eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.1هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
داستانِ " قله‌ای در قعر " اپیزود سوم: 💎"سلام من سید حسن هسم از روستا ببخش موزاهم میشم، توی زمین سکه قدیمی با چن تا مجسمه دیدم تو رو ب امام حسین کمک کن بفروشم تو هم یه لقمه نان بخور، تو رو به دو دست بریده‌ی هضرت عباس به کسی نگو منتزرم زنگ بزن." الیاس چند بار پیامک را خواند و یک حسی در درونش به او می‌گفت که انگار شانس در خانه‌اش را زده است‌. از لحن ساده و صمیمی و غلط‌های املایی کاملا مشخص بود طرف یک روستایی ساده دل و کم سواد است که احتمالا به گنج بزرگی دست پیدا کرده، فقط کافی بود تا با او تماس بگیرید و اول با مقدار کمی پول، چند سکه و مجسمه از او بخرد و پیش یک عتیقه شناس حرفه‌ای ببرد و اگر او اصالت آنها را تاییدو قیمتش را اعلام می‌کرد به راحتی می‌توانست کل گنج را به یک صدم قیمت از چنگ او درآورد. الیاس به سال‌ها کار کردن و به هیچ جا نرسیدن خودش فکر می‌کرد، کارِ سخت و پُر زحمت گچ کاری و دستمزد کم باعث شده بود او پس از سالها تلاش و زحمت جز یک وانت مدل پایین چیزی نداشته باشد. دیگر وقتش شده بود تا از این فرصت طلایی استفاده کند و یک تکان اساسی به زندگیش بدهد و از شرمندگی زن و بچه‌هایش دربیاید. شماره را گرفت و قرار را گذاشت. مشکل فقط این بود که محل قرار دور و در یک روستای کوهستانی بود. چاره‌ی نداشت جز این که پژو پارس برادرش را قرض بگیرید تا به سر قرار برود. با هیچ کس هیچ حرفی نزد، مقداری پول از حسابش به همراه کوله پشتی یشمی رنگی که پارسال هنگام گذر از خیابانی نزدیک بازار از آسمان درون وانتش افتاده بود! را برداشت و صبح خیلی زود از خانه بیرون زد تا به رویاهایش جامه‌ی عمل بپوشاند. در راه ولوم ضبط ماشین را تا آخر بالا برده و با خواننده دم گرفته بود: "زندگی بهترین از این نمیشه زندگی ......" وقتی به محل قرار رسید ساعت از دوازده ظهر هم گذشته بود. طبق وعده پیامکی داد که به محل مورد نظر رسیده است و برایش جواب آمد، در راه هستم و تا نیم ساعت دیگر می‌رسم. الیاس سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و با خودش فکر می‌کرد اگر همه‌چیز خوب پیش برود یک اتوموبیل حتی بهتر از اتومبیل برادرش می‌خرد و همسر و بچه‌هایش را به مسافرت و گردش می‌برد. او حتی به مسافرت خارج از کشور هم فکر می‌کرد دوبی، آنتالیا ، لندن، رُم. در لس‌آنجلس بود که صدای چرخهای اتوموبیلی باعث شد از رویای شیرینش جدا شود. کمی به سمت جلو متمایل شد و از دور مشاهده کرد اتوموبیلی به سمتش می‌آید. آرام پیاده شد و به سمت جاده‌ی خاکی حرکت کرد. الیاس کمی بیشتر دقیق شد و ناگهان دید‌ اتوموبیلی که با سرعت به سمتش می‌آید یک پژوه دویست و شش سفید است و انگار داخل آن پُر از آدم است. این جا بود که حسابی ترسید. با خودش اندیشید، چطور ممکن است یک روستایی ساده دل صاحب همچین اتوموبیلی باشد و از طرفی قرار بود او تنها بیاید. قلبش تیری کشید و هُری ریخت پایین. سریع برگشت تا خودش را به اتوموبیل برساند و از آنجا فرار کند. اما دیگر دیر شده بود و پژو دویست و شش با سرعت مرگباری از راه رسید و ضربه‌ای به او زد که چند متر رو هوا و به سمت جلو پرتاب و در حین فرود سرش محکم به تخته سنگی خورد. الیاس در همان حال فقط به زن و بچه‌هایش فکر می‌کرد و از خدا می‌خواست که بتواند یکبار دیگر آنها را ببیند. سپس‌ چند مرد از اتوموبیل پیاده شدند. یکی از آنها نگاهی به الیاس انداخت و گفت: _این کارش تمومه، من ماشینش رو میارم شمام یکی تون بگردینش هر چی به درد خور داشت وردارید. وقتی گرد وخاک پژوه پارس به هوا برخاست و داشت از پیچ آخر رد می‌شد، الیاس هنوز زنده بود و تماشا می‌کرد. □ □ □ □ مهیار یکبار دیگر نقشه‌ی سرقت از بانک را مرور کرد، سپس برخاست و جلوی آینه ایستاد. عینک آفتابیش را به چشم زد، همه‌ی وسایلش را چک کرد و کوله پشتی یشمی رنگش را که به تازگی دزدیده بود برداشت و از خانه بیرون زد... پایان ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابا به امیر میگفت:
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام خیلی محترمانه امیرازخونه بیرون کردبهش گفت دخترمن نشون کرده یکی دیگست قول قرارهاگذاشته شده به زودی هم نامزدمیکنن لطفاشماهم چشمت دنبال ناموس مردم نباشه..دنیا برام به اخررسیده بود ازترس اینکه باپدرم چشم توچشم نشم خودم تواتاق قایم کردم انصافاهم بابام نیومدسراغم فقط مامانم امدگوشی ازم گرفت جلوی خودم شکوندگفت از روزاول به بابات گفتم برای این دخترگوشی نخر انقدربهش رونده گوش ندادتاشداین ابرو ریزی بعدازاین ماجرا۲روزی نذاشتن مدرسه برم تامدیرمدرسه زنگزدپیگیرشدوبابام اجازه داد دوباره برم مدرسه البته مامانم مثل کلاس اولیها میبرد میاوردم..یک هفته بعدازاین ماجراخانواده ابوالفضل امدن یه انگشترنشون چندتیکه لباس چادر کیف کفش برام اوردن ومن به اجبارخانوادم نامزدابوالفضل شدم این خبرخیلی زودتوفامیل همسایه پیچید بدتربن روزهای عمرمیگذروندم وبی خبری ازامیرعذابم میدادانگارهنوز منتظریه معجزه بودم که بیادنجاتم بده..چندروز بعدازنامزدی باترس لرز به امیرزنگ زدم صدام روکه شنیدگفت مبارکه... ادامه در پارت بعدی 👇
وقت شناسی 🍃🍂از لحاظ خلقی، خود را به ایده‌‌‌ آل همسرتان، نزدیک‌تر کنید 🍃🍂 🖊 و توقعات و نیازهای مالی خود را فقط زمانی مطرح کنید که مطمئن باشید شوهرتان قادر به برآوردن آنهاست.
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_بیست_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. بابام خیلی محترمان
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. چندروز بعدازنامزدی باترس لرز به امیرزنگ زدم صدام روکه شنیدگفت مبارکه زدم زیرگریه گفتم چرا بهم تبریک میگی وقتی میدونی دلم پیش توبه اجبارخانوادم مجبوربه این ازدواج شدم..حال روزامیرم بهترازمن نبودولی سعی میکردمن چیزی نفهمم گفت تودیگه الان نامزد داری بهتردیگه به من زنگ نزنی امیدوارم گذشت زمان باعث بشه همدیگر رو فراموش کنیم..از ابوالفضل متنفربودم هردفعه که میومد دیدنم بهش بی محلی میکردم اصلا دوست نداشتم ببینمش..یادمه دفعه اولی که مادرش دعوتمون کردمثل یه غریبه رفتم خونشون ازوقتی که رفتیم یه جانشینم ازجام بلندنشدم،تاوقتی برگشتیم..یک هفته بعدش مامانم دعوتشون کردایندفعه ام هیچ کدومشون تحویل نگرفتم ازاول تااخرمهمونی تواشپزخونه موندم،کم کم این رفتارم باعث شدخانواده ابوالفضل ازم بدشون بیاد البته برای من مهم نبود..دوماهی ازنامزدیمون گذشته بودکه قرارشدعقدکنیم امازد سه روزقبل ازعقد عموش فوت کرد همشون رفتن ختم حتی پدرومادرمنم رفتن امامن امتحان مدرسه بهانه کردم نرفتم. ادامه در پارت بعدی 👇 ‌‌‌‌‌ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون آرام و زیبـا         در پناه خـدا شب بخیر 💙✨ ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🦋❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👇 تقویم نجومی یکشنبه ✴️ یکشنبه ۱۶ آذر / قوس ۱۴۰۴ ۱۶ جمادی‌الثانی ۱۴۴۷ ┃ ۷ دسامبر ۲۰۲۵ 🕌 مناسبت‌های دینی و اسلامی 📛 امروز در روایات به عنوان روز نحس مستمر معرفی شده است؛ بهتر است صبح هنگام صدقه بدهید تا از نحوست و ناملایمات در امان باشید. ⭐ احکام دینی و اسلامی امروز امروز برای انجام برخی امور مناسب نیست و توصیه شده از آن‌ها پرهیز شود: ❌ مسافرت ❌ جابه‌جایی، نقل و انتقال ❌ درخواست نیازها و مطالبات ❌ دیدارها و مراجعه به دیگران 👶 حکم زایمان امروز امروز زایمان مناسب است و نوزادی که بعد از ظهر متولد شود، به توفیق الهی صالح و نیک‌رفتار خواهد بود. 🚘 مسافرت سفر در این روز خوب نیست و امکان وقوع حادثه وجود دارد. اگر ناچار به سفر بودید، حتماً صدقه همراه داشته باشید. 🔭 احکام نجومی 🌗 قمر در برج سرطان با توجه به وضعیت نجومی امروز، انجام امور زیر مناسب نیست: ❌ امور ازدواجی ❌ آغاز ساخت‌وساز و بنایی 🟣 نگارش حرز، دعا و نمازهای مخصوص نیز مناسب این روز نیست. 💇‍♂ اصلاح سر و صورت طبق روایات: اصلاح موهای سر و صورت در این روز باعث حزن و اندوه می‌شود و بهتر است انجام نشود. 💉 حجامت، خون‌دادن و اقدامات درمانی در این روز قمری: ✔️ خون دادن ✔️ حجامت ✔️ فصد ✔️ زالو انداختن همگی باعث گشایش، فرج و نشاط روحی می‌شود. 💑 مباشرت (شب دوشنبه) در روایات آمده است: فرزندی که حاصل مباشرت این شب باشد، به قسمت و تقدیر الهی راضی خواهد بود. 😴 تعبیر خواب شب دوشنبه خواب‌های این شب بر اساس آیه ۱۷ سوره اسراء تعبیر می‌شود: «وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوحٍ…» بر اساس مفهوم آیه: اتفاقی ممکن است باعث دلخوری یا اندوه موقت برای خواب‌بیننده شود، اما سرانجام کار نیک و به‌خیر خواهد بود، ان‌شاءالله. 💅 گرفتن ناخن یکشنبه زمان مناسبی برای گرفتن ناخن نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی‌برکتی در زندگی شود. 👚👕 دوخت و دوز دوخت و برش لباس نو در این روز مناسب نیست و بنا بر روایات ممکن است غم و اندوه به همراه بیاورد. (این حکم شامل «خرید لباس» نمی‌شود.) ✴️ اوقات استخاره اوقات مناسب استخاره در روز یکشنبه: 🕰 از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ ظهر 🕰 از ساعت ۱۶ عصر تا زمان مغرب 📿 اذکار مخصوص روز یکشنبه ✔️ ذکر روز: یا ذالجلال و الاکرام — ۱۰۰ مرتبه ✔️ ذکر بعد از نماز صبح: ۴۸۹ مرتبه «یا فتّاح» این ذکر موجب فتح، پیروزی و گشایش امور می‌شود. 💠 انتساب روز یکشنبه طبق روایات، روز یکشنبه متعلق به: ✨ امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ✨ حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها اهدای اعمال نیک در این روز به ساحت مقدس ایشان، سبب ثواب دوچندان و برکت فراوان خواهد شد. 🌸 به امید پرورش نسلی مهدوی و سعادتمند… ان‌شاءالله 🌸
940.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸هزار سلام از صمیم دل 🌾به نشونه‌ی هزار دعای خیر 🌸و هزار آرزوی قشنگ براتون 🌾این پیام تقدیم شما عزیزان 🌸صبح زیبـای پاییزیتون بخیر 🌾امیدوارم یکشنبه‌تون سرشار از 🌸امید و مهربونی‌ های بی‌دلیل باشه
🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍃 بی او نمیشود.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 آقاجان چای اش را هُرتی کشیدوگفت:«تلفن که نداشتیم،مجبور بودیم یکی دو ساعتی در صف بایستیم تا نوبتمان شودشانس آوردیم تلفن آن ها به راه بودنوبت به ما که میرسیدازاسترس سکه مگر در آن خط باریک می افتادبه زورو صلوات می انداختیم تووشماره رامیگرفتیم هی سلام و صلوات که خدایابه حقِ پنج تن خودش برداردبعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرماییدی میگفت که بند بند استخوانت بریزد پای شلوارت!قطع میکردیم دوباره میگرفتیم این مردم هم که با سکه هایشان کم مانده بودشیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند»وچای ته مانده در استکان را داخل نعلبکی ریخت ک قند را طبق عادت قدری داخل چای زدوادامه داد:«خودش گوشی را برداشت مادربزرگت را میگویم بعد از پنج شش بار احوالپرسی گفتم:ماه مُنیر جان می آیم هابخدا صد بار هم پدرت جوابم کند می آیم ماه منیر جان نروی هااو هم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظریم بی شما که نمیشودبعد پدرش یک هو سر میرسیدو قطع میکرددوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعدمیبینی که آخرش هم مال خودمان شدبه قول خودش بی ما که نمیشودبی او هم نمیشد»خانم جان سرخ و سفید شد و لبخندی زدکه معلوم بود قند در دلش آب شده آقا جان گفت:«ماه منیر آنجا کنارپنجره یک بسته داری دامنِ گلداراز همان ها که دوست داری‌بپوش ببینم قد و قواره اش مناسبت هست یا نه»«آقا جان لبخندی به من زد و گفت:قِلقِ دوست داشتنش را بلدم!راستی دختر جان قربانِ شکلِ ماهت تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها الکی که نیست‌بی او نمیشود جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سیاست زنانه 👸 ❌از همسرتون متوقع باشید که شما رو بیینه. 🌺ولی خیلی مهمه که این نیاز رو با ظرافت بهش بفهمونید، 💢اینکه بیاین مستقیم بهش بگین: تو اصلاً من رو نمیبینی!! 🦋مثلاً اگه رفتید آرایشگاه و ابروتون رو مرتب کرده اید ⭕️به همین سادگی نگید:  شوهرم که این چیزها حالیش نمیشه! ... بلکه از فرصت استفاده کنید. ❣ برید با ناز و خنده و شیطونی جلوش رژه برید😍 ❣و بگید یک دقیقه بهت فرصت میدم که بگی من چه تغییری کرده ام و گرررنه ... 🥲 ❣اگه درست جواب داد که هرجوری خودتون صلاح میدونین تشویقش کنید🎉🫂 ❣و اگه درست نبود هم با شیطنت بگید این دفعه به خاطر ابروی خوشگلم می بخشمت! ...  😉 ♨️خلاصه که عادتش بدید به تغییرات مثبتتون عکس العمل نشون بده...🥰 ❤️
💍✨ یکی از رازهای شیرین زندگی مشترک، این است که همسر خود را بهترین همسر دنیا بدانیم. وقتی زن و شوهر چنین نگاهی داشته باشند، محبتشان شکوفه می‌دهد و زیبایی‌های یکدیگر را روشن‌تر می‌بینند. این نگاه زیبا، ثمره‌های بزرگی دارد: - دیگر خود را با دیگران مقایسه نمی‌کنند. - توقع‌های بی‌جا رنگ می‌بازد. - احترام میانشان ریشه‌دارتر و عمیق‌تر می‌شود. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli