🌸✨هر دو بدانیم:
✍🏻 همان قدر که باید زن را فهمید...
مرد را هم باید درک کرد
همان قدر که زن (بودن) می خواهد
مردهم ( اطمینان ) می خواهد
✍🏻 همان قدر که باید قربان صدقه روی ماه
بی آرایش زن رفت
باید فدای ( خستگیهای ) مرد هم شد
•● همان قدر که باید بی حوصلگی های
زن را طاقت آورد...
( کلافگی های مرد ) را هم باید فهمید
❣✨خلاصه مرد و زن ندارد...
به نقطه ی ( ما شدن ) که رسیدی
( بهترین ) باش برایش...
بگذار حس کند هیچ کس به اندازه ی
تو درکش نمیکند.
رابطه زناشویی👩❤️👨
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_پنجاه پیش از ظهر بود که ارباب به عمارت برگشت، قشنگترین لب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_پنجاهویک
خورشید خانوم شوکه شد بعد از چند لحظه مکث خودشو مظلوم کرد و لب زد:توهم حرفایی که این تو گوشت خونده رو باور کردی! برا همین میخوای منو بندازی بیرون!
ارباب درحالی که سعی میکرد آروم باشه ادامه داد:چند ماهی از هم دور باشین خیال من از هر دوتون راحته... گفتم وسایل سفر رو آماده کنن، فردا به امید خدا راهی میشین، انشالله بعد از فارغ شدن جوانه برمیگردین..
خورشید اومد حرفی بزنه که ارباب محکم گفت:همین که گفتم دیگه حرفی نمیمونه
و نگاهش رو از روی خورشید خانوم روی من چرخوند:و اما تو جوانه، خوب اینو تو گوشت فرو کن تا وقتی من زنده ام هیچ احدی حق نداره روی مادر من دست بلند کنه!
با حرص نگاهی به ارباب انداختم و با صدای ضعیفی زمزمه کردم:خاله بتول هم مادر منه!
خاله که تموم مدت اشک میریخت، بدون اینکه چیزی بگه سرش رو بلند کرد و به ارباب خیره شد...
مهران کلافه سری تکون داد و به خاله چشم دوخت با حالت گرفته ای گفت:شرمنده ام از روت بتول خانم، دیگه هیچ وقت تو این خونه به شما بی حرمتی نمیشه!
خاله گوشه چارقدش رو به صورتش کشید :آقا اگه اجازه بدین من از این خونه برم....
ارباب با مهربونی به خاله نگاهی کرد:یعنی معذرت خواهی منو قبول نکردی؟ تو مادر دومم هسی بتول خانوم، از وقتی چشم باز کردم تو مراقبم بودی!
کجا بزاری بری ؟ اونم الان که باید بیشتر از همیشه چشمت به جوانه باشه،باید بمونی!
خاله همون طور که سرش رو به نشونه تایید تکون میداد زیر لب چشمی گفت
***
روزها به سرعت میگذشت و دوباره سرما به کوهستان برگشته بود، از لای پنجره نگاهی به بیرون انداختم ،بارون قشنگی میومد، دلم میخواست از اتاق بیرون برم ، دستمو به دیوار گرفتم و به سختی ازجا بلند شدم،شکمم نسبت به حاملگی قبلیم خیلی بزرگتر بود ،به زور نفس میکشیدم ،خودمو به حیاط رسوندم و آروم آروم قدم میزدم ،میگن زیر بارون اگه دعا کنی خدا حتما بر آورده میکنه! دستی روی شکمم گذاشتم:خدایا بچه ام سالم به دنیا بیاد...
تو همین فکرا بودم که با صدای شکستن چیزی به خودم اومدم ،بدو بدو خودمو به مطبخ رسوندم:صدای چی بود؟؟
ملیحه به ظرف ترشی اشاره کرد گفت :چیزی نیس از دستم افتاد...
از پله ها پایین اومدم تا گوشه ای بشینم که پام روی ترشی های ریخته شده لیز خورد و با شکم روی زمین افتادم جیغ بلندی کشیدم....
ملیحه دو دستی توی سرش کوبید و به طرف اومد:یا قمربنی هاشم....
دلم درد وحشناکی گرفته بود... ملیحه با فریاد معصومه و حاج اکبر رو صدا کرد،
همه دورم جمع شده بودند و من از درد به خودم می پیچیدم ،ملیحه با صدای بلندی رو به حاج اکبر گفت: برو پی قابله بچه اش داره دنیا میاد!
حاج اکبر نگاهی به من انداخت و با وحشت لب زد:یا امام هشتم ! شیشه تو شکمش فرو رفته....
نگاهی به خودم انداختم ... تیکه بزرگی از شیشه توی شکمم بود...
با چشمای گریون به ملیحه نگاه کردم..
+بچه ام ... ملیحه توراخدا نزار بچه ام چیزیش بشه....
درد تموم وجودمو گرفته بود،ملیحه با صورتی رنگ پریده بهم نگاه میکرد...
- بزار شیشه رو از شکمش دربیاریم...
ملیحه با صدای جیغ مانندی گفت:نه بهش دست نزن معصومه ! طبیب باید بیاد، بایدببریمش اتاق...با هر سختی بود بلندم کردند و به اتاق رفتیم
ملیحه با هول رو به معصومه کرد:زود یه کارگر بفرس پی طبیب ، خاله و ارباب رو هم خبر کن ! زود ... دست به جنبون...
این دفعه بلایی سر بچه یا جوانه بیاد ارباب یه بلایی سر هممون میاره..
معصومه تند تند سرش رو پایین بالا کرد و به سرعت از اتاق خارج شد ...
-خدایا خودت به دادمون برس ...
ملیحه همون طور که زیر لب ذکر میگفت نگاهی به شیشه فرو رفته توی شکمم کرد و پارچه ای رو کنارش گذاشت تا جلو خون ریزی رو بگیره...
تو حال خودم نبودم، جیغ میکشیدم و تقلا میکردم که قابله وارد اتاق شد...
- بسم الله چه بلایی سرش اومده؟این شیشه چیه؟
ملیحه که وضوح میلرزید زمزمه کرد:خورد زمین ... زود باش یه کاری بکن....
-د... با این شیشه که نمیتونه بچش و به دنیا بیاره، تازه اگه تا الان سالم مونده باشه...زود باش برو تا میتونی پارچه و حوله بیار برام ، آب گرمم بیار تا ببینم چه باید بکنیم ...
بی حال شده بودمز حس میکردم جونم داره از بدنم خارج میشه، چیز زیادی متوجه نمیشدم .نمیدونم چقد وقت بود که داشتم درد میکشیدم ، چشم گردوندم دور اتاق فهمیدم طبیب هم اومده و زخممو دوخته ...
قابله داد میزد :تلاش کن زن و طبیب شکممو فشار میداد تا زخمم باز نشه ،
کور سوی نگاهم به خاله خورد که دعا میکرد ...
-سعیت و بکن تا باز بچه ات از بین نرفته...
جیغ بلندی کشیدم که صدای گریه بچه اتاق رو پر کرد...دنیا برام سیاه شده بود، هنوز درد وحشتناکی داشتم، چشمام داشت بسته میشد که با ضربه های پیاپی قابله به صورتم چشمام دوباره باز شد،
👇 تقویم نجومی یکشنبه
✴️ یکشنبه، 9 آذر 1404 / قوس
9 جمادی الثانی 1447 — 30 نوامبر 2025
🏛 مناسبتهای دینی و مذهبی
⭐️ احکام و توصیههای دینی
✅ کارهای مناسب امروز
بر اساس تقویم نجومی، امروز روزی پربرکت برای انجام کارهای زیر است:
آغاز هر نوع کسبوکار و فعالیت اقتصادی
امور زراعی، کشاورزی و درختکاری
خرید و فروش، داد و ستد و معاملات
قرض دادن یا وام گرفتن
دیدار با بزرگان، شخصیتها و افراد صاحبمقام
طرح درخواستها و رفع حوائج
مسافرت که همراه با خیر و منفعت خواهد بود
👼 زایمان امروز:
نوزادی که در این روز متولد شود، محبوب مردم، خوشقبول و طالب علم خواهد بود؛ انشاءالله.
🚘 سفر:
امروز مسافرت بسیار نیک بوده و همراه با سود، خیر و برکت است.
🔭 احکام نجومی امروز
🌓 قمر در برج حمل قرار دارد
و این وضعیت برای امور زیر نیک و سودمند است:
ختنه کردن کودک
خرید لوازم ضروری و مایحتاج
ارسال و ارسال مرسولات یا کالاهای تجاری
شکار، صید و دامگذاری
شروع فعالیتهای کاری و اقتصادی
نوشتن حرز، حکاکی دعا، اقامه نماز و بستن حرز
💇♂ اصلاح مو و صورت
طبق روایات، اصلاح مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری توصیه نمیشود؛ زیرا ممکن است موجب درد یا بیماری گردد.
💉 حجامت و خونگیری
انجام حجامت، فصد، زالو انداختن یا خون donation در چنین روزی مناسب نیست و باعث درد در اعضای بدن خواهد شد.
💑 مباشرت
مباشرت در شب دوشنبه برای سلامتی بدن نیکوست و طبق روایات، فرزندی که حاصل شود، حافظ قرآن خواهد بود؛ انشاءالله.
😴 تعبیر خواب شب دوشنبه
خوابهایی که در شب دوشنبه دیده میشود، بر اساس آیه ۱۰ سوره یونس:
«دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها…»
حاکی از آن است که عملی صالح یا خیری از خواببیننده سر خواهد زد که در دنیا و آخرت به او نفع میرساند.
به این معنا خواب خود را میتوانید قیاس و تفسیر کنید.
💅 ناخن گرفتن
یکشنبه برای گرفتن ناخن روز مناسبی نیست و ممکن است بر اساس روایات باعث کاهش برکت در زندگی شود.
👕 دوخت و دوز لباس
بریدن یا دوختن لباس نو در روز یکشنبه توصیه نشده است؛ زیرا ممکن است باعث غم و ناراحتی گردد.
(این حکم شامل خرید لباس نمیشود.)
✴️ استخاره
زمان مناسب استخاره در روز یکشنبه:
از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر
از ساعت ۱۶ عصر تا زمان مغرب
❇️ ذکرهای مخصوص یکشنبه
ذکر روز: 100 مرتبه یا ذالجلال و الاکرام
ذکر بعد از نماز صبح: 489 مرتبه یا فتاح برای گشایش، پیروزی و نصرت
💠 انتساب روز
طبق روایات، روز یکشنبه منتسب به حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) است.
توصیه شده اعمال نیک و خیر خود را به ساحت مقدس ایشان هدیه کنید تا ثواب دوچندان گردد.
🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی، انشاءالله 🌸
🕊
📚 اینو بدونین که
🔘اگه یه دختر شاغل رو انتخاب کنی
باید قبول کنی که تمام وقت نمیتونه به خونه برسه
🔴اگه یه دختر مطیع رو انتخاب کنی
باید مراقبش باشی و قبول کنی که بهت وابسته س
🔘اگه یه دختر مستقل رو انتخاب کنی
باید قبول کنی قدرتمنده و افکار خودش رو داره
🟣اگه یه دختر خوشگل رو انتخاب کنی باید مخارج و هزینه هاش هم قبول کنی
🟡اگه یه دختر خوش قلب انتخاب کنی باید حواست باشه حس ناکافی بودن ندی و قلبش رو نشکنی
⚫️اگه یه دختر خونه دار که ازت مراقبت میکنه
و به خونه میرسه انتخاب کنی، باید قبول کنی قرار نیست تو مخارج کمکت کنه
✍️ هیچ دختری کامل نیست، هرکسی ویژگی های خوب خودشو داره ؛
که اونو خاص و دوست داشتنی میکن
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🌹🥀🍂🍁🌺☘🌿🍃🍂🍁🌺
#سیاست
منتظر حملهی کسی باش، که بهش زیادی محبت کردی...اگر زیاد باشی، زیادی میشی...
زیاد خوب نباش... زیاد هم دم دست نباش...زیاد که خوب باشی دل آدمها را میزنی... آدمها این روزها عجیب به خوبی و به شیرینی آلرژی پیدا کردهاند... زیاد که باشی زیادی میشی...
نه اون قدر محبت کنین که دلشو بزنین نه اون قدر خشک و بی روح که طرفتون دل شکسته و ناراضی باشه..همه چی به اندازه😊
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
بسیاری از افرادی كه پس از ازدواج در زندگی مشترك دچار مشكل و شكست میشوند و برای حل مشكلاتشان به روانشناس مراجعه میكنند عنوان میكنند كه همسرشان تغییر كرده و او دیگر آن شخصی نیست كه آنها تصورش را میكردند
🔮 اما بهتر است بدانید كه این واقعا تغییری نیست كه در او رخ داده بلكه برداشت، تصور و شناخت شما اشتباه بوده است؛ در حالی که هم اکنون با واقعیت روبهرو شدهاید.
👌💚ما در ابتدای هرگونه ارتباطی نقابی را تحت عنوان «پرسونا» به چهره میزنیم تا مطلوبتر و دوستداشتنیتر به نظر برسیم
👍💚 اما بعد از ازدواج دیگر نقاب احتیاج نیست و افراد چهره واقعی خود را نشان میدهند و همین موضوع بعد از مدتی باعث ایجاد تناقض در شما میشود؛
👌👌بنابراین برای اینكه به شناخت صحیحتر و دقیقتری از طرف مقابلتان برسید و آگاهی پیدا كنید كه شماو شخصی كه برای زندگی مشتركتان انتخاب كردید از نظر خصوصیات و ویژگیهای شخصیتی با یكدیگر سازگاری دارید و براساس اصول و معیارهای علمی و روانشناختی برای ازدواج با یكدیگر است
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_پنجاهویک خورشید خانوم شوکه شد بعد از چند لحظه مکث خودشو م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#جوانه
#قسمت_آخر
زود باش بازم بچه بارته زور بزن....توی اون حال متوجه حرفاش نمیشدم فقط صداش تو گوشم پیچید....
*
دیگه چیزی از اون شب یادم نمیاد...
چشمام رو که باز کردم خاله بالای سرم نشسته بود ، دستی توی صورتم کشید:خدایا شکرت ، مبارکت باشه دخترم....
به زور لب های خشکیدمو باز کردم و زمزمه وار گفتم:بچه ام کجاس؟
+پیش ملیحه اند ،الان میگم بیارتشون ، برا توهم کاچی گذاشتم بیارم بخوری جون بیاد تو بدنت.
-تشنمه خاله ...خیلی تشنمه ..
+میارم عزیزدلم ..
بعد از چند دقیقه ملیحه و ارباب وارد اتاق شدند، چیزی که میدیدم رو نمی تونسم باور کنم ،خدا بهم سه تا بچه بخشیده بود، اشک توی چشمام حلقه زد
ارباب با ذوق بهم نگاه میکرد: الهی من به قربونت برم ،بیا بچه هامونا ببین عین قرص ماه میمونن !
دوتا خان داریم یه گل دختر، جوانه ...
میخواستم بشینم که درد بدی توی بدنم پیچید...
-تکون نخور زخم شکمت اصلا خوب نیس، باید استراحت کنی...
+نگاهمو بین ملیحه و ارباب میچرخوندم لب زدم :میخوام شیرشون بدم گشنشونه
ملیحه خنده ای کرد:نگران نباش سیر سیرن ،فرستادیم دنبال یه زن بچه دار، اومد بچه ها را سیر کرد و رفت ..
ارباب کنارم نشست :جوانه تو بزرگترین هدیه خدا به منی ، امروز چراغ خونمو روشن کردی ازت ممنونم...
لبخندی زدم و گفتم :دلم میخواد بغلشون کنم ...
مهران همون طور که یکی از بچه ها رو به صورتم نزدیک میکرد گفت :باید براشون اسم هم بزاریم..
بی اختیار اشک هام راه گرفت:به یاد مادرم اسم دخترمون رو بزاریم فاطمه؟
ارباب سری تکون داد وگفت :حتما ، منم دلم میخواد بیاد آقام خدا بیامرز اسم یکی از پسر ها را بزاریم محمود...
-آره همین کار رو میکنیم، اسم اون یکی چی؟
+میزاریم محسن خوبه بنظرت؟
- قشنگه...
**
قرار بود بعداز اینکه حال من بهتر شد و خورشید خانوم هم برگشت ،جشن بزرگی بگیریم و به مردم ده ولیمه بدیم...
توی دلم خدا خدا میکردم تا حداقل مهر بچه هام به دل خورشید بیفته و آرامش به این خونه برگرده ...
مدتی میگذشت حال من بهتر شده بود و خورشید خانوم هم از راه رسیده بود،مدام توی اتاق کنار بچه ها بود.. نمیتونستم بفهمم واقعا دوسشون داره یا داره جلو ارباب نقش بازی میکنه ...
بچه ها رو دونه دونه تو آغوشش میگرفت و میبوسید...
-خدا بهت ببخشه پسرم ،ایشالا قدمشون پر خیره...
ارباب که این مدت لبخند از روی لبش نمیرفت، نگاه رضایت آمیزی به خورشید کرد :ممنون مادر ...
مهران با اومدن این بچه ها انگار تموم کارهای گذشته مادرش رو فراموش کرده بود، ولی من دلم آروم نبود و مدام به خاله و ملیحه سفارش میکردم چشمشون به خورشید باشه....
قرار بود همین امشب جشن بگیریم، خونه شلوغ بود و حاج اکبر گوسفندای قربونی رو میبرد تا ذبحشون کنه ..
منم کنار بچه هام توی اتاق نشسته بودم ، مردم روستا برای عرض تبریک میومدن پیشم و هر کدوم به عنوان چشم روشنی چیزی با خودشون هدیه اورده بودن...
توی دلم خدارو شکر میکردم:خدایا ممنون که دعا هامو شنیدی...
نفس عمیقی کشیدم با اومدن این سه تا بچه دیگه کسی جرات نداشت بگه زن ارباب اجاقش کوره....
با اومدن این بچه ها به زندگیم انگار خدا دوباره بهم نگاه کرده بود . دیگه باورم شده بود خورشید خانوم هم اون ها رو دوست داره . خدا مهرشون رو به دلش انداخته بود، ولی تا روزای آخر عمرش هیچ وقت دلش با من صاف نشد.
سه قلو ها هفت ساله بودن که افتاب عمر خورشید خانوم غروب کرد،یه مرض لاعلاج گرفته بود، توی زانوش غده دراومده بود که به خاطر همون چند وقتی زمین گیر شد،طبیب که اوردن بالای سرش حکم کرد تا پاشو باز کنن و غده رو در بیارن ، همین کارم کردند، ولی خورشید تا صبح دووم نیورد و فرداش از دنیا رفت .
-من بخشیدمت خورشید خدا هم از سر تقصیراتت بگذره ..
توی زندگی با ارباب خوش بخت بودم ، به جز سه قلو ها خدا چهار تا بچه دیگه هم بهمون بخشید . سه دختر و یک پسر
جوانه سال 1351 براثر کهولت سن از دنیا میره( راوی ساره،کوچکترین دختر جوانه...
پایان
👤وودی آلن:
برای شناخت بهتر آدم ها، کافیه یک بار بر خلاف میلشون عمل کنی....!
👤جان لنون:
در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی،
پاسخ دادم: خوشحال!گفتند: سوال را درست متوجه نشدی گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید!
👤گابریل گارسیا مارکز:
باید یاد بگیریم تا وقتی از عشق کسی مطمئن نشده ایم، با او خاطره ایی نسازیم! چرا که تاوان خاطرات،جنون است و بس...!
👤تولستوی:
کسی که اعتقاد دارد دیگران باید مشکلاتش را حل کنند، همانند کسـی است که برای گذر از رودخانه منتظر است تا آب آن خشک شود!!!
👤استفان کینگ:
هیولاها واقعی ان، ارواح هم واقعی ان،اونا در وجود ما هستن و گاهی وقتا برنده میشن!!!
👤رسول يونان:
فقط من می دانم، فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است، فقط خاک می داند دست های آب چقدر مهربان، معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند، فقط من می دانم تو چقدر زیبایی..
👤هاروکی موراکامی:
هیچ وقت یکی را با تمام وجودت دوست نداشته باش، یک تکه از خودت را نگهدار برای روزهایی که هیچ کس را به جز خودت نداری..!
👤اوغوز آتای:
دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است،
تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ای...
👤میلان کوندرا:
هیچوقت راجع به خودت زیاد حرف نزن؛ چون خیلی زود گندش در میاد.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#همسرانه
خانمها آقایون بدانید
این جملات را هرگز به همسرتان نگویید!
زنان از مردهای داد و فریاد زن، فحاش و منت گذار متنفرند.
این جملات چه از زن شنیده شود و چه از مرد، شکننده است:
👈 ما هیچوقت بیرون نمی رویم.
👈 همه به من بی محلی می کنند.
👈 می خواهم همه چیزرا فراموش کنم.
👈 خیلی خسته ام، هیچ کار نمی توانم بکنم.
👈 خانه همیشه کثیف است.
👈 هیچ کس دیگر حرف مرا گوش نمی دهد.
👈 من در این خانه ارزشی ندارم، فقط یک کارگرم.
👈 دیگر دوستم نداری.
👈 من که از تو خیری ندیدم.
👈 تو گولم زدی، خواستگاران زیادی داشتم.
👈 حرف هایت برای من دیگر ارزشی ندارد.
👈 زن زیاد است، از تو بترها هم وجود دارد.
👈 نمی خواهی برو طلاقت را بگیر.
👈حوصله ات را ندارم.
👈 من طلاق می خواهم، از تو متتنفرم.
👈 در خانه پدرت به تو چیزی یاد ندادن.
👈 عجب آدم زبان نفهمی هستی.
👈 خرت که از پل گذشت، دیگر ما را آدم به حساب نیاوردی.
👈 تو هیچی نداشتی، من تو را به اینجا رساندم.
👈 حیف خوبی، حیف از این همه زحمت و تلاش، تو
👈 لیاقت نداری، لیاقت تو همین است.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli