"روز بازی"
این خانمه همیشه سر یه چیزی به من گیر میداد.
«این خراشهای پشتت چیه؟»
«نمیدونم عزیزم، حتما خودت چنگشون زدی»
«با یه بدکاره خوابیدی؟»
«این جای گاز رو گردنت چیه؟
یارو حتما یکی از اون هارا بوده»
«کجا؟ من که چیزی نمیبینم»
«اوناهاش طرف چپ گردنت!
حسابی داغش کرده بودی!»
«این شماره تلفن رو کبریت مال کیه؟»
«کدوم شماره؟»
«این! یه خط زنانهس»
«نمیدونم از کجا اومده»
«همین الان بهش زنگ میزنم. حالا ببین!»
«خب بزن»
«نه پارهش میکنم. شمارهی این زنیکه رو پاره میکنم.»
«وقتی من سر کار بودم
اون زن همسایه اینجا بود؟»
«چی؟»
«اون یکی همسایه گفت. گفتش زنه یه راس اومده تو این خونه»
«آهان فهمیدم کی. اومده بود یه فنجون شکر قرض بگیره.»
«آره جون خودت. یه فنجون شکر. تو هم حسابشو رسیدی. تو همین خونه جلو سگه که داشت تماشاتون میکرد»
«اون فقط یه فنجون شکر میخواس. دو دقیقه هم نموند اینجا»
«به سه سوت، کارو تموم کردی!»
بعدها فهمیدم خودش پشت کامیون
با یکی خوابیده بود
یه فروشندهی لوازم خانگی هم
در دستشویی معلولین به حسابش رسیده بود.
یه ماجراهایی هم با کنتورخوان داشته فکر کنم.
با اون اتهامها و داد و فریادها
حسابی یه دستی زده بود،
در حالی که تمامی این مدت
خودش حسابی خیانت کرده بود
وقتی مشتش باز شد
جوابش این بود:
«خب که چی؟»
عذرشو خواستم.
سر سگ شیر خط انداختیم، اون برنده شد
همسایه وختی اومد بار دوم شکر قرض بگیره
بیشتر از دو دقیقه موند.
✍️چارلز بوکوفسکی
آویزان ازنخ
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_شش اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. متاسفانه خانواده من
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نود_هفت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
به امیر گفتم میخوام بیام تهران زندگی کنم گفت مطمئنی خانوادت میذارن گفتم هرکاری اولش سخته مطمئنن به این راحتی قبول نمیکنن ولی من تمام تلاشم میکنم تودنبال یه مغازه باش برام گفت کجامیخوای زندگی کنی؟گفتم توهمون مغازه!!!گفت دیوانه شدی نمیشه که بیابروخونه ی خودت منم یه مغازه نزدیک خونت برات پیدامیکنم گفتم پول پیشی که ازمستاجرگرفتم ندارم بهش پس بدم یه مقدارش تونستم جورکنم گفت من بهت قرض میدم گفتم ممکنه یکسالی طول بکشه تاپولت پس بدم اشکالی نداره؟ گفت نه نهایتش اگربهش احتیاج داشتم وام میگیرم گفتم پس فکروام باش من قسطش میدم،خلاصه زیرزیرکی کارام انجام دادم ..وقتی۸۰درصدکارام درست شدتصمیم گرفتم به خانوادم بگم وازشانس شبی که میخواستم ماجرا روبهشون بگم بازم دیررسیدم خونه بامامانم بحثم شد وسط دعواگفتم دیگه ازدستتون خسته شدم مگه من دارم چکارمیکنم تمام تلاشم میکنم که روپای خودم وایستم دیرمیام گیرمیدید زودمیام گیرمیدیدچتونه؟!....
ادامه در پارت بعدی 👇
حفظ آرامش زندگی
همهی ما در زندگی به صلح و آرامش نیاز داریم و کمتر کسی است که این موضوع چندان اهمیتی برایش نداشته باشد. یکی از عالیترین و لذت بخشترین لحظات زندگی، وقتهایی است که در کنار کسانی هستیم که دوستشان داریم اما اگر افرادی از فامیل و آشنایانتان موجب آزار و اذیت خود و همسرتان می شوند، اعتماد به نفس و عزت نفس داشته باشید و رفت و آمد خود را کنترل کنید مثلا اگر عموی شما با حرف ها و طعنه هایش موجب آزار همسرتان می شود، رفت و آمدتان را کمتر کنید تا آرامش زندگیتان به هم نریزد.
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_هفت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. به امیر گفتم میخوام
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نود_هشت
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
دیرمیام گیرمیدید زودمیام گیر میدید چتونه؟! من کارم دوخت دوز یه وقتهای مشتری میادکارش فوری میخوادمجبورم بمونم کارش تموم کنم تمام زندگیتون شده حرف مردم من اصلامیخوام ازاین شهربرم که شماهم باخیال راحت زندگی کنیدمیرم جای که هیچ کس نشناسم..بابام داد زد توغلط میکنی خیلی دیگه دور برداشتی مگه من مرده باشم بذارم مجردی زندگی کنی
گفتم من دیگه اون دختر۱۵ساله نیستم که بخوایدبرام تصمیم بگیرید وخلاصه جربحث اون شب بی نتیجه موندولی فرداش که میخواستم برم مغازه مامانم گفت توهیچ حرفی بی دلیل نمیزنی چکار کردی؟خانوادم درجریان خونه خریدنم توتهران بودن ولی نمیدونستن پشت این ماجراامیربهشون گفته بودم ازطریق یکی ازمشتریهام تونستم خونه بخرم..نمیخواستم دید بدی به امیرپیداکنن،گفتم من تهران خونه دارم میتونم نزدیک خونم یه مغازه اجاره کنم بذارید گبرم اینجوری موقعیت های بیشتری برای بهترزندگی کردن پیدامیکنم....
ادامه در پارت بعدی 👇
*ما آدما اهل گُم کردنیم ...!
از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه
یسری چیزا رو گم کنیم؛
از مداد پاک کن بگیر تا آدمای
خوب زندگیمون رو...🌸🍂
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت
شبیه گم کردن یه مداد پاک کن
یا یه وسیله نیست که بشه
یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی.
آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ
گم میشن؛ تو روزایی که ما
حواسمون بهشون نیست 🌸🍂
از دستشون میدیم تا وقتی که
به خودمون میایم و میبینیم دیگه
نداریمشون، اونوقته
که فکر میکنیم گمشون کردیم.
ما آدما عادت داریم از دست دادنامون
رو به حساب گم کردنامون بذاریم.
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
"برخورد درست هنگام عصبانیت!"
🍃 این تکنیک به شما کمک میکند تا عیب جوییهای بیدلیل را دفع کنید. چون عیب جویی باعث میشود عصبانیت همسرتان اوج گرفته و اوضاع بدتر شود...
👈 به جای بحث کردن با همسرتان درباره موضوع پیش آمده سعی کنید او را از فضای عصبانیتش منحرف کرده و وارد جاده مه آلود کنید.
👈 به طور مثال وقتی او به خاطر خودپسندی شما عصبانی است به او بگویید: «موافقم بعضی وقتها درباره عواقب کارها فکر نمیکنم اما در این راه سعی خودم را بیشتر میکنم»
👈 یا اگر او به خاطر تأخیرتان عصبانی است به جای دلیل آوردن تنها به او بگویید: «میدانم تأخیر داشتهام سعی میکنم همین امروز این مسئله را طور دیگری جبران کنم.».
♦️این قانونها رو با همسرت بذار:
🔹وقتی که عصبانی هستیم حرفی و صحبتی رو انجام ندیم که حرمتها بشکنه چون یه چیز موقتی هست و با صحبت کردن باید حلش کنیم
🔹ناراحتی و بحث کردن ٬ یه چیز کاملاً غیر قابل اجتناب در همه ی روابط هست و این به معنای داغون بودن رابطمون نیست
🔹تو بحث و بگو مگوهای بینمون ٬ هدف این نباشه که کسی پیروز بحث بشه! قرار هست کنارهم به نتیجه برسیم که در نهایت حال - رابطمون خوب شه
🔹نیاز های تو درنگاه من و نیاز های من از نگاه تو باید خیلی مهم و اساسی در نظر گرفته بشه و اولویت بودن خودش رو اینجا نشون میده !
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت_شیرین #رنگ_آرامش #پارت_نود_هشت اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم. دیرمیام گیرمیدید زو
#سرگذشت_شیرین
#رنگ_آرامش
#پارت_نود_نه
اسمم شیرین تویه خانواده شلوغ به دنیاامدم.
مامانم گفت توشهرغریب چه جوری میخوای ازخودت مراقبت کنی..گفتم من بچه نیستم ازپس خودم برمیام بعدش چندتادوست خوب دارم اونجا تنهانیستم اینجابمونم هیچ پیشرفتی توزندگیم ندارم نهایتش بایدبایکی لنگه ابوالفضل ازدواج کنم،با باباصحبت کن تومیتونی راضیش کنی..مامانم بدش نمیومدمن ازاون محل برم چون همسایه هاخیلی فضول بودن یه جورای حرفاشون رومخش بود،سرتون درنیارم باکمک مامانم تونستم بابام راضی کنم البته راضی کردنش۲ماه طول کشید
ظرف دوهفته مغازه روخالی کردم وسایلم فرستادم تهران..صفرتاصدکارهام بابام انجام داد،وتاجابیفتم یک ماهی بامامانم پیشم موندن مامانم گفت درس خواهرت تموم بشه میفرستمش پیشت که تنهانباشی..تواین مدتی که اسباب کشی کردم امدم تهران باامیرمثل قبل درتماس نبودم نمیخواستم خانوادم بفهمن با هاش درتماسم،باوجودامیرکمکهاش تونستم به ارامشی که سالهادنبالش بودم برسم...
ادامه در پارت بعدی 👇
🌺🌿🍃🌺
🌿🍃🌺
🍃 🌺
🌺
👈دختری کتاب میفروخت و معشوقهاش را دید که به سویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.
به معشوقهاش گفت:
آیا به خاطر گرفتنِ کتابیکه نامش " آیا پدر در خانه هست" از يورگ دنيل نویسندۀ آلمانی، آمدهیی؟
پسر گفت: خیر! من بهخاطر گرفتنِ کتابی به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس مونیز نویسندۀ انگلیسی، آمدهام.
دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما میتوانم کتابی به نام " زیرِ درختِان سيب" از نویسندۀ آمریکایی، پاتریس اولفر را پيشنهاد كنم.
پسر گفت: خوب است و اما؛ آیا میتوانی فردا کتابِ " بعد از ۵ دقیقه تماس میگیرم" از نویسندۀ بلژیکی، ژان برنار را بیاوری؟
دختر در پاسخش گفت: بلی! با کمالِ مَیل، ضمنا توصيه ميكنم کتاب " هرگز تنها نمیگذارمت" از نویسندۀ فرانسوی میشل دنیل را بخوانى.
بعد از آن ...
◾️ پدر گفت: این كتاب ها زیاد است، آیا همهاش را مطالعه خواهد کرد؟!
دختر گفت: بلی پدر، او جوانى با هوش و کوشا است.
پدر گفت: خوب است دختر دوستداشتنیام، در اينصورت بهتر است کتابِ "من کودن نیستم" از نویسندۀ هلندى فرانک مرتینیز را هم بخواند.
و تو هم بد نيست کتاب" براى عروسی با پسر عمويت آماده شو" از نویسندۀ روسی، موریس استانكويچ ، را بخوانی !
📚 📚
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli