👇 تقویم نجومی اسلامی – شنبه 👇
✴️ شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ / ۲۹ نوامبر ۲۰۲5
۸ جمادیالثانی ۱۴۴۷
🕌 مناسبتها و احکام دینی – اسلامی
🌙⭐ امروز برای امور زیر مناسب است:
خرید و فروش و معاملات مالی
تجارت و داد و ستد
دیدار با قاضی، پیگیری حق و حقوق
مراجعه به رؤسا، مسئولین و درخواست حاجات
🚘 مسافرت
سفر امروز بدون مانع است، اما شروع آن با صدقه توصیه شده.
👶 زایمان
مناسب است و نوزادی که امروز به دنیا بیاید – انشاءالله – عمر طولانی خواهد داشت.
🔭 احکام و اختیارات نجومی
🌓 امروز قمر در برج حوت قرار دارد
و این موقعیت نجومی برای امور زیر مطلوب است:
✳️ افتتاح و آغاز کسبوکار
✳️ از شیر گرفتن کودک
✳️ شروع درمان و مراجعه پزشکی
✳️ بذرپاشی، کاشت و امور کشاورزی
✳️ آموزش، یادگیری و فعالیتهای علمی
✳️ ثبت سفارش کالا
✳️ ملاقاتها و دیدارهای کاری و شخصی
🟣 نوشتن حرز، دعا، حکاکی، نماز حرز و بستن آن بسیار مناسب است
👩❤️👨 مباشرت و انعقاد نطفه
امشب (شب یکشنبه)
مباشرت نه کراهت دارد و نه استحباب؛ حکمی خنثی و بدون توصیه خاص.
💇♂💇 اصلاح مو (سر و صورت)
طبق روایات، اصلاح مو در این روز خوب نیست و ممکن است سبب بیماری گردد.
💉 حجامت، فصد، خون دادن و زالو انداختن
در این روز از ماه قمری نامناسب است و گفته شده میتواند باعث دردسر و مشکلات جسمی شود.
😴 تعبیر خواب شب یکشنبه
خواب امشب بر اساس آیه ۹ سوره توبه تعبیر میشود:
«اشتروا بآیات الله ثمناً قلیلاً…»
مفهوم این آیه نشان میدهد که:
دو نفر برای قطع معامله یا اختلاف مالی نزد خواببیننده میآیند یا موضوعی مشابه مطرح میشود.
شما نیز میتوانید رؤیای خود را بر همین معنا قیاس کنید.
💅 گرفتن ناخن
امروز مناسب نیست و ممکن است موجب بیماری در انگشتان شود.
👚👕 دوخت و دوز
دوخت یا بریدن لباس نو در روز شنبه مناسب نیست و گفته شده تا زمانی که لباس بر تن فرد باشد، باعث بیماری خواهد بود.
(این حکم شامل خریدن یا پوشیدن لباس نمیشود.)
🙏 زمان مناسب استخاره
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰
و بعد از اذان ظهر تا ساعت ۱۶
📿 اذکار مخصوص شنبه
ذکر روز:
✔️ یا رب العالمین – ۱۰۰ مرتبه
ذکر بعد از نماز صبح:
✔️ یا غنی – ۱۰۶۰ مرتبه
سبب گشایش رزق، بینیازی و برکت میشود.
💠 ارتباط روز شنبه با پیامبر اکرم (ص)
در روایات، روز شنبه منسوب به حضرت رسول اکرم (ص) است.
توصیه شده اعمال نیک خود را در این روز به محضر ایشان هدیه کنیم تا ثواب آن چندین برابر گردد.
923.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنقدر دریادل باش🌊
که ازچیزی
نگران نشوی..
آنقدربزرگوارباش😇
که خشمگین نگردی..
آنقدرنیرومندباش💪
که از چیزی نترسی..
آنقدر راضی باش که به هیچ
مشکلی اجازه خودنمایی ندهی..👌
شروع هفته تون بی نظیر🌸
و لبریز از امید به زندگی 😇
━━✨✨✨━━
زن در خانه بیکار نیست؛
او با عشق و صبر، سختترین و ظریفترین کارها را انجام میدهد.
هر لحظهاش پر از فداکاری است؛
خانه را به بهشت بدل میکند،
و مهمترین کارش این است که زندگی را سر پا نگه دارد. ✨
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_چهلوهشت بهت زده بهش نگاه میکردم و اون پشت سر هم میگفت:این
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_چهلونه
قرار بود مهران چند روزی برای کارهای آبادی به شهر بره و باز هم من با خورشید خانوم تنها میشدم .به همه سپرده بودم تو نبود ارباب بیشتر حواسشون به خورشید باشه ...ولی خوب میدونستم معصومه مو به مو اتفاقات رو برای خورشید تعریف میکنه
توی مطبخ کنارخاله و ملیحه ایستاده بودم. خاله در قابلمه مرغ رو برداشت و سینی ناهار خورشید خانوم رو آماده کرد:معصومه بیا دختر اینو ببر اتاق خانوم...
معصومه سری تکون داد و سینی غذا را از خاله گرفت. از کنارم که رد شد بوی مرغ زیر دلم زد و با حال بعدی از مطبخ دوییدم بیرون خودمو به باغچه ته حیاط رسوندم و تموم محتویات شکممو بالا آوردم...
خاله مضطرب دنبالم دویید:چی شده جوانه؟
همونطور که با پشت دست دهنمو پاک میکردم لب زدم:هیچی بوی مرغ حالمو بد کرد..
-مطمئنی از مرغ بود؟
+آره خاله ، نمیدونم از صبح چرا یه جوریم ...
خاله شونه ای بالا انداخت و گفت بیا یه آبی به سر و صورتت بزن حالت جا بیاد.
از سرجام بلند شدم که یهو یاد حاملگیم افتادم، لرزه ای به تنم افتاد و سرجام میخکوب شدم:خاله چرا پرسیدی مطمئنی از غذا بود؟
خاله نیش خندی زد و گفت:وا دختر خب زن شوهر داری گفتم شاید بچه بارت باشه، دیگه خودت یه بار حامله بودی باید بفهمی!
گیج به خاله زل زدم ،یاد زایمان و بچه قبلی افتادم، از تصورش اشک توی چشم هام حلقه زد..
خاله با ترس گفت:چت شده؟
+خاله نکنه حامله باشم؟
-خب باشی دختر، انشالله این یکی میاد سالمو سلامت، قدمش برات خیر میشه...
بدون کوچکترین حرکتی فقط به خاله زل زده بودم که بطرفم اومد و دستمو گرفت..
+خاله اگه بازم خورشید بخواد بچمو از بین ببره چی؟اگه این یکی هم بیفته...
-نگران نباش دیگه منو ملیحه چارچشمی مواظبتیم ،حالا بیا بریم ، ملیحه تا الان سفره رو تو ایوان انداخته !غذا که خوردیم میفرستم پی قابله ...
مثل بچه ها خودمو تو بغل خاله انداختمو سعی کردم خودمو آروم کنم.
چند لقمه بیشتر نتونسم غذا بخورم با بی اشتهایی خودمو کنار کشیدمو گفتم:خاله نمیخواد بفرستی پی قابله... خودم با میلحه میرم خونش... نمیخوام خورشید خانوم چیزی بفهمه !
خاله سری تکون داد و باشه ای گفت
.... ولی اگه چیزی باشه بالاخره اونم میفهمه ...
بعد از اینکه قابله مطمئنم کرد که باردارم، دوباره به عمارت برگشتیم،خورشید خانوم گوشه ی ایوان نشسته بود، با دیدن منو ملیحه نگاه طعنه آمیزی کرد و گفت:وقتی مهران نیس خوب راه میفتی بیرون عمارت برا خودت!
پوزخندی زدمو در جوابش گفتم:هرچی باشه زن خان این روستا از الان منم باید بیشتر به مردم سر بزنم...
خورشید قهقه ی بلندی زد و گفت:امان از روزی که گدا معتبر بشه!!
+حالا که شده خورشید خانوم.....
ملیحه با کشیدن دستم نزاشت حرفم رو ادامه بدم، همون طور که هولم میداد توی مطبخ گفت:د... هی خاله میگه دهن به دهنش نده تو گوش نکن !
+بسه ملیحه تا کی هیچی نگم؟ دوسال هیچی نگفتم ! هی بهش خوبی کردم !جواب تموم سرکوفت ها و توهین هاشو با مهربونی دادم آخرش چی شد؟به بهونه اینکه من دامنم سبز نمیشه، دوره افتاد برا مهران زن بگیره ، تو کل روستا چو افتاد زن ارباب اجاقش کوره!بعدشم که اون بلا رو سر بچم اورد.... دیگه ساکت نمیمونم... اصلا چرا ساکت بمونم؟ که باز بزنه تو سرمو یه نقشه جدید بکشه؟دعایی که پیدا کردمو یادت نیس؟
ملیحه سری تکون داد:چی بگم والا.... میگم بزرگتره، زن خانه....
+زن خان از الان دیگه منم...
ملیحه خنده ای کرد و گفت:باشه خانوم ارباب ،حالا بشین برات چایی بریزم...
همون طور که مینشستم نیم نگاهی به معصومه انداختم که کنار تنور درحال پختن نون بود ، چقدر بوش خوب بود ،دلم خواست...
+ملیحه یه تیکه نون بهم میدی؟
-بلهههه از این به بعد...
با اشاره چشمم به معصومه ساکت شد... هر دومون خب میدنستیم معصومه تموم اتفاقات خونه رو میزاره کف دست خورشید.معصومه زن بدی نبود ،ولی پنج تا بچه قد و نیم قد داشت ،شوهرشم چندسالی میشد که ولش کرده بود ؛خلاصه دستش تنگ بود، خورشیدم در ازای خبر بردن بهش پول خوبی میداد.
-بفرمایین ،اینم چایی با نون داغ...
خاله در حالی که ظرف بزرگی از شیر توی دستش بود، از پله ها پایین اومد؛ ظرف رو کناری گذاشت و چادرش رو از کمرش باز کرد:ها .. ملیحه کبوتر خوش خبری یا نه؟
ملیحه چشمکی زد و گفت :معلومه که خوش خبرم ...
خاله دستشو رو به آسمون بلند کرد :خدایا رحمتت رو شکر... انشالله به خیرو برکت پیش ...
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم، با عجله خودمو به مطبخ رسوندم؛
به جز خاله کسی داخل نبود ...
-خیر باشه صبح به این زودی پا شدی!
با ذوق نگاهی به خاله بتول انداختمو گفتم :امروز مهران میاد،دلم میخواد خودم براش غذا درست کنم ...
خاله درحالی که ذغال های زیر کتری رو جا به جا میکرد لبخندی زد:با شکم گشنه که نمیشه بایستی پای غذا پختن..!
*
#رازهای_همسرداری
اگر احساس میکنید، کسی که با او هستید درکتان نمی کند یا احساساتتان را نمیفهمد و به نیازهایتان پاسخ نمیدهد، حرف هایتان را مخفی نکنید.
🔹 نیازها و هیجان های خود را با او در میان بگذارید، شاید باز هم پاسخ مناسبی ندهد و بی تفاوت باشد، اما حداقل شما اطمینان حاصل میکنید که پیش داوری نکرده اید و به طور واضح و روشن خواسته هایتان را با او درمیان گذاشته اید،
و اینگونه راحت تر می توانید در مورد رابطه تان تصمیم بگیرید...
👈🏻 این گونه رفتار کردن بهتر از انتظار برای فهمیده شدن و رنج کشیدن است.
یادتان باشد حتی صمیمی ترین دوست و یا همسرتان هم ممکن است از آنچه در ذهن شما می گذرد آگاه نباشد.
❤️
خانههای بزرگ اما خانوادههای کوچک داریم،
مدرکِ تحصیلیِ بالا، اما درک پایینی داریم،
بی هیچ ملاحظهای روزها را میگذرانیم اما دلمان
عُمر نوح میخواهد!
کم میخندیم و زود عصبانی میشویم،
کم مطالعه میکنیم اما همهچیز را میدانیم،
زیاد دروغ میگوییم اما همه از دروغ متنفریم،
زندگی ساختن را یاد گرفتهایم،
اما زندگی کردن را نه...
ساختمانهای بلند داریم اما طبعمان کوتاه است،
بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم،
بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم!
فضای بیرون را فتح کردهایم اما فضای درون را نه،
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر عمل میکنیم،
عجله کردن را آموختهایم،
و نه صبر کردن را...
مگر بیشتر از یکبار فرصتِ زندگی کردن داریم؟
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
..C᭄•..C᭄•..C᭄•..C᭄•
💢دو داستان زیبا حتما بخونید👇👇
داستان اول 👇👇
❤️ عتیقه فروش
ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ .
ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ .
ﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﻣﯽﺧﺮﯼ؟
ﮔﻔﺖ : ﯾﻚ ﺩﺭﻫﻢ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ .
ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﺸﻨﻪﺍﺵ ﺷﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﻦ با این كاسه ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ پنجاه ﮔﺮﺑﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﻡ، ﻛﺎﺳﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، عتیقه است.
ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍحمقند...😐😜
داستان دوم 👇👇
❤️پسر کارگر
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
💢کاش ما هم گهگاهی عملکرد خود را بسنجیم...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌱🕊
♦️ "ذهن های فقیر حاصل شکم های فقیر است...!"
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
شکم های فقیر، ذهنِ فقیرمی سازد، وذهن های فقیر،دنبال توسعه و ترقی نمی رود.
✍یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮبی ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ...
سنی ازش گذشته بود و حالا ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ. علاوه بر تجربه، بسیار خوش اخلاق بود، ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی بود. ما با تمام بچگی مون هرگز نمیخواستیم ناراحتی اش رو ببینیم.
🔻وقتِ کلاس، ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ میدادیم. ﻫﻤﯿﺸﻪ میگفت: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ، اگه ﺑﻠﺪ هم ﻧﺒﺎﺷﻢ، ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم و جواب میدم.
🔻ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند. ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ از ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ، همونجا درماﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ بسازيد...
🔻ﺑﻌﺪ ﺳﻮال های ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.
بچه ها: آقا اجازه؟ سگ ها ﮔﻮشت ها ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟!
🔻معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎً روی یک جای بلند یا محفوظ ﺑﻮﺩﻩ؛ نمیدونم...!
🔻بچه ها: ﺩﺯﺩها یا فقیرها ﮔﻮشت ها ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟!
🔻معلم: نمیدﻭﻧﻢ؛ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ...
🔻بچه ها: ﮔﻮشت هایی ﻛﻪ ﺑﺮﺍی ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟!
🔻معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ، ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍشته ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه...
🔻بچه ها: ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮشت ها، ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟!
🔻معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎً باز هم ﺻﺒﺮ میکردند ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشه...
🔻بچه ها: ﺍﻭﻥ ﮔﻮشتی ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪه ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ می خوﺭﻧﺪ؟!
🔻معلم: نمیدﻭﻧﻢ، ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ می خوﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ...
🔻بچهها از این دست سوالها پرسیدند تا این که معلم عصبانی و ناراحت شده و از جایش بلند شد و رفت بیرون کلاس قدم زد. ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ آﺭوﻡ ﺷﺪ، برگشت و سرجایش ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
🔻ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭه ی ﺧﺪﻣﺘﻢ تموﻡ میشه. ﺑﻪ آﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ چیز ﺯﯾﺎﺩی نموﻧﺪه! ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ میسوزه، ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ! ﮐﻪ ﺫﻫﻦ بچه ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، اینقدر ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ...!
🔻همه شون ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮشت ﻫﺴﺘﻨﺪ. از بین این همه سوال که درباره گوشت پرسیدید یک نفر نپرسید درمانگاه چی شد؟ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼً اون زمان ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎهی میساختند؟ چه سبکی داشته؟ چه بخشهایی براش درست میکردند؟
🔻ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮی ذهن هاﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ، ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩﯼ ﻭﻃﻦ باقی نمیمونه...
🔻ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین که ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭه ﺳﺮﺵ ﺭا ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭبه نقطه ای عمیق خیره شد و ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭوﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ...
ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ...
🔻آن روز ﺧﯿﻠﯽ نمی ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ. ﻓﻘﻂ به احترام او، اونقدر ساکت سرجامون ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭد...!
🔻حکایت این روزهای مملکت ما هم همینه...
🔻این قدر گرسنگی عمدی و مصنوعی به وجود اوردند که هیچکس دنبال توسعه و سازندگی، راهکاری برای عمران و آبادی، برای اشتغال و گشایش نرفت و نیست. توی هیچ جمعی برای برون رفت از این بن بستها و خلاصی از مشکلات بحثی نمیشود! فقط ذهنمون درگیر دلار و ارز و سکه و بورس و مرغ و تخم مرغ و روغن و قیمت نامعقول پراید هست...
✍كلاً ذهن آحادمان گرسنه و فقير است. "فقیر"
بی آنكه بفهميم و بيدار بشيم...!
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✦••┈❁☘❁┈••✦••┈❁☘❁┈••✦
📚#داستان_کوتاه
🌴استادی صاحب اسم اعظم و قدرت الهیه بود؛ شاگردش اصرار داشت که آن را به او نیز یاد دهد اما استاد خودداری می ورزید و میگفت تو تحمل اسم اعظم را نداری!
🌴شاگرد بسیار اصرار و التماس کرد؛
استاد برای آزمایش به او گفت: فردا صبح به دروازه شهر برو و آن چه دیدی برای من نقل کن.
🌴شاگرد، صبح به دروازه شهر رفت؛ او پیرمرد ریش سفیدی را دید که باری از خار روی پشتش بود که به زحمت آن را برای فروش به شهر میبرد؛
🌴در همین حال سربازی از او پرسید بار را چقدر می فروشی؟ پاسخ داد: ده درهم، سرباز پرسید: آیا به من پنج درهم میفروشی؟ جواب داد نه! سرباز با لگد، بارِ پیرمرد را بر زمین انداخت و به او ناسزا گفت و رفت.
🌴شاگرد این صحنه را دید و به شدت خشمگین شد و با خود گفت این پیرمرد با جان کندن بار را به این جا آورده و سرباز به جای کمک کردن، بار او را به زمین انداخت و به او ناسزا هم گفت!
.
🌴سپس به نزد استاد آمد و آن چه دیده بود برای استاد نقل کرد؛
استاد گفت: اگر اسم اعظم را میدانستی با آن سرباز چه میکردی؟
🌴پاسخ داد به خدا سوگند او را به خرگوش تبدیل کرده و در بیابان رهایش میساختم!
استاد خندید و گفت آن پیرمرد استاد من بوده و من اسم اعظم را از او یاد گرفته ام! اگر اسم اعظم دست تو بیفتد روزی ده حیوان درست می کنی! تو هنوز لیاقت و ظرفیت آگاهی از آن را نداری؛
🌴برو و خود را از صفات رذیله پاک کن که برای تو از هر چیزی بهتر است.
✍داستان و مطالب💟 زیبا...
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli