❤️هم دلی❤️
بهار نارنج 🌸🌿🌸🌿🌸🌿
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
دوازده سالم بود که آقاجانم مرد از همون روز بود که زندگی من و مادرم عوض شد آقاجانم پسر خان بود پدربزرگم که ما بهش خان بابا میگفتیم خان یکی از روستاهای گیلان بود روستای ما نسبت به روستاهای اطراف خیلی بزرگ نبود ولی جای خیلی خوش آب و هوایی بود خان بابا یه مرد خشن و مستبد بود که فکر میکنم تنها کسی که تونسته بود خلاف میلش عمل کنه آقاجان من بود آخه اون عاشق مادر من شده بود دختر یکی از رعیت های اون روستا که جزیی از مردم عادی بود و پدرش کشاورز بود مردی ساده و زحمت کش وضع زیاد خوبی نداشتن مثل اکثر مردمان اون روستا آفتاب نزده میرفتن سر کارشون تا دیگه از خستگی پاهاشون گز گز کنه و به خونه برگردن اینهمه کار میکردن بازم چیز زیادی نصیبشون نمیشد آخه همونطور که گفتم روستای ما روستای کوچیکی بود و اکثر زمینای اونجا واسه خان بود سهمی که خان میگرفت از سهمی که واسه خودشون میموند خیلی بیشتر بود من اینارو میدونستم چون از نزدیک دیده بودم تضاد جالبی بود پدر و مادر آقاجانم خان بودن و پدر و مادر مادرم رعیت
اینکه بابام عاشق مامانم شده بود از نظر بقیه سنت شکنی بود شاید خان بابا حق داشت که به هم نمیومدن شاید آقاجانم نباید پا فش اری میکرد و سرنوشت هممونو عوض میکرد
مادرم انقدر زیبا بود که آقاجانم نمیت.ونست ازش دست بکشه میگفتن یک بار که مادرم واسه باباش غذا برده بوده سر زمین بابای من و خان بابا هم اونجا بودن و اولین بار سر زمین همو میبینن و با یک نگاه عاشق هم شده بودن خان بابا و سکینه بانو مادر آقاجانمو میگم اون زمان خیلی مخالفت کرده بودن واسه این وصلت درآخر آقاجانم تهدیدشون کرده بوده که از اونجا میره و سکینه بانو که عاشق یدونه پسرش بوده رضایت میده و خان هم خودش راضی میکنه ولی هیچ وقت دلشون با مادرم صاف نشد همه اون سال ها سعی داشتن آقاجانمو راضی کنن که یه دختر با اصل و نصب و خانزاده مثل خودشون بگیره
پیش خودشون فک میکردن این شور جوانیه مادرمو که عقد بعد یه مدت دلشو میزنه و براش اون زنی که باب میل خودشون باشه میگیرن
ولی اینطور نبود آقا جانم تو تمام اون چهارده سال زندگی که با مادرم داشت و تا لحظه آخر عاشق مادرم موند حتی زمانی که مادرم دیر آب. ستن شد آخه اون زمان همه تازه ع روسا نهایت تا یک سال بعد عروسی حامله میشدن یک سال که می گذشت انگ نازایی بهشون میخوردو مردشون میتونست یه زن دیگه اختیار کنه البته این انگ نازایی خیلی زودتر به مادر من خورد چون اون یه رعیت بود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺭﺿﺎ ﮐﯿﺎﻧﯿﺎﻥ چه زیبا میگوید :
ﻗﺪﯾﻢﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺮ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻡ
ﻓﮑﺮﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ۴۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ۵۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺗﺼﻮﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ۷۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺮﯼ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ۶۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩﺍﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮ ۹۹ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻫﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﮒ ﺷﺪﻩﺍﻡ!
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﻤﻮﻧﻪ...
ﺳﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻋﺪﺩ هست...
ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻝ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
سرِ ما فرونیاید به کمانِ ابروی کس
که درون گوشه گیران، ز جهان فَراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او زند دم
تو سیاهِ کم بها بین، که چه در دِماغ دارد
به چمن خُرام و بنگر برِ تختِ گل که لاله
به ندیمِ شاه ماند که به کف ایاغ دارد
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد
من و شمعِ صبحگاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فُراغ دارد
سِزَدم چو ابرِ بهمن که بر این چمن بِگریَم
طرب آشیانِ بلبل، بنگر که زاغ دارد
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد
#حضرت_حافظ
💖💚❤️💜 #خدایا_شکرت 🙏 که زندگی من لبریز از خوشبختی، انرژی مثبت و سلامتیه ✨💫🌿
#خدایا_شکرت 🙏 که با خانوادهام یک رابطهی عالی و پر از عشق و آرامش دارم 👨👩👧👦🩵🌸
#خدایا_شکرت 🙏 که من و خانوادهام در دریای نعمتها و مهربونیهات غرق هستیم 💜🌈🍀
#خدایا_شکرت 💖 خدایاشکرت ❤️ با تمام وجود 🌹
#حتمابخونید
#تلنگر
🎗وقتی که حجاب را به دخترم آموختم ...اما عفاف را به پسرم نیاموختم...به پسرم یاد دادم که حیا و نجابت فقط مخصوص زن است
🎗وقتی که به دخترم گفتم که باید به برادرش احترام بگذارد...اما به پسرم نگفتم که به همان اندازه به خواهرش احترام بگذارد...برتر بودن مردانه را به پسرم یادآوری کردم
🎗وقتی که دخترم را برای یک ساعت دیر آمدن به خانه بازخواست کردم...اما به پسرم اجازه دادم که آخر شب به خانه برگردد ...به پسرم آموختم که او بر خلاف خواهرش میتواند خطا کند
🎗وقتی که عشق ورزیدن را برای دخترم نادرست دانستم ...اما از رابطه داشتن پسرم با دختری نامحرم ذوق زده شدم که پسرم بزرگ شده ... هوسباز بودن را به پسرم آموختم
🎗وقتی که از کودکی به دخترم یاد دادم که زن باشد، کدبانو، صبور و فداکار باشد...اما به پسرم فقط آموختم که قوی و قدرتمند باشد..تنها نامی از خانواده را به پسرم آموختم نه مسئولیت خانواده را
بله...من هم مقصرم که وظیفه والدین را به درستی انجام ندادم. من هم به عنوان یک پدر یا مادر، مقصرم که به جای اصلاح خودم و تربیت صحیح فقط به جامعه ام انتقاد کردم. جامعه هرگز به خودی خود درست نمیشود. جامعه نمونه بزرگی از همان خانواده است...
🥀ای داغدار اصلی این روضه ها بیا
صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا
🍀 اَللّهُــمَّ عَجـِّـل لِوَلیِّــکَ الفَــــرَج 🍀
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃
#همسرانه
❌بعضى از ما استاد غیر شفاف حرف زدن هستیم
❌سختمان است یا بلد نیستیم یا تمرین نکردیم،نمیدانم.
اما استعداد عجیبی در کنایه آمیز حرف زدن داریم. که به در بگوییم که دیوار بشنود و وقتی با کسی در رابطه هستیم این ماجرا پیچیده تر میشود چون معتقدیم "بعد از این همه سال باید بدونه"
و معلوم نیس وقتی هیچوقت خواسته هایمان را شفاف نگفتیم از کجا باید بداند؟
راحت، صریح و شفاف خواسته هایتان را بگویید:
❌دوست دارم من رو با احترام صدا بزنی
❌دوست ندارم خانه فلان دوستت برویم
❌وقتی عصبانی هستم تنهایم بذار
❌از باجناقم جلوی من تعریف نکن
❌لباس تیره دوست ندارم بپوشی
&
همیشه خیلی چیزا یا کسایی رو زود از دست دادم.همیشه بدون هیچی و هیچکی ادامه دادم.همیشه بدون کمکی به خواسته هام رسیدم.همیشه تنهایی تلاش کردم.تنهای قبول شدم.تنهایی رد شدم.تنهایی شکست خوردم.تنهایی بلند شدم.تنهایی اشک ریختم. و تنهایی قوی شدم.من برای چیزی که هستم همیشه تنهایی جنگیدم ومن تنها کسی بودم که تیکه های شکسته ی خودمو کنار هم گذاشتمو دوباره جنگیدم و این«منهِ قوی» شد بزرگترین دارایی من تو این دنیا!
┏━━━━🌟━━━━┓
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾
☜ 𝐉𝐎𝐈𝐍 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋
┗━━━━🌟━━━━┛
از خدا پرسيد: «خوشبختي را کجا ميتوان يافت؟»
خدا گفت: «آن را در خواستههايت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.»
با خود فکر کرد و فکر کرد: «اگر خانهاي بزرگ داشتم بيگمان خوشبخت بودم.»
خداوند به او داد.
«اگر پول فراوان داشتم يقيناً خوشبختترين مردم بودم.»
خداوند به او داد.
اگر... اگر... و اگر...
اينک همه چيز داشت اما هنوز خوشبخت نبود!
از خدا پرسيد: «حالا همه چيز دارم اما باز هم خوشبختي را نيافتم.»
خداوند گفت: «باز هم بخواه.»
گفت: «چه بخواهم؟ هر آنچه را که هست دارم.»
خدا گفت: «بخواه که دوست بداري...
بخواه که ديگران را کمک کني...
بخواه که هر چه را داري با مردم قسمت کني...»
او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب ديد لبخندي را که بر لبها مينشيند و نگاههاي سرشار از سپاس به او لذت ميبخشد.
رو به آسمان کرد و گفت: «خدايا خوشبختي اينجاست؛
در نگاه و لبخند ديگران...»
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli