفت: اڪَر هوا آفتابـے باشد به مزرعه مـے روم و اڪَر بارانـے باشد به ڪوهستان مـے روم و علوفه مـےچينم.
همسرش ڪَفت: بڪَو "ان شاءالله"
شوهرش ڪَفت: ان شاءالله ندارد فردا يا هوا آفتابيست يا بارانـے!!
از قضاءشوهره فردا ڪه بیرون رفت در ميان راه به راهزنان رسيد و اوراڪَرفتند وحسابـے ڪتڪ زدند و هرچه داشت با خود بردند.مرد نه به مزرعه رسيد و نه به ڪوهستان رفت به خانه برڪَشت و در زد. همسرش ڪَفت: ڪيست؟
شوهره ڪَفت: ان شاءالله منم!!!
اللّه متعال مـےفرمایند 🔻
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا
و هرگز درباره ی هیچ چیز نگو : «من فردا آن را انجام می دهم»
إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا
مگر اینکه اللّه بخواهد، و هرگاه فراموش کردی(و إن شاء الله نگفتی) پروردگارت را به خاطر بیاور، و بگو : امیداورم که پروردگارم مرا به راهی روشن تر از این هدایت کند
♥سوره ڪهف آیه ۲۳_٢۴♥
درهرڪاروقولـے ڪه خواستـے انجام بدےان شاءاللّه بڪَو
🍃🍃🍃🍃🌸
🍃شما هم اکنون کلیدهای درهای فراوانی نعمت و ثروت را در دست دارید.
آن کلیدها همان قلب و ذهنی باز و آماده ی دریافت هستند، دریافت و پذیرش نتیجه ی توان دیدن امکانات و استعدادهای درونی خود،دیگران و همه ی شرایط است.
🍃یعنی به اندیشه های الهی که برایتان می فرستیم توجه کنید و از آنها لذت ببرید و به دیگران نیز اجازه بدهید به شما کمک کنند.
هر چیزی که احتیاج دارید با خواستن، مال شما میشود.
🍃شما با یک درخواست ساده شروع می کنید، درخواستی که می توانید به هر شکلی انجام دهید؛
از طریق دعا، اعتقاد و باور، تصور و چیزهایی از این قبیل.
🍃هر روشی برای به راه انداختن چرخها کافی است.
دریافت کردن شما بخش بعدی این جریان است.
دنیا پیامهایی برایتان می فرستد.
این کار نیازمند این است که هشیار و مایل به دریافت کمک و هدایا باشید.
🍃در ادامه ی این راه، علاوه بر خودتان به افراد بسیاری کمک می کنید.
شما الهام بخش تمام کسانی خواهید بود که نیاز دارند کسی اهمیت کمک خواستن و دریافت آن را به آنها یادآوری کنید.
🍃اکنون درهای فراوانی نعمت را می گشایم
🌴✍ مطالب همسرانه
☝️ زن زندگی باید بدونه
یه نکته ای که کلا ناخوشاینده و جالب نیست! اینه که زن و شوهر، رازهای خونه رو به بیرون از خونه ببرند.
📌 هیچ وقت عیب های همسرتون یا مشکلات بینتون رو پیش خانواده ی همسرتون مثلا مادرش یا خواهرتون نبرید.
✂️ بدتر از بردن مشکلات پیش اونها، اینه که از اونا بخواین پا درمیونی کنن و مثلا نکته ای رو به همسرتون تذکر بدن.🌴
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهل _مامانم زن مغروریه ،دست خودشم نیست،دختر خان بوده بعدش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلویک
حالا بیا ببین هم آبروی تو رو برد هم خودش رو ....
کنار دیوار ایستاده بودم و از پشت پنجه هامو تو دیوار فرو میکردم...فکم قفل شده بود نمیتونسم حرف بزنم ،نگاهم بین محمود خان و خاله و خورشید خانوم میچرخید، قلبم با شدت به سینه ام میکوبید..
-محمود خان فریاد زد بس کن خورشید، این چه قشقرقیه راه انداختی چی شده مگه؟
خورشید خانوم به طرف محموخان رفت وگفت : چند وقته میبینم عشق قدیم خانوم میاد اینجا ،این دختر هم به بهونه باغ فندوق از خونه میزنه بیرون...
خاله بعد از حرفای خورشید خانوم با آرامشی که نشون میداد از حرفاش مطمئنه گفت: این حرفا نه در شان شماست نه این رفتار از دختر من و عروس شما سر میزنه ،من دخترمو میشناسم ،اگه هم سر کله اون جوون پیدا شده حتما اتفاقی بوده...
خورشید خانوم با حرص نگاه کرد....
که حرفش با صدای محمودخان ناتموم موند: بسه دیگه ...
رو به کارگرا گفت :برید سرکارتون اینجا چیزی برا تماشا نیس...
بعد هم رو به خورشید خانوم گفت:
بتول سی ساله تو این خونه اس، دخترشم تربیت شده خودشه ،هر اتفاقی افتاده اینا زن وشوهرن ،مهران میاد خودشون مشکلشون حل میکنن.....
****
هوا تاریک شده، اما خبری از مهران نیست...انقدر گریه کرده ام که چشمهام سرخ شده....
این انتظار کلافه ام کرده...چقدر برای اومدنش ذوق داشتم و حالا......قطره اشکی روی صورتم ریخت..
هوای اتاق خیلی سرد شده...هیزم بخاری تمام شده، اما جرات اینکه برای آوردن به حیاط بروم راندارم...
آخرین تکه هیزم رو هم در آتش انداختم...
مرتب تو اتاق راه میرفتم و به دامنم چنگ میزدم...در با صدای بدی باز شد...
به طرف مهران رفتم، اما قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم صورتم داغ شد و روی زمین پرت شدم...با ناباوری به سمت مهران نگاه کردم...
بلندم کردم و منو محکم به دیوار پشت
سرم کوبید...لحظه ای از درد نفسم حبس شد...با چنان نفرتی نگاهم میکرد که دیگر باور نمیکردم مرد خشمگین مقابلم، مهرانه..
اشکهام روی صورتم میریخت و نفسم بالا نمیومد....تلاشی برای آزاد کردن خودم نمیکردم....لبهاش لرزید و رهام کرد...از اتاق بیرون رفت و دررو محکم به هم کوبید..
بین خواب و بیداریم...تو رخت خواب دراز کشیدم و پتو رو تا چونه ام بالا آوردم....آتیش بخاری خاموش شده و اتاق سرد سرده....
در آروم باز شد و قامت بلند مهران تو چهارچوب ظاهر شد....در رو بست و بدون حرف به سمت بخاری رفت...کمی خاکسترها را جابجا کرد و دوباره از اتاق خارج شد....
کمی بعد با دستی پر از هیزم بر برگشت و سریع آتیش بخاری رو روشن کرد....
خدایا چرا به من نگاه نمیکنه؟
کتش رو گوشه ای پرت کرد و دراز کشید...نگاهش را به سقف دوخت و یک دستش رو روی پیشونیش گذاشت...
اشکهام دوباره از گوشه چشمم سرازیر شدند ...بدون اینکه نگاهش را از سقف برداره با لحن سردی گفت:
_چرا گریه میکنی؟
با گریه و صدای که ناخواسته بلند بود گفتم:مهران بخدا من خبر نداشتم...خودش اومد بود ..
آروم گفت:میدونم ...
با بهت گفتم:میدونی؟
_تمام مدت داشتم میدیدمتون ...
بعد بی هوا به سمتم چرخید و با خشم گفت:چرا وایساده بودی و به حرفاش گوش میدادی...
من من کنان گفتم:من..من..فقط گیج شده بودم ...
چشمهاش را تنگ کرد...
با صدایی بی نهایت سرد پرسید:دوستش داری؟
خیلی جدی و سریع گفتم:نه.نه.نه.به خدا نه..
بعد با بغض و احساسی که از اعماق وجودم بود گفتم:
مهران ،نمیدونم اسمش عشق هست یا نه، ولی میدونم که بیشتر از جونم دوست دارم...
مهران بغض کرد و اشکهاش آروم روی صورتش چکید...اشکهایی که دلمو آتیش می زدند..باصدای آرومی و بریده بریده گفت:دوست ...دارم....جوانه من میترسم ... میترسم از اینکه حتی یه روز تو برای من نباشی...
* ***
کسی کبودی صورتم، را به رویم نمیورد...فقط خورشید خانوم بار اولی که سر سفره ناهار،صورتمو دیده به مهران گفت :خوبه پسرم...مرد باید جذبه داشته باشه...
البته دیگر حرفهاش مثل سابق اذیتم نمیکرد....همیشه در نهایت ادب با او رفتار میکردم، به امیدروزی که دشمنیش رو با من رو کنار بذارد..
مهران دیگه حرفی از اون روز نمی زد....من هم اصراری نداشتم..تنها احساسی که از من نسبت به
عباس مونده، یک جور دلسوزی است که دلیلش رو نمیدونسم....بعضی وقتها از اینکه سر عباس بلایی آورده باشد میترسیدم،اما جرات سوال پرسیدن ندارم...دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم که مهران به احساسم شک کنه...به هیچ قیمتی حاضر نیستم اشک مهران رو ببینم ....
شلوغی مطبخ حالمو بد کرده....انگار همه صداها صد برابر بلند شده بودند و تو گوشم می پیچیدند...از خاله خداحافظی می کنم تا به اتاقم برگردم.....در باز شد و ملیحه اومد داخل...
ملیحه آروم به من اشاره کرد که کنارش برم...
_جانم؟چی شده؟
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙تنها خداست که میداند
💫بهترین در زندگی تو
🌙چگونه معنا میشود
💫من آن بهترین را
🌙امشب برایت از خدا میخواهم.
شبتون بخیر عزیزان
❥