❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_پنجم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. گفت من امیرم باداداشت
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_ششم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
یکساعتی توفکربودم که خواهرم امدتواتاق بادیدنم سوتی زدگفت به به چه به خودت رسیدی دنبال شوهری؟!گفتم این چه حرفیه میزنی خجالت بکش برو بیرون ببینم..گفت باشه الان میرم به مامان میگم،سریع جلوش گرفتم گفتم بیابشین تاموهات درست کنم..هواکه تاریک شدلباسام عوض کردم یه شال انداختم روسرم ازاتاق امدم بیرون،هرکس منو میدیدیه جوری نگاهم میکردکه انگارجنایت کردم!!خواهرام بادیدنم گفتن شیرین یه وقت اینجوری نری توحیاط باباببینه دعوات میکنه..همون موقع مامانم ازپله هاامدبالااماانقدرخسته بودکه اولش منوندیدولی یه کم که بهم نزدیک شدبااخم گفت ورپریده این چه قیافه ای برای خودت درست کردی برو موهات شونه کن اون ماتیکتم پاک کن،گفتم مامان!!!گفت زهرمارمامان،خدابگم خاله ات چکارکنه که تو رو برد ارایشگاه..برای اینکه ازغرغرهای مامانم فرارکنم رفتم سمت ایوان،مردها توحیاط بودن وخواننده باکمک چندنفرداشت سیمهای ارکستر رو وصل میکردن..میون جمعیت چشمم خوردبه امیرباهم چشم توچشم شدیم سرش به علامت سلام تکون دادمنم باترس لرز سرم تکون دادم دل تو دلم نبودهربارکه میدیدمش عشقم بیشترازقبل میشد..
ادامه در پارت بعدی 👇
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
ماجرای فقر
در شبی سرد و بارانی ....!
باران به شدت می بارید و مردم باچترهایی روی خود از هرسوی خیابان در حال رفتن به خانه های خود بودند ...
وبعضی که چتر نداشتند از کناره های پیاده رو زیر دیوارها می رفتند تا خیس نشوند ...
در این هوای سرد و بارانی مردی مانند بت آنجا ایستاده بود بدون چتر و سرپناه ...
با لباسهایی کثیف و حتی تکان هم نمی خورد ....تا جایی که بعضی از مردم او را مجسمه تصور می کردند ، و بعضی هم اورا دیوانه می پنداشتند ...
شخصی به او نزدیک شد و با تمسخر از او پرسید : لباس قشنگتر ازین نداری ؟
سپس دستش را در جیبش فرو برد و کیف پولش را در آورد و با تکبر به او گفت : پولی چیزی نمی خواهی ؟
مرد به آرامی گفت : فقط می خواهم از جلوی چشمانم دور شوی...
مرد سوال کننده رفت ، و او همچنان آنجا بود سپس زیر باران نشست ، و باز بی حرکت آنجا ماند ، بعد از مدتی به طرف هتلی که در همان خیابان بود رفت .
مهماندار هتل روبرویش آمد و به او گفت : تو نمی توانی اینجا بنشینی ، گداها حق ندارند به اینجا بیایند .
مرد به او نگاه خشمگینانه ای انداخت و از جیبش کلید اتاقی که از همان هتل رزرو کرده بود را درآورد که شماره 1b روی آن نوشته شده بود ، رقم 1 بزرگترین و بهترین شماره دریک هتل محسوب میشود و متعلق به اتاقی است که رو به دریا باز می شود ، سپس به مهماندار هتل گفت : بعد از نیم ساعت آماده می شوم ماشین را آماده کنید به طرف «ال رولز رایس»...
مردمهماندار مانند اینکه صاعقه ای برسرش فرود آمده باشد وحشت کرد و گفت : روبروی من چه کسی قرار دارد ؟.....
مرد به اتاق رفت و لباسهای فاخری را پوشید و شیک و کراوات زده وباکفشهایی که از تمیزی برق می زد بیرون آمد !
مهماندار هتل که از حیرت دهنش باز مانده بود جلو آمد و گفت ماشین آماده است ...
مرد وقتی سوار ماشین می شد از او پرسید : ماهیانه چقدر دریافت می کنی ؟
مهماندار گفت : سه هزار دولار قربان !
مرد گفت : برایت کافیست ؟
مهماندار گفت : نه زیاد ..
مرد گفت : آیا بیشتر ازین می خواهی ؟!
مهماندار گفت : کسی هست که نخواهد قربان؟
مرد پرسید : مگر کسی که پول بخواهد ممنوع نیست که اینجا بیاید ؟
مهماندار سرش را پایین انداخت و گفت : بله قربان.
مرد گفت : وای بر شما که مردم را بر حسب دارائیهایشان درجه بندی می کنید ..پاکی و بی آلایشی مخصوص خداوندیست که در دولباس دو چهره از تو به من نشان داد ..در سرما خواستم احساس فقرا را درک کنم ، برای همین با لباس زیر باران رفتم مانند بی خانمان ها ، تا احساس فقرا را در برخورد مردم با آنان درک کنم...
اما شما خاک بر سرتان ..
که اگر کسی مال نداشته باشد نزد شما احترامی ندارد ...
انگار فقیر لکه ننگیست بر دنیایتان ، اگر به او کمک نمی کنید ، لااقل تحقیرش نکنید و با خوشرویی کلمه ای زیبا به او بگویید که آن نیز صدقه است ..
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
حکایت «کفشهای گِلی»
در یکی از شهرهای کوچک، معلمی سادهدل در دبستانی قدیمی درس میداد. روزی یکی از شاگردانش، پسربچهای لاغر و خجالتی، با کفشهای پاره و گِلی وارد کلاس شد. بچهها خندیدند، اما معلم سکوت کرد و با لبخند گفت:
«امروز همهمون یاد میگیریم معنیِ تمیزی فقط در ظاهر نیست.»
بعد از کلاس، معلم یواشکی از دربان پرسید:
«این پسر کجا زندگی میکنه؟»
و فهمید خانهشان در حاشیه شهر است؛ جایی که حتی برق و آب درست حسابی نداشت.
شب، معلم به مغازه کفشفروشی رفت و یک جفت کفش نو خرید. فردا صبح، پیش از آمدن بچهها، کفش را روی نیمکت همان شاگرد گذاشت و یادداشتی کوچک کنارش گذاشت:
«برای کسی که هر روز با پای گِلی هم، دنبال آفتاب میدود.»
آن روز، وقتی پسرک کفشها را دید، هیچکس لبخندش را فراموش نکرد. از آن روز به بعد، درسش بهتر شد، حرف میزد، میخندید…
سالها گذشت.
روزی معلمِ پیر در بیمارستان بستری شد. پزشکی جوان وارد اتاقش شد، با لبخند گفت:
«شما منو نمیشناسید، اما من همون پسربچهام… اون روز شما فقط برام کفش نخریدین؛ بهم یاد دادین آدم حتی وقتی فقیره، میتونه تمیز، محترم و باارزش باشه.»
اشک از چشمان معلم سرازیر شد و گفت:
«و تو امروز به من یاد دادی که هیچ مهربونیای، حتی کوچکترینش، در جهان گم نمیشه.
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
چقدر بی کلاسی زیبا بود!
یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم.
قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد.
آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و ماکروفر و… نبود و از فست فود خبری نبود، ولی همیشه بوی خوش غذا آدمو مست میکرد و هر چند تا مهمون هم که میومد، همون غذای موجود رو دور هم میخوردیم و خیلی هم خوش میگذشت.
تازه چون "بی کلاس" بودیم میز ناهارخوری و مبل هم نداشتیم و روی زمین و چهارزانو کنار هم مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و با دل خوش زندگی میکردیم.
حالا که فکر میکنم میبینم چقدر "بی کلاسی" زیبا بود! آخه از وقتی که با کلاس شدیم و آشپزخونه ها اوپن شدن و میز ناهار خوری و مبل داریم و تازه واسه رفت و آمد همگی ماشین داریم و هم تو خونه تلفن داریم و هم آخرین مدل تلفن همراهو داریم و خلاصه کلی کلاسهای دیگه؛ مثل بخار پز و انواع زود پز و… داریم ولی دیگه آمد و شد نداریم! چون خیلی با کلاس شدیم! تازه هر از چند گاهی هم که دور هم جمع میشیم، کلاً درگیر کلاسیم و از صفا و صمیمیت و دل و از همه مهمتر سادگی خبری نیست!!
لعنت بر این کلاس که ما آدما رو اینقدر از هم دور کرده و اینقدر اسیر کلاسیم که خیلی وقتا خودمونم فراموش،میکنیم
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_ششم اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. یکساعتی توفکربودم که خو
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_هفتم
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
نیم ساعتی که گذشت مراسم شروع شد
مردهاتوحیاط میرقصیدن خانمهام تواتاق
البته من توایوان بودم رقص مردها رو میدیدم،،بعدازشام میخواستیم حناببریم بابام دوتامینی بوس گرفته بودکه مهموناروببرن اما تامن بجنبم مینی بوسها پرشدن!!کلافه توحیاط دنبال جامیگشتم که دخترگوهرخانم میناگفتنبیابامابریم گفتم شماکه ماشین ندارید؟!گفت دوست داداشم ماشین داره باخودم گفتم یعنی امیرمیگه؟خداخواسته گفتم باشه فقط بایدسریع بریم که قبل ازفیلمبردار مهمونابرسیم..خونه عروس نیم ساعتی بامافاصله داشت،باگلی دم درمنتظربودیم که داداشش باامیر امدن باخجالت سلام کردم سوارشدم..امیر اروم جوابم روداد اماابوالفضل یه نگاه خریدانه ای بهم کردگفت خوبی شیرین خانم؟تبریک میگم،گفتم ممنون انشالله عروسی خودتون..باصدای کشداری که ازتوی ایینه نگاهم میکردگفت انشالله….ازلحن حرف زدن ابوالفضل اصلاخوش نیومدحتی احساس کردم امیرم یه جوری شدولی به روی خودش نیاورد....
ادامه در پارت بعدی 👇
بدون شرح....
❞بچه که بودم، دنیام توی قاب کوچیکِ یه تلویزیون ۱۴ اینچی خلاصه میشد؛ همونی که صدقهسر جهاز مادرم به خونهی ما رسیده بود.
❞توی همون صفحهی کوچیک، رویاهایی ر دنبال میکردم که سهمم ازش، فقط تکههایی از آگهیها بود. باقیش تحت سلطه یک بی چون وچرای پدرم بود.
❞باید تمام خبرها رو میدید؛ نمیدونم دنبال چی میگشت… نه توی کلانشهر بودیم که آلودگی هوا نگرانش کنه، نه سکه و طلایی داشتیم که از سقوط قیمتش بترسه.
❞یه روز، یه آگهی دیدم. یه موشکِ اسباببازی با یه پمپ بادی. پمپ رو که فشار میدادی، موشک با غروری کودکانه از زمین جدا میشد، اونقدر بالا که انگار از مدار دلِ زمین بیرون میزد. دلم رفت براش. آرزوش افتاد گوشهی دلم و همونجا موند… تا سال بعد، که توی ویترین یه لوازمالتحریری دیدمش. چشمم برق زد. هرچی بلد بودم از ناز و نوازش، پاچهخواری و شیرینزبونی، ریختم وسط تا پدرم راضی بشه.
❞باورش سخت بود، ولی داشت منو میبرد که بخریمش. وقتی گرفتمش، دل توی دلم نبود. پشت موتور بابام نشسته بودم و فقط به این فکر میکردم که زودتر برسم خونه و بازش کنم. اونقدر شوق داشتم که فاصلهی خونه تا کوچه، برام شده بود سفر دور دنیا. وقتی سر کوچه رسیدیم، دیگه طاقت نیوردم. خودمو انداختم پایین، موشک توی بغلم بود، هر دو با هم زمین خوردیم و روی خاک کوچه غلت زدیم.
❞بلند که شدم، اول به اون نگاه کردم… که سالمه یا نه. زخمهای دستهام، سر زانوهام… مهم نبودن. هیچی مهمتر از اون لحظه نبود.
❞میدونی؟ میارزید… اینکه چیزی رو که همیشه توی یه قاب ۱۴ اینچی فقط نگاهش میکردم، حالا توی آغوشم داشتم.
❞خوب یادمه، وقتی بازش کردم، همهچی برای پرواز آماده بود. پمپ رو فشار دادم، اما… موشک فقط ده سانت پرید و با یه تق کوچیک، روی زمین افتاد. خشکم زد. باورم نمیشد… این همه شوق، این همه درد، این همه راه… فقط واسه یه پرش کوتاه.
❞همونجا بود که فهمیدم بعضی چیزها فقط توی رویاها قشنگن. وقتی واقعی میشن، باید بشینی و زخمهایی رو بشمری که توی راه رسیدن بهشون خوردی… و شاید تنها چیزی که برات میمونه، شرمندگی از خودت باشه
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سوال استاد در امتحان فیزیک: سرعت باد و قطار (طنز)
استاد سختگیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می خواند و سوال را مطرح می کند: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟
دانشجوی بی تجربه فوراً جواب می دهد: من پنجره کوپه را پایین می کشم تا باد بوزد.
اکنون پروفسور می تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند: حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:
- محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟
- تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟
- آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می شود و اگر آری، به چه اندازه؟
حسب معمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد.
همین بلا سر بیست دانشجو بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.
پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می خواند و طبق معمول سوال اولی را می پرسد: شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟
این دانشجوی خبره می گوید: من کتم را در می آورم.
پروفسور اضافه می کند که هوا بیش از اینها گرم است!
دانشجو می گوید: خوب! ژاکتم را هم در می آورم.
استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه!
دانشجو: اصلا ً لخت کامل می شوم. پروفسور گوشزد می کند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی!
دانشجو به آرامی می گوید: میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم و اگر قطار مملو از آفریقایی های نانجیب هم باشند، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم!
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستان مرد همیشه نگران و دلواپس
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان در درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت: ارباب! آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟
او پاسخ داد: بله.
خدمتکار پرسید: آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را همچنان اداره خواهد کرد؟
ارباب دوباره پاسخ داد: بله.
خدمتکار گفت: پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟
به او اعتماد کن، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند به او اعتماد کن، وقتی که نیرویت کم است به او اعتماد کن، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی، اعتمادت قوی ترین چیزها خواهد بود.
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
#شیوانا و کمک به پیرمرد به خاطر خود
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند.
شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.
یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟
شیوانا به رهگذر گفت: من به او کمک نمی کنم! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم!
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سنگریزه سفید یا سیاه و ازدواج پیرمرد طمع کار با دختر مقروض
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد.
پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت.
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد. دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده.
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است.
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
❤️
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli