eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.4هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_پنجاهویک خورشید خانوم شوکه شد بعد از چند لحظه مکث خودشو م
زود باش بازم بچه بارته زور بزن....توی اون حال متوجه حرفاش نمیشدم فقط صداش تو گوشم پیچید.... * دیگه چیزی از اون شب یادم نمیاد... چشمام رو که باز کردم خاله بالای سرم نشسته بود ، دستی توی صورتم کشید:خدایا شکرت ، مبارکت باشه دخترم.‌‌‌... به زور لب های خشکیدمو باز کردم و زمزمه وار گفتم:بچه ام کجاس؟ +پیش ملیحه اند ،الان میگم بیارتشون ، برا توهم کاچی گذاشتم بیارم بخوری جون بیاد تو بدنت. -تشنمه خاله ...خیلی تشنمه ‌.. +میارم عزیزدلم .. بعد از چند دقیقه ملیحه و ارباب وارد اتاق شدند، چیزی که میدیدم رو نمی تونسم باور کنم ،خدا بهم سه تا بچه بخشیده بود، اشک توی چشمام حلقه زد ارباب با ذوق بهم نگاه میکرد: الهی من به قربونت برم ،بیا بچه هامونا ببین عین قرص ماه میمونن ! دوتا خان داریم یه گل دختر، جوانه ... میخواستم بشینم که درد بدی توی بدنم پیچید... -تکون نخور زخم شکمت اصلا خوب نیس، باید استراحت کنی... +نگاهمو بین ملیحه و ارباب میچرخوندم لب زدم :میخوام شیرشون بدم گشنشونه ملیحه خنده ای کرد:نگران نباش سیر سیرن ،فرستادیم دنبال یه زن بچه دار، اومد بچه ها را سیر کرد و رفت ‌.. ارباب کنارم نشست :جوانه تو بزرگترین هدیه خدا به منی ، امروز چراغ خونمو روشن کردی ازت ممنونم... لبخندی زدم و گفتم :دلم میخواد بغلشون کنم ... مهران همون طور که یکی از بچه ها رو به صورتم نزدیک میکرد گفت :باید براشون اسم هم بزاریم.. بی اختیار اشک هام راه گرفت:به یاد مادرم اسم دخترمون رو بزاریم فاطمه؟ ارباب سری تکون داد وگفت :حتما ، منم دلم میخواد بیاد آقام خدا بیامرز اسم یکی از پسر ها را بزاریم محمود... -آره همین کار رو میکنیم، اسم اون یکی چی؟ +میزاریم محسن خوبه بنظرت؟ - قشنگه... ** قرار بود بعداز اینکه حال من بهتر شد و خورشید خانوم هم برگشت ،جشن بزرگی بگیریم و به مردم ده ولیمه بدیم... توی دلم خدا خدا میکردم تا حداقل مهر بچه هام به دل خورشید بیفته و آرامش به این خونه برگرده ... مدتی میگذشت حال من بهتر شده بود و خورشید خانوم هم از راه رسیده بود،مدام توی اتاق کنار بچه ها بود.. نمیتونستم بفهمم واقعا دوسشون داره یا داره جلو ارباب نقش بازی میکنه ... بچه ها رو دونه دونه تو آغوشش میگرفت و میبوسید... -خدا بهت ببخشه پسرم ،ایشالا قدمشون پر خیره... ارباب که این مدت لبخند از روی لبش نمیرفت، نگاه رضایت آمیزی به خورشید کرد :ممنون مادر ... مهران با اومدن این بچه ها انگار تموم کارهای گذشته مادرش رو فراموش کرده بود، ولی من دلم آروم نبود و مدام به خاله و ملیحه سفارش میکردم چشمشون به خورشید باشه.... قرار بود همین امشب جشن بگیریم، خونه شلوغ بود و حاج اکبر گوسفندای قربونی رو میبرد تا ذبحشون کنه .. منم کنار بچه هام توی اتاق نشسته بودم ، مردم روستا برای عرض تبریک میومدن پیشم و هر کدوم به عنوان چشم روشنی چیزی با خودشون هدیه اورده بودن... توی دلم خدارو شکر میکردم:خدایا ممنون که دعا هامو شنیدی... نفس عمیقی کشیدم با اومدن این سه تا بچه دیگه کسی جرات نداشت بگه زن ارباب اجاقش کوره.... با اومدن این بچه ها به زندگیم انگار خدا دوباره بهم نگاه کرده بود . دیگه باورم شده بود خورشید خانوم هم اون ها رو دوست داره . خدا مهرشون رو به دلش انداخته بود، ولی تا روزای آخر عمرش هیچ وقت دلش با من صاف نشد. سه قلو ها هفت ساله بودن که افتاب عمر خورشید خانوم غروب کرد،یه مرض لاعلاج گرفته بود، توی زانوش غده دراومده بود که به خاطر همون چند وقتی زمین گیر شد،طبیب که اوردن بالای سرش حکم کرد تا پاشو باز کنن و غده رو در بیارن ، همین کارم کردند، ولی خورشید تا صبح دووم نیورد و فرداش از دنیا رفت . -من بخشیدمت خورشید خدا هم از سر تقصیراتت بگذره .. توی زندگی با ارباب خوش بخت بودم ، به جز سه قلو ها خدا چهار تا بچه دیگه هم بهمون بخشید . سه دختر و یک پسر جوانه سال 1351 براثر کهولت سن از دنیا میره( راوی ساره،کوچکترین دختر جوانه... پایان
👤وودی آلن: برای شناخت بهتر آدم ها، کافیه یک بار بر خلاف میلشون عمل کنی....! 👤جان لنون: در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی، پاسخ دادم: خوشحال!گفتند: سوال را درست متوجه نشدی گفتم: شما زندگی را درست متوجه نشده اید! 👤گابریل گارسیا مارکز: باید یاد بگیریم تا وقتی از عشق کسی مطمئن نشده ایم، با او خاطره ایی نسازیم! چرا که تاوان خاطرات،جنون است و بس...! 👤تولستوی: کسی که اعتقاد دارد دیگران باید مشکلاتش را حل کنند، همانند کسـی است که برای گذر از رودخانه منتظر است تا آب آن خشک شود!!! 👤استفان کینگ: هیولاها واقعی ان، ارواح هم واقعی ان،اونا در وجود ما هستن و گاهی وقتا برنده میشن!!! 👤رسول يونان: فقط من می دانم، فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است، فقط خاک می داند دست های آب چقدر مهربان، معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند، فقط من می دانم تو چقدر زیبایی.. 👤هاروکی موراکامی: هیچ وقت یکی را با تمام وجودت دوست نداشته باش، یک تکه از خودت را نگهدار برای روزهایی که هیچ کس را به جز خودت نداری..! 👤اوغوز آتای: دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است، تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ای... 👤میلان کوندرا: هیچوقت راجع به خودت زیاد حرف نزن؛ چون خیلی زود گندش در میاد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خانمها آقایون بدانید این جملات را هرگز به همسرتان نگویید! زنان از مردهای داد و فریاد زن، فحاش و منت گذار متنفرند. این جملات چه از زن شنیده شود و چه از مرد، شکننده است: 👈 ما هیچوقت بیرون نمی رویم. 👈 همه به من بی محلی می کنند. 👈 می خواهم همه چیزرا فراموش کنم. 👈 خیلی خسته ام، هیچ کار نمی توانم بکنم. 👈 خانه همیشه کثیف است. 👈 هیچ کس دیگر حرف مرا گوش نمی دهد. 👈 من در این خانه ارزشی ندارم، فقط یک کارگرم. 👈 دیگر دوستم نداری. 👈 من که از تو خیری ندیدم. 👈 تو گولم زدی، خواستگاران زیادی داشتم. 👈 حرف هایت برای من دیگر ارزشی ندارد. 👈 زن زیاد است، از تو بترها هم وجود دارد. 👈 نمی خواهی برو طلاقت را بگیر. 👈حوصله ات را ندارم. 👈 من طلاق می خواهم، از تو متتنفرم. 👈 در خانه پدرت به تو چیزی یاد ندادن. 👈 عجب آدم زبان نفهمی هستی. 👈 خرت که از پل گذشت، دیگر ما را آدم به حساب نیاوردی. 👈 تو هیچی نداشتی، من تو را به اینجا رساندم. 👈 حیف خوبی، حیف از این همه زحمت و تلاش، تو 👈 لیاقت نداری، لیاقت تو همین است. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜داستان درخت📜 در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟» ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی» 📚داستان کوتاه(سایت نمناک) 💚
🟢تفریحات زن و شوهری آخر هفته ها یکی از مهمترین کارها برای دست یابی به شادی دو نفره چیدن برنامه های متنوع در زندگی است اگر زندگی یکنواخت، روزمره و تکراری بشود باعث فرسودگی زوجین می شود. بهتر است برای آخر هفته خود برنامه تفریحی حتی در حد دو یا سه ساعت بچینید تا از کنار هم بودن لذت بیشتری ببرید. حتما اخر هفته ها به پارک، سینما ،مسافرت، رستوران ، مکانهای عاشقانه بروید رابطه زناشویی👩‍❤️‍👨 جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃 خیلی قشنگه حتما بخونين👌
خیلی قشنگه حتما بخونين👌 از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز. گفتم: منم کار دارم باهات میام. 1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید. گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول 2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم . من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟!!! گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده... 3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دوتا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد. گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه. 4-بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5هزار تومن هم بهش داد. گفتم رفیق معتاد بود ها. گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم. 5-رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 13هزار تومن. ازش خرید. گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه.. 6- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت 4تا 5هزارتومن. 4تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد ارزش نداشتا. گفت: میدونم، میخواستم روزیش تامین بشه. گناه داره تو آفتاب وایساده. یه جای دیگه هم از یه بچه یه کتاب دعا خرید 2 هزاروتومن!!! 7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟ گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش ازه کجا تامین بشه؟!!! گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی؛ اینجوری میگه کاسبی کردم. 8-یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا. گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم. 9-اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم... 10-یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟!!! گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟ گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد. گفتم: چن بهش میدی؟!!! گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن. 11-تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه. میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!!! 3هزار تومن!!! یه بسنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود.‌ به من اجازه نمیداد حساب کنم. میدونین شغل رفیق من چه بود؟!!! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت. میدونین چه ماشینی داشت؟!!! پرایدِ 85 میدونین چن سالش بود؟!!! 34 سال. میدونین من چه کاره بودم؟!!! کارمند بودم، باغ هم داشتم. میدونین چه ماشبنی داشتم؟ 206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره.. دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست: دستهایی که کمک میکنن مقدس تر از لبهایی هستن که دعا میکنن. بنده مخلص خدا بودن به حرکت است نه ادعا بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرن
هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه‌اش رفاقت نکن درد دل نکن شوخی نکن حرمت‌ها شکسته می‌شود. . هیچ‌وقت به کسی بیشتر از جنبه‌اش خوبی نکن محبت نکن لطف نکن تبدیل به وظیفه می‌شود. هیچ وقت از کسی بیشتر از جنبه‌اش خوبی نخواه کمک نگیر انتظار نداشته باش تبدیل به منت می‌شود.
💎خانه امن فرزندی که رابطه صمیمی را به جای این که با پدر و مادر تجربه کند، با دوست خود برقرار می کند،🍂 فرزندی که درد دل ها و مشکلات خود را در محیط رفاقت مطرح می نماید و از باز کردن سفره دل خویش در نزد پدر و مادر پرهیز می کند❗️ تربیت او هم به عهده محیط خارج از خانه خواهد بود و پدر و مادر در این میانه، کمترین نقش را ایفا خواهند کرد...⛔️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا