eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.3هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷🌷 یک سال مادرم تصمیم گرفت به جای خانه در مهدکودک برایم تولد بگیرد. ‌‌‌تولد دلگیری بود چون همیشه عادت داشتم کل فک و فامیل اطرافم باشند ولی هیچ‌کدام نبودند و تنها آشنا مادر و خواهرم بودند و بقیه بچه‌های مهدکودک بودند یک چشمم به خواهر بود و چشم دیگرم به مادر هر کدام‌شان که دور می‌شدند دلم خالی می‌شد. روی کیکم ماسکِ نینجا ترتلز بود بعد از اینکه کیک را بین بچه‌ها تقسیم کردند ناگهان دیدم مادرم نیست. مضطرب شدم و زدم زیر گریه... خواهر هر چه دلداری می‌داد گریه‌ام بند نمی‌آمد...دلم حسابی گرفته بود... کمی بعد دیدم مادر دارد از دور می‌آید ماسک نینجا ترتلز دستش بود... رفته بود برایم ماسک را بشورد تا بگذارم روی صورتم و خوشحال شوم. بچه و احمق و خام بودم نمی‌دانستم که مادرها هیچ‌وقت نمی‌روند نمی‌دانستم که مادرها همیشه هستند حتی اگر نباشند... کیومرث مرزبان 📚 📚 🌷🌷🌷 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_چهارم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. وقتی کارم تموم شد سه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. گفت من امیرم باداداشت هم خدمت بودم..چندروزپیش زنگزدبرای عروسیش دعوتم کرد،گفتم خوش امدیدوازکنارش ردشدم ولی قلبم داشت ازجاش کنده میشد..خدایااین چه حالی بودمن داشتم چندقدمی که دورشدم برگشتم به عقب نگاه کردم دیدم اونم سرجاش وایستاده داره نگاهم میکنه،گفتم ببخشیدکسی رودارید بریدخونش؟گفت بله یه دوست مشترک باداداشت داریم به اسم ابوالفضل میرم خونه اونا،ابوالفضل میشناختم پسرگوهرخانم بود..بادیدن امیر یه دل نه صدل عاشقش شدم..عشقی که کل زندگیم روبهم ریخت ومسیرزندگی روعوض کرد..بک لحظه ام صورتش ازجلوی چشمم پاک نمیشدوصداش مثل ناقوس کلیساتوگوشم صدا میداد،ازترس بابام واهالی محل صورت وموهام پوشندم رفتم توحیاط،خدامیدونه چه استرسی داشتم.مثل خلافکارها سریع رفتم تواتاق یه نفس راحت کشیدم،خداروشکرکسی منوندیده بودم که پشت سرم وارداتاق بشه یه گوشه نشستم به امیرفکردکردم شاید دیدنمون چنددقیقه طول کشیده بودولی توهمون زمان کوتاه صورت زیباش توذهنم حک شده بود ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ مدل 👗 @model_kadee
اگه تازه ازدواج کردی… یادت باشه زندگی مشترک یعنی مسئولیت مشترک. ❌ نگو "این مشکل فقط مال توئه". ✔️ بگو "این مشکل مال ماست و با هم حلش می‌کنیم". همین نگاه باعث میشه رابطه‌تون محکم‌تر بشه و عشق‌تون پایدار بمونه ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━📚 💢خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.» منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.» منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. رییس با غیظ گفت : خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. خانم به سرعت توضیح داد: آه نه، نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم. رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است. خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟ شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد. دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد... شماچقدر از پوشش و ظاهرانسانها قضاوت می کنید؟؟ و حتی شاید آنها را پس می زنید؟ انسانها را به شعور و شخصیت و اصالت آنها بشناسید نه به لباس ظاهری. انسانهارا به انسان بودنشان بخواهید. 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_پنجم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. گفت من امیرم باداداشت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یکساعتی توفکربودم که خواهرم امدتواتاق بادیدنم سوتی زدگفت به به چه به خودت رسیدی دنبال شوهری؟!گفتم این چه حرفیه میزنی خجالت بکش برو بیرون ببینم..گفت باشه الان میرم به مامان میگم،سریع جلوش گرفتم گفتم بیابشین تاموهات درست کنم..هواکه تاریک شدلباسام عوض کردم یه شال انداختم روسرم ازاتاق امدم بیرون،هرکس منو میدیدیه جوری نگاهم میکردکه انگارجنایت کردم!!خواهرام بادیدنم گفتن شیرین یه وقت اینجوری نری توحیاط باباببینه دعوات میکنه..همون موقع مامانم ازپله هاامدبالااماانقدرخسته بودکه اولش منوندیدولی یه کم که بهم نزدیک شدبااخم گفت ورپریده این چه قیافه ای برای خودت درست کردی برو موهات شونه کن اون ماتیکتم پاک کن،گفتم مامان!!!گفت زهرمارمامان،خدابگم خاله ات چکارکنه که تو رو برد ارایشگاه..برای اینکه ازغرغرهای مامانم فرارکنم رفتم سمت ایوان،مردها توحیاط بودن وخواننده باکمک چندنفرداشت سیمهای ارکستر رو وصل میکردن..میون جمعیت چشمم خوردبه امیرباهم چشم توچشم شدیم سرش به علامت سلام تکون دادمنم باترس لرز سرم تکون دادم دل تو دلم نبودهربارکه میدیدمش عشقم بیشترازقبل میشد.. ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌‌·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ماجرای فقر در شبی سرد و بارانی ....! باران به شدت می بارید و مردم باچترهایی روی خود از هرسوی خیابان در حال رفتن به خانه های خود بودند  ... وبعضی که چتر نداشتند از کناره های پیاده رو زیر دیوارها می رفتند تا خیس نشوند ... در این هوای سرد و بارانی مردی مانند بت آنجا ایستاده بود بدون چتر و سرپناه ... با لباسهایی کثیف و حتی تکان هم نمی خورد ....تا جایی که بعضی از مردم او را مجسمه  تصور می کردند ، و بعضی هم اورا دیوانه می پنداشتند ... شخصی به او نزدیک شد و با تمسخر  از او پرسید : لباس قشنگتر ازین نداری ؟ سپس دستش را در جیبش فرو برد و کیف پولش را در آورد و با تکبر به او گفت  : پولی چیزی نمی خواهی ؟ مرد به آرامی گفت : فقط می خواهم از جلوی چشمانم دور شوی... مرد سوال کننده رفت ، و او همچنان آنجا بود سپس زیر باران نشست ، و باز بی حرکت آنجا ماند ، بعد از مدتی به طرف هتلی که در همان خیابان بود رفت . مهماندار هتل روبرویش آمد و به او گفت : تو نمی توانی اینجا بنشینی ، گداها حق ندارند به اینجا بیایند . مرد به او نگاه خشمگینانه ای انداخت و از جیبش کلید اتاقی که از همان هتل رزرو کرده بود را درآورد که شماره 1b روی آن نوشته شده بود ، رقم 1 بزرگترین و بهترین شماره دریک هتل محسوب میشود و متعلق به اتاقی است که رو به دریا باز می شود ، سپس به  مهماندار هتل گفت : بعد از نیم ساعت آماده می شوم ماشین را آماده کنید به طرف «ال رولز رایس»... مردمهماندار مانند اینکه صاعقه ای برسرش فرود آمده باشد وحشت کرد و گفت : روبروی من چه کسی قرار دارد ؟..... مرد به اتاق رفت و لباسهای فاخری را پوشید و شیک و کراوات زده وباکفشهایی که از تمیزی برق می زد بیرون آمد ! مهماندار هتل که از حیرت دهنش باز مانده بود جلو آمد و گفت ماشین آماده است ... مرد وقتی سوار ماشین می شد از او پرسید : ماهیانه چقدر دریافت می کنی ؟ مهماندار گفت : سه هزار دولار قربان ! مرد گفت : برایت کافیست ؟ مهماندار گفت : نه زیاد .. مرد گفت : آیا بیشتر ازین می خواهی ؟! مهماندار گفت : کسی هست که نخواهد قربان؟ مرد پرسید : مگر کسی که پول بخواهد ممنوع نیست که اینجا بیاید ؟ مهماندار سرش را پایین انداخت و گفت : بله قربان. مرد گفت : وای بر شما که مردم را بر حسب دارائیهایشان درجه بندی می کنید ..پاکی و بی آلایشی مخصوص خداوندیست که در دولباس دو چهره از تو به من نشان داد ..در سرما خواستم احساس فقرا را درک کنم ، برای همین با لباس زیر باران رفتم مانند بی خانمان ها ، تا احساس فقرا را در برخورد مردم با آنان درک کنم... اما شما خاک بر سرتان .. که اگر کسی مال نداشته باشد نزد شما احترامی ندارد ... انگار  فقیر لکه ننگیست بر دنیایتان ،  اگر به او کمک نمی کنید  ، لااقل تحقیرش نکنید و با خوشرویی کلمه ای زیبا به او بگویید که آن نیز صدقه است .. ❤️ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حکایت «کفش‌های گِلی» در یکی از شهرهای کوچک، معلمی ساده‌دل در دبستانی قدیمی درس می‌داد. روزی یکی از شاگردانش، پسربچه‌ای لاغر و خجالتی، با کفش‌های پاره و گِلی وارد کلاس شد. بچه‌ها خندیدند، اما معلم سکوت کرد و با لبخند گفت: «امروز همه‌مون یاد می‌گیریم معنیِ تمیزی فقط در ظاهر نیست.» بعد از کلاس، معلم یواشکی از دربان پرسید: «این پسر کجا زندگی می‌کنه؟» و فهمید خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که حتی برق و آب درست حسابی نداشت. شب، معلم به مغازه کفش‌فروشی رفت و یک جفت کفش نو خرید. فردا صبح، پیش از آمدن بچه‌ها، کفش را روی نیمکت همان شاگرد گذاشت و یادداشتی کوچک کنارش گذاشت: «برای کسی که هر روز با پای گِلی هم، دنبال آفتاب می‌دود.» آن روز، وقتی پسرک کفش‌ها را دید، هیچ‌کس لبخندش را فراموش نکرد. از آن روز به بعد، درسش بهتر شد، حرف می‌زد، می‌خندید… سال‌ها گذشت. روزی معلمِ پیر در بیمارستان بستری شد. پزشکی جوان وارد اتاقش شد، با لبخند گفت: «شما منو نمی‌شناسید، اما من همون پسربچه‌ام… اون روز شما فقط برام کفش نخریدین؛ بهم یاد دادین آدم حتی وقتی فقیره، می‌تونه تمیز، محترم و باارزش باشه.» اشک از چشمان معلم سرازیر شد و گفت: «و تو امروز به من یاد دادی که هیچ مهربونی‌ای، حتی کوچک‌ترینش، در جهان گم نمی‌شه. ❤️ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
چقدر بی کلاسی زیبا بود! یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم. قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد. آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و ماکروفر و… نبود و از فست فود خبری نبود، ولی همیشه بوی خوش غذا آدمو مست میکرد و هر چند تا مهمون هم که میومد، همون غذای موجود رو دور هم میخوردیم و خیلی هم خوش میگذشت. تازه چون "بی کلاس" بودیم میز ناهارخوری و مبل هم نداشتیم و روی زمین و چهارزانو کنار هم مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و با دل خوش زندگی میکردیم. حالا که فکر میکنم میبینم چقدر "بی کلاسی" زیبا بود! آخه از وقتی که با کلاس شدیم و آشپزخونه ها اوپن شدن و میز ناهار خوری و مبل داریم و تازه واسه رفت و آمد همگی ماشین داریم و هم تو خونه تلفن داریم و هم آخرین مدل تلفن همراهو داریم و خلاصه کلی کلاسهای دیگه؛ مثل بخار پز و انواع زود پز و… داریم ولی دیگه آمد و شد نداریم! چون خیلی با کلاس شدیم! تازه هر از چند گاهی هم که دور هم جمع میشیم، کلاً درگیر کلاسیم و از صفا و صمیمیت و دل و از همه مهمتر سادگی خبری نیست!! لعنت بر این کلاس که ما آدما رو اینقدر از هم دور کرده و اینقدر اسیر کلاسیم که خیلی وقتا خودمونم فراموش،میکنیم ❤️ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_ششم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یکساعتی توفکربودم که خو
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. نیم ساعتی که گذشت مراسم شروع شد مردهاتوحیاط میرقصیدن خانمهام تواتاق البته من توایوان بودم رقص مردها رو میدیدم،،بعدازشام میخواستیم حناببریم بابام دوتامینی بوس گرفته بودکه مهموناروببرن اما تامن بجنبم مینی بوسها پرشدن!!کلافه توحیاط دنبال جامیگشتم که دخترگوهرخانم میناگفتنبیابامابریم گفتم شماکه ماشین ندارید؟!گفت دوست داداشم ماشین داره باخودم گفتم یعنی امیرمیگه؟خداخواسته گفتم باشه فقط بایدسریع بریم که قبل ازفیلمبردار مهمونابرسیم..خونه عروس نیم ساعتی بامافاصله داشت،باگلی دم درمنتظربودیم که داداشش باامیر امدن باخجالت سلام کردم سوارشدم..امیر اروم جوابم روداد اماابوالفضل یه نگاه خریدانه ای بهم کردگفت خوبی شیرین خانم؟تبریک میگم،گفتم ممنون انشالله عروسی خودتون..باصدای کشداری که ازتوی ایینه نگاهم میکردگفت انشالله….ازلحن حرف زدن ابوالفضل اصلاخوش نیومدحتی احساس کردم امیرم یه جوری شدولی به روی خودش نیاورد.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌
بدون شرح.... ❞بچه که بودم، دنیام توی قاب کوچیکِ یه تلویزیون ۱۴ اینچی خلاصه می‌شد؛ همونی که صدقه‌سر جهاز مادرم به خونه‌ی ما رسیده بود. ❞توی همون صفحه‌ی کوچیک، رویاهایی ر دنبال می‌کردم که سهمم ازش، فقط تکه‌هایی از آگهی‌ها بود. باقیش تحت سلطه یک بی چون وچرای پدرم بود. ❞باید تمام خبرها رو می‌دید؛ نمی‌دونم دنبال چی می‌گشت… نه توی کلان‌شهر بودیم که آلودگی هوا نگرانش کنه، نه سکه و طلایی داشتیم که از سقوط قیمتش بترسه. ❞یه روز، یه آگهی دیدم. یه موشکِ اسباب‌بازی با یه پمپ بادی. پمپ رو که فشار می‌دادی، موشک با غروری کودکانه از زمین جدا می‌شد، اون‌قدر بالا که انگار از مدار دلِ زمین بیرون می‌زد. دلم رفت براش. آرزوش افتاد گوشه‌ی دلم و همون‌جا موند… تا سال بعد، که توی ویترین یه لوازم‌التحریری دیدمش. چشمم برق زد. هرچی بلد بودم از ناز و نوازش، پاچه‌خواری و شیرین‌زبونی، ریختم وسط تا پدرم راضی بشه. ❞باورش سخت بود، ولی داشت منو می‌برد که بخریمش. وقتی گرفتمش، دل توی دلم نبود. پشت موتور بابام نشسته بودم و فقط به این فکر می‌کردم که زودتر برسم خونه و بازش کنم. اون‌قدر شوق داشتم که فاصله‌ی خونه تا کوچه، برام شده بود سفر دور دنیا. وقتی سر کوچه رسیدیم، دیگه طاقت نیوردم. خودمو انداختم پایین، موشک توی بغلم بود، هر دو با هم زمین خوردیم و روی خاک کوچه غلت زدیم. ❞بلند که شدم، اول به اون نگاه کردم… که سالمه یا نه. زخم‌های دست‌هام، سر زانو‌هام… مهم نبودن. هیچی مهم‌تر از اون لحظه نبود. ❞می‌دونی؟ می‌ارزید… این‌که چیزی رو که همیشه توی یه قاب ۱۴ اینچی فقط نگاهش می‌کردم، حالا توی آغوشم داشتم. ❞خوب یادمه، وقتی بازش کردم، همه‌چی برای پرواز آماده بود. پمپ رو فشار دادم، اما… موشک فقط ده سانت پرید و با یه تق کوچیک، روی زمین افتاد. خشکم زد. باورم نمی‌شد… این همه شوق، این همه درد، این همه راه… فقط واسه یه پرش کوتاه. ❞همون‌جا بود که فهمیدم بعضی چیزها فقط توی رویاها قشنگن. وقتی واقعی می‌شن، باید بشینی و زخم‌هایی رو بشمری که توی راه رسیدن بهشون خوردی… و شاید تنها چیزی که برات می‌مونه، شرمندگی از خودت باشه ❤️ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سوال استاد در امتحان فیزیک: سرعت باد و قطار (طنز) استاد سختگیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می خواند و سوال را مطرح می کند: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟ دانشجوی بی تجربه فوراً جواب می دهد: من پنجره کوپه را پایین می کشم تا باد بوزد. اکنون پروفسور می تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند: حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید: - محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟ - تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟ - آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می شود و اگر آری، به چه اندازه؟ حسب معمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد. همین بلا سر بیست دانشجو بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند. پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می خواند و طبق معمول سوال اولی را می پرسد: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟ این دانشجوی خبره می گوید: من کتم را در می آورم. پروفسور اضافه می کند که هوا بیش از اینها گرم است! دانشجو می گوید: خوب! ژاکتم را هم در می آورم. استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه! دانشجو: اصلا ً لخت کامل می شوم. پروفسور گوشزد می کند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی! دانشجو به آرامی می گوید: میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم و اگر قطار مملو از آفریقایی های نانجیب هم باشند، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم! ❤️ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli