❗️خط فاصله
برخی از مردها گمان می کنند زن ها، نیازی به آراستگی شوهر خود در محیط خانه ندارند. به گمان آنها تنها این زن است که موظف به آراستن خود در مقابل همسرش است در صورتی که آراستگی مرد برای همسرش، از چیزهایی است که عفت زن را افزون می کند🍀
آقایانی که شغلشان به گونه ای است که وقتی به خانه می آیند، ظاهر جذابی برای همسرشان ندارند لطف کنند کمی به خودشان برسند. هم مرد و هم زن برای حفاظت از سلامت اخلاقی همسر خود، باید به نیازهای جسمی و روحی یکدیگر، توجه داشته باشند
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوهفت لحظه ای سکوت کرد و بدون اینکه متوجه باشه همه کارگ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلوهشت
بهت زده بهش نگاه میکردم و اون پشت سر هم میگفت:این دروغ ها رو سر هم کردی که منو خراب کنی؟چی از جون ما میخوای؟ اول پسرمو ازم گرفتی ... بعد نوه امو ،حالام نوبت محمود خان بود؟
از وقتی شدی عروس این خونه بدبختی داره از زمین و آسمون رو سرمون میباره..
بعد از رفتن ارباب به طرف خورشید رفتم و جوری که فقط اون صدام رو بشنوه لب زدم:بهتره دیگه کاری به کار من نداشته باشی چون قرار نیس از این به بعد ساکت بشینم !
*
چند ماهی از مرگ محمود خان میگذشت، با اینکه کم کم به غم از دست دادنش عادت کرده بودیم، ولی هنوزم جای خالیش رو میشد توی عمارت حس کرد.
اومدن بهار خبر از شکسته شدن سرمای استخون سوز کوهستان میداد.در مطبخ رو باز کردمو وارد حیاط شدم که نگاهم روی خورشید خانوم ثابت موند،داشت از اتاق منو مهران بیرون میومد!
متوجه حضور من نشده بود که دوباره خودمو توی مطبخ انداختم...
- بسم الله چته دختر؟ بند دلم پاره شد!
با صدای خاله به خودم اومدم ، آب دهنمو غورت دادمو گفتم :همین الان خورشید خانم دیدم که از اتاق منو مهران بیرون اومد..
-خب ! حتما پی تو میگشته!
نگاه معنا داری به خاله بتول انداختم:آخه خاله جان قربون شکلت ، خورشید خانوم از کی تا حالا خودش میاد عقب من؟تازه اون با من حتی حرفم نمیزنه مبادا هم کلامی با عروس رعیت زاده اش براش بد یمنی بیاره!
ملیحه همون طور که سبزی ها رو توی قابلمه میریخت دستی به کمرش زد انگار مردد بود حرفش رو بزنه...
+حرفتو بزن ملیحه!
من من کنان گفت:گناهش پای خودش ولی...ولی برو اتاقو بگرد...
با نگاهی پرسشگر بهش خیره بودم که ادامه داد:چه میدونم... میگم ....نکنه دعایی چیزی گذاشته...
خاله سرزنش کنان سری تکون داد:انقد گناه بقیه رو نشور ملیحه!
وحشت تموم وجودمو گرفته بود ،به نظرم ملیحه بی راه نمیگفت ،با حرص از جام بلند شدم:راست میگی... بلندشو ملیحه ...
خاله پوفی کرد و لب زد:چی بگم والا ... برید بگردید به این زن اعتمادی نیس!
تموم اتاق رو زیر و رو کردیم ولی چیزی نبود که نبود .
-چیزی نیس جوانه ! من اشتباه کردم تهمت زدم ، خورشید خانوم از بعد مرگ خان خیلی آروم شده ،حتما فکر کرده ارباب خونه اس اومده ،یا شاید اشتباه دیدی اصلا...
پوزخندی زدمو نگاهمو ازش گرفتم:دستت درد نکنه ملیحه جان! برو به کارت برس حتما همین جوره...
شروع کردم به جمع کردن دشک و بالشت ها که دستم با تیزی چیزی برید!
خوب نگاه کردم چشمم به کاغذی افتاد که توی درز بالشت مهران چپونده شده بود ،کاغذ بیرون کشیدمو به سمت حیاط دوییدم..کاغذ توی دستمو نشون خاله بتول و ملیحه دادم:خاله اینو برا چی گرفته؟ نکنه خواسته مهرانو ازم دلسرد کنه!یا نکنه دیگه بچم نشه؟ هان؟
خاله همونطور که کاغذ رو از دستم می گرفت گفت:واسه هرچی گذاشته ،ملیحه بروسر چشمه اینم بده آب روون ببره ، امشبم سمنو درست میکنیم خیرات میدیم مردم، توکل بخدا چیزی نمیشه ...
ملیحه اومد حرفی بزنه که خاله دستشو به نشونه سکوت بالا اورد:کم آسمون ریسمون ببافین!
با حرص به خاله نگاه میکردم و لبمو میگزیدم از مطبخ خارج شدم، رفتم سمت اتاق خورشید خانوم حرص تموم وجودمو گرفته بود ،نمیتونسم بشینم و کاری نکنم تا مهرانم ازم بگیره !
از وقتی فهمیده بودم افتادن بچه ام تقصیر خورشیده دیگه باهاش کنار نمیومدم.
بالگدی در رو باز کردم که خورشید خانوم با تعجب و خشم دهن باز کرد:چته ! فکر کردی اینجام همونجایی که ازش اومدی؟
با دست به سینه اش کوبیدم ..
مات و مبهوت نگام میکرد باور نمیشد من باشم همون جوانه ای که هرچی میگفت سکوت میکرد...
+خوب گوش بده ببین چی میگم پیرزن! اون جوانه که میشناختی با بچه اش مرد!
بهت گفتم کاری به کار من نداشته باش حالا واسه من دعا میگیری؟!میخوای دیگه بچه ام نشه یا شوهرم ازم دلسرد شه هان؟
خورشید جیغ میکشید و ناسزا میداد ،
میدونسم الانه که از سر وصدا همه کارگرا بیان تو اتاق و خدا میدونست چی میخواستن برا ارباب از ماجرا تعریف کنن،دستمو ازش کشیدمو همون طور که از اتاق خارج میشدم گفتم :این خونه رو پر میکنم از بچه های قد و نیم قدی که میدونم چشم دیدنشونو نداری...
در اتاقو که باز کردم معصومه و یکی از مردها پشت در بودن:چیزی شده خانوم جان؟
+آره خورشید خانوم حالش خوب نیس براش آب قند بیارین ...
خاله از پایین پله ها چشم غره ای بهم رفت
*
ارباب گفت:جوانه...
+جانم....
ارباب نگاهی به چشمام کرد:میگن امروز با مادرم دعوا کردی...
+آره ولی چیزی نبود، مثه همون موقع هایی که محمودخان خدابیامرز زنده بود ...
مهران گفت:من دلم باهاش صاف نمیشه ولی هر باشه مادرمه ...تو هم باهاش مدارا کن...
به نشونه تایید سرمو بالا پایین کردم و قطره اشک سمج کنار چشمش رو با دستم پاک کردم..
👇 تقویم نجومی اسلامی – شنبه 👇
✴️ شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ / ۲۹ نوامبر ۲۰۲5
۸ جمادیالثانی ۱۴۴۷
🕌 مناسبتها و احکام دینی – اسلامی
🌙⭐ امروز برای امور زیر مناسب است:
خرید و فروش و معاملات مالی
تجارت و داد و ستد
دیدار با قاضی، پیگیری حق و حقوق
مراجعه به رؤسا، مسئولین و درخواست حاجات
🚘 مسافرت
سفر امروز بدون مانع است، اما شروع آن با صدقه توصیه شده.
👶 زایمان
مناسب است و نوزادی که امروز به دنیا بیاید – انشاءالله – عمر طولانی خواهد داشت.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌓 امروز قمر در برج حوت قرار دارد
و این موقعیت نجومی برای امور زیر مطلوب است:
✳️ افتتاح و آغاز کسبوکار
✳️ از شیر گرفتن کودک
✳️ شروع درمان و مراجعه پزشکی
✳️ بذرپاشی، کاشت و امور کشاورزی
✳️ آموزش، یادگیری و فعالیتهای علمی
✳️ ثبت سفارش کالا
✳️ ملاقاتها و دیدارهای کاری و شخصی
🟣 نوشتن حرز، دعا، حکاکی، نماز حرز و بستن آن بسیار مناسب است
👩❤️👨 مباشرت و انعقاد نطفه
امشب (شب یکشنبه)
مباشرت نه کراهت دارد و نه استحباب؛ حکمی خنثی و بدون توصیه خاص.
💇♂💇 اصلاح مو (سر و صورت)
طبق روایات، اصلاح مو در این روز خوب نیست و ممکن است سبب بیماری گردد.
💉 حجامت، فصد، خون دادن و زالو انداختن
در این روز از ماه قمری نامناسب است و گفته شده میتواند باعث دردسر و مشکلات جسمی شود.
😴 تعبیر خواب شب یکشنبه
خواب امشب بر اساس آیه ۹ سوره توبه تعبیر میشود:
«اشتروا بآیات الله ثمناً قلیلاً…»
مفهوم این آیه نشان میدهد که:
دو نفر برای قطع معامله یا اختلاف مالی نزد خواببیننده میآیند یا موضوعی مشابه مطرح میشود.
شما نیز میتوانید رؤیای خود را بر همین معنا قیاس کنید.
💅 گرفتن ناخن
امروز مناسب نیست و ممکن است موجب بیماری در انگشتان شود.
👚👕 دوخت و دوز
دوخت یا بریدن لباس نو در روز شنبه مناسب نیست و گفته شده تا زمانی که لباس بر تن فرد باشد، باعث بیماری خواهد بود.
(این حکم شامل خریدن یا پوشیدن لباس نمیشود.)
🙏 زمان مناسب استخاره
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰
و بعد از اذان ظهر تا ساعت ۱۶
📿 اذکار مخصوص شنبه
ذکر روز:
✔️ یا رب العالمین – ۱۰۰ مرتبه
ذکر بعد از نماز صبح:
✔️ یا غنی – ۱۰۶۰ مرتبه
سبب گشایش رزق، بینیازی و برکت میشود.
💠 ارتباط روز شنبه با پیامبر اکرم (ص)
در روایات، روز شنبه منسوب به حضرت رسول اکرم (ص) است.
توصیه شده اعمال نیک خود را در این روز به محضر ایشان هدیه کنیم تا ثواب آن چندین برابر گردد.
923.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنقدر دریادل باش🌊
که ازچیزی
نگران نشوی..
آنقدربزرگوارباش😇
که خشمگین نگردی..
آنقدرنیرومندباش💪
که از چیزی نترسی..
آنقدر راضی باش که به هیچ
مشکلی اجازه خودنمایی ندهی..👌
شروع هفته تون بی نظیر🌸
و لبریز از امید به زندگی 😇
━━✨✨✨━━
زن در خانه بیکار نیست؛
او با عشق و صبر، سختترین و ظریفترین کارها را انجام میدهد.
هر لحظهاش پر از فداکاری است؛
خانه را به بهشت بدل میکند،
و مهمترین کارش این است که زندگی را سر پا نگه دارد. ✨
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوهشت بهت زده بهش نگاه میکردم و اون پشت سر هم میگفت:این
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلونه
قرار بود مهران چند روزی برای کارهای آبادی به شهر بره و باز هم من با خورشید خانوم تنها میشدم .به همه سپرده بودم تو نبود ارباب بیشتر حواسشون به خورشید باشه ...ولی خوب میدونستم معصومه مو به مو اتفاقات رو برای خورشید تعریف میکنه
توی مطبخ کنارخاله و ملیحه ایستاده بودم. خاله در قابلمه مرغ رو برداشت و سینی ناهار خورشید خانوم رو آماده کرد:معصومه بیا دختر اینو ببر اتاق خانوم...
معصومه سری تکون داد و سینی غذا را از خاله گرفت. از کنارم که رد شد بوی مرغ زیر دلم زد و با حال بعدی از مطبخ دوییدم بیرون خودمو به باغچه ته حیاط رسوندم و تموم محتویات شکممو بالا آوردم...
خاله مضطرب دنبالم دویید:چی شده جوانه؟
همونطور که با پشت دست دهنمو پاک میکردم لب زدم:هیچی بوی مرغ حالمو بد کرد..
-مطمئنی از مرغ بود؟
+آره خاله ، نمیدونم از صبح چرا یه جوریم ...
خاله شونه ای بالا انداخت و گفت بیا یه آبی به سر و صورتت بزن حالت جا بیاد.
از سرجام بلند شدم که یهو یاد حاملگیم افتادم، لرزه ای به تنم افتاد و سرجام میخکوب شدم:خاله چرا پرسیدی مطمئنی از غذا بود؟
خاله نیش خندی زد و گفت:وا دختر خب زن شوهر داری گفتم شاید بچه بارت باشه، دیگه خودت یه بار حامله بودی باید بفهمی!
گیج به خاله زل زدم ،یاد زایمان و بچه قبلی افتادم، از تصورش اشک توی چشم هام حلقه زد..
خاله با ترس گفت:چت شده؟
+خاله نکنه حامله باشم؟
-خب باشی دختر، انشالله این یکی میاد سالمو سلامت، قدمش برات خیر میشه...
بدون کوچکترین حرکتی فقط به خاله زل زده بودم که بطرفم اومد و دستمو گرفت..
+خاله اگه بازم خورشید بخواد بچمو از بین ببره چی؟اگه این یکی هم بیفته...
-نگران نباش دیگه منو ملیحه چارچشمی مواظبتیم ،حالا بیا بریم ، ملیحه تا الان سفره رو تو ایوان انداخته !غذا که خوردیم میفرستم پی قابله ...
مثل بچه ها خودمو تو بغل خاله انداختمو سعی کردم خودمو آروم کنم.
چند لقمه بیشتر نتونسم غذا بخورم با بی اشتهایی خودمو کنار کشیدمو گفتم:خاله نمیخواد بفرستی پی قابله... خودم با میلحه میرم خونش... نمیخوام خورشید خانوم چیزی بفهمه !
خاله سری تکون داد و باشه ای گفت
.... ولی اگه چیزی باشه بالاخره اونم میفهمه ...
بعد از اینکه قابله مطمئنم کرد که باردارم، دوباره به عمارت برگشتیم،خورشید خانوم گوشه ی ایوان نشسته بود، با دیدن منو ملیحه نگاه طعنه آمیزی کرد و گفت:وقتی مهران نیس خوب راه میفتی بیرون عمارت برا خودت!
پوزخندی زدمو در جوابش گفتم:هرچی باشه زن خان این روستا از الان منم باید بیشتر به مردم سر بزنم...
خورشید قهقه ی بلندی زد و گفت:امان از روزی که گدا معتبر بشه!!
+حالا که شده خورشید خانوم.....
ملیحه با کشیدن دستم نزاشت حرفم رو ادامه بدم، همون طور که هولم میداد توی مطبخ گفت:د... هی خاله میگه دهن به دهنش نده تو گوش نکن !
+بسه ملیحه تا کی هیچی نگم؟ دوسال هیچی نگفتم ! هی بهش خوبی کردم !جواب تموم سرکوفت ها و توهین هاشو با مهربونی دادم آخرش چی شد؟به بهونه اینکه من دامنم سبز نمیشه، دوره افتاد برا مهران زن بگیره ، تو کل روستا چو افتاد زن ارباب اجاقش کوره!بعدشم که اون بلا رو سر بچم اورد.... دیگه ساکت نمیمونم... اصلا چرا ساکت بمونم؟ که باز بزنه تو سرمو یه نقشه جدید بکشه؟دعایی که پیدا کردمو یادت نیس؟
ملیحه سری تکون داد:چی بگم والا.... میگم بزرگتره، زن خانه....
+زن خان از الان دیگه منم...
ملیحه خنده ای کرد و گفت:باشه خانوم ارباب ،حالا بشین برات چایی بریزم...
همون طور که مینشستم نیم نگاهی به معصومه انداختم که کنار تنور درحال پختن نون بود ، چقدر بوش خوب بود ،دلم خواست...
+ملیحه یه تیکه نون بهم میدی؟
-بلهههه از این به بعد...
با اشاره چشمم به معصومه ساکت شد... هر دومون خب میدنستیم معصومه تموم اتفاقات خونه رو میزاره کف دست خورشید.معصومه زن بدی نبود ،ولی پنج تا بچه قد و نیم قد داشت ،شوهرشم چندسالی میشد که ولش کرده بود ؛خلاصه دستش تنگ بود، خورشیدم در ازای خبر بردن بهش پول خوبی میداد.
-بفرمایین ،اینم چایی با نون داغ...
خاله در حالی که ظرف بزرگی از شیر توی دستش بود، از پله ها پایین اومد؛ ظرف رو کناری گذاشت و چادرش رو از کمرش باز کرد:ها .. ملیحه کبوتر خوش خبری یا نه؟
ملیحه چشمکی زد و گفت :معلومه که خوش خبرم ...
خاله دستشو رو به آسمون بلند کرد :خدایا رحمتت رو شکر... انشالله به خیرو برکت پیش ...
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم، با عجله خودمو به مطبخ رسوندم؛
به جز خاله کسی داخل نبود ...
-خیر باشه صبح به این زودی پا شدی!
با ذوق نگاهی به خاله بتول انداختمو گفتم :امروز مهران میاد،دلم میخواد خودم براش غذا درست کنم ...
خاله درحالی که ذغال های زیر کتری رو جا به جا میکرد لبخندی زد:با شکم گشنه که نمیشه بایستی پای غذا پختن..!
*
#رازهای_همسرداری
اگر احساس میکنید، کسی که با او هستید درکتان نمی کند یا احساساتتان را نمیفهمد و به نیازهایتان پاسخ نمیدهد، حرف هایتان را مخفی نکنید.
🔹 نیازها و هیجان های خود را با او در میان بگذارید، شاید باز هم پاسخ مناسبی ندهد و بی تفاوت باشد، اما حداقل شما اطمینان حاصل میکنید که پیش داوری نکرده اید و به طور واضح و روشن خواسته هایتان را با او درمیان گذاشته اید،
و اینگونه راحت تر می توانید در مورد رابطه تان تصمیم بگیرید...
👈🏻 این گونه رفتار کردن بهتر از انتظار برای فهمیده شدن و رنج کشیدن است.
یادتان باشد حتی صمیمی ترین دوست و یا همسرتان هم ممکن است از آنچه در ذهن شما می گذرد آگاه نباشد.
❤️
خانههای بزرگ اما خانوادههای کوچک داریم،
مدرکِ تحصیلیِ بالا، اما درک پایینی داریم،
بی هیچ ملاحظهای روزها را میگذرانیم اما دلمان
عُمر نوح میخواهد!
کم میخندیم و زود عصبانی میشویم،
کم مطالعه میکنیم اما همهچیز را میدانیم،
زیاد دروغ میگوییم اما همه از دروغ متنفریم،
زندگی ساختن را یاد گرفتهایم،
اما زندگی کردن را نه...
ساختمانهای بلند داریم اما طبعمان کوتاه است،
بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم،
بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم!
فضای بیرون را فتح کردهایم اما فضای درون را نه،
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر عمل میکنیم،
عجله کردن را آموختهایم،
و نه صبر کردن را...
مگر بیشتر از یکبار فرصتِ زندگی کردن داریم؟
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
..C᭄•..C᭄•..C᭄•..C᭄•
💢دو داستان زیبا حتما بخونید👇👇
داستان اول 👇👇
❤️ عتیقه فروش
ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ .
ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ .
ﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﻣﯽﺧﺮﯼ؟
ﮔﻔﺖ : ﯾﻚ ﺩﺭﻫﻢ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ .
ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﺸﻨﻪﺍﺵ ﺷﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﻦ با این كاسه ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ پنجاه ﮔﺮﺑﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﻡ، ﻛﺎﺳﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، عتیقه است.
ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍحمقند...😐😜
داستان دوم 👇👇
❤️پسر کارگر
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
💢کاش ما هم گهگاهی عملکرد خود را بسنجیم...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli