eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.2هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
..C᭄•..C᭄•..C᭄•..C᭄• 🩵 ﺷﻌﻠﻪ ی ﻋﺸﻖِ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻋﻤﻖِ ﻗﻔﺴﻢ نیستی ﭘﻴﺸﻢ ﻭ ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻧﻔﺴﻢ ﺑِﮕﺬﺭ مثلِ نسیمی ﮐﻪ در ﺍﻳﻦ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻫﺎ ﻫﻮﺱِ ﺭﻭی ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﻫﻞِ ﻫﻮﺳﻢ ﮔﺮ ﺑﻪ ﻋﻤﺮی ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﻟﺐِ ﻣﻦ بر لبِ تو ﻧﺸﻮﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑَﺴﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎنۍﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩی ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺟﺪﺍ ﺑﺮﮒِ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻓﺘـﺎﺩﻩ ی ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫَﺮﺳﻢ ﺩﺭﺩﻫـﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺋﻢ ﻫﻤـﻪ ی ﺛﺎﻧﻴـﻪ ﻫﺎ ﺁﺭﺯﻭ می ﮐﻨـﻢ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑـﻪ ﻭﺻـﺎﻟﺖ ﺑﺮﺳﻢ ﻏﻢِ سی ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻤﺮ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩی ﻣﻦ ﺑـﻮﺗـﻪٔ ﺧﺸﮑﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺩشتِ ﮐﻮﻳﺮِ ﻃﺒﺴﻢ لحظه ای، ای گُلِ من ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺑﻨﻤﺎ ﻏﻴﺮِ ﺗﻮ ﮐَﺲ ﻧﺸﻮﺩ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺍی ﺟﺎیِ ﮐَﺴﻢ ﻓﺮﺻﺖِ ﺯﻧﺪگی ﻭ ﻟﺤﻈﻪٔ ﺁﻏﺎﺯِ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺍی ﻋﺴﻞ ﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭۍﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﺩﺭ نفسم 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍂🍂🍂🍂🍂🍁 💢داستانی زیبا ❣مردی فقیر قاطری داشت که با آن میان دمشق و زَبَدانی کرایه‌کشی می‌کرد. 🌼🍃این مرد داستانش را چنین بازگو نمود: یک بار مردی سوار قاطر من شد؛ بخشی از راه را طی نمودیم و از کنار یک راه پرت گذشتیم. او گفت: از این راه برو که نزدیک‌تر است... گفتم: این راه را نمی‌شناسم. گفت: ولی این راه نزدیک‌تر است... 🌼🍃وارد آن راه شدیم تا جایی که به راهی بسیار ناهموار و دره‌ای عمیق رسیدیم که در آن اجساد کشته شدگانی افتاده بود... به من گفت: سر قاطر را نگه دار تا پیاده شوم... آنگاه پیاده شد و لباسش را جمع کرد و چاقویی را که همراه داشت بیرون آورد و قصد جانم کرد... 🌼🍃از دست او گریختم و او در پی من افتاد... از او به خاطر خدا خواستم دست از من بردارد و گفتم: قاطر و هر آنچه بر آن است را بردار، اما او گفت: بلکه می‌خواهم بکشمت! او را از خدا و عقوبت او ترساندم، اما نپذیرفت... پس تسلیم او شدم و گفتم: اگر می‌پذیری به من مهلت ده تا دو رکعت بگذارم... گفت: عجله کن! 🌼🍃به نماز برخاستم اما از شدت ترس و لرزش حتی یک حرف از قرآن به یادم نیامد! همینطور در حال حیرت ایستاده بودم و او می‌گفت: زود باش، تمامش کن! 🌼🍃در همین حال خداوند این کلام خود را بر زبانم جاری ساخت که ﴿أَمَّن يُجِيبُ ٱلۡمُضۡطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكۡشِفُ ٱلسُّوٓءَ﴾ [النمل: 62] «یا [کیست] آنکه درمانده را آنگاه که وی را بخواند اجابت می‌کند و گرفتاری را از بین می‌برد؟» 🌼🍃ناگهان سواری از دهانه‌ی دره بیرون آمد که در دستانش نیزه‌ای بود پس آن را به سوی آن مرد پرتاب کرد که بر قلبش نشست و در جا کشته شد... 🌼🍃به آن سوار آویختم و گفتم: به خاطر خدا بگو تو کیستی؟ گفت: من فرستاده‌ی کسی هستم که «درمانده را آنگاه که او را فرا بخواند اجابت می‌کند و گرفتاری را برطرف می‌سازد»... ❣سپس قاطر و بارم را برداشتم و به سلامت بازگشتم... ❣این داستان را حافظ ابن عساکر در تاریخ دمشق خود آورده است 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانِ " قله‌ای در قعر " نویسندگان: اپیزود اول 💎-باشه قبول این را فرداد گفت و با سیاوش دست داد. هر دو با هم رفیق و عاشق کوهنوردی بودند، سالها در کنار هم قله‌های مختلفی را فتح کرده بودند. حتی با هم به کشورهای ارمنستان، نپال و هندوستان سفر کرده و صعودهای خوب و موفقی را به ثبت رسانده بودند. همه چیز بین آنها خوب بود تا سروکله‌ی بیتا پیدا شد دختری لاغر اندام با چشمانی سبز و گیرا که دل از هر دوی آنها ربوده بود. از آن به بعد رقابت شدید و پنهان و هویدایی، بین این دو دوست دیرینه برای تصاحب بیتا شکل گرفت و هر دو میخواستن به او ثابت کنند که بهتر و توانمند‌تر هستند‌. بیتا تازه به گروه کوهنوردی آنها ملحق شده بود و انگار از تلاش آن دو برای جلب توجه خودش لذت می‌برد. همین بود که چیزی نمی‌گفت و منتظر بود ببیند کدام بهتر می‌تواند دلش را ببرد! مدتها بود در گروه حرف و صحبت این بود که چه کسی بهترین نفر گروه در کوه‌پیمایی هست تا او بعنوان لیدر گروه انتخاب شود. همه‌ی اینها باعث شده بود تا فرداد منتظر فرصت مناسبی باشد تا خودش را به همه به خصوص به سیاوش و بیتا نشان دهد. در یک روزِ اواسط زمستان گروه تصمیم گرفت برای کسی که بتواند یک صعود انفرادی به یکی از قلل معروف داخلی داشته باشد، جایزه هنگفتی تعیین و او را در صورت موفقیت به رهبری گروه منصوب کند. با توجه به شرایط آب و هوایی زمستانی و سختی صعود، سیاوش انصراف خود را اعلام کرد. اما فرداد که همیشه منتظر این فرصت بود قبول کرد تا این صعود سخت را به تنهایی انجام دهد‌ و خودش را به همه ثابت کند. گروه سیصد میلیون جایزه‌ی نقدی تعیین کرده بود اما فرداد می‌خواست تا سیاوش را به شکلی وارد این بازی کند و با او به نوعی برای برد و باخت بر سر این صعود شرط‌بندی کند. چون برای خرید خانه و اتوموبیل بهتر به این پول نیاز داشت. به همین خاطر در جلوی جمع به سیاوش گفت: _حالا که انصراف دادی باید روی برد و باخت من شرط بندی کنیم. تو که مطمئنی من شکست می‌خورم خب بیا سر دویست میلیون شرط ببندیم. سیاوش که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، با اکراه قبول کرد و فقط گفت: -باشه قبول، تو اگه موفق به صعود شدی و روی قله عکس گرفتی و آوردی من دویست میلیون رو بهت میدم ولی اگه شکست خوردی علاوه بر این که باید دویست میلیون بهم بدی، رهبری گروه هم از این به بعد با منه، قبول؟ صبح زودِ روز بعد، فرداد همه‌ی وسایلش را در کوله پشتی یشمی رنگش ریخت و ناگهان یاد روزی افتاد که آن را از یک زنِ کولی دوره گرد، در کشور هندوستان خریده بود که حرفهای عجیبی هم در مورد آینده‌اش می‌زد. از یادآوری این خاطره کمی دچار اضطراب شد اما سریع به خودش مسلط شد و با عزمی جزم به سمت جان‌‌‌پناه اول رهسپار شد. قبلا شرایط هوا را چک کرده و خوشبختانه هوا برای صعود مناسب و مجوز هم برایش صادر شده بود. فرداد که به توانایی‌های خودش ایمان داشت، مصمم و با اراده‌ی قوی گام به گام پیش می‌رفت. مسیر صعود انتخابیش یک دیواره‌ی سخت داشت ولی در عوض، نسبت به سایر مسیرها کوتاه‌تر بود. به جان پناه چهارم نرسیده، هوا به شدت دگرگون شد و دوستانش مرتب به او با پیام در گوشیش اخطار می‌دادند برگردد. اما او بی‌توجه به تمام پیام ها نمی‌خواست این فرصت طلایی را از دست بدهد و حتی این طور تصور می‌کرد اگر در این هوای نامناسب موفق به صعود شود، ارزش کارش چندین برابر خواهد بود. هر طوری بود به جان پناه چهارم رسید. در آنجا بارش برف شروع شد و منطقی بود هر چه سریعتر برگردد. اما حالا فرداد دیگر خیلی به بیتا و رهبری گروه فکر نمی‌کرد و آنها برایش کمرنگ‌تر شده و بیشتر از همه به آن پانصد میلیونی که می‌توانست زندگیش را عوض کند می‌اندیشید. چیزی به قله نمانده و فقط کافی بود تا فرداد بتواند از دیواره عبور کند. اما شرایط سخت جوی با آسمانی سرخ و چشمانِ بی‌خواب به رنگ خونِ فرداد همه و همه اخطار ایست میدادند. اما او تمام این هشدارها را نادیده گرفت و به سمت دیواره حمله کرد. یک اشتباه کوچک کافی بود تا فرداد تعادلش را از دست بدهد و از روی دیواره سقوط و با برخورد شدید به تخته سنگی بیهوش شود که همین اشتباه رُخ داد. عملیات نجات از مرکز آغاز شد ولی امداد گران فقط توانستند پیکر بی‌جان فرداد را پیدا و به پایین انتقال بدهند. در مراسم خاکسپاری فرداد، بیتا و سیاوش دست در دست هم اشک می‌ریختند. کوله پشتی یشمی فرداد اما داستان دیگری داشت و موقع سقوط به پایین‌تر افتاد و با بهمن به کوهپایه رسید و در تابستان سالِ بعد توسط یک کوهنورد آماتور پیدا و بعد از آن که وسایل با ارزشش برداشته شد، در یک بازار محلی بفروش رسید. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانِ " قله‌ای در قعر " اپیزود دوم: 💎درست یکسال و چهار ماه طول کشید تا تمام شد، آدرسِ حاج آقا یوسف را از آبدارچی گرفته بود، همه می‌گفتند اکثر بچه های کارگاه پیش او می‌روند، چون انصافش از بقیه حجره‌دارها کمی بیشتر بود! صبح زود صبحانه نخورده زد بیرون و با مترو خودش را به بازار رساند. سراغ راسته‌ی فرش فروشها را گرفت. وقتی قدم به آنجا گذاشت، متوجه نگاه های بعضی از فروشنده‌ها شد که از بیکاری دم در مغازه هایشان نشسته و زاغ سیاه مردم را می‌زدند... -خانم اگه فرش آوردی برای فروش خریداریما احساس کرد موهای مش کرده‌اش خیلی جلب توجه می‌کند، شال قرمزش را جلوتر آورد و با عجله گفت : -نه، میخوام برم فرش فروشی یوسف آقا صدایی را از پشت سرش شنید -چرا همه میرن اونجا؟! مگه ما دل نداریم؟! قدمهایش را تندتر کرد، برای یکبار دیگه آدرس را از روی گوشی موبایلش خواند: -کوچه مظفر، پلاک ۱۱۲... سرش پایین بود و دفتر بزرگ و قطوری را ورق میزد، پیرمردی تقریبا فربه، صورت گوشتی و چالی در چانه زن داخل شد و سلام کرد: -می‌بخشید از کارگاه غفاری اومدم، آدرس شما رو دادن سریع کوله پشتی یشمی رنگش را روی میز گذاشت همین چند هفته پیش بود که آن را از مغازه‌ی سمساری خریده بود. کمی زیپش مشکل داشت. بلاخره با زحمت بازش کرد، فرش ابریشمی لوله شده در داخلش پیدا بود... پیرمرد گفت: _علیک سلام بانوی زیبا، معلومه با گره‌ی ترکی بافتی که در عین ظرافت، استحکامم داره، آفرین به این همه هنر بعد به چشمان عسلی زن خیره و انگار ظاهر زن چشمش را گرفته باشد، ادامه داد: -حیف از این چشمان زیبا نیست، که نورش کم بشه؟! به نظرم تو فقط باید خانومی کنی و به خودت برسی و خوش بگذرونی ضربان قلب زن شدت گرفت و دستانش لرزید، اما سریع خودش را کنترل کرد و گفت: -مگه شما زن و بچه نداری؟ +تو قبول کن با اونش کاری نداشته باش از زنهای باهوشِ بلند پرواز خوشم میاد، اگه عاقل باشی زندگیت عوض می‌شه، تو خیلی حیفی به خدا زن چشمانش را پایین انداخت و حرفی نزد. پیرمرد که احساس کرد حرفهایش اثر گذاشته و زن دارد خام می‌شود، ادامه داد: -مطمئن باش من می‌تونم پله‌ی ترقی‌ات بشم، یعنی چطور بگم یه رابطه ی برد برده، فقط چون متاهلم روی من نمیشه حسا... زن از این حرف زیاد خوشش نیامد اما به منافعش فکر کرد و بعد از چند روز کلنجار رفتن با وجدانش، به او زنگ زد و رضایت داد... خبر ازدواجش با حاج یوسف در کارگاه عین بمب صدا کرد، اکثر زنهای همکارش از او خواستن منصرف شود، ولی او تصمیم خودش را گرفته بود. احمد پول راننده را داد و سریع به سمت حجره دوید، بهش خبر داده بودند قتلی رخ داده و هر چه زودتر خودش را برساند، از دور چند تا ماشین پلیس و یک آمبولانس دید، نزدیک شد و با نشان دادن کارت شناسایی به او اجازه دادند برود داخل، با دیدن حال اسفناک پدر، در دلش قیامتی به پا شد، حاج یوسف با چاقویی خونی در دست، کف مغازه نشسته و اشک می‌ریخت -پدر چی شده؟ پیرمرد نگاهی از روی درماندگی به پسرش کرد و با اشاره به کوله پشتی گفت: -زیادی بلند پرواز بود این دختر، زیادی! تو هم جای من بودی همچین آدم نمک نشناسی رو می‌کشتی... احمد نفهمید پدرش، چه کسی را می‌گوید. به سمت کوله‌ی یشمی رنگی رفت که وارونه روی فرشی دوازده متری افتاده بود، آن را برداشت نگاه کرد پُر بود از دسته چک و دلار و سکه...، که جایشان درون گاو‌صندوق بود نه آنجا همانطور که کوله‌ی خالی را از پنجره مغازه در طبقه‌ی دوم به بيرون پرت می‌کرد، ناگهان صدای آژیر آمبولانس را شنید که به سرعت دور و دورتر می‌شد. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
داستانِ " قله‌ای در قعر " اپیزود سوم: 💎"سلام من سید حسن هسم از روستا ببخش موزاهم میشم، توی زمین سکه قدیمی با چن تا مجسمه دیدم تو رو ب امام حسین کمک کن بفروشم تو هم یه لقمه نان بخور، تو رو به دو دست بریده‌ی هضرت عباس به کسی نگو منتزرم زنگ بزن." الیاس چند بار پیامک را خواند و یک حسی در درونش به او می‌گفت که انگار شانس در خانه‌اش را زده است‌. از لحن ساده و صمیمی و غلط‌های املایی کاملا مشخص بود طرف یک روستایی ساده دل و کم سواد است که احتمالا به گنج بزرگی دست پیدا کرده، فقط کافی بود تا با او تماس بگیرید و اول با مقدار کمی پول، چند سکه و مجسمه از او بخرد و پیش یک عتیقه شناس حرفه‌ای ببرد و اگر او اصالت آنها را تاییدو قیمتش را اعلام می‌کرد به راحتی می‌توانست کل گنج را به یک صدم قیمت از چنگ او درآورد. الیاس به سال‌ها کار کردن و به هیچ جا نرسیدن خودش فکر می‌کرد، کارِ سخت و پُر زحمت گچ کاری و دستمزد کم باعث شده بود او پس از سالها تلاش و زحمت جز یک وانت مدل پایین چیزی نداشته باشد. دیگر وقتش شده بود تا از این فرصت طلایی استفاده کند و یک تکان اساسی به زندگیش بدهد و از شرمندگی زن و بچه‌هایش دربیاید. شماره را گرفت و قرار را گذاشت. مشکل فقط این بود که محل قرار دور و در یک روستای کوهستانی بود. چاره‌ی نداشت جز این که پژو پارس برادرش را قرض بگیرید تا به سر قرار برود. با هیچ کس هیچ حرفی نزد، مقداری پول از حسابش به همراه کوله پشتی یشمی رنگی که پارسال هنگام گذر از خیابانی نزدیک بازار از آسمان درون وانتش افتاده بود! را برداشت و صبح خیلی زود از خانه بیرون زد تا به رویاهایش جامه‌ی عمل بپوشاند. در راه ولوم ضبط ماشین را تا آخر بالا برده و با خواننده دم گرفته بود: "زندگی بهترین از این نمیشه زندگی ......" وقتی به محل قرار رسید ساعت از دوازده ظهر هم گذشته بود. طبق وعده پیامکی داد که به محل مورد نظر رسیده است و برایش جواب آمد، در راه هستم و تا نیم ساعت دیگر می‌رسم. الیاس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و با خودش فکر می‌کرد اگر همه‌چیز خوب پیش برود یک اتوموبیل حتی بهتر از اتومبیل برادرش می‌خرد و همسر و بچه‌هایش را به مسافرت و گردش می‌برد. او حتی به مسافرت خارج از کشور هم فکر می‌کرد دوبی، آنتالیا ، لندن، رُم. در لس‌آنجلس بود که صدای چرخهای اتوموبیلی باعث شد از رویای شیرینش جدا شود. کمی به سمت جلو متمایل شد و از دور مشاهده کرد اتوموبیلی به سمتش می‌آید. آرام پیاده شد و به سمت جاده‌ی خاکی حرکت کرد. الیاس کمی بیشتر دقیق شد و ناگهان دید‌ اتوموبیلی که با سرعت به سمتش می‌آید یک پژوه دویست و شش سفید است و انگار داخل آن پُر از آدم است. این جا بود که حسابی ترسید. با خودش اندیشید، چطور ممکن است یک روستایی ساده دل صاحب همچین اتوموبیلی باشد و از طرفی قرار بود او تنها بیاید. قلبش تیری کشید و هُری ریخت پایین. سریع برگشت تا خودش را به اتوموبیل برساند و از آنجا فرار کند. اما دیگر دیر شده بود و پژو دویست و شش با سرعت مرگباری از راه رسید و ضربه‌ای به او زد که چند متر رو هوا و به سمت جلو پرتاب و در حین فرود سرش محکم به تخته سنگی خورد. الیاس در همان حال فقط به زن و بچه‌هایش فکر می‌کرد و از خدا می‌خواست که بتواند یکبار دیگر آنها را ببیند. سپس‌ چند مرد از اتوموبیل پیاده شدند. یکی از آنها نگاهی به الیاس انداخت و گفت: _این کارش تمومه، من ماشینش رو میارم شمام یکی تون بگردینش هر چی به درد خور داشت وردارید. وقتی گرد وخاک پژوه پارس به هوا برخاست و داشت از پیچ آخر رد می‌شد، الیاس هنوز زنده بود و تماشا می‌کرد. □ □ □ □ مهیار یکبار دیگر نقشه‌ی سرقت از بانک را مرور کرد، سپس برخاست و جلوی آینه ایستاد. عینک آفتابیش را به چشم زد، همه‌ی وسایلش را چک کرد و کوله پشتی یشمی رنگش را که به تازگی دزدیده بود برداشت و از خانه بیرون زد... پایان ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابا به امیر میگفت:
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام خیلی محترمانه امیرازخونه بیرون کردبهش گفت دخترمن نشون کرده یکی دیگست قول قرارهاگذاشته شده به زودی هم نامزدمیکنن لطفاشماهم چشمت دنبال ناموس مردم نباشه..دنیا برام به اخررسیده بود ازترس اینکه باپدرم چشم توچشم نشم خودم تواتاق قایم کردم انصافاهم بابام نیومدسراغم فقط مامانم امدگوشی ازم گرفت جلوی خودم شکوندگفت از روزاول به بابات گفتم برای این دخترگوشی نخر انقدربهش رونده گوش ندادتاشداین ابرو ریزی بعدازاین ماجرا۲روزی نذاشتن مدرسه برم تامدیرمدرسه زنگزدپیگیرشدوبابام اجازه داد دوباره برم مدرسه البته مامانم مثل کلاس اولیها میبرد میاوردم..یک هفته بعدازاین ماجراخانواده ابوالفضل امدن یه انگشترنشون چندتیکه لباس چادر کیف کفش برام اوردن ومن به اجبارخانوادم نامزدابوالفضل شدم این خبرخیلی زودتوفامیل همسایه پیچید بدتربن روزهای عمرمیگذروندم وبی خبری ازامیرعذابم میدادانگارهنوز منتظریه معجزه بودم که بیادنجاتم بده..چندروز بعدازنامزدی باترس لرز به امیرزنگ زدم صدام روکه شنیدگفت مبارکه... ادامه در پارت بعدی 👇
وقت شناسی 🍃🍂از لحاظ خلقی، خود را به ایده‌‌‌ آل همسرتان، نزدیک‌تر کنید 🍃🍂 🖊 و توقعات و نیازهای مالی خود را فقط زمانی مطرح کنید که مطمئن باشید شوهرتان قادر به برآوردن آنهاست.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام خیلی محترمان
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. چندروز بعدازنامزدی باترس لرز به امیرزنگ زدم صدام روکه شنیدگفت مبارکه زدم زیرگریه گفتم چرا بهم تبریک میگی وقتی میدونی دلم پیش توبه اجبارخانوادم مجبوربه این ازدواج شدم..حال روزامیرم بهترازمن نبودولی سعی میکردمن چیزی نفهمم گفت تودیگه الان نامزد داری بهتردیگه به من زنگ نزنی امیدوارم گذشت زمان باعث بشه همدیگر رو فراموش کنیم..از ابوالفضل متنفربودم هردفعه که میومد دیدنم بهش بی محلی میکردم اصلا دوست نداشتم ببینمش..یادمه دفعه اولی که مادرش دعوتمون کردمثل یه غریبه رفتم خونشون ازوقتی که رفتیم یه جانشینم ازجام بلندنشدم،تاوقتی برگشتیم..یک هفته بعدش مامانم دعوتشون کردایندفعه ام هیچ کدومشون تحویل نگرفتم ازاول تااخرمهمونی تواشپزخونه موندم،کم کم این رفتارم باعث شدخانواده ابوالفضل ازم بدشون بیاد البته برای من مهم نبود..دوماهی ازنامزدیمون گذشته بودکه قرارشدعقدکنیم امازد سه روزقبل ازعقد عموش فوت کرد همشون رفتن ختم حتی پدرومادرمنم رفتن امامن امتحان مدرسه بهانه کردم نرفتم. ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون آرام و زیبـا         در پناه خـدا شب بخیر 💙✨ ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🦋❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👇 تقویم نجومی یکشنبه ✴️ یکشنبه ۱۶ آذر / قوس ۱۴۰۴ ۱۶ جمادی‌الثانی ۱۴۴۷ ┃ ۷ دسامبر ۲۰۲۵ 🕌 مناسبت‌های دینی و اسلامی 📛 امروز در روایات به عنوان روز نحس مستمر معرفی شده است؛ بهتر است صبح هنگام صدقه بدهید تا از نحوست و ناملایمات در امان باشید. ⭐ احکام دینی و اسلامی امروز امروز برای انجام برخی امور مناسب نیست و توصیه شده از آن‌ها پرهیز شود: ❌ مسافرت ❌ جابه‌جایی، نقل و انتقال ❌ درخواست نیازها و مطالبات ❌ دیدارها و مراجعه به دیگران 👶 حکم زایمان امروز امروز زایمان مناسب است و نوزادی که بعد از ظهر متولد شود، به توفیق الهی صالح و نیک‌رفتار خواهد بود. 🚘 مسافرت سفر در این روز خوب نیست و امکان وقوع حادثه وجود دارد. اگر ناچار به سفر بودید، حتماً صدقه همراه داشته باشید. 🔭 احکام نجومی 🌗 قمر در برج سرطان با توجه به وضعیت نجومی امروز، انجام امور زیر مناسب نیست: ❌ امور ازدواجی ❌ آغاز ساخت‌وساز و بنایی 🟣 نگارش حرز، دعا و نمازهای مخصوص نیز مناسب این روز نیست. 💇‍♂ اصلاح سر و صورت طبق روایات: اصلاح موهای سر و صورت در این روز باعث حزن و اندوه می‌شود و بهتر است انجام نشود. 💉 حجامت، خون‌دادن و اقدامات درمانی در این روز قمری: ✔️ خون دادن ✔️ حجامت ✔️ فصد ✔️ زالو انداختن همگی باعث گشایش، فرج و نشاط روحی می‌شود. 💑 مباشرت (شب دوشنبه) در روایات آمده است: فرزندی که حاصل مباشرت این شب باشد، به قسمت و تقدیر الهی راضی خواهد بود. 😴 تعبیر خواب شب دوشنبه خواب‌های این شب بر اساس آیه ۱۷ سوره اسراء تعبیر می‌شود: «وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ…» بر اساس مفهوم آیه: اتفاقی ممکن است باعث دلخوری یا اندوه موقت برای خواب‌بیننده شود، اما سرانجام کار نیک و به‌خیر خواهد بود، ان‌شاءالله. 💅 گرفتن ناخن یکشنبه زمان مناسبی برای گرفتن ناخن نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی‌برکتی در زندگی شود. 👚👕 دوخت و دوز دوخت و برش لباس نو در این روز مناسب نیست و بنا بر روایات ممکن است غم و اندوه به همراه بیاورد. (این حکم شامل «خرید لباس» نمی‌شود.) ✴️ اوقات استخاره اوقات مناسب استخاره در روز یکشنبه: 🕰 از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر 🕰 از ساعت ۱۶ عصر تا زمان مغرب 📿 اذکار مخصوص روز یکشنبه ✔️ ذکر روز: یا ذالجلال و الاکرام — ۱۰۰ مرتبه ✔️ ذکر بعد از نماز صبح: ۴۸۹ مرتبه «یا فتّاح» این ذکر موجب فتح، پیروزی و گشایش امور می‌شود. 💠 انتساب روز یکشنبه طبق روایات، روز یکشنبه متعلق به: ✨ امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ✨ حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها اهدای اعمال نیک در این روز به ساحت مقدس ایشان، سبب ثواب دوچندان و برکت فراوان خواهد شد. 🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی و سعادتمند… ان‌شاءالله 🌸
940.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸هزار سلام از صمیم دل 🌾به نشونه‌ی هزار دعای خیر 🌸و هزار آرزوی قشنگ براتون 🌾این پیام تقدیم شما عزیزان 🌸صبح زیبـای پاییزیتون بخیر 🌾امیدوارم یکشنبه‌تون سرشار از 🌸امید و مهربونی‌ های بی‌دلیل باشه