❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهل _مامانم زن مغروریه ،دست خودشم نیست،دختر خان بوده بعدش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلویک
حالا بیا ببین هم آبروی تو رو برد هم خودش رو ....
کنار دیوار ایستاده بودم و از پشت پنجه هامو تو دیوار فرو میکردم...فکم قفل شده بود نمیتونسم حرف بزنم ،نگاهم بین محمود خان و خاله و خورشید خانوم میچرخید، قلبم با شدت به سینه ام میکوبید..
-محمود خان فریاد زد بس کن خورشید، این چه قشقرقیه راه انداختی چی شده مگه؟
خورشید خانوم به طرف محموخان رفت وگفت : چند وقته میبینم عشق قدیم خانوم میاد اینجا ،این دختر هم به بهونه باغ فندوق از خونه میزنه بیرون...
خاله بعد از حرفای خورشید خانوم با آرامشی که نشون میداد از حرفاش مطمئنه گفت: این حرفا نه در شان شماست نه این رفتار از دختر من و عروس شما سر میزنه ،من دخترمو میشناسم ،اگه هم سر کله اون جوون پیدا شده حتما اتفاقی بوده...
خورشید خانوم با حرص نگاه کرد....
که حرفش با صدای محمودخان ناتموم موند: بسه دیگه ...
رو به کارگرا گفت :برید سرکارتون اینجا چیزی برا تماشا نیس...
بعد هم رو به خورشید خانوم گفت:
بتول سی ساله تو این خونه اس، دخترشم تربیت شده خودشه ،هر اتفاقی افتاده اینا زن وشوهرن ،مهران میاد خودشون مشکلشون حل میکنن.....
****
هوا تاریک شده، اما خبری از مهران نیست...انقدر گریه کرده ام که چشمهام سرخ شده....
این انتظار کلافه ام کرده...چقدر برای اومدنش ذوق داشتم و حالا......قطره اشکی روی صورتم ریخت..
هوای اتاق خیلی سرد شده...هیزم بخاری تمام شده، اما جرات اینکه برای آوردن به حیاط بروم راندارم...
آخرین تکه هیزم رو هم در آتش انداختم...
مرتب تو اتاق راه میرفتم و به دامنم چنگ میزدم...در با صدای بدی باز شد...
به طرف مهران رفتم، اما قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم صورتم داغ شد و روی زمین پرت شدم...با ناباوری به سمت مهران نگاه کردم...
بلندم کردم و منو محکم به دیوار پشت
سرم کوبید...لحظه ای از درد نفسم حبس شد...با چنان نفرتی نگاهم میکرد که دیگر باور نمیکردم مرد خشمگین مقابلم، مهرانه..
اشکهام روی صورتم میریخت و نفسم بالا نمیومد....تلاشی برای آزاد کردن خودم نمیکردم....لبهاش لرزید و رهام کرد...از اتاق بیرون رفت و دررو محکم به هم کوبید..
بین خواب و بیداریم...تو رخت خواب دراز کشیدم و پتو رو تا چونه ام بالا آوردم....آتیش بخاری خاموش شده و اتاق سرد سرده....
در آروم باز شد و قامت بلند مهران تو چهارچوب ظاهر شد....در رو بست و بدون حرف به سمت بخاری رفت...کمی خاکسترها را جابجا کرد و دوباره از اتاق خارج شد....
کمی بعد با دستی پر از هیزم بر برگشت و سریع آتیش بخاری رو روشن کرد....
خدایا چرا به من نگاه نمیکنه؟
کتش رو گوشه ای پرت کرد و دراز کشید...نگاهش را به سقف دوخت و یک دستش رو روی پیشونیش گذاشت...
اشکهام دوباره از گوشه چشمم سرازیر شدند ...بدون اینکه نگاهش را از سقف برداره با لحن سردی گفت:
_چرا گریه میکنی؟
با گریه و صدای که ناخواسته بلند بود گفتم:مهران بخدا من خبر نداشتم...خودش اومد بود ..
آروم گفت:میدونم ...
با بهت گفتم:میدونی؟
_تمام مدت داشتم میدیدمتون ...
بعد بی هوا به سمتم چرخید و با خشم گفت:چرا وایساده بودی و به حرفاش گوش میدادی...
من من کنان گفتم:من..من..فقط گیج شده بودم ...
چشمهاش را تنگ کرد...
با صدایی بی نهایت سرد پرسید:دوستش داری؟
خیلی جدی و سریع گفتم:نه.نه.نه.به خدا نه..
بعد با بغض و احساسی که از اعماق وجودم بود گفتم:
مهران ،نمیدونم اسمش عشق هست یا نه، ولی میدونم که بیشتر از جونم دوست دارم...
مهران بغض کرد و اشکهاش آروم روی صورتش چکید...اشکهایی که دلمو آتیش می زدند..باصدای آرومی و بریده بریده گفت:دوست ...دارم....جوانه من میترسم ... میترسم از اینکه حتی یه روز تو برای من نباشی...
* ***
کسی کبودی صورتم، را به رویم نمیورد...فقط خورشید خانوم بار اولی که سر سفره ناهار،صورتمو دیده به مهران گفت :خوبه پسرم...مرد باید جذبه داشته باشه...
البته دیگر حرفهاش مثل سابق اذیتم نمیکرد....همیشه در نهایت ادب با او رفتار میکردم، به امیدروزی که دشمنیش رو با من رو کنار بذارد..
مهران دیگه حرفی از اون روز نمی زد....من هم اصراری نداشتم..تنها احساسی که از من نسبت به
عباس مونده، یک جور دلسوزی است که دلیلش رو نمیدونسم....بعضی وقتها از اینکه سر عباس بلایی آورده باشد میترسیدم،اما جرات سوال پرسیدن ندارم...دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم که مهران به احساسم شک کنه...به هیچ قیمتی حاضر نیستم اشک مهران رو ببینم ....
شلوغی مطبخ حالمو بد کرده....انگار همه صداها صد برابر بلند شده بودند و تو گوشم می پیچیدند...از خاله خداحافظی می کنم تا به اتاقم برگردم.....در باز شد و ملیحه اومد داخل...
ملیحه آروم به من اشاره کرد که کنارش برم...
_جانم؟چی شده؟
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙تنها خداست که میداند
💫بهترین در زندگی تو
🌙چگونه معنا میشود
💫من آن بهترین را
🌙امشب برایت از خدا میخواهم.
شبتون بخیر عزیزان
❥
🔥 «صداقت» در رابطه مثل نور خورشید میمونه؛ همهچیز رو روشن میکنه.
کنار آدم صادق بودن، شبیه نشستن کنار آتیش در یک شب سرد زمستونهست؛ گرم، امن و پر از آرامش.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💭واقعیت هایی که باید در مورد رابطه بدونیم!
📌یه رابطه رو حرف زدن خراب نمیکنه
حرف نزدنه که تمومش میکنه!
📌عشق باعث تداوم یه رابطه نمیشه
تعهد، احترام، شخصیت، سواد عاطفی در کنار داشتن حس خوب عشقه که باعث میشه ادامه پیدا کنه
📌گفتن انتظارات و ناراحتی ها رابطه رو به پایان نمیرسونه
گفتن اینکه خودش باید بفهمه ناراحتی وانتظاراتمو تموم میکنه....
📌یه رابطه رو بحث و دعوا به زوال نمیکشونه چون اینا توی هر رابطه ای هست
کم شدن محبت و توجه باعث تموم شدنش میشه.....
📌بی تفاوتی و کم توجهی باعث بیشتر شدن شوق و عشق نمیشه
حرکات کوچیک که حامل پیام تو برام مهمیه که سلامت یه رابطه رو تعیین میکنه
❤️
🦋 زندگی زیبا
✸ زنان و شوهران باید بدانند که تنها در پرتو ازدواج نمیتوانند به یک زندگی لذت بخش دست یابند،
↫ مگر آن که با هنر زندگی کردن آشنا باشند.
✸ اگر چه زنان و مردان در برطرف کردن نیازمندیهای یکدیگر، با جان و دل تلاش میکنند،
↫ ولی غالباً نمیدانند که تشکر و امتنان هم، نیازی است که همه بدان احتیاج دارند
✸ آنان موظف هستند در برابر انجام هر عمل و رفتاری از یکدیگر سپاسگزاری به عمل آورند.
❤️هم دلی❤️
مردم چیست؟
•°•°•°•°•°•°•°🦋💙🦋•°•°•°•°•°•°•°
💠 "مَردُم" چیست؟
مَردم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مردم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا اومدی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده روت قضاوت میکنه
حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردم قابلیت اینو داره که همه جا باشه
هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردم همیشه از یه چیزی میترسه
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو.
این حرف من رو هروقت اعصابت از مردم خرد شد یادت بیار
به خودم هم میگم
صفورا هستم
┅┄┅┄┅┄◜🔥🍷◞┄┅┄┅┄┅
✨﷽✨
#پندانه
✅عمری را که همچون دقایق میگذرد غنیمت شمار
✍پدر پیری در حال احتضار و در بستر بیماری فرزندش را نصیحتی کرد. پدر گفت: پسرم! هرگز منتظر هیچ دستی در هیچجای این دنیا مباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن، چراکه همه رهگذرند.
پسرم! زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی است که بتواند بهراحتی سری سخت را بشکند. پس مراقب حرفهایت باش.
فرزندم! به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بیاعتنا باش؛ آنها جایشان همانجاست، دقیقا پشت سرت، و هرگز نمیتوانند از تو جلوتر بیفتند. پس نسبت به آنان گذشت داشته باش.
پسرم! سن من ۸۰ سال است ولی مانند هشت دقیقه گذشت و دارد به پایان میرسد؛ پس در این دقیقههای کوتاه زندگی، هرگز کسی را از خودت ناراحت نکن و مرنجان!
پسر عزیزم! قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشتههایت را پیش خدا شکوه و گلایه کنی، نظری به پایین بینداز و از داشتههایت شاکر باش!
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلویک حالا بیا ببین هم آبروی تو رو برد هم خودش رو ....
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلودو
ملیحه نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به ما نیست در گوشم پچ پچ کرد:عباس رو دیدم..
با تعجب گفتم:کجا دیدیش؟
_الان که از چشمه میومدم ...
با اینکه تو دلم غوغایی بود خودمو به بیخیالی زدم وگفتم:خب به من ربطی نداره ؟
_میدونم...ولی آخه یه جوری بود...همه سر و صورتش کبود بود...یه پاشم شکسته بود..
چشمهام گرد شد ...سعی کردم ظاهر بیخیالموحفظ کنم،گفتم:ملیحه نمیدونم...من حوصله این حرفا رو ندارم .... به منم ربطی نداره...
چند روزیه که اصلا نمیتونم به مطبخ برم...بوی غذا حالمو بد میکنه..نمیدونم چمه، مدام بی حوصله وکلافم و روزها که مهران نیست بی دلیل گریه میکردم...
به ایوان رفتم تا کمی حالم جا بیاد...خاله نفس نفس زنان با کوزه ای در دست از
پله ها بالا اومد...به کمکش رفتم و کوزه رو از دستش گرفتم..
_سلام خاله جان ...
_سلام دخترم،خوبی ؟
_شکر خدا..
_چرا اینجا ایستادی دخترجان،برو تو ،هوا سرده ...
بی هوا گفتم:گرممه...
خاله بتول نگاهی به صورتم انداخت....کوزه رو گوشه ی ایوان گذاشتو دوباره از پله هاپایین اومد...از کنارم که میگذشت آروم و با لبخند دلنشینی گفت:
مبارکه..
کلافه گفتم: چی مبارکه ؟
خاله دوباره لبخندی زد و گفت :مادر شدنت عزیزم..
با تعجب نگاش کردم که نزدیک اومد و پیشونیمو بوسید ،دستمو گرفت و گفت بیا بریم داخل خاله چیز درست حسابی تنت نی ،سرما میخوری...
***
مهران کنار پنجره ایستاده بود ...
حالم خوب نبود...
گفت:چت شده تو امروز؟
بغض کردم و اشک به چشمهام اومد....مثل این چند روز که بی دلیل و با دلیل،زود، گریه ام
میگرفت..مهران با تعجب گفت:جوانه چی شده؟ مادرم باز کاری کرده؟ چیزی بهت گفته؟
با همون چشمهای اشکی سرم روبه معنی نه تکون دادم...
مهران که کلافه به نظر میرسید گفت:پس چیه؟
یه خبراییه..
مهران با گیجی نگاهم کرد...در چشمهایش بیقراری موج میزد.. لبخندی به رویش زدم و برای تایید فکرهاش،چشمهام رو بار باز و بسته کردم...و برای دومین بار اشک مهران رو
دیدم...
خبر باردار بودنم فضای خانه رو کاملا عوض کرده بود....درست مثل گلهای وحشی کوچکی که این روزهای آخر زمستان از زیر برف ها بیرون میان و آمدن روزهای گرم آینده را بشارت میدهند....
هرکسی به نوعی شادیش رو نشون میداد..اکبرآقا چند روزیه که تو حیاط مشغول ساختن گهواره چوبی است...
خاله بتول هر روز با سینی غذا، به اتاقم می آید...دستش درد نکند اما نمیدانم چرا از بین غذاهای مقوی همیشه آنهایی که دوست ندارمو می پزه..
علیرضا هم دوباره دلش بچه خواسته و این وسط ملیحه منو مقصر تصمیم علیرضا میدونس...دیروز
که ملیحه رو دلداری میدادم ...
ولی محمود خان هر روز پیشونیم رو می بوسید و وقت غذا من رو کنار خودش می نشوند..و ....خورشید خانوم...سکوت کرده بود! نه کنایه میزد نه حرف ،یا محبت...من که باز هم راضی
بودم..
اما مهران...
انقدر بانشاط و سرحال شده که همه ی اهل عمارت رو سرشوق می اورد...تازه میفهمم وقتی خاله بتول میگفت که مهران خیلی پرشور بوده یعنی چه...از رفتارهایش با حسن فهمیده بودم که بچه دوست است...
خدایا هیچ وقت نمیتوانم شکرت را بجا بیاورم...چقدر آسمان چشمان سیاهش، پر ستاره شده..
چند شبی بود که قبل ازخواب با ملیحه به اتاق خاله بتول میرفتیم و دور هم چایی میخوردیم..شب نشینی های سه نفره که واقعا میچسبید...
از پله ها بالا می رفتم تا به اتاقم برگردم....هوا سوز داشت...شالم رو دور خودم پیچیدم ...به پشت در
اتاق که رسیدم صدای صحبت مهران و مادرش توجهمو جلب کرد..
خورشید خانوم:مهران،من فکر میکردم که بالاخره میفهمی که این دختره،هیچی نداره...
مهران:الان این حرفا را برای چی میزنی مادر من؟
خورشید خانوم با حرص گفت:برای اینکه نمیتونم دست روی دست بگذارم و بدبختی تو رو ببینم ..
مهران با خونسردی گفت:کی گفته من بدبختم ؟
خورشید خانوم با صدای بلندی جواب داد:من میگم...من...مادرت..
مهران کلافه گفت:الان میگید من چیکارکنم با یه زن حامله؟
خورشید خانوم با لحن محکمی گفت:
صبرمیکنی،بچتو که به دنیا آورد،مهرش روبده بره سراغ زندگیش،بعدم من یه فکری برای تو میکنم..
مهران جواب داد:
باشه مادر،حالا بگذار بچشو زمین بگذاره...بعد...
دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم...پله ها را یکی یکی پایین آمدم ...خدایا نمیتوانم نفس بکشم...
گوشه ی تاریکی از حیاط روی سنگی نشستم و به گهواره نیمه کاره بچه ام نگاه میکنم....اشکی از گوشه چشمم چکید...یعنی فرصتی دارم برای بچه ی تو گهواره ام،لالایی بگم؟
وقتی خورشید خانوم به اتاقش برگشت دوباره از پله ها بالا رفتم...
خدایا مگه خودش مادر نیست؟پس چرا انقدر راحت از جدا کردن من از بچه ام حرف میزد؟.....مهران چرا به این راحتی قبول کرد!
ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩم ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ، ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ بی تابی و ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ همیشگی ﻧﯿﺴﺖ...
ﭘﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ، ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯾﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ؛
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﯼ...
@actorsgallery💖