❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_سوم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. خلاصه باالتماسهای منو خ
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_چهارم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
وقتی کارم تموم شد سه گوش روسریم رویه کم بازکردم که ازپشت موهام روبپشونه معلوم نباشه.توراه داشتم به تیپ شبم فکرمیکردم بلوز دامن سبزم باصندل مشکیم میپوشم همینجوری که باخودم حرف میزدم یهو رفتم توشکم یکی،ازخجالت داشتم میمردم رفتم عقب سرم گرفتم بالاکه عذرخواهی کنم ولی ازدیدن پسری که جلوم بودزبونم بندرفته بود..یه پسرچهارشونه قدبلندباصورتی که انگارخدانقاشیش کرده بود،چشمای سبز ریش بورپوست سفید!!پسره بلخندی زدگفت چیزی گم کردی..ابروم دادم بالاگفتم نه ببخشید..گفت پس چرا سرت پایین بودزمین نگاه میکردی،تودلم گفتم بخاطراین یه ذره ارایش سرم گرفته بودم پایین که یه وقت دوستی اشنایی نبینه برام حرف دربیاره..دیدسکوت کردم گفت چه به خودتم رسیدی عروسی میری..گفتم بله عروسی داداشمه،یه کم فکرکردگفت اسم داداشت چیه؟گفتم علی چشماش گردکردگفت تو خواهر علی،گفتم اره میشناسیش؟شماکی هستید..گفت من امیرم باداداشت هم خدمت بودم...
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
✶❁𖤐⃟ ✐✎┄📖┄┅❁𖤐⃟ ✐✎
⭕️جوابی که همه را حیرت زده کرد:
♦️پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.
بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛
♦️پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟
معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.
پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!
♦️معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.
پسربچه: سه سوال دارم،
سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟
سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟
سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!
♦️معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،
پسر بچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟
♦️معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.
پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.
معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟
پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.
معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟
پسربچه: بله.
معلم: پس آن را به من نشان بده.
پسربچه: نمیتوانم.
معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.
سپس اضافه کرد که آیا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟
پسربچه: نه.
معلم: این قضا و قدر بود.
سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟
پسربچه: از گل.
معلم: وصورت تو از چی؟
پسرپجه: باز از گل.
معلم: چه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟
پسربچه: حس درد داشتم.
معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،
پس با اینکه شیطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود.
💮 ارزش خواندن و نشر را دارد... این چنین معلمی میتواند نسلها را تربیت کند.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
─┅═ೋ❅📘📖📒❅ೋ═┅─
✐✎ یک בاستان یک پنـב ✐✎
💢الماس یا سنگ؟
مردی شب هنگام قبل از سپیده دم در ساحل دریا نشست و کیسهای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو میرفت لذا سنگی دیگر را برداشت و به دریا انداخت و همینطور به انداختن سنگهای داخل کیسه به دریا ادامه داد چرا که صدای سنگها به هنگام افتادن در آب ، این مرد را خوشحال میکرد و او را به وجد میآورد.
🌼 به کارش ادامه داد تا اینکه هوا رو به روشنایی نهاد و معلوم شد در کیسهای که کنارش قرار داشته فقط یک سنگ باقی مانده است
🍂 هوا کاملا روشن شد و آن شخص به سنگ باقیمانده نگریست و دید که یک جواهر است و متوجه شد تمام آنهایی که قبلا به دریا انداخته و فکر کرده سنگ هستند جواهر بودهاند!
🌱 لذا پیوسته انگشت پشیمانی خود میگزید و به خود میگفت : چقدر احمق هستم که آن همه جواهر را به دریا انداختم و فکر میکردم که همگی سنگ هستند آن هم بخاطر اینکه از صدای افتادن آنها در آب لذت ببرم!!
🌿 به خدا قسم اگر از ارزش آنها باخبر بودم حتی یکی از آنها را نیز از دست نمیدادم.
☘ همه ما مانند آن مرد هستیم :
👌 کیسه جواهرات همان عمری است که داریم ساعت به ساعت به دریا میاندازیم.
👌 صدای آب همان کالاها، لذتها، تمایلات فناپذیر دنیا است.
👌 تاریکی شب همان غفلت و بیخبری است.
👌 برآمدن روشنایی روز نیز آشکار شدن این حقیقت است که هنگام آمدن مرگ، بازگشتی در کار نیست،
👌 لذا از همین الآن بیدار شو و اوقات گرانبهای همچون جواهر خود را بدون فایده از دست نده چرا که پشیمان میشوی و پشیمانی هم سودی ندارد
💮پنج شنبه تون زیبا
پر از خبرهای خوب و پر خیر و برکت
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند...
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم...
بابام ميگفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشستهام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در ميزد و نون رو همون دم در ميداد و ميرفت.
هيچوقت هم بالا نمياومد. هيچوقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدمهاست که بيشتر آدمها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نميشود...
صداي شوهرم از توي راه پله مياومد که به اصرار تعارف ميکرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت ميکرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد...
آخه میدونید، ما خانوادهي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نميبوسيم، بغل نميکنيم، قربون صدقه هم نميريم و از همه مهمتر سرزده و بدون دعوت جايي نميريم. اما خانوادهي شوهرم اينجوري نبودن، در ميزدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف ميزدند؛ قربون صدقه هم ميرفتند و قبيلهاي بودند.
براي همين هم شوهرم نميفهميد که کاري که داشت ميکرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار ميکرد، اصرار ميکرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم...
خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم...
چيزهايي که الان وقتي فکرش را ميکنم خندهدار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر ميرسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمانها چاي بريزد
و اخمهاي درهم رفتهي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلتها رو براي فردا هم درست ميکردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!!
درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت.
مادرم به بهانهي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...
پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست ميکردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف ميزدم پدرم صحبتهاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟
از تصورش مهرههاي پشتم تير ميکشد و دردي مثل دشنه در دلم مينشيند. راستي چرا هيچوقت براي اون نون سنگکها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر ميدارم. يک قطره روغن ميچکد توي ظرف و جلز محزوني ميکند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟!
حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم ميخورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانهي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابهاي که بوي کتلت ميداد، آه بکشم؟
آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو ميآمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا میخواستم همهچی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همهچيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست ميگفت که: نون خوب خيلي مهمه...
من اين روزها هر قدر بخوام ميتونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بيمنتي بود که بوي مهربوني ميداد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو ميفهمي...!
زُمُخت نباشیم
زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها.
تهمينه ميلانى
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌷🌷🌷
یک سال مادرم تصمیم گرفت به جای خانه در مهدکودک برایم تولد بگیرد.
تولد دلگیری بود
چون همیشه عادت داشتم کل فک و فامیل اطرافم باشند ولی هیچکدام نبودند و تنها آشنا مادر و خواهرم بودند و بقیه بچههای مهدکودک بودند
یک چشمم به خواهر بود و چشم دیگرم به مادر
هر کدامشان که دور میشدند دلم خالی میشد.
روی کیکم ماسکِ نینجا ترتلز بود
بعد از اینکه کیک را بین بچهها تقسیم کردند
ناگهان دیدم مادرم نیست.
مضطرب شدم و زدم زیر گریه... خواهر هر چه دلداری میداد گریهام بند نمیآمد...دلم حسابی گرفته بود...
کمی بعد دیدم مادر دارد از دور میآید
ماسک نینجا ترتلز دستش بود...
رفته بود برایم ماسک را بشورد تا بگذارم روی صورتم و خوشحال شوم.
بچه و احمق و خام بودم
نمیدانستم که مادرها هیچوقت نمیروند
نمیدانستم که مادرها همیشه هستند
حتی اگر نباشند...
کیومرث مرزبان
📚 📚
🌷🌷🌷
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهارم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. وقتی کارم تموم شد سه
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_پنجم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
گفت من امیرم باداداشت هم خدمت بودم..چندروزپیش زنگزدبرای عروسیش دعوتم کرد،گفتم خوش امدیدوازکنارش ردشدم ولی قلبم داشت ازجاش کنده میشد..خدایااین چه حالی بودمن داشتم
چندقدمی که دورشدم برگشتم به عقب نگاه کردم دیدم اونم سرجاش وایستاده داره نگاهم میکنه،گفتم ببخشیدکسی رودارید بریدخونش؟گفت بله یه دوست مشترک باداداشت داریم به اسم ابوالفضل میرم خونه اونا،ابوالفضل میشناختم پسرگوهرخانم بود..بادیدن امیر یه دل نه صدل عاشقش شدم..عشقی که کل زندگیم روبهم ریخت ومسیرزندگی روعوض کرد..بک لحظه ام صورتش ازجلوی چشمم پاک نمیشدوصداش مثل ناقوس کلیساتوگوشم صدا میداد،ازترس بابام واهالی محل صورت وموهام پوشندم رفتم توحیاط،خدامیدونه چه استرسی داشتم.مثل خلافکارها سریع رفتم تواتاق یه نفس راحت کشیدم،خداروشکرکسی منوندیده بودم که پشت سرم وارداتاق بشه یه گوشه نشستم به امیرفکردکردم شاید دیدنمون چنددقیقه طول کشیده بودولی توهمون زمان کوتاه صورت زیباش توذهنم حک شده بود
ادامه در پارت بعدی 👇
مدل #لباس
👗 @model_kadee
اگه تازه ازدواج کردی…
یادت باشه زندگی مشترک یعنی مسئولیت مشترک.
❌ نگو "این مشکل فقط مال توئه".
✔️ بگو "این مشکل مال ماست و با هم حلش میکنیم".
همین نگاه باعث میشه رابطهتون محکمتر بشه و عشقتون پایدار بمونه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━📚
#حتما_بخونید
💢خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند.
مرد به آرامی گفت:
«مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت:
«ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد.
منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند.
به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده،
خوشش نمی آمد.خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند.
وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.
رییس با غیظ گفت : خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. خانم به سرعت توضیح داد: آه نه، نمی خواهیم مجسمه بسازیم.
فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم. رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان!
می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟
ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است. خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟
پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟ شوهرش سر تکان داد.
رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ #لیلانداستنفورد بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد. دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد...
شماچقدر از پوشش و ظاهرانسانها قضاوت می کنید؟؟
و حتی شاید آنها را پس می زنید؟
انسانها را به شعور و شخصیت و اصالت آنها بشناسید نه به لباس ظاهری.
انسانهارا به انسان بودنشان بخواهید.
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_پنجم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. گفت من امیرم باداداشت
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_ششم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
یکساعتی توفکربودم که خواهرم امدتواتاق بادیدنم سوتی زدگفت به به چه به خودت رسیدی دنبال شوهری؟!گفتم این چه حرفیه میزنی خجالت بکش برو بیرون ببینم..گفت باشه الان میرم به مامان میگم،سریع جلوش گرفتم گفتم بیابشین تاموهات درست کنم..هواکه تاریک شدلباسام عوض کردم یه شال انداختم روسرم ازاتاق امدم بیرون،هرکس منو میدیدیه جوری نگاهم میکردکه انگارجنایت کردم!!خواهرام بادیدنم گفتن شیرین یه وقت اینجوری نری توحیاط باباببینه دعوات میکنه..همون موقع مامانم ازپله هاامدبالااماانقدرخسته بودکه اولش منوندیدولی یه کم که بهم نزدیک شدبااخم گفت ورپریده این چه قیافه ای برای خودت درست کردی برو موهات شونه کن اون ماتیکتم پاک کن،گفتم مامان!!!گفت زهرمارمامان،خدابگم خاله ات چکارکنه که تو رو برد ارایشگاه..برای اینکه ازغرغرهای مامانم فرارکنم رفتم سمت ایوان،مردها توحیاط بودن وخواننده باکمک چندنفرداشت سیمهای ارکستر رو وصل میکردن..میون جمعیت چشمم خوردبه امیرباهم چشم توچشم شدیم سرش به علامت سلام تکون دادمنم باترس لرز سرم تکون دادم دل تو دلم نبودهربارکه میدیدمش عشقم بیشترازقبل میشد..
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ماجرای فقر
در شبی سرد و بارانی ....!
باران به شدت می بارید و مردم باچترهایی روی خود از هرسوی خیابان در حال رفتن به خانه های خود بودند ...
وبعضی که چتر نداشتند از کناره های پیاده رو زیر دیوارها می رفتند تا خیس نشوند ...
در این هوای سرد و بارانی مردی مانند بت آنجا ایستاده بود بدون چتر و سرپناه ...
با لباسهایی کثیف و حتی تکان هم نمی خورد ....تا جایی که بعضی از مردم او را مجسمه تصور می کردند ، و بعضی هم اورا دیوانه می پنداشتند ...
شخصی به او نزدیک شد و با تمسخر از او پرسید : لباس قشنگتر ازین نداری ؟
سپس دستش را در جیبش فرو برد و کیف پولش را در آورد و با تکبر به او گفت : پولی چیزی نمی خواهی ؟
مرد به آرامی گفت : فقط می خواهم از جلوی چشمانم دور شوی...
مرد سوال کننده رفت ، و او همچنان آنجا بود سپس زیر باران نشست ، و باز بی حرکت آنجا ماند ، بعد از مدتی به طرف هتلی که در همان خیابان بود رفت .
مهماندار هتل روبرویش آمد و به او گفت : تو نمی توانی اینجا بنشینی ، گداها حق ندارند به اینجا بیایند .
مرد به او نگاه خشمگینانه ای انداخت و از جیبش کلید اتاقی که از همان هتل رزرو کرده بود را درآورد که شماره 1b روی آن نوشته شده بود ، رقم 1 بزرگترین و بهترین شماره دریک هتل محسوب میشود و متعلق به اتاقی است که رو به دریا باز می شود ، سپس به مهماندار هتل گفت : بعد از نیم ساعت آماده می شوم ماشین را آماده کنید به طرف «ال رولز رایس»...
مردمهماندار مانند اینکه صاعقه ای برسرش فرود آمده باشد وحشت کرد و گفت : روبروی من چه کسی قرار دارد ؟.....
مرد به اتاق رفت و لباسهای فاخری را پوشید و شیک و کراوات زده وباکفشهایی که از تمیزی برق می زد بیرون آمد !
مهماندار هتل که از حیرت دهنش باز مانده بود جلو آمد و گفت ماشین آماده است ...
مرد وقتی سوار ماشین می شد از او پرسید : ماهیانه چقدر دریافت می کنی ؟
مهماندار گفت : سه هزار دولار قربان !
مرد گفت : برایت کافیست ؟
مهماندار گفت : نه زیاد ..
مرد گفت : آیا بیشتر ازین می خواهی ؟!
مهماندار گفت : کسی هست که نخواهد قربان؟
مرد پرسید : مگر کسی که پول بخواهد ممنوع نیست که اینجا بیاید ؟
مهماندار سرش را پایین انداخت و گفت : بله قربان.
مرد گفت : وای بر شما که مردم را بر حسب دارائیهایشان درجه بندی می کنید ..پاکی و بی آلایشی مخصوص خداوندیست که در دولباس دو چهره از تو به من نشان داد ..در سرما خواستم احساس فقرا را درک کنم ، برای همین با لباس زیر باران رفتم مانند بی خانمان ها ، تا احساس فقرا را در برخورد مردم با آنان درک کنم...
اما شما خاک بر سرتان ..
که اگر کسی مال نداشته باشد نزد شما احترامی ندارد ...
انگار فقیر لکه ننگیست بر دنیایتان ، اگر به او کمک نمی کنید ، لااقل تحقیرش نکنید و با خوشرویی کلمه ای زیبا به او بگویید که آن نیز صدقه است ..
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حکایت «کفشهای گِلی»
در یکی از شهرهای کوچک، معلمی سادهدل در دبستانی قدیمی درس میداد. روزی یکی از شاگردانش، پسربچهای لاغر و خجالتی، با کفشهای پاره و گِلی وارد کلاس شد. بچهها خندیدند، اما معلم سکوت کرد و با لبخند گفت:
«امروز همهمون یاد میگیریم معنیِ تمیزی فقط در ظاهر نیست.»
بعد از کلاس، معلم یواشکی از دربان پرسید:
«این پسر کجا زندگی میکنه؟»
و فهمید خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که حتی برق و آب درست حسابی نداشت.
شب، معلم به مغازه کفشفروشی رفت و یک جفت کفش نو خرید. فردا صبح، پیش از آمدن بچهها، کفش را روی نیمکت همان شاگرد گذاشت و یادداشتی کوچک کنارش گذاشت:
«برای کسی که هر روز با پای گِلی هم، دنبال آفتاب میدود.»
آن روز، وقتی پسرک کفشها را دید، هیچکس لبخندش را فراموش نکرد. از آن روز به بعد، درسش بهتر شد، حرف میزد، میخندید…
سالها گذشت.
روزی معلمِ پیر در بیمارستان بستری شد. پزشکی جوان وارد اتاقش شد، با لبخند گفت:
«شما منو نمیشناسید، اما من همون پسربچهام… اون روز شما فقط برام کفش نخریدین؛ بهم یاد دادین آدم حتی وقتی فقیره، میتونه تمیز، محترم و باارزش باشه.»
اشک از چشمان معلم سرازیر شد و گفت:
«و تو امروز به من یاد دادی که هیچ مهربونیای، حتی کوچکترینش، در جهان گم نمیشه.
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli